من و تو

 

 

من و تو

 

مارتين بوبر

 1922

ترجمه:

دكتر خسرو ريگي 

 

پاره هايي از يک متن

قسمت اول

 

1

جهان براي انسان دو نوع است، چون حضورِ انسان در جهان، دو نوع است.

حضورِ انسان در جهان دو نوع است، چون كلامِ رابطه‌سازِ انسان، دو نوع است.

كلامِ رابطه‌سازِ انسان دو نوع است، چون هرگز با اداي يك واحد از كلام، واقعيت نمي‌يابد و هميشه با جمع دو واحد از كلام­ـ «من» به علاوه­ ي «تو» يا «من» به علاوه­ ي «او»- واقعيت مي‌يابد.

بر اين مبنا، منِ انسان هم دو نوع است: چون، حضورِ «من»، در كلام من، خطاب به آن­ چه كه رو در روست و در مقام تو قرار مي‌گيرد، متفاوت است از حضورِ «من»، در كلام من، مربوط به آن ­چه كه رو در رو نيست و در مقام او قرار مي‌گيرد.

 

2

كلام رابطه‌ساز «من»- چه خطاب به توي رو در رو و چه مربوط به سوم شخص غايب- كلامي نيست كه به آن چه ممكن است در جهان خارج واقعيت داشته باشد، اشاره مي‌كند، ولي هر وقت به صدا مي‌آيد، نوعي بودنِ «من» را به حضور و واقعيت مي‌رساند.

كلام من، خطاب به آن­ چه در مقام تو قرار مي‌گيرد، كلّ واقعيتِ تفكيك‌نيافته­ ي من را كه هميشه رو در رو و مخاطب قرار مي‌گيرد، به حضور و واقعيت مي‌رساند.

كلام من، مربوط به آن­ چه در مقام او قرار مي‌گيرد، فقط جزيي از واقعيت چند گانه­ ي من را كه هميشه به جزيي از واقعيت‌هاي جهان چندگانه وابسته است، به حضور و واقعيت مي‌رساند.

كلام من، خطاب به «تو»، هميشه فقط با كلّ واقعيتِ من، به صدا مي‌آيد.

كلام من، مربوط به «او»، هرگز نمي‌تواند با كلّ واقعيتِ من، به صدا در آيد.

 

3

منِ انسان، واقعيتي نيست كه براي خودش و جدا از هر رابطه‌اي، حضور داشته باشد. منِ انسان، هميشه فقط، درونِ كلام‌ رابطه‌ساز انسان ـ خطاب به «تو» يا مربوط به «او» ـ حضور و واقعيت مي‌يابد.

هر وقت كلام «من» را به صدا مي‌آوريم، يكي از دو منِ رابطه‌ساز خود را، منظور مي‌كنيم و همان من را، به حضور و واقعيت مي‌رسانيم.

هر وقت كلام «تو» يا «او» را به صدا مي‌آوريم، باز هم يكي از دو من خود را منظور مي‌كنيم و همان من را به حضور مي‌رسانيم.

من‌گفتن و من‌بودن، يگانه است.

من‌گفتن و به صدا آوردنِ يكي از دو كلامِ رابطه‌ساز من، يگانه است.

هر وقت، يكي از دوكلام رابطه‌ساز من را به صدا مي‌آوريم، به درون آن كلام، وارد مي‌شويم و يكي از دو من خود را به حضور و واقعيت مي‌رسانيم.

 

4

زندگيِ هيچ انساني، با تجربه كردنِ يك سري واقعيت‌هاي جهان، پُر نمي‌شود و در قالب يك سري افعالِ لازم المفعول، قابل تشريح نيست.

من واقعيتي را لمس مي‌كنم. من واقعيتي را درك مي‌كنم. من واقعيتي را تصّورمي‌كنم. من واقعيتي را آرزو مي‌كنم. من حسي را حس مي‌كنم. من فكري را فكر مي‌كنم. تمام انواع اين فعاليت‌ها كه با تجربه كردنِ اجزايي از جهان، آن­ ها را در مقام او قرار مي‌دهند، مبنايِ جهانِ واقعيت‌هاي چندگانه و قابل تجربه را متشكل مي‌سازند.

كلّ واقعيتِ يگانه و تفكيك‌نيافته­ ي جهان كه تجربه نمي‌شود و هميشه فقط در مقام تو، رو در روي انسان حضور مي‌يابد، مبانيِ ديگري دارد.

 

5

هر انساني كه واقعيتِ به خصوصي را، رو در رو قرار مي‌دهد و «تو» خطاب مي ­كند، هيچ واقعيتِ به خصوصي را، تجربه نمي‌كند. واقعيت‌هاي به خصوص، به دليل حضور يكديگر و حدّ و مرز ميان يكديگر، واقعيت مي‌يابند. در جايي كه «تو» گفته مي‌شود، هيچ واقعيتِ به خصوصي حضور نمي‌يابد. «تو» حدّ و مرز ندارد و فراگير كلّ جهان است.

انساني كه «تو» مي‌گويد، تجربه يا تملك نمي‌كند. او به درون رابطه­ ي به خصوصي، وارد مي‌گردد.

 

6

گويند: انسان، جهانِ خود را تجربه مي‌كند. به چه معنايي؟

      انسان، به بعضي واقعيت‌ها نزديك مي‌شود، با سطوح خارجيِ آن­ ها تماس حاصل مي‌كند و از چگونگيِ ساختمان آن ­ها، اطلاعاتي به دست مي‌آورد. اين است معنيِ تجربه كردن. انسان مي‌تواند به تدريج، همه ­ي اجزاي هر واقعيتي را تجربه كند.

ولي تنها تجربه نيست كه جهان را به نزد انسان مي‌آورد. تجربه تنها اجزاي تفكيك‌يافته و جدا جدايي از جهان را به نزد انسان مي‌آورد، آن هم فقط در مقام او.

تجربه، براي شناختِ كلّ يگانه و تفكيك‌نا‌پذيرِ واقعيت‌ها كه فقط در مقام  تو، رو در روي انسان قرار مي‌گيرند، هيچ‌گونه ظرفيت و توانايي ندارد.

و اگر برمبناي تفكيك ناپايداري كه زاييده­ ي رو در رويي انسان با اسرار وحشتناك و ناشناختني مرگ است، تجربيات دروني راهم به تجربه ­ي واقعيت‌هاي بيروني اضافه كنيم، باز هم اين ناتوانيِ تجربه كردن، جبران نمي‌شود. واقعيت‌هاي دروني هم، تعدادي واقعيت‌ها، ميان واقعيت‌هاي چندگانه­ ي جهانند.

و اگر تجربيات با «باطنِ پنهانِ واقعيت‌ها» را هم، به تجربه با «ظاهرِ واقعيت‌ها» اضافه كنيم، باز هم اين ناتوانيِ تجربه‌كردن، جبران نمي‌شود.

چه خودخواه و خودپسندند، حكمايي كه به «باطنِ پنهانِ واقعيت‌ها»، ادعا دارند. واي بر آن­ هايي كه خود را محرم اسرار غيب مي‌دانند.

 

7

انسان‌هايي كه جهان را منحصراً تجربه مي‌كنند، در شكل دادن به جهان شريك نمي‌شوند. تجربيات، درون انسان‌ها واقع مي‌گردند، نه مابين آن­ ها و جهان.

جهان هم در شكل دادن به تجربياتِ انسان شريك نمي‌شود. فقط اجازه مي‌دهد كه تجربه شود. جهان نسبت به تجربياتِ انسان، بي‌تفاوت است- نه به تشكّل آن­ ها كمك مي‌كند و نه در اثر آن­ ها، تغيير مي‌يابد.

 

8

جهاني كه به واقعيت‌هاي چندگانه تفكيك شده و در اجزاي چندگانه تجربه مي‌شود، به كلامِ من مربوط به «او»، تعلق مي‌گيرد.

كلامِ من خطاب به «تو»، كلّ واقعيتِ يگانه و تفكيك‌نيافته­ ي جهان را كه به تجربه در نمي‌آيد، رو در رو و مخاطب من قرار مي‌دهد.

 

9

سه نوع رابطه­ ي  رو در رويي، در سه فضاي متفاوت، كلّ واقعيتِ يگانه­ ي جهان را، رو در رو و مخاطب ما قرار مي‌دهد.

اول، در فضاي زندگي با واقعيت‌هاي طبيعي:

در اين ­جا، رابطه­ ي رو در رويي، نهفته و تاريك است و به كلام هم در نمي‌آيد. واقعيت‌هاي طبيعي، رو در روي ما زندگي مي‌كنند، ولي نمي‌توانند با ما رو در رويي كنند. «تويي» كه آن­ ها را خطاب مي‌كنيم، در همان كلام ما، محبوس باقي مي‌ماند.

دوم، در فضاي زندگي با انسان‌ها:

در اين­ جا، رابطه­ ي رو در رويي روشن و آشكار است، به كلام هم در مي‌آيد. «تويي» كه يكديگر را خطاب مي‌كنيم، واقعاً داده و دريافت مي‌شود.

سوم، در فضاي زندگي با واقعيت‌هاي معنوي:

در اين­ جا، رابطه­ ي رو در رويي، مانند ماهِ پوشيده در ابر، ناآشكار است، ولي خود را مي‌نماياند. زبانِ پيش ساخته‌اي ندارد، ولي زبان لازم را خلق مي‌كند. ما «تويي» را نمي‌شنويم، ولي حس مي‌كنيم كه مخاطب واقع شده‌ايم. پاسخ ما، فكر كردن و عمل كردن و خلق كردنِ ماست. با زبان و كلام توگويي نمي‌كنيم، با كلّ واقعيتِ تفكيك‌نيافته­ ي خود، توگويي مي‌كنيم.

و اما چگونه امكان دارد، واقعيتِ آن­ چه را كه مستقل از هر كلامي، رو در روي ما قرار مي‌گيرد، درونِ كلامي خطاب به «تو»، قرار دهيم؟

درهرفضا و رو دررو با هرتويي، ما به شيوه ­ي مخصوص خودش، به سوي توي جاويدان و فراگير جهان، نظر مي‌اندازيم و نَفَسي از آن تو را، به درون مي‌بريم.
 

خطاب به هر تويي، ما توي جاويدان و فراگير جهان را هم، مخاطب قرار مي‌دهيم.

 

10

در جريانِ بررسيِ يك درخت:

من مي‌توانم او را، در مقام يك تابلوي نقاشي‌، بپذيرم- ستون جامدي، سدّ سيلِ نور، يا پاره‌هاي سبز رنگي، در دلِ آبيِ آسمان.

من مي‌توانم او را، در مقام حركاتي حس كنم- جريانِ مملوّ رگ‌ها، به دورِ محورِ سربلند، شيره مكيدنِ ريشه‌ها، نفس زدنِ برگ‌ها، داد و گرفت‌هاي بي‌شمار، با زمين و با هوا، فعاليت رشد، در عمق تاريكي‌هاي درون.

من مي‌توانم، با نظر به ساختمان و نوع زندگي، مقام او را، در ميان طبقه‌بنديِ جانداران تعيين كنم.

من مي‌توانم، علي رغم شكل استثنايي و خصوصيات منحصر به فرد، او را مصداقِ يك سري قوانينِ كلّي به حساب بياورم- قوانين تعادل، ميان نيروهاي متضاد يا قوانين تجزيه و تركيب، ميان عناصر متفاوت.

من حتي مي‌توانم او را، درونِ يك مدلِ رياضي و رابطه­ ي ساده ­ي اعداد، جا داده و جاودانه كنم.

در تمام اين موارد، درخت، در مقامِ تجربه شونده، در زمان و مكان و ساختمانِ مخصوصِ خودش، محدود بوده و مفعولِ فعاليت‌هاي من، باقي مي‌ماند. ولي اگر اقبال و اراده يكي شود، گاهي اتفاق مي‌افتد كه در جريانِ بررسيِ يك درخت، به چنان رابطه ­ي دو جانبه و متقابلي وارد مي‌شوم كه ديگر درخت، مفعولِ فعاليت‌ها و تحت تجربه­ ي من، نخواهد بود: وقتي كه درخت، در مقام يك فاعلِ فعال، فراگيرِ همه­ ي هرچه كه هست، رو در روي من، قرار مي‌گيرد و كلّ واقعيتِ خود را، براي من وانمود مي‌سازد.

برقراريِ چنين رابطه‌اي، مستلزم آن نيست كه من، هيچ يك از مشاهدات يا تجربيات خود را، نديده بگيرم. هيچ نوع آگاهي نيست كه بايد فراموش كنم. بلكه برعكس، در اين ­جا، تركيب يگانه و تفكيك‌ناپذيري از همه­ ي جنبه‌هاي درخت، رنگ، شكل، ساختمان، مصداق قوانين، داد و گرفت با عوامل بيروني، گفت­وگو با ستارگان و غيره و غيره- تمام آن­چه كمترين ارتباطي با درخت پيدا مي‌كنند- يك­جا و
هم­زمان، رو در روي من، قرار مي‌گيرد و با من، رابطه­ ي متقابل بر قرار مي‌سازد.

البته درخت، نه خيالي از خيالات من است و نه تأثيرپذير از حالات دروني من.
 

درخت واقعيتي است در خودش و براي خودش. ولي وقتي در رابطه­ ي متقابل، رو در روي من قرار مي‌گيرد، وانمودي را نسبت به من، به واقعيت مي‌رساند، آن­ چنان كه من هم نسبت به او- هريك به شيوه ­ي مخصوص به خودش.

در اين­ جا، ما به هيچ وجه، معناي رابطه­ ي متقابل را تغيير نداده‌ايم. رابطه­ ي متقابل، يعني جريانِ عمل و عكس‌العمل‌هاي به هم پيوسته، ميان دو قطبِ جداگانه.

پس بايد بپذيريم كه درخت هم مانند ما، آگاهي دارد و آگاهانه زندگي مي ­كند. نه. چنين ادعايي لازم نيست. ولي شما هم نبايد تصّور كنيد كه تفكيكِ تجربيات از آگاهي‌ها كه در مورد خود ما، معنا يافته است، در مورد درخت، بي‌معنا نيست.

آن­ چه در اين­ جا، در مقام تو، رو در روي من قرار مي‌گيرد و با من رابطه­ ي دو جانبه و متقابل برقرار مي‌سازد، جنبه‌هاي قابل تفكيكِ درخت، نيست. تن درخت نيست. روح درخت نيست. كلّ واقعيتِ يگانه و تفكيك‌نيافته­ ي درخت است.  

 

11

وقتي كه من، انسان ديگري را، در مقام تو، رو در رو قرار مي‌دهم و او را، «تو» خطاب مي‌كنم:

او جزيي از اجزا، يا جمعي از اجزا نيست.

او انساني ميان انسان‌ها و مجزّا از ديگرِ انسان‌ها نيست.

او واقعيتي قابل تجربه و قابل توصيف نيست.

او تعدادي صفات، يا اسماء نيست.

او به زمان و مكانِ به خصوصي، محدود نيست.

در مقام تو، او بي‌مرز و بي‌همسايه، يگانه و تفكيك‌ناپذير است، تمام فلك را
 

هم پُر مي‌كند. نه آن كه واقعيت‌هاي ديگر، نيست مي‌شوند. نه. تمام هرچه كه هست، در پرتوّ نور او، هست مي‌شوند.

آن­ چنان كه يك آهنگ، جمعي از آواها و يك شعر، جمعي از لغات و يك
 

تصوير، جمعي از خطوط نيست: انساني هم كه در مقام تو، رو در روي من قرار مي‌گيرد، جمعي از اجزا نيست.

در هر رو در رويي، ما هميشه در اول، با واقعيت يگانه و تفكيك‌نيافته‌اي رو در رو مي‌شويم كه بعدها آن را، به اجزاي چندگانه‌ و تفكيك‌يافته‌اي، تقسيم مي‌كنيم.

در مورد انساني هم كه در مقام تو، رو در روي من قرار مي‌گيرد، من بالاخره مجبور مي‌شوم، رنگ مو، صداي سخن و سبك و منش او را تفكيك كنم و بارها هم چنان مي‌كنم، ولي هر بار، او ديگر توي يگانه و فراگير من، نخواهد بود.

آن­ چنان كه دعا- خواست من از توي رو در رو- درونِ زمان واقع نمي‌گردد و زمان است كه درونِ دعا واقع مي‌گردد و آن­ چنان كه مراسمِ قرباني- دادِ من به توي رو در رو- درونِ مكان واقع نمي‌گردد و مكان است كه درونِ مراسمِ قرباني واقع مي‌گردد، انساني هم كه در مقام تو، رو در روي من واقع مي‌گردد، درون زمان و مكانِ به خصوصي واقع نمي‌گردد و زمان و مكانند كه درون توي رو در رو من، واقع مي‌گردند.

جهتِ يك طرفه­ ي اين تُو در تُويي، جهتِ يك طرفه­ ي واقعيت است و هر كس بخواهد آن را واژگون كند، در نفيِ واقعيت تلاش مي‌كند.

البته من مي‌توانم، بارها هم مجبور مي‌شوم، توي رو در رو را، به زمان و مكانِ به خصوصي محدود كنم. ولي هربار، او به واقعيتِ قابل تجربه‌اي تبديل شده و ديگر توي يگانه و فراگير من، نخواهد بود.

در عين حال، درتمام مدتي كه توي رو در روي من، هم ­چنان «تو» باقي مي‌ماند- يگانه و تفكيك‌ناپذير و فراگير- تمامِ قوانينِ عليّت، بي‌اثر مي‌گردند، بادِ سركشِ سرنوشت هم، آرام مي‌گيرد.

انساني را كه «تو» خطاب مي‌كنم، من تجربه نمي‌كنم. با نيروي رابطه‌ساز كلام، به درون رابطه­ ي دو جانبه و متقابلي با او، وارد مي‌شوم. و فقط با قطع آن رابطه مي‌توانم او را تجربه كنم. تجربه كردنِ تو، يعني روگرداندن از تو.

رابطه­ ي دوجانبه و متقابل من، با هر انساني كه «تو» خطاب مي‌كنم، مي‌تواند حتي بدون آن كه او هم، توگويي‌هاي من را تجربه كند، برقرار گردد. «تو» خيلي بيش از جمع دانايي‌هاي اوست. آن چه «تو» انجام مي­ دهد و آن چه بر «تو» اتفاق مي‌افتد، خيلي بيش از آن است كه او مي‌داند.

در اين­ جا، هيچ نوع ظاهرسازي اجازه نمي‌يابد. اين ­جا بسترِ زندگيِ واقعيِ انسان‌ها است.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران