اين آخرين داستاني است که مي نويسم

 

 

     «اين آخرين داستاني است که مي نويسم.»         

نوشته ي رحمان چوپاني

 

اين آخرين داستاني است که مي نويسم. هنوز نمي دانم نامش چيست و يا چطور به پايان خواهد رسيد. ههه...  اصلن مگر مهم است که آخرين داستان زندگيِ من، چطور به پايان خواهد رسيد و يا نامش چيست؟ شما نامش را بگذاريد«يک داستان بي پايان». آن چه براي من مهم است، اين است که شايد  بعد از نوشتن اين داستان، همه ي دردها و رنج ها، همه ي نگراني ها و انتظارها، همه ي دلهره ها و آشفتگي ها  به پايان برسد. شايد اين داستان، داستان حزن انگيزي بشود. بله حتمن داستان حزن انگيزي خواهد شد. داستان مردي که برادرش به  بيماري بي درماني دچار بود. و هر روز صبح، بعد از احوالپرسي تلفني با او، وقتي که با صدايي لرزان مي گفت: «خوبم!» او در دفترش مي نوشت:

« برادرم هنوز زنده است

و من نيز به گمانم ...»

 

در اين فکر بودم که شايد بهتر بوداين داستان را دو سال پيش مي نوشتم. يعني روزهاي آخر عمر مادرم.  وقتي که برادرم تازه فهميده بود نمونه برداري و آزمايش ها،توده ي روي زبانش را بدخيم نشان داده اند و بيماري، غدد لنفاوي سمت راست گردنش را هم به شدت درگير کرده است و  بايد تن به جراحي بدهد وازمادرم مي خواست برايش دعا کند.

خب آن وقت مادرم در داستان حضور پر رنگ تري داشت. انتظارها و نگراني هايش، دلگرمي دادن هايش، همه را در داستان مي آوردم. شروه هايي هم که زير لب زمزمه مي کرد، همين طور. همان هايي که هميشه دم دماي غروب آهسته مي خواند و اشک مي ريخت. آن وقت من مجبور نمي شدم بعد از نوشتن اين داستان خودم را سر به نيست کنم. مجبور نمي شدم، راه بيفتم بروم آن کله ي شهر سراغ بازار سم فروش ها وبا حالي پريشان و چهره اي رنگ پريده بپرسم؛« ببخشيد آقا! قرص برنج داريد؟»

و آن ها در جواب بگويند:« چقدر پريشوني آقا!؟...»يا«چرا رنگت پريده!؟»

آن وقت داستان اين طور شروع نمي شد:« اين آخرين داستاني است که مي نويسم.»خب شايد براي آغاز داستان اين جمله را انتخاب مي کردم:« مي خواهم داستاني بنويسم.» يا «بايد داستاني بنويسم» محکم ،مطمئن و اميدوارو آن وقت راوي يا نويسنده؛ بعد از تلفن به برادرش، به ديدار مادر مي رفت و او را هم به خانه ي برادر مي برد. شب وقتي که مادرش را به خانه  مي رساند،حسابي با  او درددل مي کرد.  بغض مي کرد واز بيماري برادر مي گفت و به خاطر آن که مادرش بيش از آن که هست ناراحت نشود؛ جلوي خودش را مي گرفت تا گريه نکند و  مي گفت:« کاش اين زخم ها روي  گردن و صورتش نبود مادر...»

و مادر مي گفت:« مثل شمع دارد آب مي شود.»

 و از ته دل آه مي کشيد و  همان طور که با بال مينار چند قطره اشکي را که با آب بيني اش مخلوط شده بود، پاک مي کردو نوک بيني اش سرخ مي شد، مي گفت:

«اميدت به خدا باشه مادر!»

بگذاريد به واقعيتي اعتراف کنم. من چندباراين داستان را تا آخر نوشتم  اما هر بار احساس مي کردم همه ي آن چه را که مي خواستم بنويسم، ننوشته ام و پايانش را نمي پسنديدم.يعني نمي توانستم پايانش را بنويسم. يا شايد مي ترسيدم.نه اين که فکر کنيد چون  قرار بود با به  پايان رسيدن داستان، زندگي من هم به پايان برسد، بهانه مي آوردم و داستان را به حال خودش مي گذاشتم تا روزهاي بيشتري بگذرد و من هم بيشتر زنده بمانم، بيشتر زندگي کنم. نه! من مدت هاست که از هياهوي زندگي فاصله گرفته ام. تنهايي و خلوت، بهترين فضايي است که به من آرامش مي بخشد. کم حرف مي زنم، کم مي خورم، کم مي خوابم وفقط کتاب زياد مي خوانم.

يک بار تصميم گرفتم زمان داستاني  را  که مي نويسم، به عقب  ببرم. به گمانم به سه يا شايد هم چهار سال پيش. آن زمان که پدرم زنده بود وهنوز زمين گير نشده بود. خُب اين طبيعي است که آن موقع راوي از شنيدن خبر بيماري درمان نشدنيِ برادرش فشار کم تري را تحمل کند. مي دانيد؟! پدر ها تکيه گاه محکمي براي فرزندانشان هستند. تکه اي از آن داستان را  که خيلي دوست داشتم، هنوز به خاطر دارم. آن جا که پدر به اتاق راوي مي رود، سيگاري روشن مي کند و مي گويد:« خودت رو نباز پسر! خودت رو نباز!» وبا يک دست راوي را در آغوش مي گيرد و راوي سرش را روي شانه ي پدرش مي گذارد و بلند بلند گريه مي کند. آن جا راوي حتا به مرگِ برادر هم فکر نمي کرد چه برسد به مردن خودش. يعني پدر نمي گذاشت راوي به اين چيزها فکر کند. با بودنِ پدر زندگي تب و تاب بيشتري داشت.راوي صبورتر و محکم تر بود و ديوانگي نمي کرد. وقتي برادر در اتاق احيا، در بيمارستان تمام مي کرد، پدر دست راوي را مي گرفت و از اورژانس بيرون مي برد و همان طور که اشک مي ريخت، مي گفت:«حيف شد، زندگي را خيلي دوست داشت. من فکر مي کردم؛ فقط زمان جنگ پدرها، پسرهاشان را دفن مي کنند اما انگار...» و بعد از کمي سکوت به راوي مي گفت:« يادت باشد اين اتفاق نبايد ذره اي از علاقه ي تو به زندگي کم کند.»

پدر ارتشي بود. سال ها در جبهه جنگيده بود. در عملياتي که تخمين مي زد؛  تلفات سنگيني خواهد داد، به گروهانش دستور عقب نشيني داد و به خاطر دستور عقب نشيني، در دادگاه نظامي محاکمه شد. مي خواستند خلع درجه اش کنند که خودش استعفا داد اما با استعفايش موافقت نشد. چند ماهي خدمت را ترک کرد و آن قدر به اين در و آن در زد تا بالاخره زودتر از موعد بازنشسته اش کردند.

حيف شد!داستاني را  که پدر راوي هم  در آن بود، خيلي دوست داشتم. هميشه خودم را به خاطر از بين بردن اش سرزنش مي کنم.هي با خودم کلنجار رفتم که نگهش دارم اما بالاخره تسليم شدم و پاره اش کردم... باور کنيد خودم هم نمي دانم چرا...، شايد  يک دليلش اين بود که دوست داشتم در آخرين داستان زندگي ام، همه چيز مثل يک خود زندگي نامه نوشته بشود، به خصوص پايان داستان، تا شايد آن داستان بتواند مرگ مرا توجيه کند و اطرافيانم مرا به  ديوانگي و بي جُربزگي متهم نکنند.

دوباره مي گويم؛اين آخرين داستاني است که مي نويسم. پس از آن هرگز زنده نخواهم بود.  مي پرسيد به خاطر چي؟ به خاطر هرچيز. به خاطر آن که مي خواهم يک بار هم که شده من مرگ را غافل گير کنم و انتقام تمام آن هايي را که دوستشان داشتم و او از من گرفت از او بگيرم. انتقام مرگ مادرم که بي اندازه مهربان بود. انتقام مرگ پدرم که با آن که کهن سال بود  که مُرد اما جاي خالي اش به شدت آزارم مي دهد.انتقام مرگ زودهنگام برادرم را انتقام جراحي هايي که به آن ها تن داد. انتقام داروهايي که خورد، آمپول هايي که زد. انتقام پوست سوراخ سوراخش به خاطر تزريق سرم، انتقام ريزش موهاش وقتي شيمي درماني شد... اين تنها راه حلي است که به نظرم مي رسد.

اين طوري به مرگ ثابت مي شود که من هيچ وقت منتظرش نخواهم ماند و گوش به فرمانش نخواهم بود. نمي گذارم روي تخت جراحي به سراغم بيايد. نمي گذارم  وقتي استخوان هايم داردزير چرخ يک ماشين در بزرگراه خُرد مي شود، ملاقاتم کند. نمي گذارم وقتي پير و از کار افتاده شدم، کار را تمام کند. نه...، مي خواهم مرگ به فرمان من باشد. به دستور من احضار بشود و کار را تمام کند. مثلن يک روز صبح  مثل همين امروز بعد از صبحانه، لباس هاي شيک و مرتب بپوشم. موهايم را شانه کنم و عطر بزنم. و مثل همين حالابنشينم روي مبل، کتابي به دستم بگيرم و چراغ بالا سرم را روشن کنم و قرص هايي که بلور هاي زرد و خاکستري دارند را يکي يکي ببلعم. چهار قرص در فاصله ي کم تر از يک دقيقه. بي آن که خواننده متوجه بشود و يا در روايتِ داستان سکته اي ايجاد بشودو بعد فسفيد آلومينيوم در معده ام شروع به فعاليت کند. بوي سير و ماهي گنديده در سيستم گوارشم پخش بشود و گاز توليد شده در معده ام سلول ها  را يکي يکي خفه کند. همين جاهاست که سر و کله ي مرگ پيدا مي شود. خشمگين، عبوس و اخمو و شايد هم متعجب، مي ايستد رو به رويم و با همان اخم مي گويد:«  خروس بي محل، من کلي کار داشتم، چندجا بايد سر مي زدم!»

درد و سوزش و خستگي به سراغم آمده اما مي خندم تا بداند که دارم به ريش اش مي خندم.او هم پوزخندي مي زند و مي گويد:«به زور نخند که اصلن قشنگ نيست!»

و نگاهي به کاغذهايي که در دست دارم مي اندازد ومي گويد:« پس زود باش تمامش کن!»

خب، کم کم بايد شروع کنم. مي ترسم حوصله ي خواننده ها سر برود. از هيچ کس خداحافظي نکرده ام. برادر زاده هايم هنوز به خاطر از دست دادن پدر پنجاه و شش ساله شان سوگوارند، رفتن من هم مي شود قوز بالاي قوز. اما چه مي شود کرد؟آخر هر داستاني يک پاياني دارد. شايد خنده دار به نظر بيايد اما من درِ وروديِ خانه را باز گذاشته ام ولاي در مانعي هست تا باد آن را نبندد. اين جايي که زندگي مي کنم، منطقه ي  بادخيزي است. باد ظهرها، درها و پنجره ها را به هم مي کوبد.  خانه ي من در  طبقه ي اول يک آپارتمان سه طبقه است، بدون آسانسور. در که باز باشد، همسايه ها وقتي مي خواهند از پاگرد پله ها به طبقه هاي بالاتر بروند از روي کنجکاوي و البته طبق  عادت هميشگي شان  زير چشمي نگاهي به واحد من مي اندازند و خب، چون در باز است، حتمن همان وقت جنازه ام را که روي کاناپه ولو شده مي بينند و به مدير آپارتمان خبر مي دهند و او به برادر زاده ام زنگ مي زند وبرادرزاده ام خيلي زود خودش را مي رساند و داستان را  کنار جسد من مي بيند. من مي گذارمش روي ميز کنار کاناپه، کنار همين زير سيگاري سراميکي سبزرنگ. قندان بلور را هم مي گذارم رويش تا مبادا باد  برگه هايش را به هم بريزد يا هر يکي را يک طرف ببرد و داستان گم و گور بشود. مي ماند پزشکي قانوني که فکر آن را هم کرده ام. جنازه ام را آن جا زياد معطل نمي کنند.باور کنيد حتا فکر اين که جسدم را لخت و عور روي تختي مي خوابانند، مرا خجالت زده مي کند. حتمن برادرزاده ام به دوستش کهدر پزشکي قانوني کار مي کند سفارش هاي لازم را مي کند، مثلن درِ گوشي به او مي گويد:« چند وقتي بود که به اين ماجرا فکر مي کرد دکتر!، من از نوشته هاش فهميده بودم اما خب، جدي نمي گرفتم، البته خودش هم خيلي مي ترسيد.»

وحتمن دکتر ترتيبي مي دهد تا کارها به سرعت پيش برود. شايدوقتي  پليس آگاهي بفهمد که من شاعر و نويسنده ام، بخواهد  آخرين نوشته هاي پيش از مرگم را بخواند. بله آن ها حتمن مي خوانند و شايد به اين جاي داستان که برسند، بلند بلند بخندند يا حتا تعجب کنند. آن ها سطر هاي پاياني داستان را با سطرهاي آغاز داستان مقايسه مي کنند و به برادرزاده ام مي گويند:

«ببينيد از اين جا به بعد (و با انگشت يا شايد هم نوک خودکار به دستخط من اشاره مي کنند.) دستخط اش تغيير کرده، فشار نوک خودکار روي کاغذ کم تر شده و کلمات کم رنگ تر و ناخواناتر  نوشته شده اند. فاصله ي سطر ها هم، به هم ريخته...»

و شايد همان وقت دکتر يک هويي بپرد وسط حرف شان وبگويد:« درست مثل نوار قلب يک انسان رو به احتضار».

اميدوارم قانع شده باشيد که چرا اين داستان، آخرين داستان زندگي من خواهد بود. من وصيت نامه اي ندارم. يعني اصلن وصيتي ندارم. کرايه ي آپارتمانم را تا سه ماه آينده پيش پيش داده ام. مي ماند وديعه ي بيست ميليون توماني ام که پيش صاحب خانه است. کتابخانه ام را به کتابخانه ي مرکزي شهر هديه بدهيد از آن ها بخواهيد تا يادداشت ها و حاشيه هايي را که در کتاب هايم نوشته ام ازبين نبرند.گوشه اي از سنگ قبرم بنويسيد«پايان داستان». برايم دعا کنيد تا پس از مرگم با کلمات همنشين بشوم. به گمانم فقط آن ها منتظرم هستند و منصفانه مرا قضاوت خواهند کرد....

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • کاظم احمدي پنج شنبه 1 مهر 1395

    با سلام اينم بالاخره يه موضوعي هست اما از زندگي و تلاشها و حرکتها نوشتن جذاب تر ميتونه باشه داستان خسته کننده هست يه موضوع که در تک تک خطوط تکرار شده و تکرار

  • کاظم احمدي شنبه 3 مهر 1395

    با سلام اينم بالاخره يه موضوعي هست اما از زندگي و تلاشها و حرکتها نوشتن جذاب تر ميتونه باشه داستان خسته کننده هست يه موضوع که در تک تک خطوط تکرار شده و تکرار