جاكومو لئوپاردي

جاكومو لئوپاردي (1798-1837)

ترجمه مهدي فتوحي

 

جاكومو فرزند كنت مونالدو در" ركانتي" به دنيا آمد كه دهكده اي بود از توابع "ماركه"، واقع در ايتالياي مركزي و در فاصله اي نه چندان دور از ساحل درياي آدرياتيك .

پدرش كلكسيونر كتاب بود ولي شخصيتي چندان فرهيخته نداشت و بسيار هم محافظه كار بود. به علاوه نمي توانست خانواده ي خود را چنان كه بايد و شايد، مديريت كند. به همين خاطر همسرش بانوماركيز" آده لائيده آنتيچي" هدايت خانواده را در دست گرفت و تمام وقت خود را صرف آموزش مذهبي فرزند خود- جاكومو- كرد كه در سال 1798 به دنيا آمده بود. سالي كه در آن " كالريج" و" وردزورث" قصايد غنايي خويش را انتشار دادند.

جاكومو و سه برادرش در خانه تحت آموزش و پرورش دو كشيش قرار گرفتند. اما جاكومو در سن 14 سالگي بر استاد خود شوريد و ادامه ي تحصيلش را موكول به مطالعه ي آثار غني كتابخانه ي پدر، دركنج عزلت كرد.

درسنين كودكي بيش از هر چيز ديگر به مطالعه ي آثار كلاسيك و مدرن پرداخت. در همين زمان بود كه اندام ظريف او براي هميشه تناسب خويش را از دست داد. بطوري كه ستون فقراتش قوس برداشت و آثار ضعف در چهره اش هويدا گرديد.

در طول اين هفت سال مطالعه ي ديوانه وار و نوميدانه جاكومو توانست اندك اندك سليقه ي علمي و هنري  و سياسي خود را كسب كند. به نحوي كه از شدت علاقه به تاريخ ادبيات ايتاليا و اروپا، دست از مطالعه ي زبان هاي گوناگون كشيد.

در سن 21 سالگي اعتقادات مذهبي اش را نيز از دست داد و از هميشه بدبين تر گرديد. در سال 1819 سعي ناموفقي در فرار از خانه كرد. بلافاصله پس از همين سال ها بود كه نخستين اشعار او متولد شدند كه از آن ميان " لايتناهي"، " به ماه نو"، " شب ِ روز جشن" و " آخرين آواز سافو" را مي توان نام برد.

در سال هاي 1822و 1823 چند ماهي را در رم گذراند و پس از آن مدتي را در " ركانتي" ، "ميلان " ، " بولونيا" ، " فلورانس" و " پيزا" ، و عاقبت در سال 1828 در فقر و تنگدستي تمام به ركانتي بازگشت و دو سال بعد را صرف نگارش بخش عمده اي از اشعار خويش كرد.

در اين مدت دوستانش با تحمل هزينه ي بازگشت از او خواستند تا به فلورانس باز گردد. در همان جا بود كه او " فاني تارجوني توتزتي" را ديد و دلباخته ي وي شد. ولي قضايا ختم به خيرنشد و او بيمارتر از قبل به ناپل رفت و نزد دوستش " رانيه ري" مسكن گزيد و در ويلاي او واپسين سال هاي حياتش را سپري كرد كه در سال 1837 با نگارش آخرين اشعارش  به پايان رسيد.

از آثار او به نثر مي توان از مقاله ي " آميزش انديشه ها " ياد كرد كه مجموعه اي است از تفكرات و انديشه هاي فلسفي او كه از سال 1817 آغاز مي شود و تا سال 1832 ادامه مي يابد و بالغ بر 4526 صفحه دستنوشته است و همين طور از  اپرت هاي اخلاقي او كه متشكل از گفتگو و اساطير و خاطراتي در قالب گفتگو هستند و در آن ها مي توان  بازتاب انديشه هاي فلسفي او را درقالبي ادبي مشاهده كرد.

مضمون اصلي اين دسته از آثار او اكثرا ً تراژدي  زندگي تحت حاكميت قدرتي ناشناخته و نا خوشايند است و اين كه خوشبختي دست نايافتني است و انسان محكوم است به ملال و نوميدي و بيماري و پيري كه هر جوانه ي اميد و شور زندگي را در وجود او مي خشكاند.

اين مضامين و درون مايه هايي از اين دست را مي توان در اشعار  وي كه او آن ها را در ركانتي  و " ونتي" به رشته ي تحرير در آورده نيز مشاهده كرد.

در چكامه هاي سترگ او چنان كه در نخستين اشعارش هم به چشم مي خورد ، طبيعت بخش عظيمي را به خود اختصاص داده . طبيعتي كه زيبا ، دل انگيز ، خشن و بي تفاوت در برابر سرنوشت آدمي است و درتوصيف همين طبيعت است كه لئوپاردي شاهكارهايش را مي آفريند. چكامه هاي او تفاوت آشكاري با نخستين ترانه هايش دارند. البته نه فقط از لحاظ ژرفاي انديشه و مهارت ادبي بلكه به علت گشايش راه تازه اي در ادبيات ايتاليا براي سرودن شعر.

لئوپاردي كلاسيسيسم را وانهاد تا به آفرينش عروض خاص خود همت گمارد كه متشكل بود از ابياتي با طول متفاوت مصراع ها و قافيه و موسيقي پراكنده ي واژگاني و ريتمي دروني اما منظم.  

اشعار او اينك جزيي از فرهنگ دروني ايتاليايي هايي شده است كه نمي توانند در برابر جذابيت هاي زباني و انديشگي شاعري شيرين سخن چون او تاب آورند.

 

 

 

 

 

 

لايتناهي

 

محبوب من!

پيوسته

اين تپه ي تنها و اين پرچين

در برخي نقاط

حايل نگاه ما بوده

به افق دوردست.

ليكن من

مي نشستم

وبدين فضاهاي ناتمام

خيره مي شدم

ودرسكوت فرابشري

و آرامش عميقي

كه اين جا راست

در خيال خود

باز مي ساختمش

آن ناديده مكاني را

كه لااقل قلبي

در آن جا

دچار دهشت و هراس نشود

حاليا

همچو باد وزان

از ميان گياهان

خشّاخش برگ ها را

مي شنوم

و بر آنم

تا اين سكوت بي نهايت را

با اين آوا

قياس كنم

و اين

خود

جاودانگي را

به خاطر من

مي آورد

و مرگ فصول

و حال وحيات را

و صداي او را.

باري

اينگونه است

كه پندار من

غرق اين ابديت مي شود

و چه دل انگيز است

مرا

غرقه ي اين دريا شدن.

 

 

 

به ماه

 

آه اي ماه دل انگيز!

اينك كه سال

نو مي شود،

به خاطر مي آورم

كه چه اندازه لبريز دلهره

بدين تپه زار ها

فراز مي آمدم

تا به تو

ديده بدوزم

و تو سَر خم مي كردي

تا جنگل زار را

همانگونه كه اينك،

يكپارچه بر افروزي

ليكن تار و لرزان

مي نمودي

زان اشكي

كه مرا بر مژگان

مي لغزيد

و در ميانه ي اين انوار بود

كه رخساره ي تو

پديدار مي گشت

وه كه چه رنجبارحياتي بوده مرا

كه بي تغييري

هنوزم بر جاي مانده است

آه اي ماه دل انگيز !

تنها

يادآوري سال هاي بي شمارجواني ست

كه ذره اي

رنج مرا

مي كاهد

و اندكي

تسلايم مي بخشد

و چه ضرورت مطبوعي ست

جواني

كه اميد هايش هنوز

ديرانجامند

و خاطرات

كوتاه مدت.

وه كه ياد آوري گذشته

چقدر غمناك است!

و چه دلتنگي دشخواري ست .

 

 

 

به سيلويا

 

سيلويا!

به خاطر مي آوري آيا

آن پاس از حيات ميراي خويش را

كه زيبايي

از ديدگان خندان ومحجوب تو

مي تراويد؟

آن دمي را

كه شادمانه و انديشناك

پا برآستانه ي جواني

نهاده

وز آن فرا مي رفتي

و غرفه هاي خاموش

و كوچه ساران پيرامون خانه ي تو

طنين آوازت را

باز مي تاباندند

و تو

نشسته بودي و

غرقه در

انجام وظايف زنانه ي خويش

و خرسند

از حس گنگي

از آينده اي

كه تو را در دل

نطفه مي بست؟

بهار مشكبوي آمده بود

و تو اين گونه

روزها را

در مي نورديدي

ومن

گه گاه

درس و

اوراق فرساينده ي خويش را

كه جواني،

آن پاس عالي از زندگاني،

جمله

بر سر آنم ز دست رفت،

وا مي نهادم

وز مهتابي خانه ي پدري

به آواز تو

گوش مي سپردم

و نيز به طنين دست هاي تو

كه تند و بي وقفه

كتان مي بافتند.

آسمان صاف را

مي نگريستم

و راه هاي درخشان

 و جاليز هاي

زرينه را،

و دورادور

دريا را مي ستودم از سويي

و كوهساران را

از سويي دگر.

زبان ميراي آدمي

قاصر است

از بيان آن چه

كه من در سينه

نهان مي داشتم.

چه انديشه هاي دل انگيزي

آه!

چه احساسات

و چه اميدهايي!

اي سيلوياي من!

و حيات دنيوي و تقدير

چقدر ما را خوشايند

مي نمود.

دريغا

كه يادآوري آن همه اميدها

حسي تلخ و نوميدانه

بر دل من

مي نشاند

حاليا،

و سيه روزي را

باز مي گرداند

تا مرا

بدان بيازارد.

آه اي طبيعت!

اي طبيعت!

چه هنگام آخر

به وعده ي خويش

وفا خواهي كرد؟

آخر چرا

فرزندان خويش را

مي فريبي؟

دريغا مرا،

كه تو جان سپردي

اي سيلوياي مظلوم من!

و پيش از آن كه زمستان

مرغزاران را

بخشكاند

مرضي ناشناخته

بر تو تاخت

و تو را چيره گشت

بي كه بتواني

گلهاي بهار زندگي خويش را

بنگري.

هيچ كس

سواد گيسوان تو

وان نگاه هاي عاشقانه

وان ديدگان محجوب تو را

نستود

تا براي لحظه اي حتا

دلت را

به شادي آورد

و تو را فرصت نبود آن قدر

تا به روز هاي سور و سرور

از عشق نهاني خويش

با همسالان و دوستان خويش

سخن ساز كني،

دريغا!

كه حلاوت اميد زندگاني من

چندي بعد

جان سپرد

و تقدير

جواني ام را

زكفم

در ربود.

چرا ز كف من گريختي آخر

آه! اي قرين فصل نوجواني من!

كه در فراقت

حاليا

سرشك از ديده

فرو مي بارم.

آيا اين همان دنياست

با همان شادماني ها

و عشق ها

و كنش ها

و رويدادها؟

و آيا اين است تقدير آدميان؟

دريغا كه حيات حقيقي

ناغافلانه

ز ره دررسيد

و تو را

اي اميد مظلوم

فرو فكند

تا از دور و به انگشت

مرگي سرد

و گوري عريان را

به ما بنماياني.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران