فرانچسکو پترارکا

فرانچسکو پترارکا(1372-1304)

ترجمه ي مهدي فتوحي

 

تنها فاصله ي اندکي بيش از يک نسل، دانته و  پترارکا را از هم جدا مي کند امّا ميان کمدي الهي و کتاب غزليات، تفاوت ژرفي، از لحاظ آهنگ و احساس است. هر دو شاهکار به نظرمي رسد متعلق به دوره هايي مجزا و دور از يکديگر باشند. يکي گويا سر آن دارد تا قرون وسطا  را با مضامين اساسي و رازآميز و اخلاقي زندگي اي که بر پايه ي بسته نگري ايمان مسيحي استوار شده روايت کند ( و دانته نقطه ي پاياني بر اين کار گذاشته) و ديگري فصلي را گشوده در عشق به طبيعت و علايق دنيوي و کوشش براي کسب شادماني هاي دنيا با همه ي تضادها و ترديد هايش. پترارکا نيز هم چون دانته يک مومن به تمام معنا بود و معتقد به ارزش هاي ديني در طول حيات دنيوي و مويد لزوم تضمين رستگاري روح و پايداري در برابر وسوسه هاي شهوات. امّا او عملا ً کششي هم به زندگاني پر نور معمولي دارد . هرچند ذائقه ي باز يافته ي او ريشه در آثار لاتين و کلاسيک يونان باستان دارد که او را به بذل توجه نسبت به قرون وسطا ، هم چون زماني سرشار از تاريکي و بربريّت وا مي دارد. مي توان گفت اثردانته چندان باب طبع و مورد تحسين پترارکا نبوده و او آثار نويسندگان پيشامسيحي و مربوط به جهان غير مسيحي هم چون سيسرون، ليوي، هوراس، ويرژيل و هومر را بر اثر او ترجيح مي داد و عميقا ً اعتقاد داشت آيندگان او را به خاطر آثار ادبي لاتينش ياد مي کنند که او به خاطر سرايش آن ها در سن 37 سالگي مفتخر به دريافت تاجي از مراسم  تلّ ايالتي شهر رم شده بود. پترارکا پيوسته اشعار عاشقانه اش را که به زبان ايتاليايي نوشته شده بودند، تحقير مي کرد و تنها در واپسين سال حياتش به صرافت افتاد تا آن ها را در مجلدي که به لاتين

نام نهاده بود ، جاي دهد. البته (RERUM VULGARIUM FRAGMENTA)

نسل هاي بعدي  به خاطر همان غزليات يا عاشقانه هاي درخشانش بود که  پاره هايش را  (به تعبير خود او) تعميد دادند و همين طور اثر کمتر بها داده شده ي ديگرش در ايتاليا تحت عنوان " پيروزي ها" و شعر کنايي او را در سه بند که احتمالا ً در يکي از لحظات تقليدش از سبک کمدي الهي نگاشته شده). او به حدّي در خارج از اروپا مورد تحسين واقع شده که خود به شکل قالبي از ادبيات نو با نام پترارکيسم در آمده و  تقليد شده. غزليات او همه تقديم به لائورا شده اند. کسي که شاعر، در جريان سفري که با پدر وکيلش به همراه خدم و حشم پاپ به آوينيون رفته بوده ، در آن جا ملاقات مي کند. هويت دقيق لائورا موضوع مباحثات فراواني بوده. به نظر مي رسد نام او "لائورا دِ  نووِز" بوده باشد و همسر نجيب زاده اي بوده به نام "هوگو دِ ساد" و از او 11 بچه داشته و دو سال ازازدواجش گذشته بوده که پترارکا در روز جمعه اي دل انگيز از سال 1327 مي بيندش و 21 سال بعد در طول يک بيماري طاعون واگير مي ميرد. با اين حال لائورا هرگز مرجع احساسات پترارکا قرار نمي گيرد و شاعر همواره تاکيد مي کند که در لائورا آرماني افلاطوني از خلوص و کمال را مي بيند. با اين همه دشوار مي توان چنين تاکيدي را با لحن موسيقايي جنسي به کار رفته از سوي او براي توصيف زيبايي فيزيکي لائورا آشتي داد. لائورا براي پترارکا ، سرچشمه ي آزار و شکنجه ي توامان است. و شاعر ، از سويي با بيداري تمايلات و وسوسه هايش ، به رغم مادي بودن خويش، خود را در چيزهاي مادي محدود مي کند و از ديگر سو مي داند که همين لائورا ست که مي تواند  ذهنش را از نور خدا روشن سازد. در مهمترين و دراماتيک ترين لحظات تک گويي اش، پترارکا زهد خود را نسبت به لائورا شرم آور و اسفبار مي انگارد. غزليات او مشتمل اند بر توصيف تبرّي از علاقه اي که او خود را در نگاهداري آن ناتوان مي بيند. او مي دانست که وصال وسوسه آلودش با لائورا رستگاري او را به خطر خواهد افکند. پس براي دست يابي به آرامش، چنگ در انديشه ي بدو مي زند. با اين همه پترارکا نتوانست مشکل دروني خود را، در هنگام زنده بودن لائورا با وي حل کند.  امّا بخت او در يادآوري و مشاهده ي احساسات و اضطراب هاي دروني اش ياري اش کرد تا در غزلياتش نه تنها شعري بي همتا و زيبا بيافريند که نمونه اي خلق کند از روانکاوي فردي که تاثير آن هنوز در دوران ما احساس مي شود.

 

 

 

 

پنج شعر ازفرانچسكو پتراركا

ترجمه مهدي فتوحي

 

1-

هلا! اي پدر آسماني!

از پس روزان از كف گريخته

در آرزوي محالي

كه هنوزم آتشي بر دل مي افكنَد،

و شبان در سپرده به ياوه سرايي عبث

در ستايش زني كه رفتار مرا

خوار جلوه مي داد،

مرا

به پرتو خويش

بنواز و ره نماي

تا بتوانم

ازنو

روي آورم  

به ديگرگونه حيات و

به زيباتر مخاطرات،

وبتوانم

با حذر از

دام هاي گسترده ي شيطان مصمّم خويش،

او را

خوار وذليل كنم.

بار پروردگارا!

نك يازدهمين سالي است

كه من

يوغ بندگي عشقي را

بر گردن خويش حس مي كنم

كه بس دشوارم مي نمايد

و بسيار رنجبار،

از تو عفو تو را مي طلبم

گر چه سزاوار عفو تو نيستم،

ليكن آرزومندم

كه

انديشه هاي نارواي مرا

به والاترين جايگاه

سوق دهي،

و در روزي همچو امروز

فرا يادم آوري

كه در روزي چنين بود،

كه تو را مصلوب كردند

 

2-

هلا شما !

كه در سروده هايم

به طنين آه ها و ندبه هايم

گوش مي سپاريد،

كه من

چگونه

دست

به نخستين خطاي جواني خويش

آلودم،

و چگونه عشق،

قلب مرا

از خويش آكند،

مرا كه انساني ديگرگون شده بودم،

آن گونه متفاوت

كه ياد آن امروز

اشك از ديدگانم

جاري مي سازد،

مني كه آرزوهايم

تنها در ميان اميد ها

و آلام موهوم آن كسان

لب به سخن مي گشودند

كه عشق را تجربه مي كردند،

و اميدوار بخشش بودند.

ليكن حاليا

نيك درمي يابم

كه چرا

بسيارمردمان،

درمدتي مديد

نقل عشق مرا مي كردند

و مرا شرمسار خويش،

كه ثمره ي اين شرم هذيان آلوده ام

همين پشيماني ازكرده ي خويش است

و درك آشكار اين نكته

كه چه روياي حقيري ست

اين عشق دنيوي

 

3-

انديشه ام

با بال هاي خيال

پر كشيد،

و آن چه من

به روي زمين

در پي اش بودم ،

و باز نمي يافتمش،

آن جا بود.

در آن جايگاه.

در ميان آنان كه

خانه در فلك سوم دارند،

و ديدمش

بسي زيباتراز قبل

و با نخوتي كاهل تر،

دستم را

دردست خويش گرفت،

و گفت:

زين پس،

اين فلك ،

جايگاه تو خواهد بود،

و من با همويم

كه با تو به جنگ ايستاد،

و در عنفوان جواني

مرا تباه ساخت.

ليكن درك اين سخن

در حدود هوش آدميان نيست

كه من در انتظار توام

مني كه تو دوستش مي داشتي

و اين علاقه ي من

درحجاب مي ماند.

دريغا كه آن صدا

به خموشي گراييد

و آن دستان شورمند

رهايم كردند

صدايي

كه در طنين گفتارش

مهر بود و عفت بود

و فسوسا كه من

نتوانستم در آسمان

منزل كنم

 

 

4-

كنون كه

آسمان و زمين و باد

خموشي گزيده اند

و چار پايان

و پرندگان

به خواب آرميده اند،

شب

ارابه ي پر ستاره ي خود را

به گرد خويش

مي راند

و دريا

بر بستر خويش

بي هيچ خيزابه اي

مي آرمد،

مي بينم

مي انديشم

مي سوزم

و مي گريم

كه آنكو

به تقاص گناه شيرين من

ويرانم مي كند

هماره

پيشاپيش من است.

جنگ

توصيف حالت من است

مملو از خشم و رنج

و تنها

با انديشه ي بدان است

كه من

اندكي

مي آرمم

و تنها اين گونه است

كز چشمه ساري جوشان و شفاف

تلخ و شيرين ِآن چه كه من در خويش

مي پرورم

جريان مي يابد

دستي يگانه

مي فشاردم

و شفايم مي بخشد

اما شهيد من

هرگز به كرانه اي

نمي رسد.

و من روزي هزاران بار

مي ميرم و از نو

زاده مي شوم

چقدر از سلامت خويشتن

به دور هستم من

 

 

5-

تنها و انديشناك

بر آنم

تا با گام هاي كند و وامانده ي خويش

كشتزاران تهي را

درنوردم

و چشمان موي شكاف خويش را

باز نگاه دارم

براي گريز

به جايي كه

جا پاي آدمي

ماسه زاران را

به خويشتن

مزين نموده است

مكان ديگري نمي شناسم

كه مرا در خويش پناه دهد

از اشارات مردماني

كه مرا از حال خويش

مي آگهانند

چراكه شادماني پنهان من

از برون آشكاره مي كند

كه من

چگونه آتشي

در اندرون دارم

حاليا

بر اين باورم

كه ساحل و كهساران

و جنگل و رودخانه ها

از ميزان زندگاني من آگهند

كه همواره

از چشم ديگران

پنهان بوده است

ومن

اين راه هاي سنگلاخ

و نا هموار را

نمي دانم چگونه بپويم

وقتي كه محبوب من

ديگر بدان جاي

پاي نخواهد نهاد

تا به استدلالي

مجابم كند

و من نيز

او را

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به تو درود مي فرستم، اي سرزمين محبوب خدا! اي سپنتاترين خاک! به تو درود مي فرستم، اي اصيل ترين، اي بارورترين و اي زيباترينِ زمين ها! محصور ميان دو دريا و مغرور از ستيغ هاي بلندآوازه ؛ وز ديرباز مفتخر به دادگري و سپاه؛ اي سراچه ي بغبانوان وغني از مردان بزرگ و زر و سيم. ثناي تو را هنر و طبيعت، سر تکريم فرو مي آورند، تا تو، اي ايتاليا! اسوه ي گيتي شوي؛ و تويي که به پيکر خسته ي من سرپناهي امن مي بخشي و اندک زميني ، که پوشاندن پيکر بي جانم را بسنده باشد؛ و من تو را، اي ايتاليا! از بلنداي چکاد کوه ِ" جه بِنّا " بسي شاداب مي بينم. ابرها را پشت سر مي گذارم و چهره ام را نسيمي ملايم مي نوازد؛ و نسيم با وزشي ملايم، مرا در بر مي گيرد و من ميهنم را باز مي شناسم و خشنود درودش مي فرستم. درود اي زيباترين مام! درود اي افتخار گيتي!

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران