دو شعر

دو شعر

رسول رخشا

 

آرزوی انسانم آرزوست 

 

انسانم آرزوست
از یائسه های شبیه گرگ 
از زن های رو به مجلل و شیک 
با چکمه هایی بلند ، بالاتر از ران های همیشه 
و حتمن کنتراست عجیب میان چرم وپوست 
دیدنی ست 
باشد که باشد
با این همه بریده ام 
از تگرگ های به ناگهان
و لبخند هایی سرخ 
به شهوت نشسته با دانه های انار 
و دندان هایی زرد از آبستن های مکررِ مدام 
رنگ دیگری ندارد 
بازوهای به گوشت در آمده 
وپستان های حالا به هر جهت 
 

پسآمده ام به اکنونِ سه شنبه 
روزی که تمام هفته را می چرخاند 
و انگشت کوچکش یعنی 
پشت هر خانه ی کلنگی یک دنیا 
انسانم آرزوست 
با این همه من بریده ام 
از این حرف های مچاله 
از زنان مدام به خیالِ آبستن نشسته 
انسانم آرزوست
از زن 
از پیر و جوان برگشته و دختر خوانده های مدام 
باشد ، بس می کنم 
اما
انسانم آرزوست
که هنوز همین حرف هایم را دوره می کنم 
مثل شاعر 
که روز را شب را 
و هنوز همان را می گویم 
که انگار باید انسانِ دیگری را . 
انسانم آرزوست
و انکار بی دلیل این روزها 
یعنی خود را به خر فروختن  
اما ... انسانم آرزوست .

 ضیافت های خصوصی

به تکرار گیپورهای پشت 
از گردن تا گودی کمر
که اغلب دروغ می گویند ...


به کندوهای عسل
به موم های مانده روی پوست
سرد و لکه های سرخ
زنبوری مرده با بال های خیس
سِر کرده زبان را دهان های نیمه باز
به شعبده ی خون از مجاری تاریک مخاط
و تصور باردار نطفه
در مغزهای پوک
پوک ِ مکررِ آدم های هر شب
یکی به دارازای یلدا ، گیس هایش
یکی به قیطان های تیز ، سبیل هایش
شاید به لکه های کبودِ کنارِ لب
یا دایره های متحدالمرکز حوالیِ ران های آغشته به بوی شب
به سلامتی های بی رمقِ هر عصر
تا از سایه روشن عکس های رقصش بگیرد
با پاشنه هایی به ارتفاع صنوبر
و چوبی آبنوس ،لابد  برای تعادل راه ، برای تعادل ماه
با موهای بلند دم اسبی
یا سیگار هایی به سبکِ چپ
با دِبی بالا
ودود است که دوره می کند زمین را
بی هیچ  هندسه ی منظمی .
 

وحالاست که دف می گیرد و دور
و ماه از پشت پنجره می گیردش نفس
و ثبت می شود لیوان های خالی
با

 یخ های دهان به دهان
بر

 سایه های یکی هست یکی نیست
یکی زن
یکی مرد
وگاه جاری می شود از گوشه ی آب های هرز
دستمال های سفید

دست مال های خیس

ودیگری لابد آدم است
که از دهان فرشته ای دمیده است
 و وابسته است به حرف
و وابسته است به صوت
و  وابسته است به صور
اسرافیل  ، عزراییل و مَلکِ مقدس...


به تکرار این حرف ها نیست
کافی ست
رد روشن تاریکیاز روی گونه ها برداشته شود
تا ببینی نور

 تمام اتاق را  روشن کرده  است

واین وقت خوبی ست تا

برگردیم به سورهای ناگهانِ هر شب
به نرمی موهای حوالی گردنت
به تکرار کبودیِ روی تن ات ...


همیشه دروغ می گوید
حرف
بگذار تا ارضای زبان

سکوت کند
لابه لای دندان های سفیدم .

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران