میگل دِ سروانتس: کهن میراثِ ادبیات اسپانیا

میگل دِ سروانتس: کهن میراثِ ادبیات اسپانیا

نگاهی به زندگی و آثار سروانتس

ترجمه ی امیرنادر الهی

 

میگل دِ سروانتس ساوِدرا[1] ( متولد (؟)29 سپتامبر  1547م در آلکالا دِ انارس[2]، اسپانیا- در گذشته  22 آپریل  1616م، مادرید)، رمان نویس و شاعر اسپانیایی و خالق رمان دن کیشوت (1605،1616)، چهره ای بنام در ادبیات اسپانیا است. رمان دن کیشوت، به طور کامل یا در مواردی بخشی از آن، تا کنون به بیش از شصت زبان ترجمه شده است. چاپ های متعدد از این رمان و بحث های منتقدانه درباره آن از سده هجدهم تا به امروز ادامه داشته است. به خاطر گستردگی حضور رمان در عرصه هنر، تئاتر و صنعت فیلم سازی، دن کیشوت و سانچو پانزا، از جمله شناخته شده ترین شخصیت های خیالی در دنیای ادبیات نزد مردم هستند. سروانتس،  نوشتن را در ژانرهای گوناگون ادبی، تجربه کرده است. او یک نویسنده برجسته داستان های کوتاه بود که بعضی از آن ها را در قالب کتاب «داستانهای عبرت آموز» (1613) و با سبک نوشتاری رمان دن کیشوت منتشر کرد.

       سروانتس در تاریخ احتمالی 29 سپتامبر (روز سن میگل) در شهر آلکالا دِ اِنارس، در 32 کیلومتری مادرید، چشم به جهان گشود و در 9 اکتبر غسل تعمید داده شد. وی چهارمین فرزند از هفت فرزند خانواده ای اشرافی بود اما به تدریج وضع اقتصادی خانواده اش رو به کاستی رفت. پدر او، رودریگو[3] دِ سروانتس، که ناشنوای مادرزاد بود و تباری کوردوبایی[4] و گایگویی[5] داشت، پزشک بود و به روش طب سنتی از افراد متقاضی، خون می گرفت. خانواده ناچار  شد تا از محلی به محل دیگر اسباب کشی کند. رودریگو، در 1552 به خاطر طلب هایی که داشت، مجبور شد تا هفت ماه را در زندان سپری کند و سال بعد به کوردوبا رفت تا هم  کار انحصار وراثت پدرش خوآن دِ سروانتس، پدر بزرگِ میگل را رو براه کند  و هم ، از دست طلبکارهای خود فرار کند. در  همین سال، میگل نیز به پدرش در کوردوبا پیوست. خانواده میگل سرانجام در 1560 م ساکن مادرید شدند.    

 در مورد میزان تحصیلات سروانتس چیز زیادی نمی دانیم. بنابر یکی از داستان های کتاب «داستان های عبرت آموز»، او مدتی  در مدرسه یسوعی ها (وابسته به کلیسای کاتولیک) سرگرم تحصیل بوده است. البته این تنها یک گمانه زنی است. بر خلاف نویسندگان آن دوره اسپانیا، او  هیچگاه تحصیلات دانشگاهی نداشته است. آن چه که قطعی است، این است که در برهه ای از زندگی اش به شدت مشتاق خواندن کتاب های گوناگون بوده است. خوان لوپز دِ اویوس[6] مدیر مدرسه شهرداری مادرید که زیر نفوذ عقاید فلسفی اِراموس[7] بود، از سروانتس به عنوان شاگرد دوست داشتنی یاد می کرد. این موضوع به سال 1569 که سروانتس 21 سالش بود بر می گردد.. در هر صورت او می بایستی که دانش آموزی در همین مدرسه بوده باشد یا آن که زیر نظر شخصی به نام لوپز دِ اویوس تحصیل کرده باشد. اولین شعر ش را که در مورد مرگ الیزابت والویس[8]، ملکه جوانِ شاه فیلیپ دوم، سروده بود، در همین سال پدید آورد.

 

سرباز و اسیر

   در همان سال بود که از اسپانیا به ایتالیا رفت. علت اصلی سفر او به ایتالیا در هاله ای از ابهام است. ممکن است که چون وی در زمان دانش آموزی اش شخصی را زخمی کرده بود و تحت پیگرد قرار داشته به ایتالیا سفر کرده است. دلایل این سفر ضد و نقیض است. به هر رو، در آن زمان مرسوم بود که اسپانیایی ها برای  مشاغل بهتر به ایتالیا می رفتند. به نظر می آید که او در برهه ای از زندگی اش پیشخدمت کاردینال گیولیو[9] بوده است که در آن زمان در حصر خانگی، در رم به سر می برد. در 1570  برای خدمت در ارتش سلطنتی پیاده نظام اسپانیا در هنگِ قرارگاه ناپل، ثبت نام کرد و به مدت یک سال پیش از اعزام به جبهه، در آن جا آموزش نظامی دید.

   روابط میان ایتالیا و امپراطوری عثمانی در زمان سلطان سلیم دوم  به تیرگی گرایید زیرا ترک ها  قبرس را در 1570 تصرف کردند و میان ناوگان عثمانی و نیروی دریایی ونیز، وابسته به پاپ، و نیروی دریایی اسپانیا درگیری شدیدی رخ داد. در میانه سپتامبر1571، سروانتس در ناوگان مارکسا[10] خدمت می کرد، که زیر فرمان  دن خوآن دِ آاوستریا[11] بود و در7 اکتبر، در خلیج لِپانتو[12] در نزدیکی شهر کورینتوس[13] (یونان) به دشمن حمله ور شد. این جنگ با شکست مهلک ترکها تمام شد که نتیجه آن از دست رفتن تسلط آن ها بر دریای مدیترانه بود. روایت های مستقلی از حضور سروانتس در این درگیری ها  به شجاعت و شهامت او گواهی می دهند که با وجود این که  تب شدیدی داشت، ترجیح  داد  که به جای استراحت  وارد نبرد شود. وی دوبار از ناحیه سینه و یک بار از ناحیه دست چپش مجروح شد، جراحتی که  دست چپش را تا آخر عمر از کار انداخت. او همیشه از این برهه از زندگی اش با افتخار یاد می کرد. از  1572 تا 1575، هم چنان زندگی اش را در سربازی سپری  کرد و در نبرد موسوم به ناوارینو[14] در بندر حلق الوادی، در تونس شرکت داشت. شاید در آن دوران، از هر فرصتی که نصیبش می شد برای آشنایی با ادبیات ایتالیا بهره می برد

 و چه بسا که به خاطر پیشنهاد کاپیتانش بود که ارتش را رها کرد و در سپتامبر 1575 آن جا را با نامه هایی از طرف دوک سِسا[15] و دن خوآن، که برای پادشاه وقت اسپانا نوشته بودند، به مقصد اسپانیا ترک گفت.

در این سفر، کشتی اش مورد حمله قرار گرفت و توسط دزدان دریایی بربر تصرف شد، و سروانتس به همراه برادرش، رودریگو، به عنوان برده به الجزایر فروخته شدند، کشوری که در آن خریدو فروش برده های مسیحی، مرسوم بود. نامه هایی را که همراهش بود باعث شدند تا اهمیت او نزد کسانی که او را به اسارت گرفته بودند، بیشتر شود، و بدین سان قیمت او را بالا تر بردند و مدت زمان اسارتش را بیشتر کردند.  با و جود این که چهار بار دست به فرار زده بود(به ترتیب هر بار در سال های 1576، 1577، 1578 و 1579)، به خاطر اهمیتی که پیدا کرده بود نمی توانستند او را بکشند یا صدمه ای به او بزنند یا این که شکنجه اش کنند. اربابان او، دالی مامی[16] راهزن و بعد از او، حسن پاشا، به هر دلیلی که بود، رفتاری محبت آمیز نسبت به او نشان می دادند. موضوع اسیر شدن سروانتس دست کم در دو کتاب معاصر راجع به بردگان مسیحی در الجزایر ذکر شده است. وی توانسته بود که به خاطر شجاعت و شهامتش، در میان جامعه بردگان اسم و رسمی برهم زند. سر انجام در سپتامبر 1580، سه سال پس از آزادی رودریگو در سال 1577، خانواده میگل با کمک و پا در میانی روحانیون اهل تثلیث توانستند پانصد سکه طلا برای آزادی او جمع کنند. تصمیم آن ها به موقع بود، زیرا که در آن موقع حسن پاشا هنوز برای فروختن او با کشتی به قسطنطنیه (استانبول) نرفته بود. وی پس از 12 سال و در سن 33 سالگی، در 1580 به مادرید بازگشت. شگفت نیست که این برهه پر ماجرا در زندگی سروانتس، در برخی از آثار ادبی اش از جمله « ماجرای اسارت» در رمان دن کیشوت، دو نمایشنامه الجزایری به نام های «خرید و فروش در الجزایر» و «زندانیان الجزایری» و هم چنین در بخش هایی از نوشته های گونا گونش منعکس شد. گرچه هیچ گاه موضوع اسیر شدنش را در زندگی نامه خود، بیان نکرده است.

 

کار دولتی و نویسندگی

   هنگامی که به اسپانیا برگشت، بقیه عمرش را به کلی متفاوت با یک دهه گذشته زندگی اش که لبریز از جنگ و خطر بود، سپری کرد. وضع مالی او تعریفی نداشت و شغلی سخت و ملال آور داشت؛ در آن هنگام ، تا  بزرگ ترین موفقیت ادبی اش، دن کیشوت 25 سال باقی مانده بود. وقتی به کشورش برگشت گرانی سرسام آور  وضع معشیتی بسیاری، بویژه طبقه متوسط، راکه شامل خانواده او نیز می شد، بدتر کرده بود. دوران سرخوشی که شهر لپانتو برایش به ارمغان آورده بود، به سر آمده بود و از پاداشی که انتظار داشت تا برای شرکتش در جنگ به او بدهند خبری نبود. چند بار برای گرفتن مشاغل اداری در شهرهای آمریکایی متعلق به اسپانیا، درخواست داد، اما حاصلی نداشت. تنها کاری که نصیبش شد سمت پیغام رسانِ پادشاه بود تا این که در 1581 ماموریت یافت که به شهر اوران الجزایر برود. حمایت های او از فیلیپ دوم (پادشاه وفت اسپانیا) و دربار او به خاطر ضمیمه شدن پرتغال به خاک اسپانیا هم نتوانست موقعیت اجتماعی او را بهتر کند.

در همان سال با زنی به نام آنا دِ ویافرانکا (آنا فرانس دِ روخاس)[17] که متاهل بود، روابطی بهم زد که حاصل آن ایزابل ساودرا[18]، تها دختر و فرزند سروانتس بود و در دورانی که پدرش در حصر خانگی به سر می برد، پرورش یافت. سروانتس در 1584 با کاتالینا دِ سالازار پالاسیوس[19] که 18 سال از خودش کوچک تر بود، ازدواج کرد. همسر وی صاحب ملکی در دهکده اِسکیواس[20] در منطقه لا مانچا[21] بود. اطلاعات چندانی درباره رابطه میان آن ها در دست نیست. با وجود آن که سروانتس مدتی را دور از خانه سپری کرده بود بعید است که رابطه او و همسرش به تیرگی گراییده باشد. دلیلی هم نداریم که کاتالینا الهام بخش و بهانه ترانه های سروانتس بوده باشد. پدر میگل در  1585م در گذشت. میگل،  در آن هنگام سرگرم نوشتن اولین رمان تخیلی اش، لا گالتئا[22] (1585؛ گالِتِئا:رمانس شبانی)، بود که از ژانر ادبی نو ظهور آن موقع، که «رمانس شبانی» نام داشت، الهام گرفته بود. بلاس دِ روبلس[23]،ناشر، مبلغ 1336 رئال را که در آن روزگار پول خوبی بود برای انتشار اولین رمان او پرداخت. سروانتس این کتاب را به دوستش، آسکانیو کولونا[24]، که در استان آکاویوا[25]در ایتالیا زندگی می کرد، پیش کش کرد تا حمایت او را جلب کند اما نتیجه ای نداشت. بی گمان حمایت و پشتیبانی گروهی از دوستانِ نویسنده اش در نوشتن این کتاب او را به عنوان فردی فرهیخته شناساند. نسخه های دیگر این کتاب بجز نسخه اسپانیایی آن، در لیسبون (1590) و پاریس (1611)به چاپ رسید. رمان گالتا، نا تمام است و نویسنده در آن پیوسته یاد آوری می کند که دنباله آن را خواهد نوشت، این موضوع به روشنی نشان می دهد که سروانتس شیفته کار خود بوده است.

    در این زمان او به نمایشنامه نویسی روی  آورد و در دوران طلایی تئاتر در اسپانیا. در  1585 برای نوشتن دو نمایشنامه، قراردادی را با یکی از مدیران تئاتر بست. یکی از آن ها «اعتراف» نام داشت. بنا به گفته خودش این یکی از بهترین نمایشنامه های او بوده است که در عمرش نوشته بود. سال ها بعد او گفته بود که بعد از چاپ این دو نمایشنامه حدود 20 یا 30 نمایشنامه دیگر را هم نگاشته است. و اینکه در این نمایشنامه ها از «هو» کردن یا پرتاب میوه به سوی بازیگران خبری نبوده است. شمار دقیق این نمایشنامه ها مشخص نیست. تنها دو نمایشنامه از او به جای مانده اند. تراژدی تاریخی به نام نومانسیا (1580) وخرید و فروش در الجزایر (1580). بعد ها او 9 نمایشنامه دیگرش را  تغییر داد و یک سال بعد آن ها را در کتاب «هشت نمایشنامه کمدی و هشت میان پرده» (1615) چاپ کرد. در شهر های بزرگ اسپانیا سالنهای تاتر بسیاری ساخته  بودند تا مردم تشنه سرگرمی را آرام کنند. لوپه دِ وگا[26] کسی بود که تئاتر را در اسپانیا نهادینه کرد و تئاتر های کمدی می نوشت  و نمایشنامه های درام قدیمی از جمله نمایشنامه های سروانتس، نمایشنامه های کهنه یا بازاری را به روی صحنه می برد. اما سرنوشت نمایشنامه های سروانتس مایوس کننده بود . در  1587 او به این نتیجه رسید که با ادبیات نمی تواند امرار معاش کند، بنابر این ناچار شد شد تا راهی به کلی متفاوت را برای ادامه زندگی اش برگزیند.

    این چنین بود که سروانتس مامور فراهم آوردن آذوقه برای ناوگان آرمادا[27] شد. گرفتن ذرت و روغن از کشاورزان ناراضی، امری نا خوشایند بود. ولی با این حال شغلی دائمی بود و جایگاه اجتماعی مناسبی داشت. لازمه این شغل این بود که مسافتی را تا اندلُس برود و می خواست این تجربیاتش را در قالب ادبیات باز آفرینی کند. مسئولیت او رسیدگی به امور پیچیده مالی بود ولی نمی توانست گزارش شفافی را از تراکنش های مالی ارائه دهد. به همین خاطر، میان او و کار فرمایانش پیوسته بحث و مشاجره در می گرفت و مُدام با شهرداری و مقامات کلیسا اختلاف داشت، تا جایی که از کلیسا طرد شد. اسنادی که از گزارش های مالی و تجاری او به جای مانده اند جالب است.

    پس از شکست مهلک ناوگان آرامادا در نبردی با انگلستان، در 1588، سروانتس به سِوییا[28]، پایتخت تجاری اسپانیا و یکی از بزرگترین شهر های اروپا رفت. در 1590 از «شورای سلطنتی سرخپوستان» در خواست کرد که در  آمریکای مرکزی یا جنوبی، او را به کار بگمارند. در خواست او با بی ادبی تمام رد شد و هم چنان مشکلات مالی اش او را در تنگنا قرار می داد. به نظر می آمد که او پیوند هایش را با دنیای ادبیات حفظ کرده است؛ گزارشی از کتاب هایی که در آن زمان خریداری می کرده است  نشان می دهد که او به دنبال فرصتی بوده تا آن ها را بخواند. در 1592 قرار دادی را برای نوشتن شش نمایشنامه با مدیر تئاتری که رودریگو اوسوریو[29] نام داشت امضا کرد.ولی نتیجه ای نداشت و ناچار شد که شغلش را به عنوان کمیساریا ادامه دهد. در سپتامبر 1592 به خاطر شکایتی که از وی شده بود،  مدتی را در زندانِ منطقه کاسترو دل ریو[30]، گذراند.

در 1594 در مادرید، به دنبال شغل جدیدی می گشت. زیرا که بر شغلی گماشته شده بود که می بایست تا مسافتی را تا اندلس برود و مالیات های معوقه را جمع آوری کند. گرچه این شغل  هم مقامش را بالا می برد  اما دست کمی از شغل قبلی اش نداشت و مانند آن دوباره باید با حساب و حسابرسی سر و کله می زد. سروانتس به هیچ وجه روحیه بازاری نداشت و چه بسا که در 1596 از سمتش کناره گیری کرده باشد. یک سال بعد، وی در مسابقه مشاعره که در استان زاراگزا[31] بر گزار می شد، به مقام اول رسید و برنده جایزه سه قاشق طلایی شد. سپس به سوییا بازگشت و دست به نوشتن داستان هایی درباره آن دوره از تاریخ زد. گذشته از داستانی که در آن به رفتار خبیثانه دوکِ شهرِ مدینا سیدونیا[32] پرداخته بود، داستان هایش به طور تلویحی و با لحنی گستاخانه در پیرامون  پادشاه تازه درگذشته اسپانیا دور می زد. در همین دوره بازهم درگیر مشکلات مالی شد. در تابستان 1597 به خاطر شفاف نبودن حسابهای مالی اش به زندان سلطنتی سِوییا افتاد و تا آوریل 1598 زندانی بود و چه بسا که در همین روزها  ایده نوشتن دن کیشوت را در سر  می پرورانده است. همان گونه که در مقدمه کتاب نوشته:

"بنابر این، چه انتظاری می توان از ذهن خالی و بی سواد من ، داشت. جز آن که خلاق باشد و کهنه و عقب مانده نباشد."

داستان این رمان، حاصل افکاری است که به ذهن هیچ کس خطور نکرده است،  همان افکاری که در زندان به ذهن سروانتس رسید. یعنی در جایی که کانون آزار و اذیت ها و منزلگه نا خوشی هاست.

اطلاعاتی که درمورد چهار یا پنج سال بعدی زندگی سروانتس در دست است بسیار ضد و نقیض است. گویا سوییا را ترک کرد و  در منطقه اسکیواس و مادرید و بعد هم دراستان وایادولید[33]   ( همان جا  که دادگاه سلطنتی بین سال های 1601 تا 1606 تشکیل شد)، اتراق کرد و به طور قطع در این زمان سرگرم نوشتن نخستین قسمت دن کیشوت بوده است. گرچه نسخه های اولیه دو داستانش به نام های «رینکونته و کورتادیو»[34] و «حسادت اکسترامادورایی» به وسیله شخصی به نام فرانسیسکو پورراس دِ لا کامارا[35] دستخوش تغیراتی شد ولی هیچ گاه به چاپ نرسید.

 

 

انتشار رمان «دن کیشوت»

در ژوئیه یا آگوست 1604، سروانتس امتیاز انتشار کتاب «دن کیشوت دِ لا مانچا: نجیب زاده نابغه» (قسمت اول دن کیشوت) را به فرانسیسکو دِ روبلس[36] به مبلغی نامشخص فروخت. این کتاب، مجوز چاپ خود را در سپتامبر همان سال دریافت کرد و در ژانویه 1605 به چاپ رسید. با توجه به مدارک و اسناد به دست آمده، به نظر می آید که در زمان چاپ دن کیشوت بوده که رابطه میان سروانتس و لوپه دِ وگا به سردی گراییده است. بعدها معلوم شد که ویراستارهای انتشاراتی خوآن دِ کوئستا[37] که چاپ دن کیشوت را به آن  بود، مسئول اشتباهات چاپی این رمان بوده اند، موضوعی که مدت ها به خود سروانتس نسبت داده می شد.

    این کتاب تمثیلی است از انسان های آرمانگرا که با توسل به ابزارهای نا کارآمد و قدیمی، و با افکار روزگاران کهن زندگی می کنند و در جهان خیالی خود شوالیه وار به جنگ بدی ها و بی عدالتی ها بر می خیزند. تلاشی بیهوده که سرانجامی جزء ناکامی ندارد.

     رمان دن کیشوت بی درنگ بعد از انتشار با استقبال گسترده ای رو به رو شد اگرچه این موفقیت به اندازه موفقیت قسمت اول رمان «گسمان دِ آلفاراچه[38]» (1599) اثر ماتئو آلمان[39] نبود. رمان دن کیشوت در آگوست 1606در مادرید و لیسبون تجدید چاپ شد؛ یک بار نیز در والنسیا  و سپس در بروکسل (1607)؛ مادرید (1608)؛ میلان (1610) و بروکسل (1611) به چاپ رسید. قسمت دوم آن به نام «دن کیشوت دِ لا مانچا: نجیب زاده شوالیه» در 1615 منتشر شد. توماس شلتون[40] قسمت اول این رمان را در  1612 به انگلیسی ترجمه کرد و بدین ترتیب نام سروانتس در کشور های انگلیس، فرانسه و ایتالیا همانند اسپانیا، بر سر زبان ها افتاد.

فروش امتیاز چاپ قسمت اول رمان نتوانست به وضع مالی سروانتس سر و سامانی دهد. او می بایست به وضع شغلی خود تکانی می داد. تقدیم رمان به دوک بِخار[41] یک اشتباه بزرگ بود. دو شخصیت اثرگذار دیگری بودند که از وی پشتیبانی کردند: نخست ، کنت لِموس[42] بود که قسمت دوم دن کیشوت و سه اثر دیگرش را به او پیش کش کرد. و دیگری دن برنارد دِ سالز روخاس[43]اسقف اعظم تولدو بود. این دو توانستند تا حدی سروانتس را از تنگنای مالی اش بیرون بکشند. به هر رو، گویا سروانتس هم می خواست به معبد نویسندگان ملی کشورش بپیوندد- او شهرتی را می خواست که، برای نمونه، با شهرت لوپه دِ وگا  یا شاعر سرشناس اسپانیایی  لویس دِ گونگورا[44] برابری کند. به هر حال موقعیت او ، بعد از انتشار کتاب «سفر به پارناسو» (1614) تا حدی بهترشد. پیش کش کردن دو یا سه کتاب دیگرش و درآمدزایی او از منابع دیگری بجز ادبیات به وضع مالی اش کمک کرد. با وجود موفقیت های نسبی اش اما هم چنان به خاطر بلند پروازی هایش نا خشنود بود و پیوسته مشتاق  نوشتن داستانهای تخیلی بود . در 57سالگی، که تنها چند سال دیگر زنده بود، تازه به دوران پر ثمر و باشکوه زندگی اش وارد  شد.

    اما زندگی روی خوشی به او نشان نداد. هنگامی که  در خیابان روبروی خانه اش واقع در وایادولید، حادثه ای منجر به چاقو کشی شد، وی به خاطر دست داشتن در این حادثه ، در ژوئن  1605  به حصر خانگی گرفتار شد. ولی همچنان به خاطر مسائل مالی به دادگاه های  مادرید می رفت، حال  مسائل شخصی  نیز به مشکلاتش افزوده شده بود. خانواده اش در  سال های بعد، مجبور شدند تا  به محل دیگری اسباب کشی کنند و سر انجام ساکن خیابان لئون[45] شدند. سروانتس هم ، مانند دیگر نویسندگان عصر خود،  می خواست تا با کُنتِ  لموس دیدار کند. اما در 1610 او حاکم ناپل شد و سروانتس بار دیگر مایوس گشت. در 1609 سروانتس به عضویت آیین مذهبی نو ظهوری به نام «بندگان حفظ شده مقدس» درآمد و چهار سال بعد نیز به فرقه فرانسیسکن پیوست که تعهدی جدی بشمار می رفت. شاگردان سروانتس در آکادمی سالواخه[46] که شبیه محفل ادبی نویسندگان بود از میزان شرکت سروانتس در جلسات سال 1612  پی بردند که او به کلی خود را  وقف زندگی ادبی در پایتخت کرده است.  

یک سال بعد کتاب «12 داستان عبرت آموز» را منتشر کرد. و در مقدمه آن تصویری از خودش را کشید."چهره ای عقاب مانند، موهایی به رنگ قهوه سوخته، پیشانی صاف و براق، چشمانی مشتاق و هلالی شکل، با بینی متناسب با اعضای صورت، محاسنی نقره ای که در کمتر از بیست سال پیش از آن طلایی بود، سیبیلی پرپشت، لبانی کوچک ، دندان هایی متوسط ، که تنها شش تایی از آن ها به صورت کج و معوج در سر جای شان باقی مانده بود، با قامتی  نه بلند و نه کوتاه، و چهره ای روشن ، که بیشتر رنگ پریده می نمود تا سیه چرده، که وزنش بر شانه هایش سنگینی می کرد، نه در پاهایش."

    سروانتس ادعا می کرد که او نخستین کسی است که مقدمه کتابش را به سبک وسیاق داستان های کوتاه ایتالیایی نوشته اشت. در اغلب موارد تاریخِ نوشتن آثارش مشخص نیست. در آثار وی یک گوناگونی در سبک به چشم می خورد، که می توان آن ها را در دو سبک کلی یعنی رومانتسیم و رئالیسم خلاصه کرد. رمان «محاوره سگ ها» که در 1952 به انگلیسی ترجمه شد و «ازدواج رندانه»[47] از دیگر آثار برجسته او پس از انتشار دن کیشوت هستند. در سده هفدهم داستان های رمانتیک بسیار محبوب بودند، جیمز ماب[48] به همین منظور این رمان ها را در 1640 به انگلیسی ترجمه کرد. در  سده نوزدهم- بیستم بیشتر آثاری با سبک رئالیسم محبوب شدند ولی در سده بیست و یکم سایر سبک ها دوباره اهمیت یافتند.

      در  1614 سروانتس اثری  به نام «سفر به پارناسوس» را منتشر کرد، که شعر تمثیلی بلندی بود با مضمونی اساطیری که با  آرایه ادبی کنایه سروده شده بود و با پی نوشت های شعر گونه همراه بود. و در تحسین شاعران معاصر و به سخره گرفتن بعضی از آن ها نوشته شده بود. برای سروانتس سرودن شعر کاری سخت و دشوار بود. اما در این کتاب او توانسته است که شعر را در قالب هنری ناب عرضه کند. هنری که نباید کم اهمیت جلوه گر شود. هنگامی که دانست که نمایشنامه هایش دیگر بر روی صحنه نمی روند بار دیگر نا امید شد، وی هشت تای آن ها را به همراه هشت نمایشنامه کمدی کوتاه خود در کتاب «هشت نمایشنامه کمدی و هشت میان پرده» در  1615  چاپ کرد. نمایشنامه هایش فاقد خلاقیت و نو آوری بودند. در هر صورت از نمایشنامه های کمدی اش به عنوان بهترین در نوع خود یاد می شود.

    این که سروانتس دقیقا در چه تاریخی شروع به نوشتن قسمت دوم دن کیشوت کرده معلوم نیست ، اما قطعا نبایستی پس ژوئیه 1614  باشد. در ماه سپتامبر بود که نسخه دروغینی از قسمت دوم دن کیشوت در شهر تاراگونا توسط شخصی به نام آلونسو فرناندِز دِ آوایانِدا[49] منتشر شد، او اهل آراگون[50] و طرفدار پرو پا قرص آثار لوپه دِ وگا بود. کتابی که ارزش و اعتباری نداشت و در قیاس با نسخه اصلی سروانتس (قسمت دوم دن کیشوت) ناشیانه و ابتدایی  بود. در پیشگفتار کتاب به سروانتس توهین شده بود، ولی او اعتنایی نکرد ، زیرا نسبت به نویسندگان بد خُلق عصر خویش کم و بیش فردی متین  و آرام بود. وی تصمیم گرفت تا انتقاد خودش از فرناندو دِ آوایانِدا و کتاب تقلبی او « کیشوت و سانچو پانزا» را در قالب داستانی تخیلی پس از فصل 59 کتاب، بگنجاند.  

حق چاپ قسمت دوم دن کیشوت، را به همان ناشر قبلی داد تا در  1615 به چاپ برسد. این کتاب بلافاصله در بروکسل و والنسیا در   1616 و در لیسبون در 1617 تجدید چاپ شد. سپس قسمت اول و دوم کتاب در یک مجلد در بارسلونا و در  1617 به چاپ رسید. ترجمه فرانسوی قسمت دوم آن در  1618 و ترجمه انگلیسی آن برای نخستین بار در 1620 منتشر شد. قسمت دوم رمان از نقاط قوت قسمت اول بهره جسته بود و آن ها را در قالبی متفاوت گسترش داده بود. بسیاری معتقدند که قسمت دوم ارزشمند تر و پر ثمر تر بوده است.

سروانتس در سال های پایانی زندگی اش، از چند اثر دیگرش سخن گفته بود که در آن زمان به چاپ نرسیده بودند. مشخص نیست که آیا این ها به دست او نوشته شده اند یا خیر. یکی از آن ها «برناردو»[51] (یکی از اساطیر و قهرمانان اسپانیا) نام داشت  و دیگری هفته ها در باغ (که همانند دِکامرون[52] اثر بوکاچیو[53]، شامل داستانهای گوناگونی می شد.) دنباله رمان گالتا نیز پس از مرگ وی به چاپ رسید. آخرین رمان به سبک رمانتیسم او «وظایف پرسیلس و زیگیسموندا[54]»  نام گرفت. سروانتس قصد داشت، همانند رمان اِتیوپیکا[55] اثر هلیدورس اِمسایی[56]، سبک رمانتیسم را در قالب ماجراجویی و عشق شخصیت های داستان دوباره زنده کند که در آن زمان سبکی مشهور و خلاقانه به شمار می رفت، سبکی که در سده هفدهم در فرانسه به بالندگی رسید. رمان «پرسیلس» اثری بلند پروازانه بود که در آن عنصر عرفان با عناصر رمانس آمیخته شده بود و در  1617 پس از مرگ وی منتشر شد که با استقبال زیادی رو به رو شد و در ظرف دو سال  در اسپانیا به چاپ هشتم رسید و در سالهای 1618  و 1619 به ترتیب به زبان فرانسوی و انگلیسی ترجمه و منتشر شد. 

     سروانتس سه روز قبل از مرگش در صفحه پیشکش رمان «پرسیلس» که به کند لموس تقدیم کرده بود، نوشت:

 «با پاهایی در رکاب،

با کوله باری از هراسِ مردن،

ای خدای بزرگ، این را برای تو می نویسم.

دیروز کشیشی بر بالینم آمد تا مرا برای ملاقات با تو (خدا) آماده کند و امروز این را می نویسم؛ فرصت اندک است و نگرانیها بسیار و امیدها کم فروغ،  با این همه، زندگی را بر پایه امید برای ادامه دادن بنا می کنم...

...از لحظات زیبا و خوش زندگی خداحافظی می کنم، بدرود ای دوستانِ شادمانم؛ مرگ من نزدیک است، امیدوارم که هر چه زود تر شما را با چهره هایی خندان ملاقات کنم.»

 

وی خواسته بود تا بدین طریق از دنیا خداحافظی کرده باشد. سر انجام در  1616 و در سن 69 سالگی بر اثر دیابت درگذشت. با قاطعیت می توان گفت که او روز 22 آوریل در گذشته است و نه در 23 آوریل که به اشتباه در منابع مختلفی ذکر شده است. اسناد و مدارک مربوط به خاکسپاریش گویای آن است که او در صومعه ایی به نام صومعه پابرهنگان اهل تثلیث، واقع در خیابان کانتارراناس[57] (که اکنون اسم آن به لوپه دِ وگا تغییر یافته) به خاک سپرده شده است. محل دقیق دفن او مشخص نیست و هیچ وصیت نامه ای از وی، به جا نمانده است.

 

دن کیشوت: میراث ماندگارِ سروانتس

   هفت سال پس انتشار قسمت اول رمان دن کیشوت ، این داستان به زبان های فرانسوی، آلمانی، ایتالیایی و انگلیسی ترجمه شد، نخستین ترجمه فرانسوی از قسمت دوم کتاب در  1618 به چاپ رسید و اولین ترجمه انگلیسی آن در 1620 منتشر شد.

    توماس شلتون ترجمه انگلیسی قسمت اول را در  1612، که سروانتس هنوز زنده بود به پایان برد. گرچه نشانی از دیدار  این دو با یکدیگر در دست نیست. وی قسمت دوم کتاب را هم در  1620 ترجمه کرد.

     ترجمه جان فیلیپس[58] که در اواخر قرن هفدهم منتشر شد به باور پوتنام[59]  ضعیف ترین ترجمه انگلیسی دن کیشوت بوده است که به نظر منتقدان  در اصل از  نوشته های سروانتس ترجمه نشده، بلکه از  یافته های فیلو دِ سنت مارتینِ[60] فرانسوی و یادداشت های توماس شلتون ترجمه و گرد آوری شده است.

   ترجمه پیر آنتوان موتِئکس[61] در حدود سال 1700 انتشار یافت. ترجمه موتئکس هم چنان از ترجمه های پر طرفدار است. ترجمه او توسط نشر مدرن تایمز در سال های گذشته تجدید چاپ شد. ساموئل پونتمان معتقد است که ترجمه  او بیشتر شبیه یک نمایش خنده دار است، زیرا در بخشی که سانچو پانزا وارد داستان می شود به نظر می آید بعضی قسمت ها حذف شده یا در بعضی دیگر توضیحات اضافی داده شده است.

ترجمه کاپیتان جان استیونز[62] که بر اساس اصلاح و بازبینی ترجمه شلتون بود در 1700 منتشر شد که با ترجمه موتِئکس هم زمان بوده است.

  در  1742 ترجمه ای از  چارلز جرواس[63] بعد از مرگ وی منتشر شد ولی براثر اشتباه چاپی زیر عنوان نوشته بودند "ترجمه جارویس"که به همین نام شناخته شد و تا آن هنگام بی نقص ترین و بهترین ترجمه بود. ولی مترجم دیگری به نام جان آرنزبی[64] ترجمه جرواس را پیچیده و غیر قابل فهم خوانده بود. در هر صورت ترجمه جرواس تا  1885 به طور متناوب تجدید چاپ می شد. ترجمه دیگری توسط توبیاس اسمولت[65]ِ رمان نویس سده هجدهم در  1755چاپ شد. ترجمه او همانند ترجمه جرواس تا امروز تجدید چاپ می شود. بسیاری از مترجمان امروزی، برای ترجمه دن کیشوت از نسخه سال 1885 جان آزبورن الگو برداری می کنند. گفته می شود که ترجمه او تا امروز روان ترین ترجمه بوده است بدون آن که بخواهد از خودش جملاتی را اضافه کند یا در ترجمه ضرب المثل ها درمانَد.

    نسخه کودکانه رمان دن کیشوت با نام «داستان دن کیشوت» در  1922 به بازار آمد. نسخه ای که خواندنش برای بزرگسالان ملال آور و کسالت بار بود و ساختار نوشتاری ادبی سروانتس را دستخوش تغییرات زیادی کرده بود و در زیر عنوان کتاب اسم خودش را به جای سروانتس نوشته بود گویی که خودش خالق دن کیشوت بوده است.

    از جمله محبوب ترین ترجمه های اواسط سده بیستم می توان به ترجمه های ساموئل پوتنام (1949)، جی.ام. کوهن[66] (1950)، و والتر استاکی[67] (1957) اشاره کرد. آخرین ترجمه انگلیسی در سده بیستم توسط برتون رافِل[68] در  1996 انجام شد. در سده بیست و یکم، چهار ترجمه دیگر انگلیسی صورت گرفت. که نخستین ِ آن توسط جان. دی. روتورفورد[69] و دومین ترجمه توسط ادیت گروسمان[70] انجام شد  که ترجمه اش در نیویورک تایمز بازتاب یافت، تا جایی که کارلوس فوئنتس[71]، ترجمه وی را "عظیم ترین دستاورد ادبی" نامید و منتقدان دیگری آن را روان ترین و  کاملترین ترجمه انگلیسی  نسبت به ترجمه های دیگر در سده هفدهم نامیدند.

    در سال 2005 که با چهارصدمین سالگرد انتشار رمان دن کیشوت مصادف شده بود، تام لاتروپ[72] ترجمه دیگری را منتشر کرد ، ترجمه ای که بر اساس یک عمر تحقیق مستمر او درباره تاریخچه این رمان انجام گرفته بود. چهارمین ترجمه از داستان دن کیشوت در سده بیست و یکم توسط استاد بازنشسته، جیمز مونتگومری، در  2006 و پس از بیست و شش سال تلاش  صورت گرفت.  او می خواست ترجمه ای بسیار نزدیک به معنای اصلی رمان باز آفرینی کند گرچه نتوانست به طور کامل سبک سروانتس را حفظ کند.

    رمان  « دن کیشوت » را نخستین بار مترجم سرشناس، محمد قاضی در  1319 با عنوان سناریوی دن کیشوت از زبان فرانسه به فارسی برگرداند و انتشارات نیل و ثالث چند بار آن را منتشر کرده اند.همچنین ذبیح الله منصوری نیز یکی از مترجمان اولیه این اثر – البته با دخل و تصرف و ترجمه آزاد- بوده است که ترجمه او آخرین بار در 1389 توسط نشر کتاب وستا منتشر شده است. این اثر در  ۱۳۹0 با عنوان اسپانیایی اش یعنی «دن کیخوته» توسط کیومرث پارسای برای اولین بار از زبان اصلی یعنی اسپانیایی به زبان فارسی ترجمه شده‌است.

 

[1] . Miguel de Cervantes Saavedra

[2]. Alcalá de Hebares

[3]. Rodrigo

[4] .Cordoba

[5]. Gallego

[6]. Juan López de Hoyos

[7]. Eramist

[8]. Elizabeth of valois

[9] . Giulio

[10] . Marquesa

[11]. Don Juan de Austria

[12]. Lepanto

[13]. Corinth

[14]. Navarino

[15]. Sessa

[16]. Dali Mami

[17]. Ana de Villafrance (Ana France de Rojas)

[18]. Isabel de Saavedra

[19]. Catalina de Salazar y Palacios

[20]. Esquivas

[21]. La Mancha

[22]. Galatea

[23]. Belas de Robles

[24]. Ascanio Colonna

 Acquavia.[25]

[26]. Lope de Vega

[27]. Armada

[28]. Sevilla

[29]. Rodrigo Osorio

[30]. Castro del Río

[31]. Zaragoza

[32]. Medina Sedonia

[33]. Valladolid

[34]. Rinconete y Cortadillo

[35]. Francisco Porras de la Cámara

 

[36]. Francisco de Robles

[37]. Juan de la Cuesta

[38]. Guzmán de Alfarache

[39]. Mateo Alemán

[40]. Thomas Shelton

Béjar.[41]

[42]. Lemos

 Don Bernardo de Sandoval y Rojas.[43]

[44]. Luis de Góngora

[45]. León

[46]. Salvaje

[47]. ازدواج رندانه ، ترجمه اسماعیل فلزی ، تهران، 1382  

[48] . James Mabbe

[49]. Fernando de Avallaneda

[50]. Aragón

[51]. Bernardo

[52]. decameron

[53]. Bocaccio

[54]. Persiles y Sigismunda

[55]. Aethiopica

[56]. Heliodorus

[57]. Cantaranas

[58]. John Philips

[59]. Samuel Putnam

[60]. Flleau de Saint-Martin

[61]. Pierre Antoine Motteux

[62]. John Stevens

[63]. Charles Jervas

[64]. John Ormsby

 [65]. Tobias Smollet

[66]. J. m. Cohen

[67]. Walter Starkie

[68]. Burton Raffel

 John D. Rutherford.[69]

[70]. Edith Grossman

[71]. Carlos Fuentes

[72]. Tom Lathrop

منابع:

www.britannica.com

www.wikipedia.com

http://www.mcnbiografias.com

http://cvc.cervantes.es

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جلد قسمت اول رمان «دن کیشوت» در سال 1605

این رمان در 668 صفحه به چاپ رسید.

 

 

 

صفحه نخست رمان که در آن عنوان کتاب (دن کیشوت: نجیب زاده نابغه)، سال انتشار (1605) و نام ناشر آن (خوآن دِ لا کوئِستا) به چشم می خورد.

 

 

 

 

 

فصل اول رمان: «در باب خصال و افعال نجیب زاده نامدار دن کیشوت مانش» (محمد قاضی،1319)

 

 

 

جلد قسمت دوم رمان «دن کیشوت» در سال 1615

این رمان در 585 صفحه به چاپ رسید.

 

 

صفحه نخست رمان که در آن عنوان کتاب (دن کیشوت: شوالیه نابغه)، سال انتشار (1615) و نام ناشر آن (خوآن دِ لا کوئِستا) به چشم می خورد.

 

 

 

فصل اول رمان: «در باب اقدامی که کشیش و دلاک برای شفای بیماری دن کیشوت کردند» (محمد قاضی،1319)

 

منبع تصاویر: http://quijote.bne.es

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران