وصیت نامه ادبی سروانتس

وصیت نامه ادبی سروانتس[1]

نوشته: میگل دِ سروانتس

ترجمه: امیرنادر الهی

 

یک بار به طور اتفاقی من و خواننده ای عزیز، هر دو از یک شهر در حال سفر بودیم. یعنی شهر مشهور اسکیویاس[2]، که به خاطر هزار و یک دلیل مشهور است، یکی از این دلایل، داشتن خانواده های برجسته و دیگری داشتن شراب های ناب است، ناگهان احساس کردم که شخصی با عجله در پشت سرم سوار بر قاطرش شد. گویا وی می خواست از ما سبقت بگیرد، چون به ما می گفت که عجله ای برای رفتن نداشته باشیم. منتظر او شدیم، و دیدیم که دانشجویی با ظاهری بی روح به سمت ما می آید، گفتم ظاهری بی روح چون لباس روستایی  قهوه ای رنگی به تن داشت، ساق پوش به پا داشت، نوک کفشش گرد بود، و شمشیری در غلاف داشت. و از آن یقه های بزرگِ مدل نجیب زادگان بر دور گردن انداخته و گیسوانش را بافته بود؛ در حقیقت تنها دو گیس بافته بیشتر نداشت، چون هر بار که یقه اش به سمتی کج می شد، به زحمت می توانست  آن را دوباره درست کند. پیش ما آمد و گفت:

- شما ها باید به دربار بروید و شغل و مقامی بگیرید یا آن که از برکات فراوان شهر تولدو[3] و ملکه که بدون شک در آن جا ست، بهره مند شوید، با این سرعتی که شما می روید حتا قاطر من هم که به خاطر سریع بودنش شهره است، نمی تواند به شما برسد.

یکی از همراهانم پاسخ داد:

- تقصیر آقای سروانتس است. چون چهار نعل می تازد.

دانشجو اسم سروانتس را به ندرت شنیده بود. زمانی که از قاطرش پایین آمد، خورجین اش را به یک سمت و کیسه چرمی اش را به سمت دیگر انداخت. او کاملا مجهز سفر کرده بود، ناگهان با عجله به سوی من پرید و در حالی که دستِ چپم را به زور گرفته بود، گفت:

-بله، بله. این همان بازوی از کار افتاده است، همان نویسنده مشهور و طنز نویس و خداوندگار شعر!

زمانی که دیدم در این مدت کوتاه مرتب به تمجید و ستایش من پرداخته ، احساس کردم که بی تربیتی خواهد بود اگر جواب این همه تعارفات را ندهم. بنابر این او را در آغوش گرفتم، دستم را دور گردنش انداختم و یقه  اش را به هم ریختم و خراب کردم، به او گفتم:

- این اشتباهی است که خوانندگان از خدا بی خبرم مرتکب می شوند. آقا، من سروانتس هستم اما خداوندگار شعر یا هر چیز دیگری که گفتید نیستم. وسایل تان را جمع کنید، سوار قاطرتان شوید و بگذارید بقیه راه را که چیزی از آن نمانده با گفتگویی لذت بخش طی کنیم.

دانشجو با احتیاط، همین کار را انجام داد. زمام چهار پایانمان را در دست گرفتیم، و به کندی به راهمان ادامه دادیم، در حالی که به سفرمان ادامه می دادیم، از بیماری ام صحبت کردیم. آن دانشجوی خوش نیت، با گفتن این که «این بیماری باعث می شود که آب بیش از حد، در بافت های بدن جمع شود، و حتا اگر تمام آب های شیرین اقیانوس را هم بنوشید، کفاف درمان تان را نمی دهد»، مرا نا امید کرد. و ادامه داد: «آقای سروانتس، شما باید نوشیدن مشروب را محدود کنید، یادتان نرود که غذا بیشتر بخورید، تا بدونِ دارو، دوباره سلامتی تان را به دست می آورید». در پاسخ گفتم:

- «این را خیلی ها به من توصیه کرده اند. اما نمی توانم از لذت نوشیدن شراب دل بکنم، گویی که تنها برای نوشیدن آن به دنیا آمده ام. سرعت زندگی ام همانند نبضم به شمارش افتاده، و یکشنبه آینده مسیر خود را به پایان می رساند و به زندگی ام پایان می دهد. و شما، آقا، در سخت ترین لحظه از زندگی ام، تازه با من آشنا شدید. بنابر این وقت زیادی برای ابراز تشکر از نیت خوب شما ندارم.»

در این زمان به پل شهر تولدو رسیدیم، من داخل شهر شدم و او می خواست به جاده سگوویا[4] برود. این واقعه آن قدر مشهور است که نمی توان آن را تحریف کرد، دوستانم مایل اند که این داستان را تعریف کنند و من نیز بیش از آنان مایل هستم که گوش کنم. سپس یک بار دیگر همدیگر را به آغوش کشیدیم، وی سوار قاطرش شد و منِ بیمار را خیلی راحت رها کرد و همانند یک نجیب زاده راه خود را در پیش گرفت. او کسی بود که به قلم پر من فرصت داد تا لطیفه ای بنویسم. اما همه لحظات زندگی یکی نیستند ، شاید زمانی برسد که این ریسمان پاره را گره بزنم، و آن چه را که از قلم انداختم، بگویم، یعنی چیزی که مناسب و شایسته باشد. خدا حافظ، شوخی ها؛ خداحافظ لطیفه ها؛ بدرود ای دوستانِ شادمانم؛ مرگ من نزدیک است، امیدوارم که هر چه زود تر شما را با چهره هایی خندان ملاقات کنم!.

 

[1] . سروانتس سه روز پیش از مرگش یعنی در 20 آپریل 1616این خاطره را در مقدمه آخرین رمان خود به نام «وظایف پرسیلس و زیگوسموندا» نوشت. مقدمه ای که به عنوان خداحافظی خطاب به خوانندگانش نوشته بود، و بیشتر از آن به عنوان وصیت نامه ادبی وی یاد می شود. این مقدمه برای نخستین بار به زبان فارسی ترجمه می شود.

[2]. Esquivias

[3]. Toledo

[4]. Segovilla

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران