دو داستان

دو داستان

احمد خلفانی

 

نفر اول ـ نفر دوم

روی نیمکتی در پارک نشسته بود و کتاب می‌خواند. بی‌شک یک رمان بود. هر از گاهی سرش را از روی کتاب برمی‌داشت و به نقطه ای دوردست خیره می ماند. از دور که دقیق شدم فهمیدم خیره شدنی در کار نیست. او به چیزی، به دنیایی در درون خودش نگاه می‌کرد.

بارها شنیده بودم که خواندن هم نوعی نوشتن است. خواننده همزمان با نویسنده رمانی را در ذهنش می‌نویسد، همزمان جاهای خالی را پر می‌کند، همزمان جاهای پر را طور دیگری می‌بیند، همزمان...

با خود گفتم کاش او هم قلمی‌ با خودش آورده بود، قلمی ‌و دفتری، و هر آن چه را  در دنیای ذهنش می‌دید در دفترش می‌نوشت که خود رمان دیگری، کتاب دیگری می‌شد. به نظر من فرق آدم‌ها با همدیگر این نیست که یکی خیالپردازی می‌کند و دیگری خیالپردازی نمی‌کند، بلکه در این است که یکی خیالپردازی‌اش را می‌نویسد و آن دیگری نمی‌نویسد.

اصولاً هر آدمی، چه بخواهد چه نخواهد، ‌شاعر و داستان‌گوست، چرا که کلمه در اختیارش است. کلمه و تخیل. و زمین و آسمانِ فراخ و دنیای درون. و همین‌ها کافی است تا او را به جای دیگری ببرند، به دنیایی که او خود شاید هیچ وقت آن جا نبوده است.

معلوم بود، کاملاً معلوم بود که این آقای جوان که چند متر آن طرف تر روی نیمکت نشسته بود، فقط آن جا نبود بلکه در مکان‌های دیگری هم سیر می‌کرد. وقتی که سرش در کتاب بود در جاهای دورتر، لا به لای کلمات، لا به لای سطور، بسیار دورتر از دنیای رمانی که می‌خواند، به سرمی‌برد و موقعی که سرش را بالا می‌کرد باز هم در جاهای دیگری بود، جاهایی بسیار بسیار دورتر. طوری که انگار از دو نفر تشکیل بود.

ولی او نمی‌نوشت. و آن چه او نمی‌نوشت گم می‌شد. فضاهای شاعرانه‌ای که در ذهنش بوجود می‌آمدند، دود می‌شدند و به هوا می‌رفتند. فکر می‌کنم که فضاهای شاعرانه دو نوعند: آن‌هایی که به سرعت محو می‌شوند و آن‌هایی که در کلمه، در سطری، در کتابی باقی می‌مانند، و بیش از این تفاوتی نمی‌بینم.

همه این‌ها را انگار خطاب به آن مرد جوان گفته بودم، بی آن که واقعاً حرفی زده باشم. بی آن که اشاره‌ای و حتی، به جز یکی دو بار به شکلی طبیعی، نگاهی به او کرده باشم ولی او گویا چیزی شنیده بود، متوجه نگاهی، اشاره‌ای، چیزی از من شده بود که انگار، آن چنان که خودم تصور می‌کردم، طبیعی نبود.

آمد و روبرویم ایستاد، در دو سه قدمی‌ام. سرتاپایش را ورانداز کردم.

ولی آن که آمده و روبرویم ایستاده بود، همانی نبود که چند لحظه پیش چند قدم آن طرف تر روی نیمکت نشسته بود. انگار که به وضوح به دو نفر تقسیم شده بود. به طرف نیمکت نگاهی انداختم، جوان کتابخوان که هنوز آن جا بر نیمکت نشسته بود از جایش بلند شد و در حالی که پشتش به من بود، راه افتاد و سلانه سلانه به طرف در خروجی پارک رفت.

آن که جلو من ایستاده بود انگار از دنیای دیگری بازگشته بود و، با وجود این، مرا از پیش می‌شناخت. بی‌ مقدمه گفت: "این همه داستان نوشته شده است. من هم یکی بنویسم که چه بشود؟ در ضمن، در مقایسه با نویسندگان بزرگی مثل شکسپیر، داستایفسکی، عطار، هومر، دانته و غیره ما هیچیم، هیچ".

حرفش عجیب نبود، می‌شود گفت اصلا ایرادی نداشت.

ولی یک دفعه نکته‌ای به ذهنم رسید. گفتم: "یعنی اگر مجنون عاشق بزرگی بوده، تو دیگر حاضر نیستی عاشق شوی چون عشق تو به پای مجنون نمی‌رسد؟"

چیزی زیر لب گفت. درست نفهمیدم آره گفت یا نه. و راه افتاد. خیلی دلم می‌خواست بیشتر حرف بزند، یا این که از من بخواهد مفصل تر توضیح بدهم. اما او اهمیتی نداد. حالا مجنون در این جا چه ربطی به رمان و داستان و ادبیات داشت؟ می‌خواستم برایش بگویم که نوشتن، همان طور که همه می‌دانند، از درون می‌آید، چرا که "نیازی درونی" است و از این نظر شبیه عشق است، یا خود عشق است به شکلی دیگر. ولی او رفته بود. احساس کردم که قدم‌هایش را تندتر کرد که به آن یکی برسد که چند دقیقه قبل روی نیمکت نشسته بود ـ ولی هر چه سریع‌تر می‌رفت نمی‌رسید. بین آن دو فاصله بود. فاصله کم و زیاد می‌شد ولی در همه حال بود، و من احساس می‌کردم حتی اگر یک بار دیگر به هم بپیوندند و یکی شوند، باز هم می‌توان به وضوح آن فاصله را دید. و همچنان که از دور نگاه می‌کردم می‌دیدم که آن دو در کنار هم راه می‌روند و ظاهراً، بی آن که به همدیگر نگاه کنند، به خانه می‌روند.

می‌خواستم بلند شوم و با صدای بلند بپرسم: "آهای، شما هر دو در یک خانه زندگی می‌کنید؟" ولی صرف نظر کردم. می‌دانستم که اگر هم در یک خانه باشند مطمئناً زیر دو سقف مختلف می‌خوابند. و از آن عجیب تر این که یکی در درون خانه می‌خوابد و آن یکی در بیرون، در جایی دور، بسیار دور. یکی زیر سقف خانه می‌خوابد و آن یکی مثل موجودات افسانه ای در ابرها و فضاهای گم‌تر سیر می‌کند.                                                                                                                                          

من و شما و آن نفر دیگر

احمد خلفانی

آیا تا به حال برایتان پیش آمده که زنگ در خانه خودتان را ـ با اینکه خوب می‌دانید که در آن خانه جز شما کس دیگری زندگی نمی‌کند ـ به صدا درآورید ؟ و عجیب تراین که ـ در کمال ناباوری ـ یک نفر در را به رویتان بازکند. و در همان نگاه اول متوجه شوید آن که در را باز کرده ـ جز خود شما کس دیگری نیست.

چند لحظه، چند دقیقه ـ کمتر یا بیشتر ـ روبروی او می‌ایستید و به او خیره می‌شوید. او هم به شما خیره می‌شود. از خودتان می‌پرسید که شما براستی کدام یک هستید؟ آن که ساعتی پیش برای هواخوری بیرون رفته و ساعتی بعد برگشته یا آن که در خانه مانده و حالا در را گشوده است؟ البته سئوال های دیگری هم به ذهن تان می‌رسد، به عنوان مثال: اگر شما نمی‌دانستید که یک نفر ـ دقیقا شبیه خود شما یا گیریم متفاوت از شما ـ در خانه است به چه دلیل زنگ خانه را به صدا در آورده‌اید؟ که مثلا چه کسی در را باز کند؟ اگر کلید را با خودتان برده‌اید ـ که در آن حالت، طبق معمول، خودتان در را باز می‌کردید و می‌رفتید تو. و اگر کلید را گم یا فراموش کرده‌اید ـ باز هم زنگ زدن بی معناست. البته آن نفر دیگر هم که در را گشوده ومنتظر است که وارد شوید، شبیه همین سئوال ها را از خودش می‌کند، هر چند از جهت معکوس. مثلا می‌پرسد: "اگر من اینم که در خانه مانده ـ پس آن یکی که برای هواخوری رفته و حالا برگشته و در زده و شبیه من است ـ و من هم در را برایش باز کرده‌ام ـ چه کسی است؟ و اگر من به وجود خودم ـ به آن شکلی که فکر می‌کنم، مطمئن هستم پس چرا، بعد از این که متوجه شباهت های غیر قابل انکار او با خودم شدم، باز هم گذاشتم که وارد شود؟ آیا از قبل می‌دانستم که رفته است و آیا تمام مدت منتظر او یا یکی دیگر بوده‌ام؟ و وقتی که کسی در بزند و ما ببینیم قیافه آن که پشت در منتظر است با ما مونمی‌زند باید دقیقا چکار کنیم؟ در را سریع ببندیم یا اینکه بگذاریم وارد شود؟"

بگذارید به همان سوال قبلی خودمان بازگردیم؛ آیا این اتفاق تا به حال برای شما هم افتاده است؟ و اگر افتاده ـ دقیقا چه کرده‌اید؟

شخصی به نام ف.ل. برایم تعریف کرد که شبیه همین نیز برای او پیش آمده است. یعنی او هم برای هواخوری یا کار دیگری بیرون رفته و در حین برگشت متوجه شده که کلید خانه‌اش را با خود نبرده است. پس بدون معطلی درمی‌زند و یک نفر که خود او بوده، آن را برایش باز می‌کند. و او بعد از آن ـ تا مدت ها ـ با آن نفر دیگر که خودش بوده، زیر یک سقف زندگی می‌کرده است. با هم حرف می‌زده‌اند، با هم گل‌ها را تماشا می‌کرده‌اند و گاهی هم از باغچه روبروی منزل شان علف هرز می‌چیده‌اند. و شب های زیادی زیر یک لحاف روی یک تخت می‌خوابیده‌اند. مواقعی هم که سوء‌تفاهماتی بوده، یکی از آن ها پتویش را برمی‌داشته و در اتاق‌نشیمن و یا حتی در آشپزخانه به صبح می‌رسانده. ولی اغلب اوقات کنار هم می‌نشسته‌اند و با هم سکوت می‌کرده‌اند. البته گاهی به وقتِ سکوت هم سوء‌تفاهم پیش می‌آمده، انگار که سکوتِ هر کدام از آن ها به لهجه‌ای بوده که آن دیگری خوب متوجه‌اش نمی‌شده است. گاهی که همسایه‌ای از روی دیوار سرک می‌کشیده ـ می‌دیده که یکی از این دو در اتاق‌نشیمن پشت میز ‌نشسته و آن یکی ـ چند متر آن طرف تر پشت پنجره بی‌حرکت ایستاده است ـ و در حالی که این یکی سر در گریبان دارد و در ذهن خودش سیر و سیاحت می‌کند، آن یکی ـ انگار که ذهنش خالی باشد ـ  مدت های طولانی بیرون را تماشا می‌کند. ف. ل. تعریف کرد که او بعد از مدت ها تصمیم می‌گیرد آن یکی را بکشد. روزهای زیادی در کمین فرصتی بوده ، ولی ترسیده و نهایتا صرف نظر کرده است. وقتی از او پرسیدم که دقیقا از چه چیزی ترسیده ـ گفت که در وهله اول مطمئن نبوده است که در کارش موفق شود. حتی با خودش فکر کرده است که اگر اقدام به دوئل کند (ف.ل. دقیقا همین اصطلاح را بکار برد) ممکن است آن یکی برنده شود. او، از طرف دیگر، ترسیده است که اشتباهی بکُشد. دلیلش هم این بود: می‌گفت که  بعد از مدت درازی زندگی کردن با آن طرف، دیگر واقعا نمی‌دانسته که کدامش خودش است. و نیز می‌گفت: اکثر آدم هایی که می‌بینیم کسانی هستد که به اشتباه و بر اثر بی‌دقتی  ـ و شاید هم عجله ـ کسی را کشته‌اند ولی آن را که کشته‌اند آنی نبوده است که قرار بوده بمیرد. یعنی آن که باید زندگی می‌کرده، مرده است و آن که زنده است همان است که باید می‌رفته ولی بر حسب اشتباه همه چیز برعکس شده است.

خود من وقتی بعد از هواخوری توی پارک زنگ در خانه‌ام را به صدا در آوردم، از دیدن او که شبیه خودم بود، حیرت زده شدم. یک لحظه، چند لحظه، به هم خیره شدیم. بالاخره رفتم تو. دوتایی سفره را در سکوت چیدیم و نشستیم  به غذاخوردن. و من در تمام مدت از خودم می‌پرسیدم که کدامیک از ما دقیقا همان است که باید باشد؟

آیا از این اتفاقات تا به حال برای شما هم افتاده است؟ آیا کلید خانه‌تان را تا به حال گم کرده‌اید؟ جا گذاشته‌اید؟  آیا قرار است دربزنید و ـ با این که خودتان به تنهایی در آن خانه زندگی می‌کنید ـ قرار است صبر کنید که یک نفر آن را برای تان باز کند؟ یا این که نه، تصمیم گرفته‌اید یک بار برای همیشه از آن جا بروید و خانه دیگری را در شهر دیگری برای خودتان پیدا کنید؟

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران