چطور یک هنرمند باشم

چطور یک هنرمند باشم

33 قانون برای اینکه شما از یک آماتور بی دانش تبدیل به استعدادی در نسل خودتان شوید (یا لااقل به شما کمک کند که زندگی خلاقانه‌تری داشته باشید)

مقاله‌ای از جری سالتز[1] منتقد ارشد هنری نشریه نیویورک

ترجمه: هادی پورصادقیان hadipsad@

 

 

هنر برای هر کسی است فقط برای همه نیست. به عنوان کسی که می‌خواست هنرمند باشد اما ناکام ماند، عمیقا این مسئله را می‌دانم. از سال قبل که مقاله‌ای با عنوان «زندگی من به عنوان یک هنرمند ناکام» را نوشتم تا کنون مردم مدام دوره‌ام می‌کنند – در هر سخنرانی که ارائه می‌دهم، هر گالری‌ای که در آن سرک می‌کشم، از من مشورت و  توصیه‌ای خواسته می‌شود. سوالی که واقعا می‌پرسند این است: «چطور می‌تونم آرتیست بشم؟»

سال قبل بنکسی[2] درست زمانی که یکی از تابلو‌هایش در حراج به فروش رسید آن را خرد کرد، می‌شنیدم که گفته می‌شد: «هنر یعنی این؟» پاییز امسال بزرگترین رویداد هنری نیویورک یعنی گذشته‌نگری آثار اندی وارهول[3] در موزه ویتنی[4] شکل گرفت – نمونه بارزی از تلاش فردی برای ساختن هر چیزی و ارائه آن به شکل اثر هنری و معروف شدن. امروز ما همه فرزندان اندی هستیم، خصوصا در عصر اینستاگرام. اینستاگرامی که به همه یاد داده بصری فکر کنند و به زندگی‌های معمولی‌مان نگاهی مثل علوفه‌ای برای بازدهی زیبایی‌شناسی داشته باشیم.

چطور از چنین جایی به خلق اثر هنری واقعی، خلق اثر هنری عالی می‌توان رسید؟ راه مشخصی وجود ندارد؛ هر کسی مسیر خودش را دارد. با این وجود، در طول سال ها فهمیدم خودم هم همان توصیه‌هایی را برای هنرمندان دارم که در مقاله «بیست و هفت هنرمند؛ بهترین و بدترین توصیه‌ای که به آنها شده» مورد اشاره قرار گرفته. اغلب هم از نگاه کردن به آثار هنری و باز بیشتر نگاه کردن به آثار هنری جمع شده. برخی دیگر هم از شنیدن صحبت‌های هنرمندان در مورد آثارشان و کشمکشی که داشتند. حتی بخش‌هایی را از همسرم دزدیدم (هر کسی به نحوی خودشیفته است).

33 قانون هستند – که واقعا تمام چیزی است که نیاز دارید در هنر برای شکل دادن به زندگی هنری خودتان بدانید. یا 34 ، اگر این قانون را هم به حساب بیاورید: «همیشه خوب و بخشنده باشید، با روی گشاده با دیگران برخورد کنید و مراقب دندان‌هایتان باشید!» و شماره 35: «جعل کنید تا بالاخره خلق کنید.»

قدم اول: شما کاملا یک آماتور هستید

پنج درس قبل از اینکه حتی بخواهید شروع کنید.

درس اول: خجالت نکشید

می‌فهمم. تولید هنری می‌تواند تحقیرآمیز و ترسناک باشد، به شما حس یک بازنده را بدهد، یا حس در معرض دید قرار گرفتن مثل وقتی که برای اولین ملاقات با فردی برهنه مقابل او ظاهر می‌شوید. معمولا چیزی در مورد خودتان را به نمایش می‌گذارید که برای دیگران ترسناک، عجیب، کسالت‌بار یا احمقانه است. ممکن است دیگران فکر کنند شما غیرعادی یا پیش‌پا افتاده هستید. قبول. وقتی خود من هم کار می‌کنم از فکر اینکه «هیچ کدوم اینا خوب نیستن» یا «اصلا معنی نمی‌ده» خسته می‌شوم. اما هنر قرار نیست معقول باشد[5]. حتی لازم نیست خوب باشد. پس نگران این نباشید که هوشمندانه رفتار کنید و بی خیال «خوب» بودن بشوید.

 

درس دوم: «داستان خودتان را نقل کنید، اینطور جالب به نظر خواهید رسید.» - لوئیز بورژوا[6]

آمین لوئیز. نگذارید تعاریف دیگران از مهارت و زیبایی مانع‌تان شود و یا خودتان را در چهارچوبی که احتمالا عالی یا ضعیف است قرار ندهید. در حاشیه امن خودتان نمانید. طراحی درون خطوط برای بچه‌ها است؛ اضافه کردن محتوا و درست بودن آن کار حساب‌دارها. مهارت و توانایی تا جایی مفید هستند که به کار شما مربوط شوند. اما به یاد داشته باشید فقط به خاطر اینکه شما روایت خودتان را نقل می‌کنید، حق دارید مخاطب داشته باشید. باید مخاطب را بدست بیاورید. سعی نکنید قدم‌های تک نفره بلند بردارید. مثل یک کودک قدم بردارید. و از این کار خوشحال باشید.

 

درس سوم: با خیال راحت تقلید کنید.

همه ما از تقلید کردن[7] کار دیگرانی که خودشان کار افراد دیگر را کپی کردند شروع کردیم. بسیار خوب! این کار را انجام بدهید. اما حین این کار حس کنید که این کار خودتان است –حتی وقتی ایده، ابزار و حرکات از هنرمند دیگری گرفته شده.

هر زمان که چیزی تولید می‌کنید خودتان را در یک استادیوم غول پیکر مملو از ایده‌ها، راه‌ها، شیوه‌ها، معانی، مواد و مصالح و در کل هرچه ممکن است تصور کنید. تمام این‌ها را از آن خود کنید. اینجا حالا خانه شماست.

 

درس چهارم: هنر ربطی به فهم یا مهارت ندارد.

هنر در مورد انجام دادن و تجربه کردن است.

هیچ کس نمی‌پرسد معنی آهنگ‌های موتزارت، موسیقی راگای هندی[8] یا رقص «لب به لب» فرد آستیر[9]و جینجر راجرز[10]، در فیلم «کلاه سیلندری»[11]چیست. اینکه بخواهید چیزی که قابل فهم باشد خلق کنید را فراموش کنید. من موسیقی آبا[12]  را نمی‌فهمم اما عاشقش هستم. تخیل کیش شماست؛ سانتی‌مانتالیسم[13] و نداشتن حس، دشمن شما. همه هنرها از عشق سرچشمه می‌گیرند – عشق به انجام کاری.

 

درس پنجم: کار و کار و کار...

خواهر کوریتا کنت[14] می‌گفت: «تنها قانون کاره. اگه کار کنید به جایی می‌رسه. کسی که همیشه کار میکنه آخرش به چیزی می‌رسه.»

تمام راه‌های کار نکردن، ترس از کار کردن یا شکست را تجربه کرده‌ام. تنها یک متد برای کار کردن وجود دارد: کار و مدام کار کردن.

تمام هنرمندان و نویسنده‌هایی که می‌شناسم می‌گویند در خواب هم کار می‌کنند. من هم همینطور. گفته مشهور جسپر جونز: «یه شب خواب دیدم یه پرچم بزرگ امریکا رو نقاشی کردم، صبح بیدار شدم، رنگ و ابزار لازم رو خریدم و شروع کردم.» چند بار خواب کاری را دیده‌اید و به آن بی اعتنایی کرده‌اید؟ مهم نیست چقدر می‌ترسید؛ همه می‌ترسند. کار کنید. کار کردن تنها چیزی است که نفرین ترس را دور می‌کند.

 

قدم دوم: چطور شروع کنیم.

کتابچه راهنما برای یک استدیو

درس ششم: با یک مداد شروع کنید.

نگران طراحی کردن نباشید، فقط طراحی کنید. به خودتان بگویید فقط دارید نمودار می‌کشید، بازی می‌کنید، تجربه می‌کنید، می‌خواهید ببینید چیزی که می‌کشید شبیه چه چیزی می‌شود. اگر نوشتن بلدید پس طراحی هم می‌دانید؛ فرم خودتان را همین حالا هم دارید، شیوه نوشتن حروف، اعداد و اَشکال مختص خودتان را دارید. البته فرم‌های طراحی هم وجود دارند. وقتی روی کاغذ طراحی می‌کنید به تمام بازخوردهای فیزیکی که از دست، مچ، بازو، گوش، حس لامسه و بویایی می‌گیرید توجه کنید. نقشی که می‌کشید چقدر باید جلو برود تا حس کنید نیاز است مداد را بردارید و خطوط و علائم دیگری را بگذارید؟ علائم را کوتاه‌تر و بلندتر کنید.همه را کاملا عوض کنید، دستتان را با پارچه بپوشانید تا حس لامسه را تغییر دهید، از دست دیگرتان استفاده کنید تا ببینید چه می‌شود. تمام اینها به شما یک چیز را می‌گوید. به آرامی درون خودتان بروید و به تمام چیزی که تجربه می‌کنید توجه کنید. به خوب و بد فکر نکنید. به مفید، لذت‌بخش و عجیب فکر کنید. در کارتان رازهایی مخفی کنید. با این تجربیات به رقص در بیایید و با آنها همکاری کنید. آنها رهبر هستند؛ از آنها دنباله روی کنید. خیلی زود شما هم قدم‌های بلندتری بر می‌دارید و افسانه کالیپسوی[15] بصری خودتان را درست خواهید کرد – زشت، عجیب و غریب یا نه. چه اهمیتی دارد؟ شما با موسیقی هنر در حال رقص هستید.

همیشه یک دفتر طراحی با خودتان داشته باشید. برگ برگ آن را طراحی کنید. اما تمام صفحه را فقط  پر نکنید. (اینطور خیلی راحت است.) به این فکر کنید که شکل‌ها، فرم‌ها، ساختارها، وحدت، جزئیات، حذف، ساخت و ساز، پراکندگی و ترکیب‌بندی برای شما چه جذابیتی دارند.

حالا روی یک سطح دیگر این کار را انجام دهید، هر سطحی که باشد، برای اینکه بدانید کدام سطح برای شما مناسب‌تر است. روی سنگ، فلز، فوم، فنجان قهوه، لب جدول، دیوار، گیاهان، پارچه، چوب و هرچیزی، روی هر چیزی طراحی کنید. فقط نقش بگذارید؛ این سطوح را می‌توانید به عنوان دکور استفاده کنید. همه هنر به نوعی دکوری است. نگران بیشتر انجام دادن نباشید.حالا از دیگران بپرسید چه چیزی موقع دیدن کار شما به فکرشان می‌رسد. و آنها خیلی بیشتر از کاری که شما کردید خواهند گفت. و اگر یک نفر دیگر هم همان حرف نفر قبل را بزند، پس چیزی که می‌گویند در کارتان وجود دارد.

طراحی بعدی به اندازه نیم متر مربع جلوی شماست. این یکی می‌تواند راحت، سخت، انتزاعی یا واقع‌گرایانه باشد. این روشی است برای اینکه بدانید چطور سوژه‌ها، بافت‌ها، سطوح، شکل‌ها، نور، تاریکی، جو و الگوها را می‌بینید. به شما نشان می‌دهد که چه چیزی را ندیده‌اید. این اولین شاهکارتان خواهد بود. حالا نمونه همین مربع را از جهت دیگری طراحی کنید. حالا دارید «ماشین دیدن» بهتری می‌شوید، حتی خودتان هم خبر ندارید.

 

درس هفتم: فرم‌های تمرین را بهبود ببخشید

مثلا در مترو وقتی منتظرید از دست خودتان طراحی کنید. کلی دست در یک صفحه بکشید، دست روی دست. اگر خواستید دست دیگران را بکشید. بخش‌های دیگر بدنتان که می‌بینید را بکشید. اما اول باید ببینید و بعد با خودکار یا مدادی که در دست دارید، آنچه می‌بینید را روی کاغذ تشریح کنید. از خودتان درنیاورید! آینه‌ها مفید هستند، حتی وقتی می‌خواهید قسمتی که چانه به دهان وصل می‌شود را بکشید. با ابعاد مختلف کار کنید، اجسام را بزرگتر، کوچکتر و پیچیده کنید.

تمرین: فراموش کنید که یک نابغه هستید و مهارت‌هایتان را تقویت کنید.

فکر می‌کنم همه هنرمندان باید این کار را انجام بدهند:

یک ظرف سفالی درست کنید.

چند تکه پارچه را به هم بدوزید.

یک درخت را هرس کنید.

با دستگاه تراش یک کاسه چوبی درست کنید.

چاپ لیتوگراف، اچینگ یا تخته چوب انجام دهید.

یک طراحی سانتی‌مانتال کسل کننده از کارهای دالی[16] بکشید یا یکی از اینستالیشن‌های یایویی کوساما[17] را درست کنید که از شر فکرش راحت شوید.

 

حالا رمز و راز دانش باستانی در اختیار شماست.

 

درس هشتم: حالا، «مهارت» را بازتعریف کنید.

مهارت هنری هیچ ربطی به تخصص تکنیکی، دقت بازنمایی یا اینطور که گفته می‌شود «طراحی خوب» ندارد. برای هر هنرمند بزرگی تعریف متفاوتی از مهارت وجود دارد. اگر علاقمندید به کلاس‌های طراحی بروید؛ یادبگیرید چطور «مثل یک استاد کار» طراحی کنید. اما کماکان باید آن را به شیوه مختص خودتان انجام دهید. جکسون پالاک توان طراحی واقع‌گرایانه نداشت اما با فاصله رنگ را روی بوم ریخت و برای مدتی ارزشمندترین مهارت در جهان بود. می‌توانید همین کار را انجام دهید – مهارت شما همان چیزی است که شما آن را متفاوت انجام می‌دهید.

 

درس نهم: «در فکر کردن به مواد و مصالح را ببندید.» - روبرتا اسمیت[18]

یعنی چه؟ سوژه باید مبین ایده باشد؛ هنر باید حاوی احساسات باشد. و این ایده‌ها و احساسات باید به سادگی قابل درک باشند – نه پیچیده.

این روزها ممکن است یک نقاشی کاملا قهوه‌ای بلند به قد دیوار ببینیم که نوشته کنارش به ما می‌گوید هنرمند بوم را به شهر کوزوو، نزدیک جایی که در سال 1990 صرب‌ها جنایت کردند برده و برای دو ساعت در حالی که چشم بسته بود خاک را روی بوم مالیده تا یاد کشته شدگان را زنده نگه دارد. اخیرا وقتی داشتم به یک عکس خسته کننده سیاه و سفید نگاه می‌کردم، یک صاحب گالری نزدیکم شد و خیلی جدی گفت: « اینا عکسای شهرای فرگوسن و میزوری هستن که از بالا گرفته شدن، موقع تجمع مردم علیه خشونت پلیس». من فریاد زدم: «نه! اینا یه مشت عکس احمقانه از ابران و به هیچی ربط ندارن.»

راه متفاوتی وجود دارد. در زمستان 1917، مارسل دوشان 29 ساله یک آبریزگاه از جی. ال موت آیرن ورکز در خیابان پنجم خرید، آبریزگاه را واژگون کرد، و این امضا را زد: «آر. موت 1917»، عنوانش را گذاشت چشمه و آن را در نمایشگاه بدون داوری جامعه هنرمندان مستقل ارائه کرد.

از لحاظ زیبایی شناسی چشمه معادل با «خلقت» بود، یک شی که ایده هم هست – که هر چیزی می‌تواند اثر هنری باشد. امروزه این اثر یکی از تاثیرگذارترین آثار هنری قرن بیستم شناخته می‌شود.

این طرح یعنی تجسم بخشی به افکار در اشیاء برای تغییر مفاهیم جهان سیر تکاملی جدیدی نیست. با دیدن نقاشی غارها در واقع به یکی از پیچیده‌ترین و پیشرفته‌ترین رفتارهای بصری که توسط پیشینیانمان انجام شده نگاه می‌کنیم. سازندگان این آثار می‌خواستند چیزی که در سر داشتند را به تصویر بکشند و این اطلاعات را برای دیگران خوانش پذیر کنند. این تصاویر ده‌ها هزار سال بر دیوار غارها و اذهان انسان‌ها ماندند.

 

تمرین: یک زندگی توتمی[19] برای خودتان بسازید

از هر ماده‌ای روی هر سطحی که می‌خواهید استفاده کنید، یک ستون توتمی (بت‌واره) چهار فوتی از زندگی خودتان درست کنید. از این ستون توتمی اطلاعاتی شامل اینکه شما چطور آدمی هستید و یا چند برادر خواهر دارید باید دریافت شود. و بجز این اطلاعاتی در مورد اینکه چه چیزی می‌خواهید: کلمات، حروف، نقشه، عکس، اشیاء علائم. کمتر از یک هفته طول خواهد کشید. بعد از یک هفته تمام می‌شود. کوتاه است. حالا به کسی که شما را نمی‌شناسد نشانش بدهید. فقط بگویید: «این ستون توتمی زندگی منه، تا الان.» همین. مهم هم نیست که خوششان بیاید یا نه. از آنها بپرسید چه معانی از زندگی شما در آن دیده می‌شود. هیچ اشاره‌ای نکنید. فقط به چیزی که می‌گویند گوش دهید.

 

درس دهم: ندای درونی خودتان را پیدا کنید.

بعد در آن مبالغه کنید.

اگر کسی گفت کار شما شبیه به فردی دیگر است و باید از آن دست بکشید من می‌گویم این کار را نکنید. باز هم ادامه بدهید. صد بار وهزار بار تکرارش کنید. و بعد از یک دوست هنرمندی که به او اعتماد دارید سوال کنید که آیا خیلی به آثار هنرمند دیگری شباهت دارند یا نه. اگر خیلی شبیه بود مسیر دیگری را انتخاب کنید.

تصور کنید فیلیپ گوستون[20] چقدر از اینکه ندای درونی خودش را دنبال کند ترسیده بود، با جدا شدن از حلقه اول نقاشان انتزاعی اکسپرسیونیست امریکایی در 1950 و کشیدن نقاشی‌های کاریکاتور گونه و فیگورهای مسخره سیگار به دست در حال رانندگی ماشین کروک با سوئیشرت‌های کی کی کی! می‌توانست همان مسیر را ادامه بدهد ولی این کار را نکرد و به ندای درونی خودش گوش کرد. و این کار مورد احترام‌ترین دوره کاری شما است، وقتی که دیگر نیستید.

 

تمرین: یک باستان‌شناسی

یک فهرست، درخت‌واره ، نمودار، یا گراف از علائق‌تان تهیه کنید. تمام‌شان، هرچه هست: بصری، جسمی، معنوی یا جنسی. اوقات فراغت، سرگرمی‌ها، غذاها، ساختمان‌ها، فرودگاه‌ها تمام کتاب‌ها، فیلم‌ها، وب‌سایت‌ها و همه و همه. کلیت این فهرست می‌تواند دلهره ‌آور و ترسناک باشد. اما ندای درونی شما همینجاست. این می‌تواند منبع و پیشینه‌ای برای ارجاع و یا اضافه کردن به آن در طول زندگی‌تان باشد.

 

درس یازدهم: به صداهای دیوانه‌وار در سرتان گوش بدهید.

من مدرسه آتن خودم را در سرم دارم. گروهی از رقبا، دوستان، افراد مشهور و تاثیرگذار زنده و مرده. همه‌شان وقتی کار می‌کنم از بالای سرم به من نگاه می‌کنند؛ هیچ کدام بدجنس نیستند. همه‌شان مشاهده می‌کنند، پیشنهاد می‌دهند و ... از موسیقی خیلی استفاده می‌کنم. با خودم می‌گویم: «خب، بریم سراغ این یکی که بترکونه، مثلا... بتهون.» صدای باربارا کروگر[21] در سرم می‌گوید: «این جمله رو کوتاهش کن، کوبنده، واضح، تند.» لد زپلین در می‌زند و می‌گوید: «بیا اینجا یه تجربه سخت داشته باش، بذار سختی از همه جاش معلوم باشه». تمام نقاشی‌های سی‌نایی[22] که دیدم التماسم می‌کنند: «خوشگلش کن!» دی اچ لورنس[23] روی میز می‌کوبد، الکساندر پوپ[24] مجبورم می‌کند خودم را کنترل کنم، والس استیونس[25] به زبانم گوش می‌دهد و کلماتی را پیشنهاد می‌دهد، ویتمن[26] وادارم می‌کند ادامه بدهم، ملویلِ[27] درون، سرتاپایم را نگاه می‌کند و مارسل پروست[28] من را به استفاده از جملات بلندتر و بلندتر ترغیب می‌کند تا جایی که از هم بپاشند و ویراستارم این جملات را به یک هشتم کاهش می‌دهد یا آنها را تبدیل به یک جمله می‌کند. (نویسنده‌ها به ویراستار نیاز دارند. استثنائی هم وجود ندارد.) تمام این صداها وقتی که کار به جاهای سخت و باریک می‌کشد حضور دارند.

 

درس دوازدهم: چیزی که از آن تنفر دارید را بشناسید

احتمالا خودتان هستید.

تمرین: یک لیست هنری درست کنید

 

یک لیست سه نفره از هنرمندانی که از کارشان متنفرید درست کنید. بعد لیستی از پنج ویژگی هر هنرمند که از آن خوشتان نمی‌آید؛ تا حد امکان روشن و واضح باشید. معمولا وجه مشترکی بین شما و کار این هنرمندان وجود دارد. واقعا به این مورد فکر کنید.

 

درس سیزدهم: جارو کردن.

زندگی سیلابس درسی شما است: از همه جا دریافت داشته باشید.

اندی وارهول گفت: «همیشه دوست داشتم روی چیزای دور ریخته کار کنم، چیزایی که همه فکر می‌کنن به درد نمی‌خورن.» او متوجه این هم شده بود: «فروشگاه‌ها تبدیل به موزه میشن.» به این معنی که اطلاعات بصری ممکن است از هر طریقی دریافت شوند، حتی از بسته بندی‌های  سلستیا سیزنینگز[29].

نباید به راحتی گفت که اصالت برای شما و نسل شما مرده و پافشاری کرد که دیگر چنین چیزی وجود ندارد. فقط باید آن را پیدا کنید. و می‌توانید این کار را با بازبینی آنچه در دوره‌های تاریخ هنر نادیده گرفته شده انجام دهید، چیزهایی ناخوش‌آیند، سبک‌های بی اعتبار و ایده‌های فراموش شده. بعد این‌ها را به هنرتان بیاورید و صدها بار و هزاران بار کار کنید.

 

قدم سوم: یاد بگیرید چطور مثل یک هنرمند فکر کنید

این قسمت جالب ماجراست.

درس چهاردهم: سگ و گربه‌ها را با هم مقایسه کنید

می‌دانم احمقانه است اما سگ تان را صدا کنید و مستقیم می‌آید به سمت شما و سرش را می‌گذارد روی پایتان، آب از لبش راه می‌افتد و دمش را تکان می‌دهد: یک ارتباط معجزه‌آسا با گونه‌ای دیگر. حالا گربه‌تان را صدا کنید. ممکن است بالا را نگاه کند، کمی به بدنش کش و قوس بدهد، احتمالا برود روی مبل، خودش را به آن بمالد، دور خودش حلقه بزند و دوباره بخوابد. منظور من چیست؟

با دیدن واکنش گربه شما چیزی را می‌بینید که به نحوه ارتباط برقرار کردن هنرمندان خیلی نزدیک است.

گربه به برقراری ارتباط مستقیم علاقه‌ای ندارد. گربه شی ثالثی را بین خودش و شما قرار می‌دهد و با فاصله از شما و قرار گرفتن آن شی ثالث با شما ارتباط برقرار می‌کند. گربه‌ها به شیوه انتزاعی ارتباط برقرار می‌کنند، غیر مستقیم. همانطور که کارول بو[30] می‌گوید: «اینطور نیست که از پله برید بالا و زیبایی اونجا باشه و ببوسیدش!» هنرمندان گربه هستند. (غیر قابل جمع بستن.)

 

درس پانزدهم: بدانید که هنر فقط برای تماشاکردن نیست

هنر کارکرد دارد.

 از حدود یکصد سال گذشته هنر تا حد چیزی که در گالری‌ها و موزه‌های سفید، پرنور و تمیز می‌دیدیم، تقلیل پیدا کرده بود. هنر اینطور محدود شده بود، دچار حالتی انفعالی: جذابیتی بصری برای یک توریست، که با آن عکس بیندازد و از کنارش بگذرد.

اما تقریبا در تمام طول تاریخش هنر یک فعل بود، چیزی که کاری انجام می‌دهد یا برای شما کارکردی دارد، و دلیل اتفاقاتی است. گفته می‌شود در کلیساها تمام آثار مقدس التیام‌بخش هستند. پای هنر به جنگ باز شد؛ ساخته شد تا از ما محافظت کند، همسایه‌ای را طلسم کند، فردی را بکُشد؛ ساخته شد تا به باردار شدن کمک کند یا از بارداری جلوگیری کند. نقاشی‌های شنی بزرگ، زیبا و از لحاظ ساختاری پیچیده‌ای به نام ناواجو[31] هستند که در مراسم‌ها از آنها برای کمک خواستن از خدا استفاده می‌شود. چشم‌های روی تابوت مصریان باستان تعبیه نشدند برای اینکه ما آنها را ببینیم؛ بلکه برای مرده‌ درون آن تعبیه شدند تا آنها بتواند بعد از مرگ ببیند. نقاشی درون مقبره‌ها تنها برای دیده شدن توسط مرده‌ها در زندگی پس از مرگ آنجا قرار داده شده‌.

تا به حال مقابل یک اثر هنری گریه کرده‌اید؟ شش مورد که باعث به گریه افتادن شما شده‌اند را بنویسید. آن دلایل وِرد جادویی شما هستند.

 

درس شانزدهم: تفاوت بین موضوع و مفهوم را یادبگیرید

یکی از حیاتی‌ترین دروسی که وجود دارد

موضوع نقاشی مطالعه پرتره پاپ اینوسنت دهم ولاسکس[32] اثر فرانسیس بیکن[33] به سال 1953، یک پاپ است، مردی نشسته روی صندلی محصور در یک جعبه نورگذر[34]. همین! مفهوم ممکن است شورش علیه کلیسا یا محکوم شمردن آن باشد. ممکن است ترس از فضاهای بسته، هیستری یا دیوانه وار بودگی مذهب یا تمدن باشد.

موضوع مجسمه داوید اثر میکلانژ[35] مردی ایستاده با تسمه‌ای در دستش است. محتوا اما ممکن است ظرافت و زیبایی باشد – او تنها 17 سال داشت، امیدوارم منظورم را متوجه بشوید –حالت اندیشمندانه فیگور ، قبراقی فیزیکی، بی‌زمانی، مسائل نامتناهی، فرمی از کمال، آسیب‌پذیری اینها محتوای آن می‌توانند باشند. این یک محتوای رنسانس میانه‌ای است. داوید، اثر برنینی[36] یکصدو بیست سال بعد از آن ساخته شد، در دوره باروک[37]- تماما کنشی و نمایشی است.

وقتی به اثر هنری نگاه می‌کنید، اول موضوع را ببینید – و سپس آن (موضوع) را از ذهنتان خارج کنید.

سعی کنید محتوای یکی از نقاشی‌های رابرت ریمن[38] را پیدا کنید، ریمن که از سال 1950 نقاشی‌های تقریبا به طور کامل سفید می‌کشید. از خودتان بپرسید ایده او (یا هر هنرمند دیگری) چه بوده و ارتباط نقاش با رنگ و سطح چگونه است، در مقیاس درون سوژه‌ای (منظورم این است که چه سایز تاش قلم‌مویی استفاده کرده). سفید برای ریمن در حکم چیست؟ به تاریخ توجه کنید: 1960. چرا باید چنین نقاشی بکشد؟ اگر اینطور کار نمی‌کرد شبیه نقاشی‌های دیگر هنرمندان زمان خودش می‌شد؟ چقدر شبیه یا متفاوت با آثار تک‌رنگ الس‌ورث کلی[39]، بارنت نیومن[40]، اگنس مارتین[41] یا اد رینهارت[42] است؟ سطح کارهایش احساسی است یا عقلانی؟ نقاشی شما را دعوت به ‌یکباره دیدن اثر می‌کند یا از شما می‌خواهد جزء به جزء آن را ببینید؟ بخش‌هایی از اثر مهمتر از دیگر قسمت‌هایش هستند؟ تمام اجزاء اثر قرار است از اهمیت یکسانی برخوردار باشند؟ نظر هنرمند در مورد صنع و مهارت چیست؟ فکر می‌کنید این هنرمند به نقاشی علاقمند است یا کنشی علیه آن انجام می‌دهد؟ آیا این ضد هنر است؟ ارتباط ریمن با مواد و مصالح، ابزار و ایجاد نقش چیست؟ فکر می‌کنید چطور این نقاشی را کشیده؟ چه چیزی باعث می‌شود اصیل یا نوآورانه باشد؟ چرا باید در یک موزه نگه‌داری شود؟ دلتان می‌خواهد با آن زندگی کنید؟ چرا می‌خواهید و چرا نه؟ فکر می‌کنید چرا ابعاد نقاشی اینطور است؟ حالا همین سوالات را در مورد فریدا کالو بپرسید.

 

تمرین: این نقاشی‌ها را با هم مقایسه کنید.

موضوع را فراموش کنید – حرف هر کدام از این نقاشی‌ها چیست؟

  • آینه ونوس اثر دیگو ولاسکز به سال 1647[43]
  • ماخای برهنه اثر فرانسیسکو گویا بین سال‌های 1797 تا 1800[44]
  • المپیا اثر ادوارد مانه به سال 1863[45]
  • روح نظاره‌گر اثر پل گوگن به سال 1892 [46]
  • برهنه آبی اثر هنری ماتیس به سال 1907 [47]
  • یک مدل اثر فلورین استتهایمر به سال 1915[48]
  • امپراتوری برهنه: پائول روزانو اثر سیلویا اسلیت به سال 1977[49]
  • بدن ساحلی اثر جوان سمل به سال 1985[50]

 

درس هفدهم: تا می‌توانید ببینید

منتقدان مقابل یک اثر هنری می‌ایستند، جلو و عقب می‌روند، به تمام آثار یک نمایشگاه نگاه می‌کنند، آثار را با یکدیگر مقایسه می‌کنند، گذشته هنرمند را در نظر می‌گیرند، پیشرفت‌هایش را ، تکرارهایش را، افولش را، شکست‌هایش را، نبود اصالت در کارهایش را ارزیابی می‌کنند و...

هنرمندان خیلی متفاوت‌تر می‌بینند: به اثر خیلی نزدیک می‌شوند تمام جزئیات را وارسی می‌کنند، بافت اثر  را، مواد مورد استفاده و ترکیبش را؛ آن را لمس می‌کنند، به گوشه‌ها، اطراف و پشت اثر نگاه می‌کنند.

هنرمندان دقیقا چه کاری انجام می‌دهند؟ جواب شان این است: «داریم می‌بینیم چطور ساخته شده.» اما من می‌گویم «دزدی می‌کنند!».

از هر چیزی می‌توانید دزدی کنید. باید دزدی کنید! به نفعتان است! هنر بد به اندازه هنر خوب به شما چیز یاد می‌دهد. شاید حتی بیشتر هم یادتان بدهد! هنر عالی معمولا دشمن هنر خوب است؛ چیزی قابل دزدیدن برایتان باقی نمی‌گذارد.

 

درس هجدهم: تمام هنر، هنر هویتی است!

به خاطر اینکه توسط کسی خلق شده.

به اینکه نکند به قدر کافی «سیاسی» نباشد فکر نکنید: کازمیر مالویچ[51] در زمان جنگ جهانی اول مربع می‌کشید؛ مارک روتکو[52] زمان جنگ جهانی دوم مربع‌های ریش ریش شده می‌کشید؛ اگنس مارتین در زمان جنگ ویتنام ردیف‌های رنگی روی بوم می‌کشید. تمام هنر اعتراف به گناه است؛ مستقیم‌ یا غیر مستقیم‌.

هنرمندانی که فکر می‌کنند هنر باید مفید باشد، سری بزنند و ببینند که هنر به شیوه‌های مختلف و به اندازه آثار هنری موجود برای ما «مفید» بوده.

 

درس نوزدهم: تمام هنر یک روز هنر معاصر بود

هیچ وقت این را فراموش نکنید که تمام هنر توسط هنرمندان و در واکنش به زمانه خودشان خلق شده. بدبینی شما را کمتر و دورتر خواهد کرد و درک و پذیرش‌تان را نسبت به چیزی که می‌بینید بیشتر. لطفا این کار را انجام بدهید! این در مورد تمام ما صدق می‌کند.

 

قدم چهارم: به دنیای هنر وارد شوید

راهنمایی برای ورود به لانه مار.

درس بیستم: قبول کنید که احتمالا فقیر خواهید بود

اگرچه چیزی که امروزه در دنیای هنر می‌بینیم گران قیمت، پر زرق و برق، فریبنده و عجیب و غریب است اما به خاطر داشته باشید تنها یک درصدِ یک درصدِ یک درصد تمام هنرمندان از راه هنر ثروتمند می‌شوند. ممکن است احساس نادیده گرفته شدن کنید، حس کمتر شناخته شده بودن کنید، حس کم ارزش بودن بگیرید. خیلی بد است. دست از احساس تاسف خوردن برای خودتان بردارید؛ دلیل اینکه شما اثر هنری خلق می‌کنید این نیست.

 

درس بیست و یکم: موفقیت را تعریف کنید

مراقب باشید. پاسخ‌های متداول این‌ها هستند: پول، شادی، آزادی، «کاری که می‌خوام رو انجام می‌دم»، ارتباط با گروه هنرمندان، داشتن مخاطب برای کاری که انجام می‌دهم.

اما... اگر با یک فرد ثروتمند ازدواج کنید، تنها با پول راضی خواهید بود؟ اینطور بگویم، توی مترو ساندویچ فروشی‌های زیادی هستند اما آیا واقعا این دلیلی برای خوب بودن آنهاست؟

در مورد شادی چطور؟ خنگ نباشید! خیلی افراد موفق شاد نیستند. و خیلی از افراد شاد موفق نیستند. من موفق‌ام ولی، سردرگم، مضطرب، نا‌مطمئن و همیشه در اشتباهم. موفقیت و شادی در دو سوی متفاوت نسبت به هم قرار دارند.

تعریف واقعی موفقیت را می‌خواهید؟ بهترین تعریف برای موفقیت زمان است – زمانی که برای انجام کار دارید.

چطور زمان داشته باشید اگر پول در نیاورید؟ برای زمان طولانی تمام وقت کار خواهید کرد. به خاطر همین مسئله مدت‌ها افسرده خواهید بود -  خشمگین، ناامید و حسود. متاسفم، اما شرایط اینطور است.

اما شما یک هنرمند موذی و زیرک هستید! خیلی زود راهی پیدا می‌کنید که فقط چهار روز در هفته کار کنید؛ کمتر احساس افسردگی می‌کنید. اما بعد یکشنبه شب دوباره افسرده می‌شوید و دوباره سر همان کار خراب شده می‌روید که هنوز هم زمان خیلی زیادی از شما می‌گیرد.

اما شما واقعا موذی و زیرک هستید؛ حکم مرگ و زندگی را برایتان دارد. نهایتا – و این اتفاق برای هشتاد درصد هنرمندانی که می‌شناسم افتاده – راهی پیدا می‌کنید که فقط سه روز در هفته مجبور به کار کردن باشید. شاید در یک گالری کار کنید؛ برای یک هنرمند یا موزه کار کنید؛ به عنوان معلم، منتقد هنری، دستیار هنری، کتابدار، ویراستار یا هر چیزی کار کنید.

حالا دیگر افسرده نیستید: زمان بیشتری برای کار هنری و بیرون رفتن دارید. اولین قدم موفقیت را برداشته‌اید. حالا بروید سر کارتان! و یا بی خیال هنرمند شدن بشوید.

درس بیست و دوم: برای ایجاد یک کسب و کار تنها به چند نفر نیاز است.

چند نفر؟ بگذارید بشماریم.

دلال هنری؟ فقط به یک دلال هنری نیاز دارید – کسی که به شما باور داشته باشد، از شما حمایت روحی و عاطفی کند، سر وقت به شما پول پرداخت کند، بازی فکری راه نیندازد؛ با شما در مورد اثر هنری مزخرف یا عالی‌تان صادق باشد، تمام تلاش لازم را برای عرضه کار شما و پول در آوردن از آن انجام دهد. لازم هم نیست حتما در نیویورک باشد.

مجموعه‌دار؟ تنها به پنج یا شش مجموعه‌دار نیاز دارید که هر از گاهی در طول چند سال از شما کار بخرند، افرادی که واقعا متوجه کاری که انجام می‌دهید هستند، آمادگی بالا و پایین‌های کار شما را دارند و نمی‌گویند: «اینطوری بکش!». هر کدام از این مجموعه‌داران ممکن است با شش مجموعه دار دیگر در مورد کارهای شما صحبت کنند. حتی اگر فقط شش مجموعه‌دار داشته باشید هم کافی است تا پول مورد نیاز برای کار را داشته باشید.

منتقد؟ خوب است که دو یا حداکثر سه منتقد داشته باشید که متوجه کارتان باشند. خیلی بهتر خواهد بود اگر این منتقدین از هم نسلان شما باشند نه پیرمردی مثل من.

کیوریتور؟ خوب است که یک یا دو کیوریتور هم نسل خودتان یا کمی بزرگتر از خودتان داشته باشید که هر از گاهی برای شما نمایشگاهی ترتیب بدهند.

همین! دوازده نفر. قطعا هنر مزخرف شما دوازده نفر را گول خواهد زد! دیده‌ام که تنها با سه یا چهار حامی این کار صورت گرفته. حتی دیده‌ام که تنها با یک نفر انجام شده!

در سال 1957 لئو کاستلی[53] گالری‌دار، جسپر جونز[54] را در ملاقات با رابرت راشنبرگ[55] در استدیوی او کشف کرد. کاستلی فورا به جونز اولین نمایشگاه انفرادی را پیشنهاد کرد. همانجا بود که آلفرد بار[56] مدیر بنیاد موزه هنر مدرن نیویورک[57] سه اثرش را خریداری کرد. کارهای دیگری هم توسط فیلیپ جانسون[58]، برتون و امیلی هال ترماین[59] خریداری شد. قبل از اینکه حتی نمایشگاه به اتمام برسد، توماس هس سردبیر آرت نیوز یک اثر از جونز را روی صفحه اول نشریه کار کرد.

در سال 1993 موفقیت الیزابت پیتون[60] به کمک گاوین براون[61] در اتاق 828 هتل چلسی رقم خورد. بازدیدکننده‌ها در رزرواسیون هتل کلید اتاق را می‌خواستند. به طبقه بالا می‌رفتند، در را باز می‌کردند و وارد استدیوی کوچکی روبروی خیابان بیست و سوم می‌شدند. آنجا بیست و یک عدد طراحی کوچک و متوسط سیاه و سفید کار شده با ذغال از ناپیلئون خوش تیپ ، ملکه الیزابت دوم، لودویک دوم و دیگر افراد را می‌دیدند. هر کدام از کارها ممکن بود دزدیده شوند؛ اما اینطور نشد. از آن زمان پیتون در سراسر دنیا نمایشگاه‌هایی در موزه‌ها برگزار کرده؛ آثارش میلیون‌ها دلار فروش داشته. به گفته مدیر هتل تنها سی و هشت نفر بعد از افتتاحیه از آن نمایشگاه بازدید کردند. خیلی زیاد نیست.

نمی‌توانم این بخش را شیرین‌تر از این کنم: بعضی افراد در برقراری ارتباط بهتر از دیگران هستند. زودتر به دوازده نفرشان می‌رسند. دنیای هنر پر است از این افراد خاص. می‌توانید از آنها متنفر باشید. من هستم. مشخصا برای هنرمندان زنی که دور و اطراف ما هستند و با رنگ کار می‌کنند فضای ناعادلانه‌ای است، هنرمندان کمتر از چهل سال. نیاز به تغییر دارد و تغییر هم خواهد کرد. توسط همه ما.

 

درس بیست و سوم: نوشتن را یاد بگیرید

وقتی حرف از بیانیه هنرمند[62] می‌شود، ساده و مسخره انجامش بدهید.

از اصطلاحات هنری استفاده نکنید؛ با لحن خودتان، همانطور که حرف می‌زنید بنویسید. سعی نکنید نوشته خیلی هوشمندانه‌ای باشد. بیانه دقیق و شفافی بنویسید. با مفاهیم بزرگی مثل «طبیعت» و فرهنگ در نیفتید. از واژه‌هایی مثل «تحقیق»، «بازآفرینی مفهوم»، «واسازی»، «نمادگرایی»، «تعالی»، «عرفانی»، «کالای فرهنگی»، «محدودیت ادراکی» یا «لمسی» استفاده نکنید. از میشل فوکو[63]، ژیل دلوز[64] یا ژاک دریدا[65] جملات قصار نیاورید.  این‌ها افراد فوق‌العاده‌ای هستند. اما جملات قصار نیاورید. با تئوری خودتان جلو بیایید: این تئوری توست، توی احمق‌!

نوشتن در مورد مسائل مهم سخت است. همین است که هست. با آن کنار بیایید. و اگر می‌خواهید بگویید ظالمانه است، خب... نگویید.

 

تمرین: بیانیه هنرمند

یک بیانیه صد تا صد و پنجاه کلمه‌ای در مورد کار خودتان بنویسید؛ بدهید به کسی که کار شما را نمی‌شناسد. از آها بخواهید بگویند به نظرشان کارهای شما چه شکلی است. به تفاوت‌ها دقت کنید.

دو نکته:

  1. از نوشتن یک مسئله بزرگ نسازید. فقط بنویسید، آفرین دختر/پسر بزرگ! همین حالا هم می‌دانید چطور باید بنویسید.
  2. هیچ وقت نگویید «تو بهم بگو چطوریه.» این حرف پمپاژ کردن مزخرف است. وقتی مسئله کار شما است، خودتان بهترین اختیارات را در مورد آن دارید.

 

قدم پنجم: دنیای هنر را نجات دهید

راهکارهای روانی برای تعامل با زشتی (درون و بیرون).

درس بیست و چهارم: هنرمند باید خون‌آشام باشد

 

هر شب تا دیروقت به همراه هنرمندان دیگر هم سن و سال خودتان بیدار بمانید. خودتان را نشان بدهید، به افتتاحیه‌ها، مهمانی‌ها بروید حتی اگر خیلی تکراری هستند.

هنرمندان باید با هم جنس خودشان بگردند. هیچ استثنائی برای این قانون وجود ندارد، حتی اگر در «جنگل» زندگی می‌کنید. حالت ایده‌آل گردهمایی حضوری است اما آنلاین هم خوب است. مهم نیست کجا زندگی می‌کنید: شهر بزرگ، کوچک یا شهرستان. با هم دعوا خواهید کرد و به هم عشق می‌ورزید؛ زبان جدیدی را با هم توسعه می‌دهید و به هم آسایش، مکالمه و قدرت پیش روی می‌دهید. اینطور دنیا را تغییر خواهید داد – و هنر خودتان را.

برای محافظت از خودتان در برابر «دار و دسته‌های کوچک»، از یکدیگر محافظت کنید، مهم هم نیست چه چیزی پیش بیاید؛ این دسته شما را بیرون می‌کند و جهان را به تصرف خودش در خواهد آورد. دعوا کنید، با عشق، تنفر و بیزاری از رفیق هم دسته‌ای خودتان بخوابید. هرچه پیش بیاید شما به هم نیاز دارید – لاقل الان. از ضعیف‌ترین هنرمند دسته خودتان حمایت کنید چون افرادی در دسته شما هستند که فکر می‌کنند شما فرد ضعیف هستید.

 

درس بیست و پنجم: آمادگی پذیرفته نشدن را داشته باشید

در سال 1956 بعد از بررسی‌های دقیق موزه هنرهای مدرن طراحی یک کفش از اندی وارهول که به موزه داده شده بود را رد کرد. کلود مونه[66] سالها توسطه سالن پاریس[67] طرد می‌شد. آثار ادوارد مانه[68] و گوستاو کوربه[69] با عباراتی مثل افتضاح، احساساتی و زشت مردود شدند. برای به نمایش در نیاوردن آثار مانه عبارت «سادگی غیر متقاعد کننده» استفاده شد. مانه هم نمی‌خواست به همراه پل سزان[70] آثارش را به نمایش در بیاورد به خاطر اینکه فکر می‌کرد آثار سزان است که ساده هستند.

کری[71] اولین و مشهورترین کتاب استفان کینگ[72]، سی بار رد شد. کینگ صفحات اول کتاب را دور ریخت. همسرش سراغ سطل زباله رفت و آنها را نجات داد و متقاعدش کرد که به نوشتن ادامه بدهد.

بیتلز[73] توسط شرکت دکا رکورد[74] که فکر می‌کردند «گروه‌های گیتاریست پشت در منتظرشان هستند و این گروه آینده‌ای در صنعت موسیقی نخواهد داشت» پذیرفته نشد.

اما نسبت به انتقاد بی‌محلی نکنید. بجای آن نامه‌های رد شدن‌تان را نگه‌دارید؛ روی دیوارتان بچسبانید. آنها نشانه‌ای هستند برای اثبات اشتباه‌شان. شاید نسبت به این طور نظرات مثل اهب[75] شوید اما اجازه ندهید شما را پایین بکشند؛ آنها نیستند که شما را تعریف می‌کنند.

کمی پیچیده‌تر: بپذیرید که در هر نقدی مقداری واقعیت وجود دارد، کاری که شما انجام دادید برای آن فرد این امکان را فراهم آورده که در رابطه با آن چیزی بگوید. ممکن است جلوتر از زمان خودتان باشید اما او نتوانسته باشد این را ببیند. یا کاری انجام داده‌اید که در حد استاندارد لازم نیست و به همین دلیل نمی‌توانند کار شما را تحسین کنند یا شما نتوانستید راهی پیدا کنید که اثرتان حرفی را بزند که شما می‌خواستید. همه‌اش به شما بستگی دارد.

در کل باید نسبت به نقد پذیرا باشید اما باید پوست کرگدن هم داشته باشید. به خاطر داشته باشید که هیچ کدام از حرف‌هایی که دیگران در مورد کارهای شما می‌زنند بدتر از افکاری که خود شما صدها بار با خودتان گفته‌اید نخواهد بود.

همیشه از دیگران بخواهید نقدتان کنند، «شاید داری درست می‌گی..». این حرف دو وجه دارد که معمولا فرد متوجه آن نمی‌شود، این که با گفتن آن شما به او حس خوبی می‌دهید.

 

درس بیست و ششم: حسادت را دشمن خود کنید.

امروز!

حسادت به دیگران نگاه می‌کند اما شما را کور می‌کند.

به عنوان یک هنرمند حسادت شما را زنده زنده می‌بلعد؛ به خدمتش در می‌آیید، همیشه بر لبه وحشت قرار خواهید داشت، در گذشته‌ای بی‌اهمیت به سر خواهید برد، همه چیز را می‌بینید، مدام نگاه می‌کنید که دیگران چه چیزی دارند، هنرمندانی که بجای شما به آنها اشاره شده را دنبال می‌کنید. حسادت تفکرات درونی شما را فرسوده می‌کند، برای بهبود کارتان فضای کمی باقی می‌گذارد، مهم‌تر از آن خود انتقادی صادقانه‌تان را محدود می‌کند. خلاقیت شما به همراه آنچه دیگران دارند از دستتان می‌رود، بجای تمرکز روی کار خودتان و رسیدن به آنچه می‌خواهید. از سنگر حسادت، مقصر نرسیدن به خواسته‌هایتان  کسی یا چیز دیگری است. خیال می‌کنید یک ونگوگ مدرن هستید، نابغه‌ای که دنیا برای درک او آماده نبود و نادیده گرفته شد. کار و مسئولیت را رها خواهید کرد. حس کمبود شما معرف‌تان خواهد بود، شما را ترش‌رو، تلخ، بی‌محبت و دیوانه خواهد کرد.

بیچاره شما. خیلی ناراحت کننده است که تمام آن «هنرمندان بد» نمایشگاه می‌گذارند و شما نه. چقدر بد که مقاله‌ها، پول و عشق نصیب آنها می‌شود! چقدر بد که آنها سرمایه‌ای از اعتماد دارند، به مدارس بهتری رفتند، با فرد ثروتمندی ازدواج کردند، خوش قیافه‌تر هستند، ساق‌های باریکتری دارند، اجتماعی‌تر هستند، ارتباطات بهتری دارند یا از ارتباطاتشان استفاده می‌کنند، مهارت‌های شبکه‌های اجتماعی و تحصیلات دارند. چقدر بد که شما خجالتی هستید.

یک راز: تقریبا همه در دنیای هنر به اندازه یکدیگر خجالتی و ناراحتند از اینکه خود را عرضه کنند. من هم نمی‌توانم دعوت‌های شام مجلل را بپذیرم. همه ما تمام تلاشمان را می‌کنیم. اما «بیچاره من» که راهی ندارم تا کار شما را بهتر کنم و شما اگر خودتان را نشان ندهید از بازی خارج خواهید شد. پس بایستید و دوباره مشغول به کار شوید!

 

درس بیست و هفتم: داشتن خانواده خوب است

یک قانون نانوشته وجود دارد – خصوصا برای زنان در دنیای هنر- که داشتن بچه «برای کار شما بد» است. احمقانه است.

احتمالا 90 درصد هنرمندان بچه داشتند. بیشتر هنرمندان مرد، و برای حرفه آنها بد هم نبود. قطعا در طول قرن‌ها زنان منحصرا مشغول خانه‌داری و بزرگ کردن بچه‌ها بودند، اجازه نداشتند به مدرسه یا دانشگاه بروند و حتی اجازه طراحی از مدل برهنه نداشتند چه برسد به اینکه شاگر یک هنرمند باشند یا از او کار یاد بگیرند. اما آن دوران تمام شده.

داشتن فرزند برای حرفه شما بد نیست. داشتن فرزند به معنی کمتر شدن زمان پول و فضای شما است. خب که چی؟ بیشتر بچه‌هایی که در دنیای هنر بزرگ می‌شوند زندگی‌های فوق‌العاده‌ای دارند.

آنطور که مطالعات لورال ناکادیت[76] نشان می‌دهد، پدر و مادر بودن بسیار شبیه به هنرمند بودن است. یعنی همیشه وسائل را با خود این طرف و آن طرف کشیدن، زندگی کردن در فضای شلوغ و آشفته، انجام دادن کارهایی که رمزآلود، غیر ممکن یا ترسناک هستند. درست مثل هنر، بچه‌ها هم می‌توانند شما را تمام روز دیوانه کنند، آرزو کنید کاش تمام این اتفاقات می‌شد نباشد. بعد در یک لحظه، هر زمانی که می‌خواهد باشد، از تنش دور می‌شوید و عشق به کودک دگرگون‌تان می‌کند.

 

قدم ششم: رسیدن به ذهنی کهشکانی

لطیفه‌های کیهانی جری

درس بیست و هشتم: چیزی که دوست ندارید به اندازه چیزی که دوست دارید مهم است

نگویید «از نقاشی فیگوراتیو متنفرم». نمی‌دانید، شاید بعدا یک نقاشی فیگوراتیو توجه شما را به خود جلب کرد. پس گورکن دنیای هنر نباشید که حرف‌های مرده‌ها را به زبان می‌آورد: «نقاشی مرده است»، «رمان مرده است»، «موئلف مرده است»، «عکاسی مرده است»، تاریخ مرده است»! هیچ چیز نمرده!

 

درس بیست و نهم: هنر روشی برای شناخت خودتان است

هنر انتخاب نیست، یک منظره دکوری در مقابل عظمت تمدن نیست. از فلسفه، دین، اقتصاد و روانشناسی نه کمتر است و نه بیشتر.

 

درس سی‌ام: «هنرمندان صاحب معنی اثر خودشان نیستند» - روبرتا اسمیت[77]

به خاطر داشته باشید: هر کسی از هنر شما –هر هنری- ممکن است استفاده کند، به هر طریقی که برای آنها قابل استفاده باشد. ممکن است بگویید کار شما مربود به مفهوم جوامع دور از وطن[78] است اما دیگران ممکن است آن را در غالب تغییرات آب و هوایی یا مطالعات طبیعت ببینند. خونسرد باشید.

 

درس سی و یکم: هنر فردی است

این به چه معنی است؟ ما عمدتا قبول داریم که هنرمندان مشخصی خوب هستند اما ممکن است شما به اثری از رمبراند نگاه کنید و با خودتان بگویید «این که قهوه‌ایه!». قبول! این بدین معنی نیست که شما احمق هستید.

هر بار که فردی نمایش هملت را تماشا می‌کند با متن جدید هملت که روبرو نیست، هملت یک بار نوشته شده. با این وجود هر بار که هملت می‌بینید، متفاوت است. ویژگی تقریبا تمام هنرهای خوب این است. همواره در تغییر هستند و هر بار که آن را می‌بینید جدیدند، با خودتان می‌گویید «چطور این رو قبلا ندیدم: بالاخره دیدمش!» و تا دفعه بعد ذهنتان را مرتب می‌کند.

این شمارا به یکی از کانون‌های متافیزیکال انرژی هنر می‌برد:هنر شی ایستایی است که هیچ وقت تغییر نمی‌کند و هیچ وقت همان نیست.

 

درس سی و دوم: آسیب‌پذیر بودن را غنیمت بشمارید

آسیب پذیری رادیکال

هنر چیست؟ پیگیری کارتان در تاریک‌ترین کنج‌ها و غریب‌ترین اشکال، فاش‌کردن چیزهایی در مورد خودتان. چیزهایی که تا کار از شما نخواهد مایل به آشکار کردنشان نیستید. و کنار نکشیدن؛ به معنای عمومی و معمولی آن. همه ما در خودمان تناقض داریم. ما در خودمان متکثریم. باید اشتیاق طعم تلخ شکست را داشته باشید، کارهای احمقانه انجام دهید و ممکن است این کار شما را تحت قضاوت «انسان بدی» بودن قرار دهد.

می‌توانید؟

 

درس سی و سوم: متوهم باشید

ساعت سه صبح هیولاها با تمام شما صحبت می‌کنند. من پیرم ولی هنوز با من هم صحبت می‌کنند، هر شب و هر روز.

به شما می‌گویند به قدر کافی خوب نیستید، به مدرسه درستی نرفتید، احمقید، نمی‌دانید چطور طراحی کنید، پول کافی ندارید، به قدر کافی اصیل نیستید؛ به شما می‌گویند کاری که انجام می‌دهید مهم نیست، چه کسی اهمیت می‌دهد، حتی تاریخ هنر هم نمی‌دانید، نمی‌توانید بازنمایی کنید و تازه گردن درد هم دارید. به شما می‌گویند ادا در می‌آورید، که دیگران دستتان را می‌خوانند، که تنبل هستید، می‌گویند که نمی‌دانید چه کار می‌کنید و این که تنها برای جلب توجه و پول این کار را انجام می‌دهید.

یک راه حل برای ساکت کردن هیولاها دارم: بعد از اینکه نیم ساعت خودتان را زدید، دست نگه دارید و بلند بگویید: «آره، اما من نابغه‌ام.»

حالا نابغه‌اید. هنر برای هر کسی است فقط برای همه نیست. این قوانین ابزار شما هستند. حالا از آنها برای تغییر دنیا استفاده کنید. بروید سر کارتان!

 

این مقاله در تاریخ 26 نوامبر سال 2018 در نشریه نیویورک منتشر شد.. لینک مقاله:

https://www.vulture.com/2018/11/jerry-saltz-how-to-be-an-artist.html

 

[1] Jerry Saltz

[2] Banksy

[3] Andy Warhol

[4] Whiney Museum

[5] To make sense

[6] Louise Bourgeois

[7] اشاره به مقاله‌ای با عنوان: «سعی کنید از شاهکارهای هنری محبوب‌تان کپی کنید و ببینید چه چیزی یاد می‌گیرید»

[8] Indian raga

[9] Fred Astaire

[10] Ginger Rogers

[11] Top Hat

[12] ABBA

[13] Sentimentality

[14] Corita Kent

[15] Calypsos

[16] Dalí

[17] Kusama

[18] Roberta Smith

[19] Totem

[20]  Philip Guston

[21] Barbara Kruger

[22] Sienese paintings

[23] D. H. Lawrence

[24] Alexander Pope

[25] Wallace Stevens

[26] Walt Whitman

[27] Herman Melville

[28] Marcel Proust

[29] Celestial Seasonings

[30] Carol Bove

[31] Navajo

[32] Study after Velázquez's Portrait of Pope Innocent X

[33] Francis Bacon

[34] Transparent

[35] Michelangelo’s David

[36] Bernini’s David

[37] Baroque

[38] Robert Ryman

[39]  Ellsworth Kelly

[40] Barnett Newman

[41] Agnes Martin

[42] Ad Reinhardt

[43] Rokeby Venus, by Diego Velázquez, 1647.

[44] The Naked Maja, by Francisco Goya, 1797–1800.

[45] Olympia, by Édouard Manet, 1863.

[46] Spirit of the Dead Keeps Watch, by Paul Gauguin, 1892.

[47] Blue Nude, by Henri Matisse, 1907.

[48] A Model (Nude Self-Portrait), by Florine Stettheimer, 1915.

[49] Imperial Nude: Paul Rosano, by Sylvia Sleigh, 1977.

[50] Beachbody, by Joan Semmel, 1985.

[51] Kazimir Malevich

[52] Mark Rothko

[53] Leo Castelli

[54] Jasper Johns

[55] Robert Rauschenberg

[56] Alfred Barr

[57] New York’s Museum of Modern Art

[58] Philip Johnson

[59] Burton and Emily Hall Tremaine

[60] Elizabeth Peyton

[61] Gavin Brown

[62] Artist Statements

[63] Michel Foucault

[64] Gilles Deleuze

[65] Jacques Derrida

[66] Claude Monet

[67] Paris Salon

[68] Édouard Manet

[69] Gustave Courbet

[70] Paul Cézanne

[71] Carrie

[72] Stephen King

[73] Beatles

[74] Decca Records

[75] Ahab

[76] Laurel Nakadate

[77] Roberta Smith

[78] Diaspora

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران