بخشی از مصاحبه ی پیتراستون با گابریل گارسیا مارکز

بخشی از مصاحبه ی پیتراستون با

گابریل گارسیا مارکز

منتشرشده در سال 1996 در مینیموم فاکس

ترجمه ی مهدی فتوحی

چطور شروع کردید به نوشتن؟
با طراحی. با طراحی طنز. حتّا پیش از آموختن خواندن و نوشتن، من داستان های مصوری در مدرسه و در خانه می کشیدم. جالب این است که حالا دارم در می یابم وقتی در دبیرستان بودم شهرت یک نویسنده را داشتم. گرچه در واقع هیچ چیزی ننوشته بودم. اگر یک رساله برای نوشتن یا یک طومار دادخواست بود، من بودم که باید می نوشتمش. چون آشکارا نویسنده بودم. وقتی دانشگاه را شروع کردم در مجموع یک سابقه ی عالی ادبی داشتم و به طور قابل ملاحظه ای فراتر از حد متوسط دوستانم بودم. در دانشگاه بوگوتا دوستی ها و آشنایی های تازه ای را شروع کردم با اشخاصی که مرا هدایت کردند به سوی نویسندگان معاصر. یک شب دوستی کتاب داستان هایی از کافکا را به من قرض داد. به پانسیونی برگشتم که در آن سکونت داشتم و شروع کردم به خواندن مسخ. اولین خط داستان تقریباً مرا از تخت انداخت پایین. شگفت زده شده بودم. گرگورسامسا وقتی آن روز صبح از خواب برخاست پس از دیدن رویاهای ناآرامی، خود را در تخت خوابش بدل شده به یک حشره ی بزرگ یافت. وقتی آن جمله را خواندم متوجه شدم تا آن لحظه باور نداشته ام که ممکن است بتوان چنین چیزی هم نوشت. اگر فهمیده بودم خیلی قبلتر از آن شروع کرده بودم به نوشتن. اینگونه بلافاصله نشستم به نوشتن داستان هایی که داستان هایی کاملاً روشنفکرانه بودند. چون بر اساس تجربه ی ادبی خودم می نوشتمشان و هنوز ارتباط میان ادبیات و زندگی را درنیافته بودم. داستان ها در ضمیمه ی ادبی روزنامه ال اسپکتادور

 ( El Espectador ) در بوگوتا منتشر شدند و موفقیت قطعی در آن عصر به دست آوردند. احتمالاً چون در کلمبیا هیچ کس داستان های روشنفکرانه نمی نوشت. چیزهایی که می نوشتند بیش از همه مربوط بودند به زندگی در مزارع و زندگی اجتماعی. وقتی آن داستان ها را نوشتم به من گفتند متاثر از داستان های جویس هستم.
در آن زمان جویس را خوانده بودید؟
من هرگز جویس را نخوانده بودم و بنابراین شروع کردم به خواندن اولیس. تنها نسخه ی اسپانیایی موجود را هم خواندم. بعد که اولیس را به انگلیسی و به یک فرانسه ی عالی خواندم فهمیدم آن ترجمه افتضاح بوده. چیزی آموختم که احتمالاً در آینده ی نویسندگی ام خیلی مفید خواهد بود و آن فن تک گویی درونی است. بعدها آن را در ویرجینیا وولف بازیافتم و با احترام به جویس آن را به شیوه ای که او به کار برده ترجیح می دهم. هرچند خیلی دیرتر کشف کردم که مبدع این تک گویی درونی یک نویسنده ی بی نام است به نام " لاساریّو دِ تورمین".
می توانید بگوئید نخستین تاثیرات شما از چه بوده؟
کسی که واقعاً کمکم کرد تا خودم را از آن رفتار روشنفکرانه نسبت به داستان هایم بکشم بیرون نویسندگان آمریکایی lost Generation بودند. با خواندن آثار آن ها متوجه شدم ادبیات آن ها ارتباطی با زندگی دارد. چیزی که داستان های من نداشتند. تازه یک رویداد خیلی مهم هم نسبت به آن عادت من رخ داد که بوگوتاتزو بود. 9 آوریل 1948 وقتی لیدر سیاسی گائیتان کشته شد مردم بوگوتا ، گرفتار در چنگال یک هذیان جنون آمیز ریختند به خیابان. من در پانسیون خودم بودم و داشتم نهار می خوردم که از قضیه آگاه شدم. دویدم به محل جنایت ولی گائیتان را گذاشته بودند در یک تاکسی و برده بودند به بیمارستان. در راه بازگشت به پانسیون دیدم که مردم ریخته بودند به خیابان ها تا مغازه ها را غارت کنند و ساختمان ها را بسوزانند. با آن ها یکی شدم. آن عصر و آن شب فهمیدم که در چه نوع کشوری زندگی می کنم و چقدر داستان های من نسبت به این همه کم داشتند. بعد مجبور شدم بازگردم به باررانکیّا در دریای کارائیب جائی که کودکی ام را در آنجا گذرانده بودم. فهمیدم که این آن نوع زندگی بود که می شناختم و می خواستم درباره ی آن بنویسم. به هر حال در سال 1950 یا 51 یک رویداد دیگر هم رخ داد که در گرایشات ادبی من تاثیر گذاشت. مادرم از من خواست تا همراه او به آراکاتاکا بروم، جائی که در آن زاده شده بودم، تا خانه ای را که سال های نخست زندگی ام را در آن گذرانده بودم بفروشیم. وقتی به آنجا رسیدم در آغاز برایم خیلی شوک آمیز بود چون در آن زمان دیگر 22 سال داشتم و از سن هشت سالگی دیگر به آنجا نرفته بودم. هیچ چیز واقعاً تغییر نکرده بود. ولی حس می کردم که دقیقاً آن دهکده را آن طوری که یک وقت در آن زندگی کرده بودم نمی بینم انگار دارم یک کتاب می خوانم. طوری بود که انگار چیزی که می دیدم واقعاً قبلاً نوشته شده است و همه ی کاری که باید می کردم این بود که بنشینم و همه ی آنچه را آنجا بود کپی کنم.  چون من فقط داشتم می خواندم و به دلایلی کاملاً ملموس هر چیزی به ادبیات بدل شده بود. خانه ها، مردم، خاطره ها. مطمئن نیستم که آیا قبلاً فالکنر را خوانده بودم یا نه ولی حال می دانم که فقط تکنیکی مثل تکنیک فالکنر به من مجوز نوشتن آنچه را می دیدم می داد. فضا، افول و حرارت آن دهکده کم و بیش همانی بودند که در فالکنر دیده بودم. یک ناحیه ی موزکاری بود. کشتزار و محل سکونت بسیاری از آمریکائیان که برای شرکت های چند ملیتی میوه کاری می کردند و همان جوی را بر می انگیختند که در نویسندگان کاملاً جنوبی یافته بودم. برخی منتقدان از تاثیر ادبیات فالکنر بر من گفته اند ولی من آن را بیشتر نوعی آگاهی می دانم. من فقط ماده ای یافته بودم که با آن می بایست خودم را در آن جهانی ببینم که فالکنر از همان ماده استفاده کرده بود،. از آن سفر به دهکده بازگشتم تا نخستین رمانم ، برگ های مرده را بنویسم. آنچه که در کودکی ام برایم رخ داده بود ارزشی ادبی داشت که تنها در آن موقع من توانسته بودم ارج بنهم. از لحظه ای که برگ های مرده را نوشتم فهمیدم می خواهم یک نویسنده شوم و هیچ کس نمی توانست متوقفم کند و تنها کار باقی مانده برایم انجام این مهم بود که بهترین نویسنده ی جهان شوم همه ی این ها در سال 1953 رخ داد. ولی می بایست تا 1967 صبر کنم پس از نوشتن پنج کتاب تا نخستین حق التالیف هایم را هم ببینم.
گمان می کنید میان نویسندگان جوان هم، نفی کودکی خویش و تجربیات خود و روشنفکر شدن همانطور که شما در آغاز کار انجام دادید کاربرد گسترده ای داشته باشد ؟
نه معمولاً روند معکوس است، اما اگر خواسته باشم توصیه ای به یک جوان نویسنده کنم می گویم هر آنچه شخصاً برایش رخ داده را بنویسد. همیشه ساده است بگوییم آیا نویسنده دارد چیزی می نویسد که شخصاً برایش رخ داده یا چیزی که برایش تعریف کرده اند یا خوانده است. یک بیت از پابلو نرودا هست که می گوید: وقتی آواز می خوانم خدا حمایتم می کند که خلق کنم، همیشه تعجب می کنم وقتی می بینم بیشترین تحسین ها برای آثار من در ارتباط با تخیل من هستند، در حالی که واقعیت این است که حتّا یک خط هم در تمام کارهایم نیست که بنیاد آن در واقعیت نباشد. مشکل این است که واقعیت های کارائیب خیلی شبیه تخیلات افسار گسیخته اند.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران