شاعر حضور ایو بونفوا

شاعر حضور

ایو بونفوا

ترجمه کیوان باجغلی، وحید حکیم

 

بونفوا را مهم­ترین و تاًثیر­گذارترین شاعر فرانسویِ بعد از جنگ جهانی دوم لقب داده­ اند. شعر او، که واجد سویه های غنایی و فلسفیِ قابل تاًملی است و در ادامه ­ی سنت شعریِ بودلر و رمبو تشخص یافته است، به منظومه ­ای می­ ماند که مضامینی چون مرگ، تناهی، وجود، رویا، واقعیت و امید از اختران پرفروغ آن به­ شمار می ­روند، و آنچه در کانون آن منظومه گویی سوسو می ­زند ایده ­ی «حضور» است، خورشیدِ گم و پیدایی که بونفوا را به «شاعر حضور» ملقب کرده است. منظومه­ ی شعر او اما بیش از آنکه در سودای قراردادن جهانِ کلمات رویاروی جهان واقعی ما باشد، درصدد ترسیم مسیر و گشایش راهی است رویاروی ما، و به یاری کلمات، برای درک وجود و درک حضورِ جهان واقعی. شعر بونفوا بر نگاه ما به زبان و جهان واقعی و خاصه نسبت میان این ارکان در قلمرو شعر مؤثر بوده است.

او در سال 1981 به کرسی استادی کُلِژ دو فرانس نائل آمد و بر جایگاهی نشست که با مرگ رولان بارت خالی شده بود. بونفوا پس از پل والری نخستین شاعری است که به این کرسی برگزیده می ­شود. بونفوا با پشت سر گذاشتنِ نود و سه بهار، عاقبت در اول جولای 2016 از آستانه ­ی ناگزیر گذشت. ردّ نازدودنیِ عمر او بر خاک روزگار ما کارنامه ­ای است پروپیمان در عرصه­ های شعر، جستارنویسی، نقد ادبی، و نیز اسطوره­ شناسی.

 

 

 

 

 

 

مورْد[1]

 

گاهی تو را زمین می­ پنداشتم، از لبانت

هراس چشمه­ هایی را می­ نوشیدم

که از دل سنگ ­های گرم می ­جوشند، و تابستان

بر سنگ مسرور و مردی که می ­نوشید سیطره داشت.

 

گاهی تو را مورْد می­ خواندم و ما سراسر روز

درخت تمامی حرکات تو را می سوزاندیم.

آن ­ها شعله ­های پرلهیب و کم دوامِ نوری عفیف بودند،

این­ گونه من تو را در میان موهای روشنت می ­آفریدم.

 

تابستانی عظیم و بیهوده رویاهایمان را خشکانده بود،

صداهایمان را زنگار بسته، تن­ هایمان را پرورانده و زنجیرهایمان را گسسته بود.

گاهی آن بستر چرخ می ­خورْد، به ­سان زورقی رها

که به آرامی بلندای دریا را فتح می­ کند.

 

 

 

 

 

در باب طبیعت چیزها[2]

 

لوکرتیوس بدین نکته آگاه بود:

سینه ­ات را بگشا،

خواهی دید، آکنده از

برف­ های چرخان است.

 

و گاهی اوقات دو برف ­دانه

همدیگر را می ­یابند، به هم می ­پیوندند،

وگرنه یکی از آن­ ها راهش را کج می ­کند، به ­آرامی و باوقار،

سوی مرگ فروتنانه ­اش.

 

چگونه است که نورِ روز

در چند واژه می­ تابد

آن­گاه که یکی از آن­ ها جز شب نیست،

دیگری، جز رویا؟

 

از کجا می ­آیند این دو شبح

که دور می ­شوند، خندان،

و یکی پیچیده

در پشمینه­ ای سرخ؟

 

 

مشعل ­ها

 

برف

  ای که از بخشش دریغ ورزیده ای، ای که دیگر از راه نمی­ رسی،

اما در سکوت انتظار می­ کشی

با ارمغانی که گویی هنوز در دستان ما نیست،

و با این ­همه، سراسر شب،

در شبنم نشسته بر شیشه­ ی پنجره ­ها

که گاه­ و­ بی­ گاه جاری می­ شود،

تلالؤات را بر میز بزرگ شاهد بوده ­ایم.

 

برف، کوره راه ما،

همچنان پاک و منزه، آن­ جا که به زیر شاخه ­های خمیده و گویی چشم ­انتظار

آن مشعل­ ها را، آنچه هست را،

در دست می­ گیریم، مشعل­ هایی که

نمایان می­ شدند، یک به یک، و می ­سوختند،

اما پنداری خاموش می­ شوند آن سان که در چشمان میل

زمانی که میل به مواهبی نایل می ­آید که در رویایشان بود

(چرا که اغلب شاید وقتی گره از هر چیزی گشوده می­ شود

انعکاس آسمان، در درون ما، از اتاقی به

اتاق دیگر، در آینه ­ها محو می ­شود)، ای برف، بار دیگر

 

این مشعل­ ها را لمس کن، آن ­ها را در سرمای این سحر­گاه

دوباره برافروز؛ و مثال ­دانه­ هایت،

که اکنون با بی ­اعتنایی ­شان، با آتشی پرفروغ ­تر،

بر مشعل­ ها می­ تازند،

و به­ رغم این همه تب­ و­تاب در کلام

و این اندازه دلتنگی در خاطرات

کلمات ما زین­ پس کلمات دیگر را نمی ­جویند،

تنها هم­جوارشان می­ شوند، از کنارشان گذر می کنند،

و اگر یکی به دیگری پهلو ساید، و اگر درهم آمیزند،

همچنان نور تو خواهد بود،

ناپایداری ما که این سو و آن سو پخش می­ شود،

نوشتار ما که پراکنده می­ شود، آن دم که رسالتش به انجام می ­رسد.

 

(و این برف ­دانه لحظه­ ای درنگ می­ کند، ردش را دنبال می ­کنیم،

گویی دوست داریم تا ابد نگاهش کنیم،

یکی دیگر بر کف دستم می­ نشیند.

 

و اکنون برف­ دانه ­ای دیگر، آهسته­ تر، گویی سرگردان،

دور می ­شود، چرخ می­ خورد، آن­گاه باز می ­گردد.

و این بدان معنا نیست آیا

که کلمه ای، کلمه­ ای دیگر، همچنان خلق خواهد شد،

تا شاید جهان را رهایی بخشد؟ ما اما نمی ­دانیم

که آیا آن کلمه را می­ شنویم یا به رویا می­ بینیم.)

 

 

 

 

 

[1] -

  Myrte: گیاهی درختچه ­ای و همیشه سبز. این گیاه در اساطیر یونان و فرهنگ یهودی- مسیحی­ حاوی اشاراتی نمادین است – م.

[2] - De Natura Rerum : عنوان شعر بلندی از لوکرتیوس، شاعر- فیلسوف رومی قرن اول قبل از میلاد.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران