من بالزاک را کشتم

 

 

 

 

من بالزاک را کشتم

گفت و گو با آلن رب گريه

 

 

آنتونيو د ِ به نِه دتّي

ترجمه ي مهدي فتوحي

 

سردمدار رمان نو از فعاليت ها و ديون نسل خودش مي گويد

 

رب گريه: من بالزاک را کشتم

 

ما همه فرزندان بکت، بارت و سارتر هستيم

 

 

رب گريه در18 آگوست سال 1922 در برست به دنيا آمد و در سال 1953 با رمان پاک کن ها کارش را آغاز کرد که بلافاصله با آثاري ديگر پي گرفته شد که از آن ميان مي توان VOYEUR (1955) ، حسادت(1957)، درهزارتو(1959) و خانه ي ميعادگاه (1959) را نام برد. کتاب " راهي براي نگارش رمان در آينده" که در حکم مرامنامه ي رمان نو شناخته مي شود را او پيش از فرانسه در ايتاليا منتشر کرد. او فيلمنامه نويس رنه در فيلم " سال گذشته در مارينباد" نيز بوده است و تعداد زيادي فيلم هم ساخته است به علاوه رناتو باريلّي هم در ايتاليا ، درباره ي کارهاي او کتابي چاپ کرده به نام " رب گريه و رمان پست مدرن".

 

" من در رشته ي بيولوژي و رياضيات درس خواندم. سپس مدرسه ي ملّي کشاوزي را گذراندم و در اين زمينه  کار و در گينه و آنتيله تحقيقاتي کردم و جذب فعاليت هاي خودم شدم. امّا به قدري که براي داشتن يک وجهه ي قطعي و همين طور براي پيش بردن يک موجود فعال لازم بود. ولي پس از حدود ده سال همه چيز را رها کردم تا رمان هايي بنويسم که هيچ کس نمي خواست بپذيردشان."

آلن رب گريه با حالت کسي که دارد به زندگي چشمک مي زند ، شيطنت آميز پيش خود گمان مي کند: " سرانجام من برنده شدم."... سردمدار رمان نو به راحتي در جهاني که با او کاملا ً بيگانه است ودر رستوراني با بويي خوش از غذاهاي معطر براي ما از خودش مي گويد. کمي بي دقت به نظر مي رسد و بسيار مهربان، و با اشتها پيش غذاي ماهي و گوشت کبابي مي خورد و نوشيدني هاي سفيد و سرخي که هنوز گازدارند.

" ناشران، نخستين کار مرا رد کردند. " يک شاه کشي" که در سال 1953 نوشته بودمش. بعد  LES EDITIONS DE MINUIT ، " پاک کن ها" را چاپ کرد. آن وقت ها منتقدان بسيار سخت گير بودند. از نظراين قاضيان من نمي توانستم رماني شاخص بنويسم. زيرا خط سير بالزاک را پي نگرفته بودم. امّا رمان ديگرمن با عنوان VOYEUR  درآمده بود وديگر دير شده بود. چون موقعيت من نسبت به قبل بدتر شده بود و من از نمونه هاي رمان نويسي قرن نوزده دورتر شده بودم. ولي اصلا ً نگران هيچ چيز نبودم و مي دانستم که واقع گرايي قرن نوزدهمي مربوط به بالزاک يا ديکنز، هيچ تطبيقي با آن چه داشت اتفاق مي افتاد نداشت و لازم بود ادبيات نيمه ي دوم قرن بيستم نوشته شود."

گفتني در خصوص اين مبحث زياد است که دستورالعمل او براي شيوه ي روايت نو، که در مقالاتش با عنوان " راهي براي رمان آينده "نظريه پردازي شده اند، خيلي سر و صدا به پا کرد. به گونه اي که از نيمه ي دوم سال هاي دهه ي پنجاه ميلادي او بدل به سردمدار مکتبي شد که متشکل بود از گروهي از نويسندگان که جزء سنت عظيم ادبي فرانسه و انگليس شناخته نمي شدند و به ناگاه و در اثر همين نافرماني ، موفقيت شان فرا رسيد. بعد چه پيش آمد آقاي رب گريه؟

 

" يک دفعه من شدم مسوول ويراستاري و مشاور فرهنگي نشر MINUIT . يک انتشاراتي کوچک که در آن نگره هاي من درباره ي رمان به خوبي مورد پذيرش واقع شده بودند. بدين ترتيب من توانستم تعداد قابل توجهي از نويسندگان هم نسل خودم و حتا مسن ترها را يک پارچه کنم. " کلود سيمون" و" مارگريت دوراس" دو سالي از من مسن تر بودند. " ناتالي ساروت" جاي مادر من بود. اين نويسندگان قبلا ً هم آثارشان را چاپ کرده بودند امّا در موردشان کمتر از آن چه بايد صحبت شده بود. امّا وقتي همگي شروع کردند به انتشار آثارشان در يک انتشاراتي خاص با طرح جلد يک سان سفيد- آبي رنگ، منتقدان دچار نگراني شدند. ما انقلابي نبوديم. بلکه گروهي بوديم و با ديد تروريست هايي که مي خواهند مسووليت انفجار آکادمي فرانسه را به عهده بگيرند به خودمان مي نگريستيم. نخستين مقالاتي که درباره ي ما منتشر شدند تلخ و منفي بودند. امّا يک تاثير مثبت داشتند و آن خوشامدگويي به سطح انتشاراتي آثار ما بود. به گونه اي که ما را به سرعت مشهور کردند. خيلي مشهور. منتقدان فقط از ما حرف مي زدند و مردم هم اندک اندک شروع کردند به خواندن آثار ما. کوکتو يک بار گفت: " در پاريس مهم اين است که مد دوام بياورد و زنده بماند." ما مد شده بوديم و مد قديم ديگر از سکه افتاده بود. خب ديگر منظورم دقيقا ً دِمده شدن يک چيز است. بقيه هم کم کم خوانندگان خودشان را يافتند. به حدي که من اکنون مي توانم با حق تاليف آثارم زندگي ام را بگذرانم."

من مي دانم که شما علاوه بر نوشتن چند مقاله درباره ي آثار بکت، شخصاً هم او را مي شناختيد. او چگونه شخصيتي داشت؟ مي خواهم بدانم اين غول ادبيات قرن بيستم شخصا ً چگونه بود؟

" از لحاظ شخصيتي بکت، نفي حاد هرگونه گفتمان ادبي بود. وقتي به او بر مي خوردي مي شنيدي که دارد آخرين فيلم هيچکاک را برايت تعريف مي کند. ولي باز هم تکرار مي کنم: او هرگز نمي پذيرفت تا پشت يک ميز بنشيند و درباره ي کتاب هاي خود و دوستانش صحبت کند. مثل اين که ادبيات در نظر او يک چيز خيلي مرموز و بزرگ بود که نبايد درباره ي آن وراجي کرد. بعد يک دفعه او عملا ً دست از خواندن کشيد و در خودش فرورفت و درها را به روي خودش بست. گه گاه که به صورت اتفاقي به رفيقي بر مي خورد همه کار مي کرد تا خود را خندان و مهربان نشان دهد. همين منحني رواني، به گمان من در آثار اين نويسنده ي بزرگ هم ثبت شده است. بهترين رمان هاي بکت يا آن هايي که من ترجيح شان مي دهم، همان آثار نخست اويند. يعني " مورفي" ، "مولي"، "مالون مي ميرد" و "وات" که همگي جزء آثار رمان نو به حساب مي آيند."

 

شما پيش از اين که يک عصيانگر باشيد، يک کتابخوان حرفه اي بوديد. کدام آثار و نويسندگان بيشتر در شکل گيري شما موثر بودند؟

" گمان مي کنم که من اگر آثار دو نويسنده که مرا سخت تکان دادند ، نخوانده بودم، هرگز دست به قلم نمي بردم. منظورم کافکا و فلوبر است. پس از آن من خودم را وقف خواندن آثار جويس و بورخس و فالکنر کردم. مطمئن بودم اين نويسندگان راهي را گشوده اند که بايد در اين جاده پيش رفت."

همين نکته بود که شما مي خواستيد در مقاله ي مشهورتان درباره ي رمان که حتا قبل از انتشار در فرانسه ، در ايتاليا و نزد انتشارات ورّي منتشر شد، بدان اشاره کنيد؟

" آثار من فقط مقالاتي تئوريک اند و نه تئوري رمان و در پاسخ به يک منتقد فرانسوي که باور داشت رمان پس از بالزاک هرگز دستخوش تغيير نشده، نوشته شدند. به عبارت ديگر، من از طريق اين نوشته ها مي خواستم نشان بدهم که نگره هاي ما درباره ي شخصيت ها، زمان و سبک بسيار تکامل يافته اند و مي بايد به هر حال نو شوند. من بابت توصيف نکردن شخصيت ها در صفحات کتابم سرزنش مي شدم حال آن که کافکا هم پيش از من اين کار را کرده بود. حتا در ادبيات فرانسه هم به نسبت جاهاي ديگر دو رمان بودند که گونه هاي متفاوتي از ضمير اشخاص را در قياس با آنچه مثلا ً ما در ديکنز مي بينيم، توصيف مي کردند. البته من براي اين که مدام نام بالزاک را تکرار نکنم مي گويم ديکنز."

شما از سارتر نام برديد. وقتي شما جوان بوديد، آيا مديريت LES TEMPS MODERNES نوعي ديکتاتوري فرهنگي را در فرانسه اعمال مي کرد؟

" من به وسيله ي نوشته هاي سارتر بود که فلسفه ي آلمان را شناختم. هگل، هايدگر و هوسرل را؛ و اين گونه با پديدارشناسي آشنا شدم  که اين تاثير بر من بسيار ژرف بود."

آيا سال هاي پختگي هنري رب گريه مصادف بودند با ديکتاتوري فرهنگي تحت نفوذ نخست، سارتر و سپس بارت؟

" گمان نمي کنم هيچ يک از اين دو ديکتاتور بوده باشند. سارتر روح بسيار پرتناقضي داشت. او براي اين که ديکتاتور بشود کمي بيش از اندازه تغييرپذير بود. به همان نسبت، بارت هم تغيير مي کرد و حرکت ، يکي از نيازهاي ضروري او بود. نه سارتر و نه بارت هيچ کدام ديکتاتور فرهنگي نبودند. درست است که تاثير عميقي بر فرهنگ فرانسه گذاشتند امّا اين تاثيرها غالبا ً با ايجاد اوپوزيسيون نفي مي شد."

 

 
   

چه ارتباطي ميان فعاليت شما درمقام يک نويسنده هست با فعاليت کارگرداني تان؟

" هيچ. من يک رمان نويسم و يک سينماگر. امّا من رمان نويسي نيستم که فيلم مي سازد . درضمن سينماگري هم نيستم که رمان مي نويسد. وقتي داستاني را در ذهن دارم ، پيش خودم حساب مي کنم که اين داستان کتاب خواهد شد يا فيلم. سينما با واژگان حرکت نمي کند و به خاطر همين است که من علاقه ي زيادي به فيلمنامه نويسي ندارم. من فيلم هايم را بيشتر در طول بازبيني و مونتاژ مي سازم . با اين توصيف مي توان گفت نوشتن فقط يک لحظه ابتکار است."

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران