بورخس و شعر فارسي ...

بورخس و شعر فارسي در "اين هنر شعر"

نوشته ي سياوش روشندل

 

 

يادداشتي که پيش رو داريد با نگاه به کتاب بورخس، "اين هنر شعر" نوشته شده. کتاب را سال 1380 نشر نيلوفر چاپ کرده و ترجمه‌ي ميمنت صادقي (ذوالقدر) و هما متين‌رزم است. مترجمين نام اصلي کتاب را در شناسه نياورده‌اند و در توضيحي چنين نوشته‌اند: "...کتاب مقدمه‌اي نداشت، اما از مطالبي که بر حاشيه‌ روکش جلد آن نوشته شده بود، مي‌شد فهميد که مجموعه سخنراني‌ هاي فراموش شده‌اي است که خورخه لوييس بورخس، شاعر و نويسنده‌ي آرژانتيني در فاصله‌ي 1967 تا آوريل 1968 در دانشگاه هاروارد، به زبان انگليسي ايراد کرده است... و دانشگاه هاروارد آن را منتشر کرده است ". در نقل‌قول‌هاي اين نوشته رسم‌الخط مترجمين رعايت شده است.

 

بورخس کاملا آزادانه و با تسلط شگرفش بر ادبيات دنيا موضوع را پيش مي‌برد. کتاب در هشت فصل نوشته شده که هر کدام يک سخنراني است و واجد کليتي است که آن را پيوسته و خواندني مي‌کند. مسلما جدا کردن تکه‌اي از آن به کل کار صدمه مي‌زند، اما نمي‌توان از نگاه بورخس به شعر فارسي گذشت. پس اميدوارم اين نوشته سبب شود تا خواننده به خواندن متن اصلي ترغيب شود.

اولين اشاره‌ ي بورخس در فصل "استعاره" آمده است:

"اما، حالا، فکر مي‌کنم بتوانيم به سراغ استعاره‌هايي برويم که به نظر مي‌رسد خارج از محدوده‌ي الگوهاي قديمي قرار دارند. و از آن جا که از ماه صحبت کرده‌ام، يک استعاره‌ ي ايراني را که جايي در تاريخ ادبيات فارسي براون خوانده‌ام مطرح مي‌کنم. بگذاريد بگويم که اين استعاره از فريدالدين عطار است يا عمر خيام يا حافظ يا يکي ديگر از شاعران بزرگ ايراني. اين شاعر از ماه صحبت مي‌کند و آن را "آينه‌ي زمان" مي‌نامد. به گمان من، از نظر علم نجوم، تصور آينه بودن ماه همان است که بايد باشد = اما از نظر شعري کاملا بي‌مناسبت است. در هر حال اين که در واقعيت، ماه آينه هست يا نيست،‌ مهم نيست. چون شعر با تخيل سروکار دارد. بياييد به ماه هم چون آينه‌ي زمان نگاه کنيم. من فکر مي‌کنم استعاره‌ي خيلي مناسبي است – اولا،‌ چون تصور آينه، درخشش و شکنندگي ماه را به ما اتقا مي‌کند، و ثانيا، چون که داريم به آن نگاه مي‌کنيم، خيلي قديمي است، سرشاراز شعر و اسطوره است، ‌به قدمت زمان است. تصور زمان، ناگهان به يادمان مي‌آورد که ماه بسيار روشن که داريم به آن نگاه مي‌کنيم، خيلي قديمي است،‌ سرشار از شعر و اسطوره است، ‌به قدمت زمان است."

 

او تصوير را رها نمي‌کند و ادامه مي‌دهد:

"از آن جا که عبارت "به قدمت زمان" را به کار برده‌ام، بايد مصراع ديگري را نقل کنم – مصراعي که چه بسا در ذهن شما هم مي‌جوشد. اسم شاعر را نمي توانم به ياد آورم. اين شعر را کيپلينگ در کتاب نه چندان برجسته‌ي خود به نام "از دريا به دريا" نقل کرده است و من در آن جا به آن برخوردم: "شهري به رنگ گل سرخ، به قدمت نيمي از زمان". اگر شاعر گفته بود "شهري به رنگ گل سرخ، به قدمت زمان" اصلا حرف مهمي نزده بود. اما "به قدمت نيمي از زمان" يک جور دقت جادويي به آن مي‌دهد – همان نوع دقت جادويي که از اين عبارت شگفت‌انگيز و متداول انگليسي حاصل مي‌شود: "دوستت دارم تا ابد و يک روز" تاابد، يعني "زماني خيلي طولاني" اما بيش از آن انتزاعي است که در مخيله بگنجد."

پس بايد به دنبال تصوير ماه و آينه بگرديم. تصوير بورخس از ماه به عنوان آينه‌ي زمان چنان زيباست که غير ممکن بود ناشناخته باقي بماند اما براي اطمينان باز بايد جستجو کرد. من براي جستجو از نرم‌افزاري استفاده مي‌کنم به نام "ساغر" که امکان جستجوي بسيار خوبي دارد. اين نرم‌افزار نسخه‌ي مکمل "گنجور" است و مي‌توان در آن کلمه يا کلمات مختلف را به همراه هم به سادگي جستجو کرد. من جستجوي "آينه" را همراه با ماه به شعر شاعراني که بورخس از آن ها نام‌ برده محدود کردم. تنها شعرهايي که ماه و آينه در يک بيت به کار رفته‌اند اين دو بيت از دو شعر متفاوت حافظ است:

جلوه گاه رخ او ديده‌ي من تنها نيست/ ماه و خورشيد هم اين آينه مي‌گردانند

و

اي آفتاب آينه‌دار جمال تو/ مشک سياه مجمره گردان خال تو

مشکل اين جاست که در هر دو شعر ماه و خورشيد خود آينه نيستند. در بيت دوم ماه و خورشيد "آينه‌دارند". (آينه‌دار. ي ِ ن َ / ن ِ ] (نف مرکب ) آن که آينه در پيش دارد تا عروس و جز او خويشتن در آن بينند. دهخدا.) البته اگر تصور کنيم که خود ماه ي خورشيد آينه است؛ به شکلي دور مي‌توان گفت که زمان هم در اين شعر مستور است. به عبارتي ماه و خورشيد از ازل "جلوه‌گاه رخ او" بوده‌اند. اما اين تعبيري دور است. پس اشاره‌ي بورخس دقيقا به کدام شعر باز مي‌گردد؟ تا زماني که اين شعر مرموز کشف نشده مي‌توان تصور کرد که شعر از شاعري ديگر بوده است، يا يکي از اين شعرها در ترجمه به شکلي که بورخس ديده تغيير کرده است. اين تغيير در زبان نيز کاملا بورخسي است و نبايد از ديدنش متعجب شد. تغييري کوچک اما حياتي.

البته يک شعر زيبا هم از فرخي سيستاني هست که درآن مستقيما ماه به آينه تشبيه شده است:

گهي چون آينه‌ چيني نمايد ماه دوهفته

گهي چون مهره‌ي سيمين نمايد زهره زهرا

اما مي‌بينيد که باز هم "زمان" به وضوح در اين شعر ديده نمي‌شود. و نمي‌دانم که اصلا فرخي به انگليسي ترجمه شده است يا نه، به هر حال که بورخس هم اشاره‌اي به نامش نکرده است.

 

اشاره‌ي دوم که از فصل "موسيقي کلام و ترجمه است":

"حالا به سراغ يکي از زيباترين و معروف‌ترين ترجمه‌هاي انگليسي مي‌آييم. مسلما، منظورم رباعيات عمر خيام فيتزجرالد است. اولين قطعه چنين است:

"برخيز که صبح در جام شب

سنگي انداخت تا ستارگان را پرواز دهد

اينک! صياد مشرق به بند کشيد

باروي سلطان را با کمند روشنايي

همان طور که مي‌دانيم، اين کتاب را سويين برن و روزتي در کتاب فروشي پيدا کردند. تحت تاثير زيبايي آن قرار گرفتند. هيچ چيز درباره‌ي ادوارد فيتزجرالد، اديب کم و بيش گمنام، نمي‌دانستند. فيتزجرالد، کالدرون و "منطق‌الطير" فريدالدين عطار را ترجمه کرده بود. اين دو کتاب چندان خوب نبودند. و بعد نوبت اين کتاب معروف شد که حالا اثري کلاسيک است."

براي خواننده ي فارسي زبان روشن است که تصاوير تماما متعلق به خود فيتزجرالدند. سنگي که ستارگان را پرواز مي‌دهد، و صيادي که مشرق و باروي سلطان را به کمند مي‌کشد خيام نيستند. خيام البته جام و آبگينه و پياله و سبو بر سنگ زدن را بارها در شعرش آورده است. و ناگفته نماند که هيچ شعري از خيام نديده‌ام که لغت کمند در آن باشد. هر چند "کمند" از واژه‌هاي بسيار زيبا و قديمي در شعر فارسي است که با آن کنايه‌ها، تشبيهات و استعاره‌هاي فراواني ساخته شده است.

 

در ادامه به اشاره‌ي سوم بورخس مي‌رسيم: "اما فکر مي‌کنم مي‌توانيم با اطمينان روي يک مصراع- مصراعي که در يکي ديگر از قطعه‌ها مي‌توان يافت، تامل کنيم:

"غرقه در رؤيا، آن گاه که دست چپ سپيده‌دم در آسمان بود،

آوايي شنيدم از ميانه‌ي ميخانه، ولي به فرياد،

ياران من برخيزيد! و پيمانه را پر کنيد، زندگي

پيش از آن که شراب در جام خود بخشکد."

بياييد روي اولين مصراع تآمل کنيم: "غرقه در رؤيا، آن گاه که دست چپ سپيده‌دم در آسمان بود." البته کلمه‌ي اساسي، در اين مصراع، کلمه‌ي "چپ" است. اگر هر صفت ديگري به کار رفته بود، مصراع بي‌معني مي‌شد. ولي "دست چپ" ما را به فکر چيزي عجيب، چيزي شوم مي‌اندازد. مي‌دانيم که دست راست با "راستي"- به عبارت ديگر،‌"کار درست"،‌"سرراست" و مانند اين‌ها پيوند دارد – در حالي که اين جا کلمه بدشگون "چپ" را داريم. اصطلاح اسپانيايي "lanzada de modo izquierdo que atraviese el Corazon" ضربه از چپ آمده تا از قلب بگذرد." را به ياد بياوريم – فکر چيزي شوم. احساس مي‌کنيم در "دست چپ سپيده‌دم" چيزي کمي نامطلوب وجود دارد. اگر آن شاعر ايراني وقتي که دست چپ سپيده در آسمان بود، غرق در رؤيا بود، در اين صورت رؤياي او مي‌توانست بدل به کابوسي شود. ما از اين موضوع، تا حدي اطلاع داريم، مجبور نيستيم به کلمه‌ چپ فکر کنيم. چون همين کلمه‌ي "چپ" همه چيز را روشن مي‌کند – عجب ظريف و پر رمز و راز است،‌ هنر شعر! ما "غرقه در رؤيا، آن گاه که دست چپ سپيده‌ دم در آسمان بود"، را مي‌پذيريم، چون حدس مي زنيم که يک اثر اصلي ايراني در وراي آن است. تا آن جا که من خبر دارم، عمر خيام، به فيتزجرالد مجال نمي‌دهد. اين موضوع ما را به مساله‌ي جالبي مي‌رساند: ترجمه‌‌ي تحت‌اللفظي زيبايي خاص خودش را آفريده است."

(مترجمين در يادداشت شماره 25 از فصل ترجمه چنين گفته‌اند: "در متن کتاب، آن جا که بورخس ترجمه فيتزجرالد را از خيام مي‌خواند، آخرين مصراع به صورت The sultan's turret in a daze of light…" نقل شده است، اما در اين جا که به تفصيل درباره‌ي آن رباعي صحبت مي‌کند "moose of light" را به کار مي‌برد که صورت درست ترجمه‌ي فيتزجرالد است. البته ظاهرا سهوي در چاپ رخ داده است چون Noose معناي درست کمند است.)

 

تصاوير بسيار زيبا هستند و احتمالا اين رباعي منشا الهام فيتزجرالد بوده است:

آمد سحري ندا به ميخانه‌ي ما

کي رند خراباتي ديوانه‌ي ما

برخيز که پر کنيم پيمانه زمي

زان پيش که پر کنند پيمانه‌ي ما

حال بياييد ببينيم در اين شعر چه اتفاقي مي‌افتد. ندا و پر کردن پيمانه و هشدار نسبت به دريافتن زمان در آن هست. اما کلمه‌ي "اساسي"ِ "چپ" و تصويري که فيتزجرالد ساخته و بورخس را مسحور کرده در اين شعر نيست. و نه تنها در اين شعر که در هيچ شعر ديگر خيام هم نيست. به نظر مي‌رسد اين جا يک اتفاق بورخسي افتاده است. رودکي غزلي دارد که بسيار شبيه به مضمون مورد نظر بورخس است. نگاه کنيم به غزل رودکي و موضوع روشن تر مي شود:

هر باد که از سوي بخارا به من آيد

با بوي گل و مشک و نسيم سمن آيد

بر هر زن و هر مرد کجا بر وزد آن باد

گويي مگر اين باد همي از ختن آيد

ني ني ز ختن باد چنو مي‌نوزد هيچ

اين باد همي از بر معشوق من آيد

هر شب نگرانم به يمن تا تو برآيي

زيرا که سهيلي و سهيل از يمن آيد

کوشم که بپوشم صنما نام تو از خلق

تا نام تو کم در دهن انجمن آيد

با هر که سخن گويم اگر خواهم و گر ني

اول سخنم نام تو اندر دهن آيد

اين جا همه‌ي تصويري که بورخس مي‌دهد داريم، منتها با اشاره به سمت راست. نگاه به آسمان و نگراني شاعر و جستجوي ستاره‌ي سهيل در سمت راست که اميد و عشقش را زنده‌ نگاه مي‌دارد. اين چپ و راست شدن و دگرديسي شعر و انتقال آن به شعر خيام و رودکي همان اتفاق بورخسي است که به آن اشاره کردم. به هر روي هر چه مراد بورخس است از اين شعر رودکي است که برآورده مي‌شود و نه خيام.

(اين اشاره به سمت راست و چپ در شعر فارسي بسيار هست از جمله در اين اشعار فرخي سيستاني:

از تب تاري و تبه کرده ام

خاطر روشن چو سهيل يمن

که در آن يمن، يا سمت راست تب و تاري و تباهي را با روشني خويش از بين مي‌برد. مفاهيمي که در تضاد با يمن يا راست به چپ منسوب شده‌ است.)

 

اشاره‌ي چهارم:

"براي اين که استعاره‌هاي متفاوتي را بررسي کنيم، حالا برمي‌گردم، ممکن است بگوييد به ناچار – به انگلوساکسون‌هاي محبوبم. آن کنايه خيلي معمول را که دريا را "معبر نهنگ"‌ مي‌نامد به خاطر مي‌آورم. نمي‌دانم آيا آن ساکسون گمنامي که اولين بار اين کنايه را به کار برده، مي‌دانست که چقدر زيباست؟ نمي‌دانم آيا حس مي‌کرد (هر چند اين اصلا به ما مربوط نيست) که نهنگ، ‌عظمت دريا را القا و مؤکد مي‌کند؟"

اين کنايه را هم باز در شعر رودکي مي‌بينيم. شعري که يکي از عجيب‌ترين هشدارها نسبت به ناپايداري زندگي در آن تصوير مي‌شود:

آن صحن چمن که از دم دي

گفتي دم گرگ يا پلنگ است

اکنون ز بهار مانوي طبع

پر نقش و نگار همچو ژنگ است

بر کشتي عمر تکيه کم کن

کاين نيل نشيمن نهنگ است

شاعر تصويرش را با زمستان شروع مي‌کند با دي ماه، وقتي که اولين‌ برف ها روي زمين و به کوه ها مي‌نشينند و هنوز رگه رگه‌هاي خاک تيره از لابلاي آن‌ها پيداست. نقش‌هاي مبهم و بافت آن "گفتي" دم گرگ يا پلنگ است.( ما در شهرکرد برفي اين حالت را "گورخري" مي‌ناميم.) دم گرگ سياه و سفيد است و دم پلنگ شايد ته رنگي از زرد در آن باشد. زردي‌اي که علف هاي خشک با قهوه‌اي زمين دقيقن تصوير آن است. در نام گرگ و پلنگ خطر و تهديدي پنهان است، که با آن ابهام رنگ‌ها و بافت هاي دم خطرناک تر مي‌شود. اما اين خطر گذشته است. "اکنون" بهار است و "بهار مانوي طبع". ارژنگ ماني گفته شده که رنگين‌ترين و زيباترين و مسحورکننده‌ترين صفحاتي بوده که آدمي تا آن زمان ساخته بوده. شعر اما ادامه پيدا مي‌کند و خطر نهفته‌ي ديگري را به رخ مي‌کشد. "بر کشتي عمر تکيه کم کن/ کاين نيل نشيمن نهنگ است". نيل کنايه از دريا است و با رنگ نيلي‌اش آرامش را به ذهن متبادر مي‌کند. اما زير اين سطح آبي آرام نهنگي ناديده پنهان است که با همه‌ي حجم بي‌نهايت بزرگ و وزن و نيروي مقاومت‌ناپذيرش از زير به کشتي مي‌زند و آن را واژگون مي‌کند. اکنون هشدار آشکار شده است. اين ديگر گرگ و پلنگ نيست که بتوان با آن مبارزه کرد. کسي که موبي‌ديک را خوانده باشد مي‌فهمد برخورد نهنگ با قايق يا کشتي چه معنايي دارد. ما رو در روي خطري قرار گرفته‌ايم که هيچ راه گريز و چاره‌اي بر آن متصور نيست: مرگ.

چه ارتباطي مي‌تواند بين رودکي و "انگلوساکسون‌هاي محبوب" بورخس وجود داشته باشد. اين استعاره‌ي زيبا چطور، کي و از کجا پديد آمده است؟

شايد خود بورخس پاسخگوي اين راز باشد. او اين کلمات را بر سر در داستان "جاودانه" نگاشته است: "سليمان گفت، هيچ چيز تازه‌اي روي زمين نيست همان گونه که افلاطون تصور مي‌کرد تمام دانسته‌ها چيزي نيست مگر يادآوري؛ پس سليمان حکم کرد هر تازگي چيزي نيست جز نسيان. (فرانسيس بيکن: مقالات 58."

راوي داستان که آب زندگاني را نوشيده، در سرزمين جاودانگان با هومري ملاقات مي‌کند که حال اوديسه را اين طور به ياد مي‌آورد: "خيلي کم، کمتر از ناتوان‌ترين راوي‌ها. حالا ديگر از وقتي‌که آن را ساختم بايد هزار و صد سال گذشته باشد!" راوي در ادامه‌ي داستان مي‌گويد: "... شايد شعر ابتدايي "ال سيد" نقطه‌ي مقابل مطلوب براي يک توصيف از اشعار شباني ويرژيل يا يک اندرز هراکليتوس است. کم‌دوام‌ترين انديشه از طرحي نامريي پيروي مي‌کند و مي‌تواند شکلي پنهان را تکميل يا شروع کند... اگر دوره‌ي زماني بي‌پاياني را در نظر بگيريم با موقعيت‌ها و حوادث بي‌پايان آن،‌ غير ممکن است که در طول آن دست کم يک بار اوديسه را ننويسيم. هيچ کس کسي نيست، يک انسان جاودانه تمام انسان هاست. مثل کرنليوس اگريپا، من خدا هستم، قهرمان هستم، فيلسوف هستم، شيطان هستم و دنيا هستم، و اين خود روش خسته کننده‌اي است براي گفتن اين که من وجود ندارم."

بگذاريد اين گفتار را با شعري از خود بورخس به پايان ببريم که در ابتداي کتاب "اين هنر شعر" آورده شده است:

خيره شدن به رودخانه‌اي از جنس زمان و آب،

و به خاطر داشتن که "زمان" رودخانه‌اي ديگر است

آگاه بودن که هم چون رودخانه در گريز خويش گم مي‌شويم،

و چهره‌ها مان نقش‌هايي است نگاشته بر آب.

دريافتن که بيداري، رؤياي ديگر است،

که خواب مي‌بيند، بي‌رؤيا بودن را؛ که مرگ

که مي‌لرزاند استخوان‌هامان را، مرگي است

که رؤياي شبانه‌اش مي‌ناميم.

 هر روز و هر سال را رمزي ديدن،

از همه‌ي روزها و سال‌هاي انسان؛

آن گاه خشونت همه‌ي سال‌ها را بدل کردن

به رمز، به نغمه و به آوا.

مرگ را، رؤبا ديدن، غروب را

طلايي اندوهگين – چنين است شعر،

فروتن و جاودانه، مي‌رود و باز مي‌آيد، شعر،

همچون طلوع و غروب

گاه، به شامگاهان، چهره‌اي

به ما مي‌نگرد از اعماق آينه

شعر بايد که چنين آينه‌اي باشد،

چهره‌نماي ما، بر ما

مي‌گويند که اوليس، خسته از شگفتي‌ها

عاشقانه گريست به ديدار وطنش ايتاکا

ايتاکاي سرسبز و

 فروتن. شعر همان ايتاکاست

ابديتي سبز، بي‌هيچ شگفتي.

بي‌پايان است، هم چون جريان رود، شعر

گذرا و هم چنان ناپايدار،

آيينه‌ي همان هراکليتِ ناپايدار، آن که

همان است و همان نيست، هم چون جريان رود"

 

منابع:

"اين هنر شعر. شش سخنراني از خورخه لوئيس بورخس"/ ترجمه ميمنت مير صادقي (ذوالقدر), هما متين رزم. تهران. نيلوفر, 1380.

"کتابخانه‌ي بابل و 23 داستان ديگر"/ خورخه لوئيس بورخس/ ترجمه کاوه سيد حسيني. تهران/ نيلوفر، 1378

نرم افزار و ديتابيس "گنجور" و "ساغر"

لغت‌نامه‌ دهخدا. نسخه‌ي ديجيتال

 

 تابستان 1395. شهرکرد.     بورخس و شعر فارسي در "اين هنر شعر"

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران