دو شعر

دو شعر
 
مريم هاشم پور
 
 
1
نگاه مي کنم به صورت مسئله 
که زيبا تر است 
با موهاي جو گندمي و ريش به هم تنيده
به سي سالگي ديده امش
به زبان نمي آرم اما
بسنده مي کنم به اين که صبحانه چه خورده ام 
و نمي فهمم آدم هايي که چاي را شيرين مي کنند
کجاي بازي را نگرفته اند
مي خندد
هيچ کدام تازه نمي نمايد 
نه چشم هاي به قرنيه محکومش
نه اين پيپ به قاعده که عطر خوش مي پراکند
به صرف ياد آوري
ملافه سفيد است و
ساعت در تخت خواب از قواعد مستثني 
من به ضرب بوسه نام کوچکم را بر سينه اش مي نويسم
مگر به ياد بياورد
و بعد مي بينم بنفش را 
که تنجه مي زند لاي بند انگشت هاي مان 
به هيات تزئين
يا به عادت سردخانه
حالا به ورد نابالغي مي ماند بر لب هام
دوستت دارمي که به سي سالگي گفته ام
و اين صورت مسئله
که رنگ تمام مفصل هايش بنفش شده 
به فتح نيامده انگار
به شماره هاي نفس 
پله ها را بالا مي آيد و عطر پيپ مي پراکند در پاگرد
به شماره هاي نفس 
مفصل هاي بنفشم را مي گريد 
دوستت دارم را در دهانش مز مزه مي کند 
و دست آخر 
صداي موذن زاده ي اردبيلي 
سوت پاياني ست
که تمام طول ملحفه را کش مي آيد 
سفيد هم که ديگر چندان سفيد نيست
از الطاف کنايه ها 
وقت زبان باز کردن است انگار 
 بايد اين بنفش ها را بشويم
هجده ام را فوت کنم
و با ضرب بوسه به سينه اش بنويسم:
به سي سالگي ديده ام ت
و خوب مي دانم 
صبح معطل صداي اذان نمي ماند
 
 
 
 
 
 
2
من از آن پس چيزي نگفتم
چرا که براده هاي کلماتم تيز بود 
وُ دست هام سرد
حالا اما
حالا اين شعر را در تاريکي بخوان و
آن چه ها که ديده ام به چشم هات بياويز
 
در خواب من
چنگالي مسي ست 
با چار انگشت چرکش
که ديوارهاي زندان را تهديد مي کند
مي کنم مي ريزم
مي کنم مي ريزم
آجر آخر را مي کنم مي ريزم
بعد آن طرف ديوار 
کامله و حامله سارا هستم
که بوي پياز داغ مي دهد و عطر نه
که باران را بدون چتر نه
که مصور اجاق!
 
من هيچ نگفتم
چرا که نفهميدم گردي هاي شکمم را کجا جا گذاشتم؟
با باران چه وقت آشتي کردم
يا اين عطر چه گويد بر لاله ي گوشم؟
بگذريم ...
 
بار ديگر بياويز به چشمت
مرا
که مي کنم مي ريزم
مي کنم مي ريزم
بعد در آينه ي محدب مترو
سيما مي خندم
مهسا مي پوشم
کنار دستي ام ساعت را از من مي پرسد 
و نمي داند که من زن خوبي نيستم
که بوي جنابت مي دهم و عطر نه
که مصور گردي سينه هام
 
من هيچ نگفتم
چرا که قطارهاي اين مترو به خانه نمي بُردم
چرا که آينه هاي محدب
از سينه هام چيزي به اندازه ي يک مشت کش رفته بودند
 
از اين هم اگر مي گذري
دوباره ام ببين
که سه ساله نيلوفرم بر گوشه ي باغچه
که سرم تاب دارد و حياتم نه
زل زده ام به تکرار بي توقف قرمز
قرمز
قرمز
از دهان مداد رنگي هام
و ترس را مي بينم
که چقدر کوچک است در يک جعبه ي سي و شش رنگ
 
گريه کن 
بگذار بيرون بريزد اين همه من ها که آويخته اي به چشمت
نگاه کن که مانده ام
با چنگالي که براي تهديد ندارم
 
پس زنده باد
زنده باد زنجير پاره کردن زني در فروشگاه هاي زنجيره اي شهر
زنده باد نوار بهداشتي مرغوب
زنده باد جنين محلول در الکل
زنده باد آتنا !
تصوير آخري که به هيچ کجايت نمي آويزي ش
 
ديدي؟
من از آن شب هيچ نگفتم
حالا چراغ را خاموش کن و 
براده هاي اين شعر را از صورتت بتکان 
-
آتنا: خدابانوي عقل و مهارت در اساطير يونان
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • يکشنبه 17 مرداد 1395

    چقدر خوب بود.و چه تغيير بزرگي داشتي مريم.هم در زبان،هم در انديشه

  • پنج شنبه 21 مرداد 1395

    اين نوع شعرهاي زنانه انگار داره توليد مکانيکي ميشه، پس کجاست فرديت، خلاقيت، يکه گي.... من حق ميدم دغدغه ها يکسان باشه اما اينکه روايت، زبان، تصاوير شبيه هم باشند انگار داره يه نوع عقيم بودن شعر را ميرسونه...