زير و زبر، درباره ي نمايشگاه «تاخوردگي» امير فارسيجاني

زير و زبر

نوشته ي فرزاد عظيم بيک

درباره ي نمايشگاه «تاخوردگي» امير فارسيجاني در گالري طراحان آزاد

مرداد 95

 

 

قرن‌هاست که شهر ديگر فقط معناي محل سکونت و مأوا و جاي زيستن گروهي انسان ها را نمي‌دهد. شايد از زماني که شهر رنگ و روي انقلاب -با تمام جوانب، حوادث و تاريخ آن- را به خود ديد، دچار تغيير هويت و تعريف شد. اين تکه از زمين ديگر بعنوان يک مرکز براي زندگي، داد و ستد و رشد و نمو انسان شناخته نمي‌شد؛ بلکه به زميني (عرصه‌اي)[1]براي رويارويي بدل شد. طبقات و لايه‌هاي مختلف جامعه در شهر و با استفاده از شهر به شورش، مبارزه، اصلاح، آشوب و انقلاب پرداختند. تمام جبهه‌هاي نيروهاي جامعه در يک شهر، حداقل سهم و بخشي از آن را بعنوان ميراث و حق خويش طلب کرد. اقشار ضعيف و حاشيه‌اي خواستار بهبود شرايط اسکان و بهداشت، انتقال و دسترسي آسان به محل کار و چيزهايي از اين دست شدند و نيروهاي حاکم (پليس، حکومت، دولت، شهرداري، قلدرها و تبهکاران) درصدد تملک بيشترين و بهترين فضاهاي شهر، ساخت و ساز با حفظ دست بالا براي خود و شرکايشان، تغيير ظاهر و باطن، بازتعريف شهر و در نهايت مصادره‌ي شهر به نفع خودشان، و همين طور پس راندن اقشار ضعيف و کم توان مالي (فقرا، کارگران، مهاجران و...) به جايي دور از شهرشان برآمدند. اين نوع تقابل‌ها در تاريخ شهر پس از انقلاب صنعتي و به طور خاص در دوران مدرن –در 2 برهه از تاريخ آمريکا در دوران رکود اقتصادي 1930 و بحران ساخت مسکن و انبوه سازي در دهه 70- مشهود است.

 

اين کش و قوس تا امروز نيز قابل مشاهده و بررسي است؛ از سويي شهرها به عرصه‌ي رقابت شهروندان (آنان که مقيم هستند و آنان که در بازه‌هاي زماني مرتب براي رفع نيازهاي خويش به شهر مي‌آيند) تبديل شده‌اند. شهرداري بعنوان حاکم جزء، شبکه‌ي مترو و تراموا، مغازه‌دارها، پاساژها، پليس، برج سازان، رانندگان تاکسي و اتوبوس، کارمندان و کارگران، محصلان و دانشجويان، زنان، کودکان و هر جمعيت ديگر در حال تغيير محدوده‌هاي هرروزه و در پي آن معناي شهر هستند. شايد اين تغييرات در بازه‌هاي کوتاه مدت در کلان ديده نشود، اما مانند جريان رودخانه به آرامي و در درازمدت تأثير خود را بر جاي مي‌گذارند.

 

راه دور نرويم و همين تهران را در نظر بگيريم که حداقل در 2 دهه‌ي اخير چه تغييرات شگرفي در پوست و خون خودش ديده. تولد اتوبان‌ها، آسمان خراش‌ها، مراکز خريد و تفريح، گسترش مترو، تولد مراکز اقماري شهر و انفجار جمعيت و رشد فزاينده‌ي قيمت‌ها در پايتخت ايران. تهران امروز اگر گزاف نگويم يکي از عجيب‌ترين و گران‌ترين شهرهاي دنياست. حالا تهران چه معنايي دارد؟ براي افرادي که از 20 تا 70 سال دارند، تهران تقريباً هر ده سال حائز يک صورت و معناي جدا بوده و هست. از سال هاي توسعه‌ي مصرف گرايانه‌ي شهر و راه افتادن طرح‌هاي زيربنايي براي مدرنيزاسيون تا دوران اوليه‌ي پس از انقلاب که تهران مرکز کشمکش‌هاي خياباني شد، تا دوران جنگ و پس از آن تا سال‌هاي 70 که شهر علي الظاهر در دوران پسا ايدئولوژيک بود. سال هايي که فعال سازي مجدد زيرساخت‌هاي شهري و ترميم و تغيير چهره‌ي آن، اولويت کاري شهرداري و بسياري نهادهاي ديگر بود. در مدلي کوچک تر، چهارراه وليعصر چه معنايي دارد؟ مردم آن را چگونه مي‌بينند و به ياد مي‌آورند؟ اين تقاطع از جمله نقاطي است که به خوبي مي‌توان تلاقي اقشار مختلف وخرده فرهنگ‌هايشان را با يکديگر در آن مشاهده نمود. تئاتر، دانشگاه، پارک، کتابخانه، مدرسه، بازارهاي لباس و کامپيوتر، مراکز اغذيه، صف تاکسي‌عا و موتورهاي مسافربر، نقطه‌ي تلاقي سنتي شمال و جنوب و شرق و غرب تهران.

 

هر فرد در شهر/ تهران بعنوان جزئي‌ترين واحد زنده و فعال، و شهر/ تهران نيز بعنوان بستري که حياتي مجزا از واحدهاي سازنده‌ي آن داشته و داراي شخصيتي مستقل و چند وجهي است، روابط، مناسبات و نسبت‌هاي مختلفي را با يکديگر برقرار مي‌سازند. از اين ميان، آن چه در اين مجال قابل اشاره و بررسي است و به بحث مربوط، دو نمونه از اين ارتباطات است؛ يکي فيزيک و پوسته‌ي تهران که شهروندان و زندگي عمومي آنان را تحت سيطره و مديريت خود دارد و ديگري حرکت و نظام حرکتي شهروندان در همين سطح و پوسته. هر دوي اين وضعيت‌ها بر يکديگر اثرگذارند و برهم‌کنش اين دو، موجب نتايج متفاوت و گاه متضادي مي‌شود.

 

در آثار امير فارسيجاني در نمايشگاه اخيرش در طراحان آزاد اين نظام قدرت نمايان است؛ تأثير متقابل شهر و شهروند بر يکديگر. از اين منظر «تاخوردگي» نمايش گر رابطه اين دو است. رابطه‌اي که در يکي از عمومي‌ترين نقاط شهر، خصوصي و در ذهن هنرمند بازآفريني شده.

 

پس‌زمينه‌ي ذهني و شکل کلي نمايشگاه با هنر مفهومي[2] در ارتباط است. آن هم هنري مستندگرا که به ثبت، انباشت داده‌ها و گاه تفسير يک موضوع مشخص در بازه‌اي زماني مي‌پردازد. پرداخت به موضوع چهارراه وليعصر و زيرگذر آن بوسيله‌ي عکس و هم‌چنين شبيه ‌سازي آن در فضاي گالري اين زيربنا را تشکيل مي‌دهد. اما عکس‌ها و تصاوير چيز ديگري به ما مي‌گويند. 2 مجموعه که يکي حاصل کلاژي از تصاوير سياه و سفيد است و ديگري رنگي و با رويکردي مستند. سوژه کلاژها افرادي هستند که به جاي عبور از زيرگذر، از زير و روي موانع پياده‌رو عبور مي‌کنند، اما ما  تنها بدن‌هاي آنان را در فضايي معلق و بدون محيط پيرامون (پس‌زمينه) مي‌بينيم که ردِ اين موانع، آنان را زخم زده است. بدن‌هايي خميده، بي صورت و کج و معوج که در تلاشند وضعيت فعلي را بهم بريزند؛ گويي چهارراه بر بدن آن ها شلاقي با طرح اين موانع عبوري زده تا در رويارويي نيروها نشان دهد برنده کيست. البته اگر همين سوژه‌ها مانند خيل جمعيت از زيرگذر استفاده کنند، باز هم اين شهر است که پيروز گشته است. عابرين بعنوان عامل به چالش کشيدن هويت چهارراه وليعصر در نظر گرفته شده‌اند، واحدهايي که اين رختِ نو را برنمي‌تابند و درمقابل آن، دانسته و ندانسته مقاومت مي‌کنند. مقاومتي که خود به يک شکل ناهنجاري بروز پيدا مي‌کند. اين تصاوير قطعاً سزاوار عنوان «تاخوردگي» است، زيرا با ورود به محوطه گالري با يک شبکه‌ي داربست مواجهيم که با کيسه‌هاي زباله مشکي برايش ديوار درست شده و مخاطب براي رسيدن به ديوارهاي گالري بايد راه‌هاي صحيح را از ميان آن بيابد.با عبور از مسير صحيح به اين بدن‌هاي تکه تکه و به هم ريخته مي‌رسيم، به يک تاخوردگي که در چهارچوب‌هايي شيشه‌اي معلق‌اند؛ مثل يک جاندار عجيب در شيشه‌هاي الکل.

 

اما در سوي ديگر اين هزارتو چند عکس رنگي قرار دارند که مربوط به يکي از مجموعه کارهاي مجسمه فارسيجاني با عنوان «من پهلوانم»  هستند. مجسمه‌هايي با ارتفاع حدوداً 20 الي 30 سانتي‌متر که فيگورهايي را در حال پريدن، اسب سواري و دويدن نشان مي‌دهد. اين مجسمه‌ها بر روي موانع پياده‌روي چهارراه براي مدتي توسط هنرمند نصب و از آن عکاسي شده است. فيگورها نيز مانند عابران در حال شکستن مانع و مقاومت هستند، اما در حالتي رويايي و آرماني؛ در حال پريدن با اسب و جهيدن به خيابان. عکس‌ها اما به صورت مستند، يدون قاب و تشريفات به ديوار چسبانده شده تا هرچه بيشتر با فضاي مستندنگارانه و ضد فرماليستي «تاخوردگي» عجيب باشد. درست برعکس مجموعه کلاژها که به نوعي راه خودشان را از باقي فضاهاي نمايش که با اطلاعات و اشکال مفهوم گرا وزن داده شده، جدا کرده است.

 

امير فارسيجاني در اين نمايشگاه نشان مي‌دهد که تا امروز اين شهر است که ديکته مي‌کند، نه شهروند. اين شهر است که به ما مي‌گويد اولاً خودش چگونه است و چطور خودش را بازتعريف و مشخص مي‌کند، و دوماً به ما نيز مي‌گويد چگونه بايد باشيم، از کدام مسيرها حرکت کنيم، تا کجا پيش برويم و کجا برايمان ممنوع است. کجاها مرکز خريد باز مي‌شود و کدام خانه‌هاي ويلايي به برج‌هاي متوسط الحال مسکوني- تجاري تبديل مي‌شوند.کدام منطقه براي چه کسي امن است و کجا نيست، در چه ساعتي مي‌توان کجا بود. اين روح تهران است که براي مان تصميم مي‌گيرد کجا خريد کنيم، کجا غذا بخوريم و کجا تحصيل کنيم . اين شهر است که محدوده زندگي ما را تعريف مي‌کند، نه اين که ما خود قائل بر محدوده‌هاي مان باشيم.

 

[1]Field, Ground

[2]Conceptual art

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران