سه شعر

سه شعر

هومن ربيعي

1

خيلي خوشبخت است آن که 
نمي داند کهکشان راه شيري 
کجاي جهان شناور مانده!

او خيلي خوشبخت است 
اما نه به اندازه کسي که 
نمي داند منظومه شمسي 
کجاي اين کهکشان گيج مي خورد؛ 
و نه به اندازه کسي که نمي داند 
زمين کجاي اين منظومه مي چرخد!
 
او خيلي خوشبخت است اما 
نه به اندازه آن که نمي داند 
اين سياره ي آبي چند قاره دارد؛ 
نه به اندازه آن که نمي داند 
کشورش در کدام قاره قرار گرفته؛ 
 نه به اندازه آن که نمي داند 
شهرش کجاي کشور و 
خودش کجاي شهر نشسته...

نه،
هيچ کس به اندازه کسي که هرگز،
هيچ نقشه اي از جهان نديده،
خوشبخت نيست.

 

2

آسمانِ آبي وجود ندارد 
اين را از پايگاه فضايي به چشم ديدم، 
 
در عوض 
زمين آبي است 
در فضايي تاريک، 
 
اما نه، 
زمين خاکي است 
اين را در مُشت کشاورز به چشم ديدم... 
و رنگ هاي بسيار 
به رنگ هاي ديگر! 
 
جهان 
جز رنگ 
چيست؟

 

 

3

فردا کجايِ سررسيدِ جواني ام جا ماند،
 
از هرچه پنجره 
شعري خواندم 
و بر درهايِ هرچه جهان  
آوازي؛
 
هيچ بودم اما 
در هياهويِ بودها،

خوشبختي ام در نبودن، 
بودم در نرسيدن
 
هم چون بودِ بادها، 
بي مقصدها.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران