بمب

بمب

گري‌گوري کورسو

ترجمه بهمن شعله‌ور

 

 

مهميزِ تاريخ  ترمزِ زمان  تو اي بمب

بازيچه ­ي گردون    عظيم ­ترين برق آسمان    به تو کين نمي ­توانم ورزيد

مگر به رعد و برق فتنه­ گر    يا به آرواره­ ي خر

يا به چماقِ ناهموار يک ميليون سال پيش از ميلاد     گرز هشت پر  خرمنکوب   تبر

«داوينچي» منجنيق    «کوچايسي» تبرزين     «کيد» تفنگ چخماخي    «راتبون» دشنه

آه و تفنگ غمگين و افسرده ­ي «ورلن»     «پوشکين»     «ديلينجر»     «بوگارت»    کين مي ­ورزم

و آيا «سن ميشل» را شمشيري سوزان     «سن ژرژ» را زوبين   و «داود» را فلاخني نيست

بمب تو به همان اندازه ستمگري که انسان تو را مي ­سازد    از سرطان ستمگرتر نيستي

تمامي آدميان تو را منفور مي­ دارند  آنان به مرگ از تصادف اتومبيل   صاعقه   غرق شدن

در افتادن از بام   صندلي الکتريکي  حمله­ ي قلبي  پيري  حتي پيري  خوش­ترند    اي  بمب

آنان به مرگ از هر چيز جز تو خوش­ترند    انگشت مرگ آزاده است

غريدن يا لغزيدن تو در کف انسان نيست   مرگ ديرزماني­ست که کبودي مطلق العنان خويش را پراکنده است

 

من تو را مي­ ستايم اي بمب   اي افراطِ مرگ   اي جشن پايکوبي­ي مرگ

گوهر والاترين کبودي­ي مرگ    هوانورد سقوط خواهد کرد   مرگ او به سان مرگ کوهنوردي

که درمي­ افتد  نخواهد بود    مردن از نيش مار کبرا    مردن از گوشت  خوک فاسد نيست

برخي به باتلاق مي ­ميرند   برخي به دريا   و برخي به دست مرد ژنده ­موي در دل شب

مرگ­ هايي هست هم­ چون مرگ جادوگران «آرک»   مرگ ­هاي هراس­ آور هم­ چون مرگ «بوريس کارلوف»

مرگ بي ­احساس هم ­چون مرگ در تولد   مرگ بي ­اندوهناک هم­ چون مرگ از درد کهنه   در خيابان «باوري»

مرگ متروک هم­ چون مجازات اعدام    مرگ شاهوار هم­ چون مرگ سناتورها

و مرگ بيرون از تصور هم ­چون مرگ «هارپومارکس»   مرگ دخترهاي روي جلد مجله ­ي «مد»   و مرگ خود من

من نمي ­دانم مرگ از بمب تا چه حد هراس ­انگيز است    تنها مي­ توانم تصور کنم

با اين همه هيچ مرگ ديگري که من مي­ شناسم چنين منظره­ ي خنده ­آوري ندارد   شهري را

شهر نيويورک را مي­ بينم  روان  با چشمان وق زده    پناهگاه زيرزميني

صدها و صدها آدم    کورمالي بشريت    پاشنه ­هاي بلند خم مي ­شوند

کلاه ­ها از سرها کنده مي ­شوند    جوانان شانه­ هاي سرشان را فراموش مي ­کنند

 

 

 

 

 

خانم ­ها نمي­ دانند با کيف­ هاي خريدشان    چه کنند

ماشين­ هاي آدامس ­فروشي آسوده و متروک   ريل برق لکوموتيوها  هنوز خطرناک

برادران «ريتز»    از محله ­ي «برنکس»    که در قطار «آ» گرفتار شده ­اند

آگهي خندان «شنلي»    هميشه خنده بر لب خواهد داشت

مرگ شيطنت بار   بمب «ساتير» مرگ بمب

سنگ ­پشت­ هايي که  برفراز استانبول مي­ ترکند

پاي گريزان يوزپلنگ که به زودي در برف ­هاي قطبي فرو مي ­شود

پنگوئن ­ها که  در کنار  ابوالهول فرود آمده ­اند

نوک عمارت  «امپايراستيت» که در يک جاليز کلم در «سيسيل» نيزه شده

برج ايفل که در «باغ ­هاي ماگنوليا»  به شکل حرف C درآمده

«سنت سوفيا» که بر فراز سودان    پوست مي ­اندازد

آه مرگ ورزشي    بمب تفريحي

معابد روزگاران کهن   که خرابه­ هاي  عظيم شان پايان گرفته

 

 

الکترن­ ها   پرتون ­ها   نوترن­ ها

جمع کردن گيسوان «هسپريدي»

پيمودن خليج غم­ انگيز «آکاردي»

پيوستن به سکانداران مرمرين

ورود به آمفي تئاتر آخرين

با مزمور خواني­ي ي که احساس تمامي «تروي»ها در آن­ست

و منادي مشتعل ­هاي چوب سرو

و مسابقه ­گر پرهاي کلاه و پرچم­ ها

و با اين­ همه شناختن «همر» با اندکي فيض ايزدي

هان دسته­ ي مهمان حال

دسته­ ي ميزبان گذشته

بربط و «طوبا» در کنار

گوش فرا داريد به سوسيس   سودا   زيتون   انگور

 

 

 

کهکشان باشکوه   کميسر ردا بر تن و يونيفورم  پوش

آه اي دکه­ هاي خوشبخت

ريش ه­اي اثيري و هلهله وهو

کرورها سرويس شبانه ­روزي

عربده­ جويي «زئوسي»

«هرميز» در حال مسابقه با «اوونز»

اخ تف بودا

اخراج مسيح از بازي

«لوتر» در کار دزدي سومين

مرگ افلاکي   بمب  يا قدوس

آخرين گل سرخ را فرو ريز   اي بمب بهاري

با جامه­ ي سبز ديناميتي­ ات بيا

سايه­ ي تهديد را از چشم حرمت ­دار طبيعت بزداي

 

در پيش روي­ اَت گذشته­ ي حجاب ­پوش

در پي­ت آينده­ ي هشدارده    اي بمب

که هم­ چون روباه هي  شده در بند هواي سرسبز و بوق ­آسايي

گيتي جولانگاه تو و زمين حصار توست

بر  جه بمب    بپر بمب   طربناک چم و خم گير

ستارگان در کيسه­ ي جغ جغ ه­اي­يِ تو   دست ه­اي زنبور خواهند بود

فرشتگان را بر پاي پايکوبي­يِ خود سنجاق کن

چرخ ­هاي قوس و قزح را  بر جايگاه  کوسن ­دار خود نه

تو مقدري و بدان که مقدري

و خداي آسمان ­ها با توست

فرياد يا قدوس فسق  پرشکوه   گدازنده

بمب   اي برگردان سرود تاراج   مذاب  چاک خورده   بمب

اي   بمب داغ کوره­اي ناگهاني بر بي­نهايت نه

 

 

 

ميدان محاط بي­ شمارت را بگستران

محشري عظيم برپا کن

ستارگان لاشه ­وار    سيارگان گورستاني    عناصر اجساد

گيتي نعش   لي­لي  خيز انگشت  در  دهان

از روي شمال دير و دور مرده­ ي خود

از چشم متشنج تابدار چابک ­اَت

سيل غول ­هاي آسماني را بيرون­ ريز

از رحم نام­ گذاري ­اَت

تندبادهاي مولودي کرم ­هاي عظيم را قي کن

اي بمب شکم ­اَت  را چاک کن از شکم­ اَت  انبوه درودهاي لاشخورانه بيرون ­ريز

به زور کنده انگشتان  کفتاروار زربفتت  راهت را بر لبه­ ي بهشت بگشاي

اي بمب    اي واپسين ني­زن رنگارنگ

خورشيد و کرمک شب­تاب هر دو در پس هول و تکان تو رقصانند

 

 

خدا متروک و در زير پيش­گويي    نازک و دروغين ­اش به طرز مضحکي برهنه

نمي ­تواند روز به خيرهاي کفرآميز ني ­اَت را بشنود

او درون گوش زگيل دار صداخفه­ کن کر شده است

قلمرو او ابديتي از موم ناخالص است

بوق­ هاي گلو گرفته براي او شيپور خفقان مي ­زنند

فرشتگان لاک و مهر شده   ناستايندگان اويند

خدايي بي ­غرش    خدايي مرده

اي بمب    انفجار تو مرگ اوست

وه که من بر ميزي از علم خم مي­ شوم

طالع­ بيني هستم که با نثر شيطاني بازي مي ­کنم

درباره­ ي جنگ ­ها  بمب ­ها  به خصوص بمب ها  نيمه ­زيرکم

آه که من از نفرت ورزيدن به آن چه که عشقش ضروري است ناتوانم

مرا توان آن نيست در جهاني بمانم که تن در مي ­دهد

 

 

 

 

کودکي که در پارک است   مردي که بر صندلي الکتريکي مي ­ميرد

که من مي­ توانم  به همه چيز بخندم

به هر آن­ چه که مي­ دانم و نمي ­دانم   تا بدين ­سان دردم را بپوشانم

که  مي گويم شاعرم و از اين ­رو همه­ ي آدميان را دوست مي ­دارم

در حالي که مي ­دانم که کلام من نبوت آشناي همه­ ي آدميان است

و ناکلام من نيز کم از آن آشنايي نيست

که من هزار چهره ­ام

مردي هستم که دروغ ­هاي عظيم طلا را دنبال مي­ کند

يا شاعري که در خاکسترهاي تابناک پرسه مي ­زند

يا آن­ چه که من خود مي­ پندارم هستم

يک خواب کوسه دندان    آدم ­خوار رؤياها

پس حاجت آنم نيست که درباره­ ي بمب ­ها «همه ـ زيرک» باشم

و اين­ جاي خوشبختي است    چه اگر احساس مي­ کردم که بمب­ ها کرم درخت ­اَند

 

 

در اين که آن ­ها پروانه خواهند شد ترديد نمي­ کردم

براي بمب­ ها دوزخي هست

بمب ­ها آن­ جا هستند    من آن­ ها را مي­ بينم

خرده خرده مي ­نشينند و آواز مي­ خوانند

بيشتر آوازهاي آلماني

و دو تا آواز امريکايي خيلي دور و دراز

و آرزو مي­ کنند کاش آوازهاي بيشتري باشد

به خصوص آوازهاي روسي و چيني

و چندتا آواز امريکايي خيلي دور و دراز ديگر

طفلکي بمب که هرگز

آواز اسکيمويي نخواهي بود    من دوستت دارم

دلم مي­ خواهد يک خروس قندي در دهان دوشاخه ­ات بگذارم

يک کلاه­ گيس طلايي روي باقلاي کله ­ي طاست بنهم

 

و بگذارم با من روي پرده­ ي سينماي هاليوود لي­لي کني

و اداي «هانسل» و «گرتل» را در بياوريم

اي بمب که در تو همه­ ي چيزهاي زيباي اخلاقي و جسماني مشتاقانه شرکت جسته ­اند

اي پري پولکي که از عظيم ­ترين درخت گيتي چيده شده ­اي

اين تکه­ ي آسمان که خورشيدست

بر قله­ ي کوه و چال مورچه يک سان مي­­ تابد

من بر در نيلوفرين موهوم تو ايستاده ­ام

برايت گل­ هاي سرخ برزخي آورده ­ام     مشک بهشتي

سرخاب مشهور دختران آسمان

به خوش­رويي در به رويم بگشا   از در گشوده ­اَت مترس

و نه از خاطره­ ي خاکستري شبح سردت

و نه از پااندازان هواي نا معين

از گرماي خاکي ستم­ کارشان

 

اپن هايمر Oppenheimer جلوس کرده است

در جيب تاريک نور

فرمي Fermi در تافته ­ي مرگ خشکيده است

اينشتين دهان افسانه­ ي او

تاج گلي بر فرق اختاپوت ماه

راهم بده   بمب    از آن کنج موش آبستن برخيز

از ملت­ هاي دسته جارو برافراشته­ ي جهان مترس

اي بمب    من به تو عشق مي­ ورزم

مي ­خواهم جلنگ­ جلنگ تو را ببوسم    بامب تو را ببلعم

تو مديحه­ ي خداياني   اوج فريادي

کلاهي تغزلي براي جناب رعدي

هان طنين زانوان تانک­وارت را سر ده

بامب   بامب   بامب   بامب    بامب

 

 

 

 

 

 

 

اي آسمان ­ها بترکيد    و شما اي خورشيدها بترکيد

بترکيد بترکيد اي ماه ­ها    اي ستارگان بترکيد

بترکيد اي شب ­ها    هان شما اي روزها بترکيد

بترکيد بترکيد اي بادها     اي ابرها    اي باران ­ها

از درياچه ­ها بانگي کنيد     اي اقيانوس­ ها بينگي کنيد

نهنگ­ ها بترکيد      يوزپلن گ­ها بترکيد

«اوبانگي»ها بترکيد     «اورانگ اوتانگ»ها بترکيد

بباريد بکوبيد        بغريد بترکيد       زنبور و خرس و ميمون

بينگي کنيد     بانگي کنيد      بونگي کنيد

دم    و باله   و بال

آري  آري   در ميان ما بمبي فرو خواهند افتاد

گل­ ها از شوق  با ريشه­ هاي دردناک برخواهند جست

مزارع در زير نيايش ­هاي باد مغرور به زانو در خواهند آمد

 

 

بمب ميخک ­ها شکوفه خواهند کرد    بمب ميش­ ها گوش ­هاي شان را تيز خواهند کرد

آه چه بسيار بمب­ ها که آن روز پرنده را هيبت زده خواهد کرد منظري نجيب

با اين همه      نه چندان که بگوييم به من فرو خواهد افتاد

يا حتا جدل کنيم که آتش آسماني خاموش مي­ شود

بدان که زمين بمب را به دامان مهر خواهد پرورد

که در دل مردان نسل­ هاي آينده بمب ­هاي بيشتري زاده خواهد شد

بمب­ هاي شاهوار پيچيده در پوست قاقم    همه زيبا

و آن­ ها پروار بر امپراطوري­ هاي عبوس زمين خواهند نشست

سبع با سبيل­ هاي طلا!

 

آرش ـ دوره­ي دوم ـ شماره­ي 5

آذر 1345

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران