چهره يِ يک بانو

چهره يِ يک بانو

تي.اس.اليوت

ترجمه ي رضا پرهيزگار

اشاره: جالب است که به فاصله يِ چند سال پس از سالِ 1910، سه شاعرِ بزرگِ مدرنيستِ آمريکائي: عذرا پاند، اليوت و کارلوس ويليامز، هر سه شعرهائي سروده اند با عنواني واحد، يعني؛  چهره يِ يک بانو. عنوانِ شعرها، البته، تلميحي ست بينا-متني به رمانِ هنري جيمز با همين عنوان، که، به گفته يِ منتقدين، بيان قرن نوزدهمي شاعرانه اي ست از چهره (پرتره) پردازي از زنان.

          پژوهشگرانِ آثارِ اليوت، سرود عاشقانه يِ پروفراک و چهره يِ يک بانو را "دوگانه اي بوسستوني"، دانسته اند،  چون هردو در اين شهر سروده شده اند. بدين معني که چهره...،دنباله يا تکمله اي ست بر سرود عاشقانه...  و از نظرسبک، نحوه يِ بيان و بن مايه هايِ معنائي motifs))، بسيار به هم نزديک اند. بن مايه هائي هم چون: فلجِ اراده، ناتواني از شکافتن و بيرون آمدن از پوسته يِ ذهن ، عقيم يا ناممکن بودنِ برقراريِ ارتباط با جنسِ مخالف، سلوک و رفتار وباورهايِ طبقه يِ متوسط، پوچي و بي معنائيِ هستيِ انسان و از همه مهم تر، توانائيِ به سخره گرفتن وخنديدن به "خود".مفاهيم و بن مايه هائي که، به گفته يِ برخي از منتقدين تأثير پذيرفته از سمبوليست هايِ فرانسوي بود با اين فرضيه که درون (ذهن) وجهانِ برون، نمادهائي از دورويِ يک سکهاند، و سرانجام در شعرِ سترگِ سرزمينِ ويران، به اوجِ بيانِ هنري رسيدند. گردشِ فصول در اپيزودها، عطرِسنبل، تک گوئيِ نمايشي، گفت و گوهايِ نامنسجم وگسيخته و جز اين ها مثال هائي هستند نمونه وار ودر خوردِ حوصله يِ اين درآمد.

          وسرانجام اين که، هرچند تحليلِ محنوائيِ اين اثرِ مهم و زيبايِ اليوت در اين مختصر نمي گنجد و اميد دارم اگر فرصتي فراهم شد در حدِّ بضاعت به آن بپردازم، يادآوريِ اين نکته را لازم مي دانم که پژوهشگران معتقدند درک و لذتِ جمال شناختي بردن از يکي از اين دو شعر، بدونِ درک و تعمّق در ديگري، کامل نخواهد بود.

رضا پرهيزگار

 

 

چهره يِ  يک بانو[1]

تو مرد مرتکبِ- -

زنا : اما اين  ماجرا در سرزميني ديگر بود.

و از اين گذشته، دخترک مرده است.

                           (يهوديِ مالتي)[2]

 

I

در ميان  مه و دود يک بعداز ظهرِ ماهِ دسامبر

 انگار،مي گذاري صحنه خود را بيارايد، با

"امروز بعدازظهر را براي تو کنار گذاشته ام"؛

و چهار شمع روشن در اتاقِ نيمه تاريک،

چهار دايره يِ نور بر سقف،

حال و هواي مقبره يِ ژوليت

آماده براي گفتن و نگفته گذاشتنِ همه چيز.

چگونه بگريم، قرار است به اين تازه ترين لهستاني گوش فرا دهيم

که پره لودها[3] را ،با موها و سر انگشتانش به گوش جان مان منتقل کند.

"و اين شوپن ،آن قدر به آدم نزديک است، که فکر مي کنم

روحش در رستاخيز ،بايد فقط با دوستان

-آن هم دو سه تن- محشور شود

دوستاني که به "شکوفه يِ طراوتي" که در اتاق کنسرت دست مالي مي شود دست نمي زنند."

-و بدين سان گفت وشنيد مي لغزد و

ميان آرزوهاي کوچک ودريغ هاي به دقت انتخاب شده،

در ميان صداي خفه ويلن ها

آميخته با صداي دور ني لبک ها،

آغاز مي شود.

 

"نمي داني چقدر براي من عزيزاند اين  دوستانم

و در اين زندگي پر از چيزهاي بي اهميت

(چون در واقع من دلبستگي به آن ندارم…مي دانستي ؟ چشم داري! خيلي هم با هوشي)

داشتم مي گفتم، چقدر در اين زندگي، نادر و شگفت است ،يافتن دوستي

که اين خصوصيات را داشته باشد،

داشته باشد وآن ها را ايثار کند

خصوصياتي که دوستي به آن زنده است.

و چقدر مهم است که من اين را به تو مي گويم—

و بدون اين دوستي ها—زندگي واقعاً چه کابوس وحشتناکي خواهد شد!"

در ميان صداي پرپيچ و خم ويلن ها

ونغمه هاي کوچک

صداي خش دار ني لبک ها

در مغزم تام تام خفه اي شروع مي شود

يک نواخت و ناپايدار

که به شکلي مسخره، باچکش پرلود خودش را مي نوازد،

و اين، حداقل،حتماً،يک "نوت خارج" است.

--بيا سرمست از نشئه توتون،هوائي بخوريم

بناهاي يادبود را ستايش کنيم

در باره تازه ترين روي دادها حرف بزنيم

ساعت هاي مان را با ساعت هاي ميدان ها ميزان کنيم

و بعد نيم ساعتي بنشينيم و آبجو بنوشيم

 

II

اکنون که ياس ها به گل نشسته اند

قدحي کوچک از ياسِ آبي در اتاقش دارد

و هنگام حرف زدن ساقه گلي را

دور انگشتانش مي پيچد

"آه، دوست من نمي داني،نمي داني

زندگي چيست،تو که آن را در دستانت گرفته اي" ؛

(آرام ساقه هاي ياس را دور انگشت مي پيچد)

"مي گذاري از دستت بيفتد، مي گذاري از دستت برود."

وجواني ستمگر است و ترحم نمي شناسد

و بر موقعيت هائي که نمي تواند ديد، لبخند  مي زند"؟

البته منهم، مي خندم،

و هم چنان چاي مي نوشم.

اما با اين غروب هاي ماه آوريل، که مرا

جوري ياد زندگي مدفونم مي اندازد،و بهار پاريس،

بي اندازه احساس آرامش مي کنم، و با اين همه، جهان را

زيبا ،جوان وشگفت انگيز مي دانم."

 

 

پژواک صدا، همچون صداي خارج و سمج ويولوني شکسته

 در يک بعدازظهرِ ماه اوت،

باز مي گردد:

"هميشه مطمئن بوده ام که احساسات مرا درک مي کني ،

هميشه مطمئن ام احساس مي کني

و دستانت را از آنسوي اين ورطه ي دهان گشوده ميان مان

به سويم دراز خواهي کرد.

 

روئين تني تو؛پاشنه ي آشيلي نداري.

پيش مي روي وآنگاه که پيروزشدي

مي تواني بگوئي :چه بسيار کسان که در اين جا شکست خورده اند.

 

اما ، براي من چه مانده است،دوست من، من چه دارم

به تو بدهم ، تو چه چيزي مي تواني از من گرفت؟

جز دوستي و همدليِ کسي که آفتابش بر لب بام است و به پايان سفر نزديک مي شود.

 

"اين جا مي نشينم و براي دوستانم چاي مي ريزم…"

 

کلاهم را از جارختي بر مي دارم: چگونه مي توانم،

با پاسخي بز دلانه،آن چه را به من گفته است تلافي کنم؟

هر روز صبح مرا در پارک خواهيد ديد

مجله هاي مصور فکاهي مي خوانم ،يا صفحه ورزشي روزنامه را.

مخصوصا مي گويم.

يک کنتس انگليسي روي صحنه مي رود.

 يوناني ئي در مجلس رقص لهستاني به قتل رسيد.

يک بدهکار بانکي ديگر اقرار کرده است.

متانت خود را حفظ مي کنم،

خويشتن دار باقي مي مانم،

به جز در مواقعي که پيانونوازي خياباني

تصنيفي معمولي و قديمي را

خسته و بي شور وحال مدام تکرار مي کند

با عطرسنبل ها در باغچه

يادآور آن چه ديگران آرزو کرده اند.

اين فکرها ، انديشه ها درست است ياغلط؟

 

III

شامگاه اکتبر فرا مي رسد؛هم چون هميشه باز مي گردد                            

جز اين که با اندک احساسِ ناخوشي همراه است 

از پله ها بالا مي روم و دستگيره ي در را مي چرخانم

واحساس مي کنم چهار دست و پا بالا آمده ام

"خب، که داري به خارج مي روي؛ کي بر مي گردي؟"

اما چه سئوال مسخره اي.

مشکل بداني کي بر مي گردي،

درآن جا چيزهاي فراواني براي آموختن خواهي يافت."

لبخندم ،سنگين بر خرده ريزهاي عتيقه يِ روي ميز فرو مي افتد.

 

 

"شايد بتواني بِهِم نامه بنويسي"

براي لحظه اي نزديک است از کوره در بروم؛

درست همان چيزي است که حدس زده بودم.

"تازگي ها از خودم پرسيده ام

(اما آغازهاي ما هرگز خبر از سرانجام هاي مان ندارند)

که چرا دوستي ما سر و سرانجامي نگرفته"

احساس کسي را دارم که لبخند مي زند، ووقتي روي بر مي گرداند

ناگهان چهره خود را در يک آينه مي بيند.

خويشتن داري ام دود مي شود و به هوا مي رود ؛ واقعاً در تاريکي هستيم.

 

"چون همه مي گفتند ،همه دوستان مان،

که شک ندارند احسا سات مان بسيار به هم نزديک است!

خودِ من درست سر در نمي آورم.

حالا بايد بسپاريمَش دست سرنوشت.

به هر حال ، نامه خواهي نوشت.

شايد هنوز هم خيلي دير نشده باشد.

من اين جا مي نشينمو براي دوستان چاي مي ريزم."

و من بايد همه شکل هاي متغير را به عاريت بگيرم

تا چهره دار شوم…برقصم، هم چون يک خرس

فرياد بزنم هم چون يک طوطي ، و وراجي کنم هم چون يک ميمون

بيا ، سرمست از نشئه توتون هوائي بخوريم- -

خب !اگر در بعدالظهري، مرگ به سراغش بيايد چي ؟

بعدالظهر، خاکستري و دودآلود، شامگاه،  زرد و گلگون؛

برود ومرا نشسته و قلم در دست بر جاي بگذارد

مدت زماني ،در ترديد و دل به دونيم،

با دودي که از فراز پشت بام ها فرود مي آيد؛

و ندانم چه احساسي بايد داشته باشم و يا اين که اصلاٌ مي فهمم

يا اين که عاقلانه است يا ابلهانه ، دير است يا بسيار زود…

وآيا از هر چه بگذريم،بُرد با او نخواهد بود؟

حالا که صحبت مرگ به ميان آمد-

اين موسيقي چه دمساز است،  با" فرودي مرگ بار"

وآيا حق دارم لبخند بزنم؟

 

 

 

 

[1] .Portrait of a Lady

[2] . The Jew of Malta      نمايشنامه اي از کريستوفر مارلو نمايشنامه نويس انگليسي و خالق اثر مشهور دکتر فاستوس

[3] Preludes از آثارِ شوپن، آهنگسازِ لهستاني

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران