خانه‌يي در امکان

خانه‌يي در امکان

 

«خانه» در شعر و زندگيِ اميلي ديکينسن

 

 نوشته ي شاهين کوهساري

 

 

اميلي ديکينسن تقريباً تمامِ عمرش را در يک خانه زيست. (خانه‌ي خيابانِ شماليِ شهرِ اَمِرستِ ماساچوست که اکنون بدل به موزه شده است.) همان خانه‌يي که همواره از نظرش مکاني «مقدس» بود و هر چند نهايتاً مجبور به ترکِ آن شد اما الهام‌بخش‌ترين عنصرِ شعرش بود: «سال‌ها ست که اهلِ خانه ام1.» ديکينسن نخستين شاعري نيست که به کندوکاو در مفهومِ خانه مي‌پردازد، خانه اما نزدِ او جايگاهي متفاوت با سايرِ شاعران مي‌يابد. پيش از هر چيز بايد ميانِ مفهومِ «خانه» به مثابه‌ي مکاني واقعي براي زندگي (house) و «خانه» به مثابه‌ي «مسکن» و «مأوا» (home) در شعرِ ديکينسن فرق گذاشت. خانه نزدِ ديکينسن خانه‌يي درونِ قلبِ خود يا ديگري نيست؛ «خانه» (home) نزدِ ديکينسن جايي نيست که دل (heart) آن‌جا است بل، خانه (home) جايي است که «خانه» (house) آن‌جا است2. بنابراين، ديکينسن شاعري نيست که از بي‌خانماني به خانه و قرار در خانه برسد. برعکس، او از قرار در خانه‌يي که حتي به ندرت از آن خارج مي‌شود، به اديسه هاي يک ذهنِ بي‌قرار از يک سو و بي‌خانمانيِ اجباري در زندگيِ واقعي از سوي ديگر تن مي‌دهد. از اين نظر بي‌خانماني براي ديکينسن خانه‌نداشتن نيست بل، دقيقاً نداشتنِ يک خانه‌ي خاص و آواره‌گي در خانه‌ها‌يي به جز آن خانه‌ي خاص است. خانه‌يي کاملاً حقيقي نه مجازي که از ره‌گذرِ همين حقيقي‌بودن است که مجازي مي‌شود. «مجاز»ي با قدرتي مثالين: «يکي از بزرگ‌ترين نيروهايي که افکار، خاطرات، و رؤياهاي نوعِ بشر را به هم مي‌رساند3.» اين مرکز، و نيروي اين مرکز، بدونِ آن که بر مرکز حاکم باشد، تأثيرِ متقابلي را ميانِ مرکزيتي در شعر و مرکزيتي در زندگي‌ِ اميلي ديکينسن رقم مي‌زند که منحصر به فرد است. خانه در وهله‌ي اول براي ديکينسن مکان است. مکاني که او در آن مي‌نشيند تا شعر بنويسد، نوعي مرکزِ عالم، مکاني که به او «امکانِ» آفرينشِ ادبي مي‌دهد. امکاني که او در آن خانه مي کند: «من در امکان خانه دارم.» از طرفِ ديگر خانه براي او «مفهوم» است، نه مفهوم بدان معني که حتماً «فهم» شود. بل، موتيفي است که نافذترين مفهومِ شعرِ او است. مهم‌تر از همه اما خانه خود براي ديکينسن يک «امکانِ» مضاعف است. امکاني براي «بيان»، وراي مکان. امکاني براي شعرنوشتن، وراي مکاني براي شعرنوشتن: افکار، خاطرات، و رؤياهاي ديکينسن همه در پرتوي موتيفِ «خانه» است که نمود مي‌يابند، هر چند «خانه» به هيچ وجه ابزاري بازنمايانه يا توصيفي در شعرِ او نيست. مي‌خواهم از اين هم گامي فراتر بگذارم و بگويم: «خانه» در شعرِ ديکينسن اساساً چيزي فراتر از هر نوع تقابل‌هاي متافيزيکي و زباني است. چيزي فراتر از «سوژه» و «ابژه» از يک سو، و فراتر و بيرونه از و نسبت به دال و مدلول از سوي ديگر. «خانه» در شعرِ ديکينسون هم سوژه است هم ابژه، هم دال است و هم مدلول، هم بيرون است هم درون، هم آفاق است هم انفس. در هيچ يک از مفاهيمِ شعرِ ديکينسن مرزِ بينِ اين تقابل‌هاي متافيزيکي و زباني به اندازه ي مووتيفِ «خانه» مخدوش نمي‌شود. همان مرزي که حدِ ميانِ «مکان» (place) و امکان (possibility) است. خانه‌ي ديکينسن تصويرِ ذهني (ايماژ)ي مضاعف است از مکاني که هم الهام‌بخشِ شعر است و هم خودِ شعر. بازتابي از خويش در خويش که تکرار مي‌شود، يک نوع self-reflection يا mise en abyme (اين ترم در فارسي به  «ورطه‌اندازي» ترجمه شده4.) يک نوع ورطه‌اندازي به شکلِ زير:

 

شاعر درونِ يک خانه‌، همان خانه‌يي‌ را مي‌نويسد که خود درونِ آن است و درونِ آن خانه باز همان خانه‌يي را مي نويسد که خود درونِ آن است و باز درونِ همان خانه، همان خانه‌يي را مي نويسد که ....

 

خانه‌يي که زيسته و هم‌حال نوشته مي‌شود. «خانه»يي که نوشتار خودِ آن خانه و زيستن در آن «خانه» را به «خوانه» (reading matter) بدل مي‌کند. «خانه»‌يي که «خوانه»‌يي مي‌شود براي خوانشِ خانه. خوانشي که همان تأمل در خود (self) است از طريقِ تأمل در خانه/خوانه. پيش‌تر نوشتيم که ديکينسن تلقيِ سنتي از «خانه» را مي‌شکند اما، به جاي آن مجموعه‌يي از تلقي‌هاي نو ارائه مي‌دهد. خانه از نظرِ ديکينسن به هيچ وجه مکاني صرف براي آرام وقرار نيست بل محيطي است که هم آرامش‌ مي‌بخشد هم مضطرب‌ مي‌کند: «آرامش، هم‌چون نيم-کره‌هايي در خانه5» خانه در شعرِ ديکينسن هم‌زمان «دوزخ» است و بهشت است:

 

آغوشِ گشاده‌ي من با دست‌هاي باريک‌ام/براي گردآوردنِ بهشت6

 

يا

 

 

دوزخ، خانه‌يي است بدونِ در7 (تأکيدها از شاعر)

 

 خانه حتي مي‌تواند مؤيدِ فقداني در وجود باشد:

 

خيال مي‌کنيم، خواب مي‌بينيم -

و درونِ آن‌چه روزها را مي‌گدازد

وجود آواره مي‌شود

بي‌خانمان در خانه8

 

استفاده‌ي ديکينسن از خانه دوپهلو است و همين دوپهلويي است که آن را گيرا و اسرارآميز مي‌کند. اگر به اين گفته‌ي سوزان سانتاگ باور داشته باشيم که: «جدي‌ترين افکارِ زمانه‌ي ما در جدال با بي‌خانماني است که شکل مي‌گيرند9.» پس اين بي‌خانماني است از يک سو و ميلِ به سکني از سوي ديگر، آن هم «خانه‌يي از آنِ خود» که در شعرِ ديکينسن اساسي است. اهميتِ يافتنِ جايي که لايقِ اطلاقِ نامِ خانه باشد، مکاني شايسته‌ي نامِ خانه، همان که در شعرِ ديکينسن به شيوه‌ي زير صورت‌بندي مي‌شود:

 

انگار خانه‌يي ست

و خانه نيست

آن مکان اما چه خواهد بود

جايي که پريشان مي‌کند مرا هم‌چون خورشيدِ پسينگاه

جايي که مي داند در آن چه‌گونه بايد باشد پگاه10

 

از نظرِ خيلي‌ها تحليلِ شاعرانه‌ي ديکينسن از حقيقتِ طبيعتِ خانه، شايد امري حياتي به حساب نيايد. در دوراني (اين دوران از نيمه‌ي دومِ قرنِ نوزدهم شروع مي شود و تاکنون ادامه دارد) که رابطه‌ي متقابلِ فرد با خانه روزبه‌روز بيش‌تر دچارِ زوال مي‌شود. در دوراني که امکانِ سفر تسهيل شده تا پيوندِ فرد با خانه هر چه بيش‌تر گسسته شود، در دوراني که انسان‌ها در آن مدام در حالِ نقلِ مکان اند، يا اين که در آنِ واحد چند جاي مختلف براي سکني دارند؛ آن‌چه ديکينسن بر آن پاي مي‌فشارد شايد کهنه به نظر آيد از نقطه-نظري ديگر اما همين تحول در شيوه‌ي سکونتِ آدميان و بحران‌هاي ناشي از آن  خود اتفاقاً مي‌تواند دليلي باشد بر به‌روزبودنِ تأکيدِ ديکينسن بر مفهومِ خانه. به ديگر-عبارت، در دوراني که «رابطه‌ي آدميان و محلِ سکونت‌شان هرگز در طولِ تاريخ» به اندازه‌ي آن «شکننده و موقتي نبوده است،» در دوراني که ما در آن «شاهدِ [(بيش‌ترين حدِ)] زوالِ تاريخيِ نقشِ خانه در زندگيِ آدميان هستيم11،» اتفاقاً هيچ موتيفي به اندازه‌ي موتيفِ «خانه» در شعرِ ديکينسن حياتي به نظر نمي‌رسد. پيش از اين، در دوران‌هاي گذشته،  مکانِ استقرارمان تعيين‌کننده‌ترين عاملِ حيات‌مان بود. امروزه اما، تحرک و ارتباط جاي استقرار را در زندگيِ ما گرفته است. پريشانيِ ناشي از بي‌مکاني ارمغانِ ناهنگامِ مدرنيته است براي انسانِ معاصر. بررسيِ اهميتِ ريشه‌هاي مکانيِ انسان در جهانِ مدرن، اهميتِ بررسيِ پويشِ پربارِ ديکينسن حولِ مفاهيمي چون خانه، بي‌مکاني، و بي‌خانماني را گوش‌زد مي‌کند. بر آن ام تا رئوسِ اين پويش را به قرارِ زير برشمارم:

 

1- زندگيِ ديکينسن وقفِ يافتنِ خانه‌يي شد خارج از تعاريفي که ارتدکسيِ مذهبي و ضرورت‌هاي فرهنگيِ محلي به يک زن ديکته مي‌کردند. (اين واقعيتي تاريخي است که همه‌ي تذکره‌ها به آن شهادت مي‌دهند و يافته‌يي ادبي نيست.)

 

2- مفهومِ «مرگ» در همه حال، خصوصاً در اواخرِ عمرِ شاعر، واسطه‌ي رسيدنِ او به مفهومِ «خانه» است. البته نه بدين مفهوم که ديکينسن مداقه‌ي شاعرانه‌ي خويش درباره‌ي مفهومِ خانه را بر گونه‌يي زمان‌بنديِ تقويمي-ازلي-سنتيِ به قولِ ما «خام بدم، پخته شدم، سوختم» استوار مي‌کند:


آن‌ها (وراي تعداد و جنسيت‌شان) - از معجزه‌ي ساده‌ي مرگ گذشتند -

و خانه را پذيرفتند -

راهي که ما (وراي تعداد و جنسيت‌مان،) بايد بدان برآييم - ...12

 

3- «آسمان‌« و «زمين،» امکاناتي که ملکوتِ آسمان‌ها و زمين فراهم مي‌کنند، هم‌چنين رفت‌وآمد بينِ اين دو عالم براي ديکينسن مفاهيمِ واسطِ ديگري هستند براي رسيدن به مفهومِ خانه. ديکينسن بي آن‌که توجهِ خويش را از آسمان برگيرد؛ تمرکزش را به زمين معطوف کرده است. زميني که متعين است اما تنها از اين نظر که او از سويي به مثابه‌ي زن و از سوي ديگر به مثابه‌ي يک شاعر در آن ساکن است:

 

حقيقتِ اين که زمين، آسمان است13. (تأکيدها از ما است.)

 

يا:

 

عزيمت به آسمان

چه محو به نظر مي‌رسد

در هر حال اما انجام خواهد شد

همان قدر محتوم که رمه‌ها به خانه بازمي‌گردند

به آغوشِ چوپان...14 (تأکيدها از ما است.)

 

4- ديکينسن مفهومِ خانه را درونِ گفتماني بومي/در-زماني (Domestic/Dia-Chronic) محک مي‌زند، در همين راستا ديکينسن هرگز توجه و احترامِ خويش به سيماچه‌ي يک زنِ خانه‌دار را از کف نمي‌دهد:

 

رسالتِ لطيفِ زنِ خانه‌دار.

«چه دل‌پذيرتر است15.» (تأکيد از ما است.)

 

 توجه و احترامي که امروزه مغفول مانده. غفلتي که فمينيسمِ ارتدکسيِ نيمه‌ي اولِ قرنِ بيستمِ غرب (اين رايج‌ترين کالاي صادراتيِ معاف از هر گونه مالياتِ غرب به جهانِ سوم و خصوصاً خاورِ ميانه در قرنِ بيست‌ويکم) در راستاي ازخودبيگانه‌کردنِ هر چه بيش‌ترِ زنان با خود به جاي بازتعريفِ رهايي‌بخشِ «زن» و جايگاهِ زن به آن دامن مي‌زند. وارداتي که حاصل‌اش - چنان که تفکرِ اصيلِ فمينيستي هم اکنون نيم قرن است بر آن پاي مي‌فشارد و هيچ‌گاه از انتقاد بدان غافل نبوده - مشخص است: بازتوليدِ فاليکِ زنان در هيئتِ مردهايي درجه‌ي چندم، به طوري که هم‌چنان زيرِ دست مردان بمانند وهم‌سو با ساختارِ حاکمِ جهان مردانه انجام وظيفه کنند. مضاف بر اين‌که تحقيرِ «سيماچه‌ي زنِ خانه‌دار» - يعني دقيقاً همان کاري که ديکينسن به عنوانِ يکي از به اصطلاح «آيکن‌«هاي موردِ ستايشِ تفکرِ فمينيستي نمي‌کند و حتي معکوس با آن عمل مي‌کند - بيش از اندازه قشري، و بلااثر به نظر مي‌رسد آن هم در دوراني که انبوهِ خانواده‌هاي تک-والدي ارمغانِ ديگرِ مدرنيته براي همه‌ي جوامع است؛ يعني مشخصاً  دوراني که کارِ خانه‌گي، يا به تساوي ميانِ مرد و زن تقسيم شده، يا بسياري از مردان را هم در خانواده‌هاي تک-والدي به هيئتِ زنِ خانه‌دار درآورده و اين سيماچه‌ي به راستي احترام‌برانگيز را به يک نسبت بر چهره‌ي ايشان هم زده است. به فمينيسمِ ارتدکسي هنگامِ نقدِ خوانشِ فمينيسمِ ارتدکسي از شعرِ ديکينسن باز خواهيم گشت.

 

5- احترازِ شديدِ ديکينسن از آفتابي‌شدن در محيطِ بيرون از خانه، عاملي است که به ظهورِ مکان‌هاي متعددِ ذهني در شعرش مي‌انجامد. گونه‌يي سيرِ آفاق در انفس و البته بالعکس. مکان‌هايي که اشباع از اقامت اند، حتي اگر واقعي نباشند. خانه در شعرِ ديکينسن اصلي‌ترين مکانِ محرکِ نيروي خلاقه است. در عينِ حال اما، تنها جايي نيست که ديکينسن مفهومِ مسکن/مأوا/خانه (home/house) را در آن مي‌جويد:

 

هميشه از اکنون‌ها ساخته شده -

زمان‌ها متفاوت نيستند -

تنها ابديت است که متفاوت است

و وسعتِ خانه16.

 

- طبيعت را نيز که همواره مادر و نمادِ ستايشِ مادر به مثابه‌ي سيماچه‌ي ديگري از زن است - و اين هم سيماچه‌يي است که توسطِ فمينيسمِ ارتدکسي مغفول مانده و تحقير و حتي به شدت سرکوب شده - ديکينسن همواره محصور در مفهومِ «خانه» مي‌بيند. نه اين‌که مادر-طبيعت کاراکتري فروکاسته به يک رحمِ کليشه‌ييِ پرورنده و آرام‌بخشِ جنين باشد، بل بسيار فراتر از اين حرف‌ها و بسيار ماليخوليايي تر:

 

اما طبيعت هنوز غريب است؛

آن‌ها که اين همه از او مي‌گويند،

نه گذرشان به خانه‌ي شبح‌زده‌اش اوفتاده است،

نه با روح‌اش کنار آمده اند17. (تأکيدها از ما است.)

 

بنابراين، خانه‌ي طبيعي، خانه‌ي باطني، خانه‌ي آسماني، و خانه‌ي بومي، خانه‌هاي متعددِ شعرِ ديکينسن اند. هيچ يک از اين فضاها ساده و به گونه‌يي مستقيم مؤيدِ مفهومِ «خانه» نيستند. مفهومِ خانه کليتي نيست که قرار باشد توسطِ اين اجزاء در شعرِ ديکينسن ساخته يا تکميل شود. برعکس، اين خانه‌ها، نه تنها هم را تأييد يا تکميل نمي‌کنند، بل علاوه با هم با کليتي به نامِ مفهومِ «خانه» نيز در ارتباطي دوپهلو، متناقض، و حتي متضاد قرار مي‌گيرند. اين دوپهلوبودن، تناقض، و تضاد تلاش‌هاي منتقدينِ سنتي را نيز براي قراردادنِ شعرِ ديکينسن در جريانِ غالبِ شعرِ سنتي ناکارآمد مي‌سازد. تلاش‌هاي اين گونه منتقدين براي قراردادنِ ديکينسن در جريانِ شعريِ غالب،  يا انسجام‌بخشي به شعرِ او تلاش‌هاي فيلسوفاني چون هايدگر و فينک را تداعي مي‌کند براي انسجام بخشي به نيچه و قراردادنِ به عنفِ نيچه در سنتِ متافيزيکِ غربي18. در حالي که ديکينسن هم در ادبيات همانندِ نيچه در فلسفه از قرارگرفتن در هر مقوله‌ي خاصي مي‌گريزد او نيز «نه‌گفتن» را تا حدِ «نه‌گفتن به نه» تا حدِ «امتناع از امتناع» پيش مي‌برد تا در فراسوي افق‌هاي تنگِ «حاضر» به چيزي آري ‌گويد که چندان تعريف‌پذير نيست. او نيز هر نوع يک‌پارچه‌گي را به چالش مي‌کشد و در رابطه با آن‌چه دعويِ حقيقت دارد، با رندي، مطايبه، و حتي استهزاء برخورد مي‌کند. ديکينسن از اين نظر، در درزها، خلل، و شکاف‌هاي تاريخ قرار مي‌گيرد نه در مسيرِ تاريخ و خرافه‌يي به نامِ تکاملِ تاريخ. و درست به همين دليل است که حتي منتقدينِ سنتي‌يي چون کنت استاکز هم عاجزانه از توصيه به «فعاليت» براي »قراردادنِ شعرِ ديکينسن در سنتِ شعريِ ما» سخن مي‌گويند چه، در غيرِ اين صورت گويا ديکينسن آني از دستِ تعينِ پيش‌نهاديِ ايشان فرار مي‌کند به طوري که ديگر نمي‌توان ادعا کرد که او «بي‌بروبرگرد طرفِ ما است19.» ما در دوراني زندگي مي‌کنيم که دورانِ قطعه-قطعه‌شدنِ يگانه‌گي‌هاي تحليل‌رفته است. دوره‌ي مرکززدايي و تبديلِ اين-هماني‌هاي يک‌پارچه به تفاوت. تلاش‌هاي ديکينسن براي رسيدن به چنين دست‌آوردهايي در يک قرنِ پيش است که او را در ادبيات، به اندازه‌ي نيچه در فلسفه، مهم مي‌سازد و بازگشتِ او را در شعر هم‌پاي نيچه در فلسفه، هر آن بيش‌تر، تضمين مي‌کند. نيز هم از اين رو است که بازگشت به ديکينسن در زمانه‌ي ما، در زمره‌ي اولي‌ترينِ اولويت‌ها قرار گرفته است.

گفتيم به نقدِ خوانشِ فمينيسمِ ارتدکسي بر ديکينسن باز مي‌گرديم. (جالب است که چنين خوانشي ادعاي مصادره به مطلوبِ ديکينسن در خويش را هم دارد در حالي که از اعتراف شرافتمندانه ي منتقدينِ سنتيِ ادبي به لزومِ تلاشِ فعالانه در اين راستا هم بري است!) برخوردِ اين‌گونه فمينيست‌ها با ديکينسن در وهله‌ي نخست برخوردي زندگي‌نامه‌نگاشتي-خودزندگي‌نامه‌نگاشتي (بيوگرافيک-اتوبيوگرافيک،) و در وهله‌ي دوم «روان‌شناختي» است20. برخوردي که تلاش مي‌کند از خلالِ نامه‌هاي ديکينسن، ره به خوانشِ شعرِ او ببرد. نه براي خوانشِ شعرِ او بل، براي صحه‌گذاشتن بر کلان-روايتي که به جاي کلان-رواياتِ سنتي بازتوليد مي‌کند. چنين برخوردي علاوه بر اين‌که في‌نفسه خطرناک است، چون ادبيتِ متن را به نيتِ مؤلف فرومي‌کاهد، خطرِ کژفهمي از شعرِ ديکينسن را نيز چند برابر مي‌کند. ديکينسن خود دهه‌ها پيش از صورت‌بنديِ نگره‌هايي چون «مرگِ مؤلف» از اين‌که «منِ» درونِ شعرش پرسوناژي است به جز خودش، خبر داده بود:

 

وقتي در جمله‌يي از خودم مي‌گويم، به مثابه‌ي کسي که در شعر بازنمايي مي‌شود، معناي‌اش اين نيست که آن شخص من هستم بل، شخصيتي است ساخته‌گي21.

 

 خوانشِ فمينيستيِ شعرِ ديکينسن از ره‌گذرِ زندگي و نامه‌هاي‌اش، به تأسي از روان‌کاوي و هم‌چون خوانش‌هاي روان‌کاوانه يا هر خوانشِ ايدئولوژيکِ ديگري با رنگ و لعابِ امروزي، بخشِ بزرگي از شعرِ او را همواره ناخوانده باقي مي‌گذارد. اين تفاوت دارد اما با بررسيِ خودزندگي‌نامه‌نگاري به مثابه‌ي يک شگرد در شعرِ ديکينسن يا هر مؤلفِ ديگر. چنان‌که شرح‌اش از زبانِ خودش در بالا آمد. با راندنِ فعالانه‌ي خودزندگي‌نامه‌نگاريِ ديکينسن به حدِ خود، يک چيز اما مسلم و درونِ اين حد باقي مي‌ماند. ديکينسن توانسته تعادلي شيرين ميانِ زندگيِ خصوصي و زندگيِ اجتماعي‌يش برقرار کند، تعادلي که نه تنها برخي مؤلفينِ مدعيِ نوين از ايجادِ آن عاجز اند، عجز نسبت به آن را نوعي افتخار هم مي‌شمارند. خودزندگي‌نامه‌نگاريِ ديکينسن که معطوف است به مطالعاتِ آکادميک روي نامه‌هاي ديکينسن، در تبيينِ چه‌گونه‌گيِ تواناييِ ديکينسن در ايجادِ اين تعادل مؤثر است. و اين به شرطي است که نامه‌هاي‌اش هم به روشي ادبي خوانده شود نه روان‌شناختي. از اين جهت شعر و نامه‌هاي ديکينسن دو لته‌ي يک در اند زيرا ديکينسن:

الف- با شعرش در برابرِ انواعِ ادبياتِ غالبِ زنان در  زمانِ خويش مي ايستد.

ب- از طريقِ نامه‌هاي‌اش و در غالبِ بازنماييِ حضورِ خودش در اين نامه‌ها، هم به حدودِ تاريخيِ زمانِ خويش، شهادت مي‌دهد، هم از اين حدود برمي‌گذرد. عبور از حد، اداي شهادت، و خودزندگي‌نامه‌نگاري، سه عنصري هستند که عناصرِ اصليِ داستان‌هاي موريس بلانشو را هم تشکيل مي‌دهند. در شعرِ ديکينسن نيز اما،  چونان بعدها در داستان‌هاي بلانشو، نه اداي شهادت ابزاري است براي تعين‌بخشي به واقعيتي بيرونِ متن و نه خودزندگي‌نامه‌نگاري‌ ابزاري است براي شناختي واقعي از مؤلف. آن چه رازِ ديکينسن است چه در شعر و چه در نامه‌هاي‌اش سربه‌مهر است و سربه‌مهر باقي خواهد ماند چه، اين خود رازِ ماندگاريِ ديکينسن است هم‌چون هر مؤلفِ ماندگارِ ديگر.

به ابعادِ ديگري از شعرِ ديکينسن بپردازيم: شعرِ ديکينسن شعري چندصدايي است به همان نسبت که نگاهِ او در نامه‌هاي‌اش، يعني درست آن جايي که بايد تأثيرِ متقابلِ هنر و زندگي‌يش بر هم رديابي شود، بس‌گانه (multiple) است. تکثر (بس‌گانه‌گيِ) نگاه و صدا از بوطيقاي شعرِ ديکينسن و ريطوريقاي نامه‌هاي‌اش تفکيک‌ناپذير اند. به همين دليل، ديکينسن حتي به مثابه‌ي يک «زن» نيز هيچ‌گاه به گونه‌يي ايدئولوژيک براي مخاطب متعين نمي‌شود. نامه‌هاي ديکينسن اگر چه ظاهراً پرتومي‌افکنند بر زندگيِ خصوصيِ او اما هر گاه فکر کنيم که قرار است حقيقتي را درباره‌ي شعرِ او به دست ‌دهند، به بي‌راهه رفته ايم. شعر و نامه‌هاي ديکينسن و به طريقِ اولي شعر و اسنادِ مکتوبِ (اسنادِ مکتوب به مفهومِ قضاييِ کلمه) زندگيِ واقعيِ ديکينسن، در کليتِ خويش، همان قدر شاعر را آشکار مي‌دارند که او را از نظرها پنهان مي‌کنند.

 

به مفهومِ خانه بازگرديم. گفتيم که «خانه» در شعرِ ديکينسن موتيف است. شعرِ او اما، هرگز فروکاست‌پذير به اين موتيف يا هر موتيفِ صرف نيست. فروکاست‌ناپذيريِ موتيفِ خانه در شعرِ ديکينسن بدين معني است که: «خانه» هرگز در شعرِ ديکينسن عنصري وحدت‌بخش نيست. مهم‌ترين احتجاج بر ادعاي اخير اين است که پرسشگري از خلالِ مفهومِ «خانه» در شعرِ ديکينسن چه به لحاظِ کمي و چه به لحاظِ کيفي، مسلط است بر هرگونه پاسخ‌گويي از خلالِ اين مفهوم. اين نشان مي‌دهد که در شعرِ ديکينسن، در رابطه با مفهومِ «خانه» ما با پرسمان (questionableness) طرف ايم نه گفتمان (discourse). به همين دليل از «پرسشِ خانه» در شعرِ ديکينسن سخن مي‌گوييم نه «مفهومِ خانه.» زيرا خانه به مثابه‌ي مفهومي «آشنا» در بيرونِ متن، جز با گذر از يک آشنايي‌زداييِ تام و تمام در شعرِ ديکينسن شرفِ حضور نمي‌يابد. هم از اين رو است که بر رازآميزيِ آن مدام افزوده مي‌شود تا جايي که در نهايت ناممکن است بخواهيم «خانه» را از نظرِ ديکينسن تعريف کنيم يا تعين بخشيم، يا ادعا کنيم که از ره‌گذرِ او، زندگي، و متن‌اش (نامه‌ها و شعرش) به حقيقتي تام در رابطه با مفهومِ خانه دست يافته ايم. چه، نامه‌هاي ديکينسن تنها يک قطعيت ايجاد مي‌کنند و آن اين‌که: نگاهِ عموميِ زمانِ خودش، به او، زندگي، و شعرهاي‌اش چي است. هم از اين رو است که در نهايت خودِ ديکينسن هم با ما هم‌آوا مي‌شود که: «... بالاخره خانه چي ست؟» هر چه قدر هم که مدعي باشد:


آموختم که بالاخره خانه چي ست22 -

 

ديکينسن را شاعري «در خانه.»  تعريف کرده اند. ما به هيچ وجه درصددِ تغييرِ اين تعريف نيستيم. هر چند معنايي متضاد از آن استنباط مي‌کنيم. اين ترکيب در گذشته، براي وحدت‌بخشي به شعر و زندگي‌ِ ديکينسن به کار مي‌رفت. ما اما خواسته‌ايم نشان دهيم که چنين نيست يا دستِ‌کم مي‌تواند کاملاً چنين نباشد. زيرِ اين توصيفِ وحدت‌بخش اغتشاشي شديد از معاني نهفته است. توصيفي استوار بر شالوده‌يي که به هيچ وجه ثابت و استوار نيست. تنها چيزي که ثابت و استوار است اين است ‌که ديکينسن تمامِ عمر در تعقيبِ ايده‌ي فرّاري به نامِ «خانه» بود. فرّاريتِ ايده‌ي خانه و ايضاً فرّاريتِ زندگي و کارِ ديکينسن تنها عنصرِ ثابت و استوار در اين بررسي است. وحدت‌بخشي به ايده‌هاي شعرِ ديکينسن چه از طريقِ مفهومِ «خانه» چنان که مدعيانِ سنتِ نقدِ ادبي ادا مي کنند، و چه از طريقِ نامه‌ها و خود‌زندگي‌نامه‌نگاري‌يش امکان ندارد. مفهومِ «خانه» اگر چه در شعرِ ديکينسن باعث مي‌شود رابطه‌ي شعرِ ديکينسن با يک «کليتِ» مفروض در عينِ گسسته‌گي با آن کليتِ مفروض (که آن هم حتي نامتعين است) قطع نشود اما، فرّاريتِ مفهومِ خانه تنها امرِ قطعي «خانه» در شعرِ ديکينسن و مبينِ هستيِ او «در خانه» است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پانوشت:


1. Emily Dickinson (poem 609), Diana Fuss, The sense of an terior, Four writers and the Rooms that shaoed them, The Domestic Space Reader, Ed. by Chiara Briganti & Kathy Mezei, p. 347.

 2. Linda Wagner-Martin, Emilly Dickinson A Literary Life, Palgrave Macmillan, p. 19

3. cf. Diana Fuss, ibid.

4- از ميانِ برابرنهادهاي فارسيِ موجود براي mise en abyme برابرنهادِ به کار رفته در متن که برابرنهادِ پيش‌نهاديِ رضا براهني است؛ رساتر است. ن ک به: رضا براهني، مقاله‌ي بازبينيِ شعرِ سهراب سپهري، سايتِ بي بي سي فارسي، سه شنبه 20 آوريل 2010 - 31 فروردين 1389.

5. Collected Poems of Emily Dickinson (Barnes & Noble Classics Series), p. CVI. (The Cricket Sang)

6. The Poems of Emily Dickinson, Ed. by R. W. Franklin, Harvard University Press, 1998-99,  poem 466, p. 215.

7. ibid,  poem 710, p. 317.

8. ibid, poem 1603, p. 588.

9. cf. Marta Barber, The Utopian Fantastic: Selected Essays from the Twentieth International Conference on the Fantastic in the Art, Greenwood Publishing Group, 2004, p. 68.

10. cf. Megan Fyffe, I dwell in possibility, Emily Dickinson and the concept of home, English dep. of University of Adelaide, p. 2.

(ضروري است بگويم شالوده ي مقاله‌ي حاضر به مثابه‌ي شرح و در عينِ حال نقدي بر منبعِ بالا استوار شده. هر چند اين چيزي از استقلالِ متن براي خواننده کم نمي‌کند.)

 

11. Alvin Toffler, Future Shock, Random House, 1970, p. 66.

12. The Poems of Emily Dickinson,  ibid, poem 1862,  p. 169.

13. ibid, poem 1435, p. 543.

14. Collected Poems of Emily Dickinson, ibid, p. XLII.

15. ibid, p. XXVI.

16. The Poems of Emily Dickinson, ibid, p. 307.

17. ibid, 543.

18- در رابطه با نقدِ تلاش هاي انسجام‌بخش به فلسفه‌ي نيچه (مشخصاً خوانش‌هاي هايدگر و فينک) ن ک به مقاله ي نيچه و قطعه‌نويسي نوشته‌ي موريس بلانشو به ترجمه‌ي همين قلم در: موريس بلانشو، نيچه و قطعه‌نويسي، کتابِ بازگشتِ نيچه، کارِ گروهي، انتشاراتِ رخدادِ نو 1393، فصلِ دوم. نيز ن ک به:

 

Jacques Derrida, The End of the Book and the Beginning of  Writing, Of Grammatology, E. tr. G. C. Spivak, Johns Hopkins University Press, Jan 8, 1998, pp. 6-26.

 

19. Kenneth Stocks, Emily Dickinson and the modern consciousness: a poet of our time, Macmillan, 1988, p. 2.

20- منتقديني چون سوزان يوهاس (Suzanne Juhasz)

 

21. Josef Raab, The Emily Dickinson Handbook, Univ of Massachusetts Press, p. 273.

 

22. The Poems of Emily Dickinson, ibid, p. 386.

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران