گفت و گوي ميان گرترود و بانو استاين

گفت و گوي ميان گرترود و بانو استاين در ديداري معاصر در جهان امروز

نوشته ي: آلبرتو موراويا

برگردان: مهدي فتوحي

 

 

 

 

گرترود: محض رضاي خدا. برويم. ازاين جا خارج شويم.

استاين: از اين جا ، يعني از کجا گرترود؟!

گرترود: از اين عصر، از اين مدرنيته.

استاين: گرترود! تو اين قدر مدرن، اين قدر دلير، باز هم مي خواهي بگريزي؟

گرترود: مي خواهم بگريزم چون در مدرنيته ي اين عصر، مدرنيته ي خودم را باز نمي شناسم.

استاين: مگر مدرنيته ي تو چه بود جز پيشگويي اين مدرنيته که حالا تو را مي ترساند؟

گرترود: شايد، ولي من کاري ندارم تا با اين همه بکنم.

استاين: اين، اين همه چيست؟

گرترود: همه ي اين موزه هاي کسالت آور هنر مدرن که در آن ها گرچه ممکن است چيز مدرني وجود داشته باشد ولي ديگر هنر نيست.

استاين: گرترود! در موزه هاي هنر مدرن، هنر آوانگاردي به سهولت يافت مي شود که تو تمام عمر پرچم دار آن بودي.

گرترود: آوانگارد. آوانگارد. براي من آوانگاردها هنرمنداني بودند که آينده را در حال مي آفريدند. نه موزه هايي که هميشه و قبل از هر چيز تاريخ هنر هستند.

استاين: با وجود بر اين هدف غايي آوانگارديسم ختم شدن به موزه هاي تاريخ هنر بود.

گرترود: خب باشد. ولي نه آفريدن براي موزه و نه حتا موزه بودن پيش از آفرينش اصلي و نه جستجوي پيشاپيش گوشه اي از تاريخ هنر در موزه ها.

استاين: خواهيم ديد. گرترود تو يکي از مسوولان بلندپايه ي اين حالتِ  چيزها هستي.

گرترود: به من مي گويي چرا؟

استاين: مي خواهم گذري کنم به مقاله ي تو درباره ي پيکاسو

گرترود: پيکاسوي نابغه و دلپسند من. خيلي خوب. خب بعد؟

استاين: تو تمام زندگي ات بذر هنر خوشايندگويانه را کاشتي. آيا در مجموع اين کار اجتناب ناپذير بود؟ سعي مي کردي نوشتار را نوسازي کني. حال من دو واژک از مقاله ي تو را بر مي دارم و به تو مي نمايانم که انگاره ي هنر از پيش در مقاله ي تو درباره ي پيکاسو تام و تمام بوده. هم چون مينروايي مسلّح در ذهن ژوپيترe.

گرترود: درباره ي پيکاسو همه چيز مي توان گفت مگر اين که او براي موزه کار مي کرد.

استاين: اين دو واژک اين ها هستند: سرخوشي و تخليه.

گرترود: اين دو واژه آيا خوشايندگويي اند؟

استاين: بله گرترود. از زيباترين آب.

گرترود: سرخوشي، چه خوشايندگويي اي در سرخوشي هست؟

استاين: به تاريخ ها نگاهي بکنيم. تو مي گويي سرخوشي پيکاسو از سال 1907 تا 1912 دوام آورد. پنج سال. پس يک سرخوشي بالنده و کند ناشونده بوده. چه کسي سرخوش بود در آن پنج سال؟ به گمان تو سرخوشان کوبيست ها بودند، و بيش از همه پيکاسو بود که يکي از بنيان گذاران کوبيسم بود. حال اين سرخوشي نقابي بود خوشايندگويانه براي اين تراژدي اصيل  بحران در ايده ي فرم ( انگاره ي قالب و ريختار). بنابراين، سرخوشي اي بود به گفته ي خود تو، از تخريبي نا انديشيده و نبوغ آميز و به شيوه ي خويش خلاقانه از همه ي آن چه که در هنر ساخته شده بود از هنر غارهاي آلتا مورا  به بعد.

رابطه ي ميان هنر و واقعيت با کوبيسم تبديل مي شد به رابطه ي ميان هنرمند و هنر که به واژگاني ديگر مي خواست بگويد از اکنون به بعد هنر تنها به خويش مشغول خواهد بود.

گرترود: هميشه همين کار را کرده.

استاين: بله ولي به آن آگاه نبوده يا لااقل تنها به اين آگاه نبوده. بر مي گرديم به واژک دوم خوشايندگويي تو: تخليه شدن. در مقاله ات تو عيناً مي گويي: پيکاسو هميشه در تملّک نياز به تخليه شدن بود. تخليه ي خويش تا انتها. تخليه شدن هميشگي؛ و اين گونه پر از اين نياز بود که همه ي زندگي تکرار همين تخليه کردن است.

گرترود: چقدر درست است و من چقدر نابغه بودم در ارائه ي اين تعريف از پيکاسوي نابغه.

استاين: نابغه بودي و همين طور خوشايندگو. بله پيکاسو در تمام زندگي اش کاري نکرد جز تخليه کردن خويش. ولي تخليه ي خويش از همان تاريخ براي پر شدن از تاريخ هنر.

گرترود: تاريخ يک هنرمند تاريخ هنرش است.

استاين: بله. کاملاً حقيقت دارد. ولي بعد، براي آيندگان ، براي منتقدان، نه براي او وقتي زنده بود.

گرترود: پيکاسو يک نابغه بود. نوابغ اهميتي نمي دهند به آن چه بعد از آن ها خواهد آمد. آن چه نوابغ را از ديگران متمايز مي کند اين است که آن ها خوش اقبال اند. اقبال پيکاسو پيکاسو بودنش بود. مثل اقبال يک گل سرخ که در گل سرخ بودنش است. هاه. بيا بگريزيم... بگريزيم از همه ي اين موزه هاي کسالت بار.

استاين: تا به کجا برويم؟

گرترود: تا بازگرديم به عصر سرخوشي، به سال هاي شگفت انگيز کوبيسم.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران