چند شعر

   چند شعر

 عليرضا پورمسلمي

 

فيل‌ها را نكشيد !

اين موجودات طوسي آرام را

عاج شان را نشكنيد

عاج شان جوهري است

و بر صفحات كاغذ حك مي‌کند اين جنايت جاري را

ما رقصنده دور فيليم

چرخنده زير باران

وقتي كه با لب‌هاي كوچك مان مي‌گوييم :

                                                        «گُه »

آن‌ها با گوش‌هاي بزرگ شان مي‌شنوند :

                                                       « دوستت دارم  »

ما سرخ مي‌شويم

باران مي‌زند روي فيل

شما را به حق پنج‌تن

شما را به حضرت عباس

فيل‌ها را نكشيد !

 

پاي پايان كلاغ كه گرده‌ي ابر را خراشيده

شما را وسوسه كرده مي‌دانم

كلاغ بال دارد فرار مي‌کند

 

چماق چيز خوبي نيست

                             چماق چكش است

مگر آواز باران چقدر مي‌تواند بپوشاند صداي انفجار کله‌هاي طوسي را ؟

اجدادمان گفته‌اند :

روزي زمين مي‌ترکد

و فيل‌ها بال درمي‌آورند به‌سوي ارواح نان و رؤيا پرواز مي‌کنند

و کلاغ بالش مي‌شود مار

مي‌پيچد دور گردن گناهكاران

فيل‌ها را بگذاريد جفت‌گيري كنند !           

 

 

 

باباطاهر

 

بچه ها از مقبره بيرون آمدند

يكي جستي زد و آلاله اي چيد

يكي از ناله اي مستانه ترسيد

آخري هم

به مرد ريشويي كه آن طرف ها قدم مي زد و

آه مي كشيد

خنديد.

 

مرثيه اي در دنباله­ ي فيبوناچي براي مرگ سيد محمد امين اسدي

 

 

عاشق جوجه کباب در ايوان

و  هم زمان پايين آوردن چربي خون بود

عاشق لباس آرنولد در ترميناتور 2

و آهنگ هاي پاپ دهه­ ي هشتاد

موزيک آبا و البته دسته چکش

عاشق خنديدن به خرافات

و خريدن پنجاه کيلو برنج و هم زمان ده پاکت پودر لباسشويي

و تعصب به کار

و  دليري هاي رمبو

و هم زمان عاشق بود که بيمه باشد

و کسي خطي به ماشينش نکشد

 عروسي خواهرش را به تنهايي

با آبروي تمام برگزار کرد

عاشق دخترش بود

و فرداش در محيط کار هم زمان از نربان افتاد

سرش به پله خورد

مُرد

مُرد

مرد و رفت

افتاد و مرد و رفت

رفت و افتاد و فنا شدو مرد و فرومرد

رفت و افتاد و تمام شد وافتاد و افتاد و نابود شد و مرد و گسست

مرد مرد مردمردمردرفت مردمردمردمردمردمردمرد

.....................

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران