روايت ادراک

روايت ادراک

نوشته ي علي جمشيدي
 

و آن لحظه که روايت با دقت تشريح مي شود، ملال آغاز مي شود.
((فرانسيس بيکن))


بيکن در جايي منطق خود در باب روايت را به ايده والري پيوند مي زند: خود را مطيع احساسات و بخت و اقبال دانستن؛ بي هيچ نيازي به دست و پا زدن براي انتقال ملال آور آن[1]
آن چه را که از دل اين ايده منبسط مي شود، به شکل گزاره اي نو مي توان صورت بندي کرد:روايت يعني اتصالي نابهنگام بازنمايي (representation) ايماژ با بازتوليد (reproduction) آن به ميانجي احساس. به عبارت ديگر، فقط در حرکت تصادفي در لبه محاقي گشوده، ما بين بازنمايي و باز توليد ايماژ است که اتفاقن مي توان سراغ روايت را، آن گونه که بيکن بدان اشاره مي دارد، گرفت. روايتي وابسته به منطق احساس (و حدوث) و معاني له و لورده شده که ديگر نه مي توان آن را دوباره توليد کرد و نه در هيئت صرفِ بيانِ ملالِ وضعيت، آن را بازنمايي. از منظر بيکن، مساله نه بر سر نفي روايت گري که از قضا بر سر نفي انباشتگي معنا در روايت است: "آن قدر روايت کنيم که معنا ته بکشد". درست در اين لحظه است که يک اثر را مي توان از ملال ناشي از تفاسير کارشناسانه و پروژه هاي معناسازي رهايي داد و به امر واقعي نزديک کرد. از اين رو، روايت در انديشه بيکن "تحقق هوشمندانه يک لحظه"، "اتفاق و رويداد پيشيني" و هر شکلي از باردار کردن زمان براي توليد يک محصولِ معنادار نيست. شايد ايده هاي تماتيک آشنا (هم چون طرز نشستن فيگور در فضاهايي تکراري) در چندين اثر متفاوت، بيشتر از خوانش هاي نشانه شناسي و آشنا پنداري (déjà vu)، به ايده تکرر و عطف مابه سبق (retroactive) در منطق روايت بر مي گردد. تو گويي قرار است فيگوري را از گذر ساليان در اثري ديگر دوباره فراخواند و رنج ها و فلاکت هايش را دوباره "مطالعه" کرد و نااميدانه به نجات انديشيد. بنابراين گزاره بالا را مي توان به شکل ساده اي دوباره برساخت: بيکن فيگورها را در طول زمان و به صورت فيزيکال روايت/ تشريح مي کند. به ديگر سخن، بيکن معتقد است که روايت تصوير را کور مي کند.

شايد بهتر است که در چند قطعه ي جدا، ايده ي روايت در نقاشي هاي بيکن بسط داده شود:

 

(aسه اصل، آثار بيکن رابه روايت گري پيوند مي‌دهد:

 

1 – در بسياري از نقاشي هاي بيکن، کاراکترها و يا فيگورها در فضايي ايزوله مجسم مي شوند؛ بدين معنا که اندر کنش مابين المان هاي اثر به گونه اي است که ايده اي واحد از خلال اين اندرکنش در جريان است. کاراکترها به نظر در ميانه ي انجام " کنشي " هستند، حتي اگر در وضعيت سکون باشند: خوابيدن، دراز کشيدن، انتظار و يا نشستن. گويي که کاراکترها بيش از آن که در حال نمايش خود باشند، در دست و پا زدن براي تحميل خود به بيننده هستند.

 

2 –برخي آثار بيکن چند لته اي هستند. لته هايي که هر يک منطقي را در يک  پيوستار زماني / مکاني نمايش مي دهند.براي نمونه، تم اثر " تصليب " که در يک سه لته اي کشيده شده واجد هر دو بعد بوده و تسلسلي از کنش ها را نمايش مي دهد.مناسک شروع در لته سمت چپ، تصليب کشيدن در لته وسط  و جان دادن و فرو افتادن در لته سمت راست. از اين رو، عمومأ روايت از سمت چپ آغاز مي شود.اين نوع از سه لته اي، نمونه روشني از روايت يک داستان در نقاشي هاي بيکن هست.جايي که يک قياس منطقي (postulate) مي تواند ايده کلي اثر رادر بعد زماني نشان دهد. خوانش بعد زماني عمومن همراه با يک استدلال (argue) است. [1]

 

شکل 1. تصليب-1965 ميلادي

 

3 – نوع سوم به يک بعد زماني / مکاني، توأمأ، اشاره دارد. جايي که دقيقأ معلوم نيست بنا بر استقراء است و يا قياس.با اين وجود و بي ترديد، در تمام  سه لته اي هاي بيکن رد پاي روايت مشخص تراز آني است که بتوان آن را انکار کرد.در بازنمايي فيگورها و يا کاراکترها ، بيکن از خشونتي ذاتي استفاده مي کند که در فضاي اطراف فيگوربه چشم نمي خورد.اين خشونت را مي توان از تکان ها فهميد. اين موضوع در پرتره ها بيشتر مشخص است. سرها و بدن ها جملگي در حال جنبيدن هست،دقيقأ مشابه لحظه اي که در عکس از سرعت شاتر پايين استفاده مي شود و پرتره طاقت ايستادن در سکون را ندارد؛ همه اندام ها در حال جنبيدن هستند. اين گونه است که مي توان شکل جديدتري از روايت گري در آثار بيکن را تبيين نمود.خرده روايت هايي در متن روايت اصلي. روايت هايي که از " تکان خوردن " اندام ها ايجاد مي گردند.

b ) تا جايي که به زندگي شخصي بيکن ( بويژه در کودکي ) مربوط است، روايت پيشاپيش بر سرنوشت چيره است.گويي که پيوستار زماني از درون مکانيسم تربيت به درون آثار راه يافته.تربيتي سرشار از نفرت از پدر، محيط و امر جنسي در ساحت نمادينش.يک اتوبيوگرافي تصويري از نفرت و رنج به / ناشي از بدن.از اين رو، سويه پارادوکسيکال نفي روايتي که پيشاپيش به صورت ناخواسته اي وجود دارد، ايده روايت در آثار بيکن را غريب تر مي کند.

نمونه ي مشخص از اين ادعا، در Triptych May- June (1973)ديده مي شود؛ وجود روايت با نيت ردش. سه لته ي مي - جون ؛ نمايش يک خودکشي است.


Triptych May- June (1973)شکل 2.

 

اين سه لته اي بيشتر به کار نوع سوم مي خورد. جايي‌که روايت نه استقرايي است و نه قياسي. اثري که روايتي از الهيات مسيحيت را روايت مي کند؛ روايت يحيي.در انجيل يوحنا باب اول آيه ? آمده‌است: « يکي از جانب خدا آمد و اسمش يحيي بود. او براي شهادت آمد تا بر نور شهادت دهد تا همه به واسطه او ايمان آرند. او خود روشنايي نبود بلکه آمده بود تا بر روشنايي شهادت دهد. و روشنايي حقيقي آن است که جهان از او منور مي‌گردد».

شکل 3 لته مرکزي Triptych May- June را در برابر اثر کارواجيو به نام Saint John the Baptist قرار مي دهد. يک قياس استدلالي. مشخص نيست که در 3 (الف) سايه ي جاري شده بر کف زمين، به آب اشاره دارد يا به سياهيِ فضا (نور لامپ). نکته در اين جاست که هر دو روايت از اين لته به شکل متعيني به يحيي در شکل 3 (ب) اشاره دارد. يوحناي بيکن (جورج داير در هيئت معشوقه بيکن) در دستشويي در حال خودکشي است. يک خود ويرانگري آشکار به ميانجي يک روايت الاهياتي.

 

       
       

شکل3. قياس اثر کارواجيو و بيکن

 

نمونه ديگر به تاثيرپذيري بيکن از گرانوالد بر مي‌گردد. جايي که او منطق تقليد (Pastiche) را به سخره گرفتهاو در اثر زير، گويي در هيئت يک کشيش، استهزاي مسيح را به استهزاء مي گيرد.

شکل4. قياس اثر گرانوالد و بيکن

 

c) به نظر مي رسد که بيکن براي دوري از تفسير روايت گرانه از آثارش، فيگورها را از هر کنشي، حتي فيزيکي، منع کرده است. شايد درخشان ترين ايده بيکن در اين باب، بازنمايي فيگور در فضاهاي محبوس و قفس وار در هر پانل و بدور از هر گونه حرکتي است. گويي رسالت اين فضاهاي تنگ بيشتر از اين که به يک موقعيت بيروني در هيئت يک سمبل و يا استعاره اشاره کند، به نفي روايت و فضاسازي شبه دراماتيک اشاره دارد. هر فيگور، در هر پانل، بوسيله ساختار مکعب شکلي محبوس شده است. اين ساختار را نمي توان خط کشي سر راستي براي جدايي فضاهاي زنداني شده ي "با معنا و منظور" و فضاهاي بيروني"بي معنا" تصور کرد؛ تو گويي که اساساً قضيه اين جا "معنا" نيست. فضايي ايزوله شده و در عين حال بي حد، اساس اغلب سه لته اي هاي بيکن را تشکيل مي دهد، چيزي شبيه سياه چاله، تنگ و بي انتها که در آن منطق زمان (و بنابراين منطق روايت) مخدوش شده و سکون حاکم است. اين قفس ها که ريخت و قيافه فيگور را به هم زده و آن را از فرم نمادينش خارج مي سازد و همانند يک ماشين هم زن عمل مي کند، مطلقاً به چارچوب معنايي در يک بازه زماني مشخص که قرار است يک ساخت روايي را در ذهن متبادر کند، اشاره ندارد. بلکه پرداختن به اين وجه پارادوکسيکال، اشاره به ساختار روايت در سه پانل با هدف دوري جستن از خودِ روايت، کار را براي مواجه بيننده با اثر، مبهم تر و در عين حال جذاب تر مي سازد. به شکل 4 توجه شود.


شکل 5. Three Studies of Lucien Freud” (1969)

 

مراجع:

[1] Van Alphen, Ernst. "The narrative of perception and the perception of narrative."Poetics Today (1990): 483-509.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران