شعرها

شعرها

سالواتوره کوازيمودو

ترجمه ي مهدي فتوحي

 

 

به نخستين روز فروردين ماه

قوچ حَمَل،

به نقطه ي اعتدالين

مي رسد

و سر مردانه ي خود را

بر درختان و خرسنگ ها

مي کوبد

امّا تو

اي جانان من!

باد زمستاني را

از ضربه هاي سر او

مجزا مي کني

و گوش هلالينت

واپسين واژه ي من را گلچين.

نخستين کف

بر گياهان پديدار مي شود

گياهاني رنگ رخ باخته

و نيمه زرد،

و آگهي يافتگي خود را

انکار نمي کند

و خبر

با مرغابياني

مي دود

که از دل رنگين کمان ها

بيرون مي آيند

و زبان شتک زنشان را

رگباروار

فرو مي بارند

که زنگش

در غارها مي پيچد

تو امّا فريادشان را

در کنارگوشه ي من

مي پوشاني

و پلي

ميان ما و کولاک

مي گشايي

که طبيعت

در زير ِ زمين

در درخشش خاص خرد،

مهياي تخطي فشار جوانه هاست.

باري

اينک بهار نيز کفايتمان نمي کند.

 

و بي درنگ شب مي شود

آدمي در دل خاک تنهاست

شکافي است ازجنس پرتو خورشيد

و بي درنگ شب مي شود.

 

 

 

بر شاخساران درختان بيد

چگونه مي توانستند،

ما را آواز کنند

با پايي بيگانه بر دل

در ميان مردگان رها شده در ميدان ها

بر چمن يخزده ي خشک

با شِکوه ي  برّه ي کودکان

با فرياد سياه مادري که

به ملاقات فرزند مصلوب

بر تير تلگراف

مي رود

که برشاخساران درختان بيد

به نوبت

حتا الهامات شاعرانه ي ما نيز آويزان بودند

و سبکبال

در بادي غمگنانه آونگ مي خوردند.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران