لوئيجي پيراندللو

لوئيجي پيراندللو

Luigi Pirandello

زندگي و شعر

ترجمه بهاره نيک فرجام

 

 

لوئيجي پيراندللو ( 1936 - 1867 ميلادي ) نمايشنامه نويس ، نويسنده ي داستان هاي بلند و کوتاه و شاعر بزرگ در جزيره ي سيسيل?  ايتاليا چشم به جهان گشود . پدرش فروشنده ي موفق گوگرد بود و چنين مي پنداشت که پسرش حرفه ي او را ادامه خواهد داد  اما  " لوئيجي "  کوچک که از همان کودکي علاقه ي خود را به مطالعه نشان داده بود ، توانست پدر را براي ادامه ي تحصيل متقاعد سازد . بنابراين تصميم گرفت در دانشگاه رم ( 1887 ميلادي ) و بعدتر با انتقال به دانشگاه?  بن ( آلمان ) زبانشناسي بخواند و در نهايت پايان نامه اش را ( 1891 ميلادي) با مضمون? گويش زبان مادري اش ارائه دهد .

 از سال 1897 تا 1922 ميلادي با عنوان استاد زيبايي شناسي و سبک شناسي در موسسه ي آموزش عالي بانوان در " رم " به تدريس مشغول بود . حجم کارهاي " پيراندللو " بسيار قابل توجه مي نمايد . او خالق شماري از داستان هاي کوتاهي ست که در مجموعه اي به نام " داستان هاي کوتاه براي يک سال : 37 1922 ميلادي  " در پانزده جلد جمع آوري شده است و البته داستان هاي بلند او در نزد دوست داران آثارش از شهرت بيشتري برخوردار هستند ؛ به طور مثال :

مرحوم متتيا پاسکال 190? پيران و جوانان 1913 نوبت 1916 و يک نفر ، هيچ کسو صد هزار نفر 1926 .

 اما بزرگ ترين موفقيت " پيراندلو" را مي توان در عرصه ي نمايشنامه نويسي يافت و در حقيقت وي از بزرگ ترين و مهمترين نمايشنامه نويسان عصر خود به شمار مي رود . تعداد بيشماري از نمايشنامه هايي که بين سال هاي 1918 تا 1935 با عنوان " ماسک هاي برهنه " در مجموعه اي منتشر کرد . عنوان اين نمايشنامه ها قابل پيش بيني و ملال انگيز است . " پيراندللو " همواره مجذوب " مشکل? هويت " است . نهاد يا خويشتن در ارتباط با ديگران است که به زندگي ادامه مي دهد و به مرور دچار تغييراتي مي گردد که ورطه اي مرموز را از نظرها پنهان مي سازد . نمايشنامه ي " شش شخصيت در جستجوي يک نويسنده " يکي از مهمترين آثار وي به شمار مي رود .

 نخستين اثر وي در حوزه ي ترجمه " مرثيه هاي رم : گوته " است  . اما چندي بعد و پس از خواندن کارهاي نويسنده ي سيسيلي " کاپوآنا " تحت تاثر وي و راهنمايي هايش به سمت داستان هايي در سبک ناتوراليسم گرايش پيدا کرد . اولين داستان او به نام " مطرود 1893 " حاوي بذرهايي ست که شکوفه هاي بعدي نوشته هايش را در بر مي گيرد . از سوي ديگر حس? سرخوردگي در همان اوايل جواني روح و روان وي را سوزاند . در سال 189? ميلادي و در سن بيست و هفت سالگي با زن جواني ازدواج کرد که هرگز تا پيش از آن با وي ملاقات نکرده بود . اين ازدواج توسط والدين و بر اساس رسوم سنتي ترتيب داده شد . عروس جوان او - آنتونييتتا  پورتولانو - دختر هم کار? پدرش بود . { مادر دختر پس از به دنيا آوردن او درگذشته بود زيرا حس حسادت چنان در پدرش ديوانه وار شعله مي کشيد که حتا حاضر نشده بود پزشکي را بر بالين همسر باردار خود بياورد } . براي مدت زماني کوتاه زوج جوان طعم خوشبختي را چشيدند اما بعد از تولد سومين فرزند و از دست دادن ثروت خانواده در سيل ، " آنتونييتتا " دچار فروپاشي اعصاب گرديد . در اين زمان بيماري چنان بر او چيره گشت که مي بايست در بيمارستاني ويژه ي بيماران دچار آسيب هاي رواني شديد بستري مي گرديد اما " پيراندللو " ترجيح داد مراقبت از وي را شخصا و در خانه بر عهده گيرد و اين وضعيت به مدت هفت سال به طول انجاميد . در اين ميان دختر خانواده چنان از بيماري مادر به ستوه آمد که تصميم به نابود کردن زندگي خود گرفت اما خوشبختانه تپانچه اي را که انتخاب کرده بود به دليل کهنگي وي را در عملي کردن تصميم اش ناکام گذاشت .

بيماري? همسر تاثير ژرفي بر کار " پيراندللو " بر جا گذاشت و او را به سمت پژوهش در حيطه ي جنون ، توهم و انزوا رهنمون ساخت . بدين ترتيب او بلاخره توانست از طريق درآمدي که به وسيله ي نمايشنامه هايش به دست مي آورد ، همسرش را به آسايشگاهي خصوصي بفرستد ( 1919 ) . اولين داستان بلند او به نام " مرحوم متتيا پاسکال " در سال 190? ميلادي منتشر شد . در اين زمان جنگ اول جهاني آغاز شد و تا ده سال بعد از آن " پيراندللو " توانست دو داستان بلند و چندين داستان کوتاه ديگر را نيز به دست چاپ بسپارد . در سال 1916 ميلادي توجه اش به تئاتر جلب شد و به سرعت شيفته ي اين رسانه ي جديد گرديد به طوري که تمام وقت خود را صرف نوشتن نمايشنامه کرد ... ده نمايشنامه در يک سال !  سه نمايشنامه ي نخست او در زماني کمتر از يک هفته نوشته شده بودند و او در سال 1920 نخستين نقدهاي مثبت را دريافت کرد . سپس در سال 1921 ميلادي و در مدت پنج هفته دو شاهکار نوشت : " شش شخصيت در جستجوي يک نويسنده " و " هنري چهارم " و در سال 1922 ميلادي موفقيت ديگري با نمايشنامه ي " برهنه " نصيب او گشت . بين سال هاي 1922 تا 192? ميلادي ،" پيراندلو " به چهره اي بزرگ و مشهور بدل گشته بود ؛ در پاريس موفق به دريافت نشان افتخارگرديده و در سال 1925 ميلادي در " رم " با کمک " موسسوليني " که آشکارا وي را تحسين کرده بود ، سالن تئاتر خود را افتتاح کرد .

تا کنون رابطه ي دوستانه ي " پيراندلو " با موسسوليني موضوع بحث هاي بسياري بوده است . برخي از پژوهشگران اظهار مي دارند که اين شگرد? نمايشنامه نويس براي پيشبرد کارهايش بوده و مخالفت با فاشيسم به عنوان يک مشکل جدي و بزرگ براي او و هنرش محسوب مي گرديده اما پذيرش آن به منزله ي يارانه و تبليغات نيز بوده است . بيانيه او با عنوان " من يک فاشيست هستم زيرا يک ايتاليايي هستم " اغلب اين نظريه را تاييد مي کند . يکي از نمايشنامه هاي بعدي او به نام " غول هاي کوهستان " به عنوان نشان دهنده ي تحقق? رشد? نويسنده اي تفسير مي گردد که غول هاي فاشيست را در ضديت با فرهنگ نشان مي دهد . با اين حال ، در آخرين حضور خود در نيويورک به طور داوطلبانه بيانيه اي را در اعلام حمايت خود از ضميمه سازي " اتيوپي " به ايتاليا اعلام مي دارد .

در هر حال" پيراندللو " انساني ويژه بود و به همين دليل تنها مي توان نتيجه گرفت که نمي توان از هيچ چيز مطمئن بود . حمايت موسسوليني به سرعت براي او شهرت جهاني آورد و در پي آن مسافرت هاي بسياري به شهرهاي مهم دنيا از جمله لندن ، پاريس ، وين ، پراگ ، بوداپست و چندين شهر آلمان ، برزيل و آرژانتين داشت و در نهايت باعث به وجود آمدن سبکي نو در تئاتر با الهام از نام و آثار وي گرديد : " سبک پيراندللويي " .

 " پيراندللو "تحت تأثير بيماري طولاني همسرش ، بسياري از آثارش را با مضامين جنون ، توهم و انزوا نوشت . در " هنري چهارم " شخصيت اول نمايشنامه سلامت روحي خود را پس از سقوط از اسب در پايان يک بالماسکه از دست مي دهد و دچار اين توهم مي شود که  يک امپراتور متعلق به قرون وسطا در آلمان با نام هنري چهارم است . در نهايت ، پس از دوازده سال ، مرد سلامت عقلي خود را باز مي يابد اما هم چنان به جنون تظاهر مي کند زيرا جهان? متوهم را به دنياي واقعي که در آن زني را که دوست مي داشته و در اين مدت وي را از دست داده است ، ترجيح مي دهد . هنگامي که اين زن و معشوق جديد او به ديدارش مي آيند ، "هنري چهارم" با خشم و جراحتي مرگ بار بر رقيب خود غلبه مي کند . اکنون همه ناگزير مي پذيرند که جنون وي پايان نيافته است . او مي بايد براي فرار از عواقب قانوني اقدامات خود ، باقي عمر را در کسوت " هنري چهارم " بگذراند . درخشش? نمايشنامه در رد? عامدانه ي واقعيت توسط شخصيت اصلي نمايشنامه نهفته است ؛ به اين مفهوم که تاب آوردن بعضي چيزها جانگداز و محنت زاست .

با اين حال محبوب ترين کمدي " پيراندلو " شاهکار او " شش شخصيت در جستجوي يک نويسنده "  است . موضوع نمايشنامه در مورد شش شخصيت است که توسط نويسنده اي خلق شده اند که نمي تواند اثرش را به اتمام برساند . آن ها نويسنده و سبک او را به چالش مي طلبند و بر حق? زيستن خود اصرار مي ورزند و با دفاع از تمام تفسيرهاي ساده ي زندگي بر عليه خالق خود مي شورند و به ساختار نمايشنامه مي تازند ، از پذيرش? قواعد کهنه ي نمايشنامه و صحنه سر باز مي زنند تا آن جا که نمايشنامه به طور کامل در بستري از قطعات فکاهي و تاثرانگيز از هم فرو مي پاشد . اگر چه اثر در اوج اصالت? دراماتيک خود قرار دارد اما " پيراندللو " تا زمان مرگ به نوشتن ادامه داد . هم چنين در تئاتر بود که " پيراندلو " به درک بيشتري در رابطه با يک زن ( بازيگري به نام  مارتا آببا ) دست يافت به طوري که  بيشتر نمايشنامه هاي بعدي خود را براي او نوشت .

در سال 1931 ميلادي ، " جوديت اندرسون " در برادوي با يکي از نمايشنامه هاي " پيراندللو " با نام  " همان طور که شما مرا مي خواهيد " ظاهر شد و بعدتر " گرتا گاربو " در فيلمي برگرفته از اين اثر به جاي " اندرسون " انتخاب شد . در سال  193? ميلادي جايزه ي نوبل ادبي به وي اهدا شد . در سال 1936 ميلادي "پيراندلو " در حالي که براي ظاهر شدن در فيلمي بر اساس نمايشنامه ي مشهور " شش شخصيت در جستجوي نويسنده " مشغول مذاکره بود ، مرگ اين فرصت را از او ربود .

 " لوئيجي پيراندللو " سفارش هايي را جهت تدفين خود اعلام کرده بود : " هنگامي که من مرده ام ،  جامه اي بر من مپوشانيد . مرا برهنه در يک ملافه قرار دهيد . گل نگذاريد يا شمعي روشن نکنيد . يک گاري خالي . برهنه . و کسي مرا مشايعت نکند نه بستگان و نه دوستان . گاري ، اسب و درشکه چي کفايت مي کند . مرا بسوزانيد . " اما کليسا که به سوزاندن اعتقادي نداشت و حزب فاشيست نيزکه نمي خواست يک فاشيست? معروف جهاني بدون پيراهن سياه و برهنه به خاک سپرده شود ، در نتيجه تصميم بر اين گرفته شد که " پيراندللو " با مراسم تدفين دولتي به خاک سپرده شود .

" لوئيجي پيراندلو " بزرگترين نمايشنامه نويس ايتاليايي در زمان خود بود و تأثيري ماندگار بر تمام نمايشنامه نويسان پس از خود بر جا گذاشت . او با درد? خود بر ماهيت? خيالين? وجود و انزواي يک مرد ، به عنوان الگويي متقدم براي نويسندگان? پس از خود مانند "ساموئل بکت" ، "هارولد پينتر" و "اوژن يونسکو "محسوب مي گردد .

 

 

 

 

دو شعر از  " لوئيجي پيراندللو  "

 

 

 

1

عزيمت

 

 

در چه سني به خود رخصت رفتن مي دهي

اهميتي ندارد ،

آن گاه مجال نگريستن خواهي داشت

به دوراني که پشت سر گذاشته اي

نخستين پرتوها نور اميد را روشن مي سازد ،

که به هدف دست يافته اي .

برو ، چنين رستگار و روشن

آن جا که يک روياي فريبا نقشي شگفت انگيز مي زند

يا تو را به سوي يک نياز مي راند ،

و تو زنجيري در پايت احساس نمي کني .

در حالي که هيچ چيز در برابرت نيست

 جز سايه اي تهي ،

يک فريب گذرا ،

يک سرنوشت که تو را به جلو رهنمون مي سازد

که هر لحظه دورتر مي گردد .

اما بانگ? رفتن هنوز بر تو نواخته نگرديده

و زمان براي نگريستن به گذشته است ،

مسير? سفر کوتاه ،

اندوهت التيام خواهد يافت

در گذشته اي که حتا ديگر تو را بي تاب نمي گرداند .

گرچه روزي فرا خواهد رسيد

که تو حسي سرشار از يک دعوت بر شانه ات خواهي داشت

آن چنان که ديگر هرگز نمي تواني بازگردي

چرا که تو سست تر خواهي شد

آن خاموشي که پيش از اين تو را مي خواند ،

و تو مي بايست در خود بجويي

آن چه را که از دست داده اي .

گل سرخي که بر تو خنديد

و تو در نيافتي ،

اين جا يا دور ، زرد رنگ .

و با آن چه بر جا مانده به سوي آينده

و چشماني مغروق

در سفري که تو رهسپاري

مردان شادتر چقدر مطمئن تر ،

آغاز دوباره ي هر ساعت

بيش از مسيرهاي دور و پر پيچ و خم

دويدن بي هيچ تعليقي ،

تا آن که ناگهان راهي بر تو گشوده مي گردد

گودالي آکنده از اندام ،

به همراه افسوس و يا ندامت .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2

 

ماسک

 

دعايي نمي خوانم ،

 يا جمجمه ي خالي بشر ،

که مي خواهم گره ي بزرگي را بگشايم .

حماقت هملت ! من با *" لنا " هستم ، جستاري در زندگي و مرگ بيهوده است .

اين بيماري بر تو چه افکند

که در بيهودگي مرا مي فرسايي

چرا چنين تاثر ناپذير ؟

شما نمي خواهيد مردي را بشناسيد

که هرگز به شما تعلق نداشت ،

 اکنون به من تعلق دارد .

تو شايد هيچ چيز به من نياموخته باشي

هنگامي که يک مغز و يک انديشه خاموش مي گردد ؛

 اکنون من خنده ي سرنوشت را مي آموزم

و زيستن? زندگاني را ،

تنها تفسير .

دوست? جمجمه ،

امروز مي خواهيم کمي رنجش هاي سخت را جبران کنيم ؟

به کمي مزاح فکر کرده ام ، دوست? جمجمه ... حدس بزن با چه کسي ؟

با ماه ، او ... شما متوجه نشديدکه او چشمک کوچکي زد ؟

او نيز مرده است

همان گونه که شما مرده ايد ،

و ممکن است بتوانيد اندکي بشنويد .

هنگامي که درخشان از کوهسارها و آب هاي غمگين? " راين " و شهر بالا مي آيد

با اولين پرتو خود بر تو نور مي افشاند

از پنجره ،

 تاملي ژرف مي طلبد .

مي خواهيم امشب دوباره نمايشي شاد از زندگي نشان دهيم  ، هر سه نفرمان ؟

من ، تو و ماه ( به زودي بيرون خواهد آمد ) ؛

بهترين بخش آن به تو اختصاص يافته است .

من يک ماسک? مومي خريده ام

که چهره ي يک زن اشرافي را نشان مي دهد

يک کلاه گيس که بسيار به موهاي طبيعي شباهت دارد

و توري سياه با بافتي ظريف .

بازي زيبايي را به تماشا خواهي نشست !

تبادل? ماه ،

مي ترسم که تو مرا دوست نداشته باشي ...

تو مانند يک **" اندلسي سبزه " به نظر خواهي آمد

با نوازش هايي ماهتاب گونه .

و حالا از ميز من يک ترانه ي زيباي عاشقانه

که من آن را تنظيم خواهم کرد :

و سپس يک تعظيم جدي براي تو ،

با نور ماه خواهم خواند .

بي ترديد تو مرا ستايش نخواهي کرد

و حالا من با شيفتگي به تو خواهم گفت :

دختر زيبا ،

که به روشني مرا نمي ستاييد

من تحسين نمي خواهم ، اما قلب تو را مي خواهم .

نه آره ، نه نه .

 اما در اين مورد ،

 همه مي دانند

سکوت علامت رضاست

و من خود را در پاي تو مي افکنم

و به تو خواهم گفت ....

تو مي خندي يا جمجمه اي خالي که زندگي اش حماقت بار است !

من هم با تو مي خندم .

 

 

 

* Nikolaus Lenau

 

شاعر آلماني زبان و اهل کشور اتريش بود .

 

 

** Andalusian

اهل ناحيه ى آندلس ؛ در جنوب اسپانيا .

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران