مراحل تحول شعري نيما

مراحل تحول شعري نيما

نوشته ي منصور اوجي

 

 

با سلام به شما عزيزاني كه در اين‌جا گرد آمده‌ايد تا در بزرگداشت نيما شركت كنيد در بزرگداشت مردي بزرگ كه در شعر كاري كرده است كارستان و قصد من از صحبت در اين مجلس نشان دادن همين كار كارستان اوست و مراحل تحول شعري او و اين‌كه او با چه رنج توان‌سوزي و در چه دوران چرك و پلشتي كار خود را يك تنه به رغم آن همه مشكلات آغاز مي‌كند و به پايان مي‌رساند. و من براي نشان دادن كار كارستان او بهتر مي‌دانم تا در مورد عادت و خوب و بد عادت و نيز در مورد سنت و بدعت و نوآوري با نمونه‌هايي كه از شعر سپهري و شعر نيما و نثر او مي‌آورم سخن خود را آغاز كنم و آن‌گاه به مراحل تحول شعري نيما بپردازم و سپس با توجه به نمودار سال‌نماي اشعار نيما به كارهاي شعري او برسم و با يك جمع‌بندي مطلب را به پايان بياورم.

سپهري مي‌گويد: جيب‌شان را پر عادت كرديم/ دست‌شان را نرسانديم به سر شاخه­ ي هوش. و باز مي‌گويد: چشم‌ها را بايد شست/ جور ديگر بايد ديد. و نيما مي‌گويد: هنر دو بر نمي‌دارد، مي‌گويد وقت بده، من سر صبر مي‌آيم. و در شعري مي‌گويد: ره تاريك با پاهاي من پيكار دارد. بله سپهري مي‌گويد: جيب‌شان را پر عادت كرديم/ دست‌شان را نرسانيديم به سر شاخه­ ي هوش. سپهري در اين شعر مي‌گويد كسي كه اسير عادت مي‌شود و مرتب از جيب عادت مي‌خورد كارش ساده است چرا كه جيب آدمي در راستاي دستان اوست و او به آساني مي‌تواند دستش را در آن فرو برد و بيرون آورد. ولي سر شاخه هوس بالا است، بلند است و ارتفاع دارد و در راستاي دستان ما نيست و براي رسيدن به آن بايد دست را حركت داد و بالا برد يعني تلاش مي‌خواهد و براي آدم تن‌آسا، تلاش مشكل است. ما آدميان به واقع اسير عادت‌هاي‌مان هستيم، چرا كه عادت كار آدمي را ساده مي‌كند و آدمي اگر مي‌تواند راحت زندگي كند به خاطر عاداتش هست، اما همين عادت كه كار ما را آسان مي‌كند، پاره‌اي اوقات دست و پاگير مي‌شود كه خواهم گفت و اما ما نه تنها اسير عادت‌هاي خود مي‌شويم كه حمال آن نيز مي‌شويم و آن را با خود حمل مي‌كنيم و به همه جا نيز مي‌بريم و جز آن چيزي را درست نمي‌دانيم حتي اگر حق با ما نباشد و اين عيب عادت است. بد نيست مثالي بزنم و از خود بگويم، در سفري كه به تركيه داشتم براي خوردن ناهار به رستوراني رفتم ليست غذا را كه نگاه كردم جزء غذاها «تاس كباب» هم بود. مدت‌ها از وطنم دور بودم داشتم از راه تركيه به ايران باز مي‌گشتم، دلم هواي آب‌گوشت كرده بود. خوشحال شدم. «تاس كباب» را انتخاب كردم، سفارش دادم. مي‌دانيد برايم چه آورد، در يك ديس تعدادي كباب كوچك همراه با سيب زميني سرخ شده و كمي سبزي. خيال كردم اشتباهي آورده، به گارسون گفتم: من تاس كباب خواسته‌ام، اين چيست؟ در جواب گفت برايتان تاس كباب آورده‌ام. از من انكار و از او اصرار، تا سرانجام سرگارسون آمد حرفم را تكرار كردم او هم اصرار كرد كه اين تاس كباب است و من به انكارم افزودم. او به من اشاره كرد با من بيابيد مرا با خود به آشپزخانه برد و گفت مگر تاس كباب نخواسته­ ايد، بفرماييد! من ديدم تاس بزرگي بر پريموس بود و در آن كباب مي‌پختند. از خودم وا رفتم بله او درست مي‌گفت. كباب پخته شده در تاس را، تاس كباب مي‌گويند و نه آن‌چه ما در ايران به عنوان تاس كباب مي‌خوريم، خوب چرا چنين شد. من تاس كباب خودم را مي‌خواستم تاس كبابي كه به آن عادت كرده بودم و عادت خود را با خود برده بودم و آن را درست مي‌پنداشتم در حالي كه حق با آن‌ها بود نه با من. اين مثال را آوردم تا نشان دهم كه ما عجيب اسير عادت‌هاي خودمان مي‌شويم و آن را درست و كامل مي‌پنداريم و اندك تخفيفي هم نمي‌دهيم. و اما براي اين‌كه دست آدمي به سرشاخه هوش برسد تلاش لازم است و كوشش و رها شدن از عادت و كسي كه بخواهد دستش به سر شاخه هوش برسد. بايد چشم‌هايش را از عادت بشويد و جور ديگر ببيند و اين آسان نيست و اين همان است كه نيما مي‌گويد: ره تاريك با پاهاي من پيكار دارد. و فاصله عادت تا سرشاخه هوش، همان فاصله هنرمند سنت‌پذير است تا هنرمند بدعت‌گذار. و داريم هنرمنداني كه دقيقن جيب‌شان پر از عادت سنت است و داريم هنرمنداني كه دست‌شان به سرشاخه هوش رسيده است و از آن براي ما ارمغان‌ها آورده‌اند يعني بدعت‌ها گذاشته‌اند، بدعت‌هايي كه بعدها به سنت بدل شده است. اما بايد بدانيم كه بين سنت‌پذيري دربست تا بدعت‌گذاري درست و اصيل راه درازي در پيش است راهي نه كه ورطه ­اي پر هول و مغاكي مهيب كه يك شبه نمي‌شود از آن گذشت و بدعت‌گذار شد. نيما مي‌گويد: هنر دو بر نمي‌دارد. مي‌گويد صبر كن، من خواهم آمد. براي روشن شدن مطلب بهتر است هنرمندان و كار آن‌ها را در رابطه با سنت و بدعت به سه گروه تقسيم كنيم:

الف- گروه اول آناني هستند كه دربست سنت را مي‌پذيرند و بي‌هيچ تغيير و تحولي در آن. اين گروه هميشه بوده‌اند و هميشه هم خواهند بود، اينان اسير عادت هستند، اينان همان گروه نظيره‌گوها و كليشه‌سازن در هنر و شعر هستند. بايد بدانيم كه اين گروه از اين طرفِ بام پرت مي‌شوند و كارشان كلن باطل است و بيهوده و به قول شاعر بر اين گروه نمرده به فتواي من نماز كنيد.

ب- گروه دوم كساني هستند كه درست مي‌خواهند روبروي گروه اول قرار بگيرند، اين‌ها كساني هستند كه مي‌خواهند بدون هيچ توجه و آشنايي با گذشته، نوآوري كنند و بدعت‌گذاري و اينان همان‌هايي هستند كه يك شبه هنرمند مي‌شوند و همان نخوانده ملاهايي هستند كه مرتب در كارشان آشنايي‌زدايي مي‌كنند، اين‌ها بايد بدانند كه بي‌مايه فطير است و هر بدعتي كه بخواهد بپايد و بماند بايد از آبشخور و جنبه‌هاي مثبت سنت آب بخورد، شاخه بايد بر تنه برويد و استوار شود ورنه شاخه پا در هوا، مي‌افتد و اين‌ها نيز از آن طرف بام پرت مي‌شوند، اين‌ها نيز سرزا رفتگانند و كار آن‌ها باطل.

پ- اما گروه سوم كه آن‌ها را سنت‌پذير بدعت‌گزار مي‌نامم، هنرمندان راستيني هستند كه از جنبه‌هاي مثبت سنت شروع مي‌كنند و به نوآوري و بدعت مي‌رسند و چنان در كار خود حركت مي‌كنند كه سرانجام به بدعت ناب مي‌رسند و بدعتِ ناب و سالم آن‌ها پس از مدتي همه‌گير مي‌شود و مي‌شود سنت و پيرواني مي‌يابد و كار اين گروه است كه مي‌پايد و مي‌ماند.

و اما چرا ما بيشترمان سنت‌پذير مي‌مانيم و بر هر بدعتي هر چند درست روي خوش نشان نمي‌دهيم؟ جوابش روشن است اين درست بر مي‌گردد بر كاركرد تعليم و تربيتي كه داشته‌ايم و داريم. جزء وظايف تعليم و تربيت نكاتي را بر شمرده‌اند كه مهمترين آن‌ها: انتقال سرمايه فرهنگي و تمدني از نسلي به نسل ديگر است به شرطي كه نسل بعدي بتواند اين ميراث فرهنگي را ارزيابي كند و خوب و بد آن مشخص كند، بد آن را دور بريزد و علاوه بر اين‌ها او را چنان خلاق تربيت كرده باشيم كه بتواند خود بر اين ميراث فرهنگي بيفزايد و آن را پربارتر تحويل نسل بعدي بدهد. بدبختانه در كشور ما از سه قسمت اين وظيفه تعليم تربيت يعني 1- انتقال سرمايه فرهنگي؛ 2- ارزيابي آن؛ 3- و سرانجام افزودن بر آن، تنها به قسمت اول پرداخته‌ايم. يعني تمام تلاش آموزش و پرورش در اين مملكت و در تمام مقاطع تحصيلي از ابتدايي تا دانشگاه بر اين صرف شده است كه ميراث فرهنگي را از نسلي به نسل ديگر منتقل كنيم و دو مرحله ديگر را كه ارزيابي اين ميراث و افزودن بر آن است مورد غفلت قرار داده‌ايم. تازه در همين انتقال ميراث فرهنگي هم موفق نبوده‌ايم و اگر هم موفق شويم مي‌دانيد در چه موفق شده‌ايم در اين‌كه جيب فرزندان مان را پر از عادت سنت كنيم. در رابطه با شعر و ادب مملكت، مدارس ما چه كرده‌اند و چه مي‌كنند؟ دانشكده‌هاي ما چه كرده‌اند و چه مي‌كنند؟ تاريخ ادبيات‌هاي نوشته شده و تدريس شده را نگاه كنيد هنوز كه هنوز است از بهار  ايرج و پروين، پا را فراتر نگذاشته‌اند گويي 70 سال شعر و قصه در اين مملكت وجود نداشته است. اساتيد ادب ما چه مي‌كنند؟ درست حرف‌هاي اساتيد خود را تكرار مي‌كنند، بايد هم‌چنين باشد چرا كه جيب‌شان پر از عادت است و پر از سنت، بي‌هيچ ارزشيابي از آن و وقتي استاد چنين شد؛ دانشجو هم بدل استاد مي‌شود حتي از او كوچك تر. هرگز از دانشكده‌هاي ما شاعر بزرگي بيرون نيامده است گر چه داريم شاعران بزرگي كه دانشكده ديده‌اند. اين‌ها بدانيم كه شاعر بوده‌اند و بعد به دانشكده رفته‌اند و نه بلعكس.

به رغم نكاتي كه گفتيم باز هستند كساني كه اسير عادت نمي‌مانند و سنت‌ها را دربست نمي‌پذيرند، اين‌ها كساني هستند كه سعي مي‌كنند چشم‌هاي‌شان را از عادت بشويند و جور ديگري ببينند، اينان به ارزشيابي ميراث فرهنگي مي‌پردازند و بد آن را به دور مي‌ريزند و تلاش مي‌كنند دست‌شان را به سرشاخه هوش برسانند و براي ما ارمغان‌ها بياورند و همان‌طوري كه مي‌دانيم چنين كاري يكشبه نمي‌شود و با خواب‌نما شدن هم مقدور نيست. راه تاريكي است كه بايد با هوشياري از آن گذشت و با عرق‌ريزي روح، همان‌طوري كه نيما مي‌گويد: ره تاريك با پاهاي من پيكار دارد. بله هستند كساني كه چنين كرده‌اند و دستشان به سرشاخه هوش رسيده است اما اينان خود به دو گونه نتيجه كار و تلاش خود را به ما ارايه داده‌اند؛ عده‌اي كه راه‌هاي رفته خود را از چشم ما پنهان داشته‌اند و وقتي به سرشاخه هوش رسيده‌اند ما را صدا زده‌اند براي تماشاي چيده‌هاي خود و ما را حيران كارهاي خود كرده‌اند در اين مورد به دو نمونه اشاره مي‌كنيم يكي به احمد فؤاد نجم شاعر مصري كه 22 سال شعر مي‌سرايد بدون اين‌كه به كسي بگويد و بدون اين‌كه كسي بداند شاعر است. و بعد از 22 سال كار شاعري، بهترين آثار خود را به عنوان اولين آثار ارايه مي‌دهد و همه را حيران كار خود مي‌كند و بزرگان شعر يك صدا مي‌گويند كه شاعري بزرگ متولد شده است. اما خود فؤاد نجم در مصاحبه‌اي مي‌گويد: اين‌ها نمي‌دانند كه شاعر بزرگ يكشبه متولد نمي‌شود، شاعر در شعر كوچك متولد مي‌شود و به مرور رشد مي‌كند و بزرگ مي‌شود و قضيه 22 سال كار شاعري خود را برملا مي‌كند. نمونه ديگر ك­ـ كاوافي شاعر يوناني است كه به همين سيره عمل مي‌كند و بعد از سال‌ها سرايش و ويرايش حدود 150 شعر عالي خود را در كتابي به چاپ مي‌رساند و ارايه مي‌دهد.

و اما گروه ديگر شاعراني هستند كه دست‌شان به سرشاخه هوش رسيده است و قدم به قدم ما را در جريان دور شدن خود از سنت و چگونگي ابداع و نوآوري‌هاي خود مي‌گذارند. از اين گروه نيز دو نمونه مي‌دهم. نمونه اول يانيس ريتسوس شاعر بزرگ يوناني است كه پارسال (1369) درگذشت در سن 81 سالگي. شاعري كه لويي آراگون، او را در زمان حيات خود بزرگ‌ترين شاعر جهان ناميد. او حدود 60 سال شعر گفت و حدود 100 كتاب شعر از خود به جا گذاشت، شاعري كه همه چيز برايش شعر مي‌شد. مجموعه آثار او در 5000 صفحه به چاپ رسيده و هنوز هم ادامه دارد. نمونه ديگر نيماي خودمان است كه او نيز از سنت شروع مي‌كند و به ارزشيابي آن مي‌نشيند و شعر اين سرزمين را كه به بن‌بست رسيده بود يعني به «بازگشت ادبي» دوباره زنده مي‌كند و قدم به قدم كار خود را براي ما باقي مي‌گذارد كه خوشبختانه كليه آثار او با همت عظيم سيروس طاهباز در اختيار ما قرار گرفته است.

خوب! همه اين‌ها مقدمه‌اي بود براي صحبت اصلي من كه مراحل تحول شعري نيما است و من در ابتدا گذرا به مراحل تحول شعري او كه از سنت شروع مي‌كند و به بدعت مي‌رسد اشاره‌اي مي‌كنم و بعد نمونه خواهم آورد و آن‌گاه با توجه به سال‌نماي اشعار نيما بر مشكلاتي كه اين مرد تحمل كرده خواهم پرداخت و كار را به پايان خواهم آورد.

 

 

مراحل تحول شعري نيما

اين مراحل را به چهار دوره تقسيم مي‌كنيم:

1- دوره اول كه نيما دقيقن از سنت و عادت پيروي مي‌كند و با اسلوب گذشتگان شعر مي‌گويد و در همان قالب‌هاي مألوف و قديمي: مثنوي، قطعه، رباعي.

2- دوره دوم كه نيما اندكي تحول در كارهايش به وجود مي‌آورد، براي اين كار او قالب‌هاي سنتي منتها جديدتر را با اندكي تغيير به كار مي‌گيرد كارهاي مسمط و مستزاد واره‌هاي او از جمله‌ اي شب و افسانه از اين نوعند. و در همين دوره دوم نيما باز كمي تغيير و تحول در كارهايش پيدا مي‌شود و سه پاره‌ها و چهارپاره‌هاي خود را مي‌آفريند.

3- دوره سوم كه از لحاظ فرم كار، كاملن از گذشته مي‌برد و با شعر ققنوس و غراب او آغاز مي‌شود كه آغاز شعر نيمايي در فرم نيمايي است.

4- و سرانجام دوره چهارم كار او كه همه بدعت است و تازگي و سبك نيمايي به معني اخص و عالي آن با اين اشعار آغاز مي‌شود و حدود 50 شعر نيما نتيجه كار اين دوره است.

حال برگرديم و از هر كدام از اين دوره‌ها نمونه بياوريم.

 

دوره اول- در قالبهاي كلاسيك:

الف- مثنوي: اولين شعر موجود نيما به سال 1299شعر «قصه رَنگ پريده، روي زرد» است كه در قالب مثنوي است درست در همان وزني كه مولوي مثنوي معنوي خود را سروده يعني فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات: من ندانم با كه گويم شرح درد/ قصه رنگ پريده روي زرد، تا آن‌جا كه مي‌گويد: آتش عشق است و گيرد در كسي/ كه ز سوز عشق، مي‌سوزد بسي. ببينيد درست شبيه شعر مولوي است: آتش عشق است كاندر ني فتاد.

و نمونه ديگر شعر چشمه كوچك: گشت يكي چشمه ز سنگي جدا/ غلغله زن، چهره نما، تيزپا و شعر گل نازدار و مفسده گل و شعرهاي ديگر و چندين منظومه بلند در اين وزن.

ب- رباعي: نيما يك كتاب رباعي دارد از جمله: شعر، آيتي از خيال صحرايي ماست/ عشق آفتي از نهاد دريايي ماست. گفتم به اجل در اين ميان حكم تو چيست؟/ گفت آن‌چه كه بر سرشت دنيايي ماست

و باز اين رباعي معروف او: از شعر خلقي به هم برانگيخته‌ام/ خوب و بدشان به هم در آميخته‌ام/ خود گوشه گرفته‌ام تماشا را، كآب:/ در خوابگه مورچگان ريخته‌ام.

2- تركيبي از قالب‌هاي گذشته و جديد

الف- شعرهايي كه در آن‌ها از قالب‌هاي مسمط و مستراد استفاده كرده با تغييرات جزيي در آن‌ها؛

1- شعر «اي شب» كه در سال 1300 سروده شده

هان اي شب شوم وحشت‌انگيز

تا چند زني به جانم آتش

يا چشم مرا ز جاي بر كن

يا پرده ز روي خود فرو كش

يا بازگذار تا بميرم

كز ديدن روزگار سيرم.

2- شعر «افسانه» كه در سال 1301 سروده شده

در شب تيره، ديوانه‌اي كو

دل به رنگي گريزان سپرده

در دره‌ي سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه‌ي گياهي فسرده،

    مي‌كند داستاني غم‌آور.

و باز مي‌توان در اين مورد به اشعار، «تسليم شده» و «شمع كرجي» اشاره كرد.

 

ب- شعرهايي در قالب‌هاي جديد

1- سه‌پاره‌ها: كه از سه مصراع تشكيل شده و در آن مصراع اول و دوم هم‌قافيه‌اند مثل شعر از «تركش روزگار»:

تا داشت به سر زمانه غوغا

تا كينه بُد از رخش هويدا

تا بود هواي انتقامش...

و شعر «قلب قوي»:

ديده‌اي يك گلوله يا تيري

كه به خاك اندر آورد شيري

ديده‌اي پاره‌سنگ كم وزني...

و نيز شعرهاي «سرباز فولادين» و «مرغ غم»

2- چهارپاره‌ها: كه خود از لحاظ قافيه بر دو نوعند:

الف: شعرهايي كه مصراع‌هاي اول و سوم و دوم و چهارم هم‌قافيه‌اند مثل شعرِ «قو»:

صبح چون روي مي‌گشايد مهر

روي درياي سركش و خاموش

مي‌كشد موج‌هاي نيلي چهر

جُبه‌اي از طلاي ناب بدوش

و شعر «خنده سرد»:

صبح‌گاهان كه بسته مي‌ماند

ماهي آبنوس در زنجير

دُم طاووس پر مي‌افشاند

روي اين بام تن بشسته به قير

ب- چهارپاره‌هايي كه تنها مصراع‌هاي دوم و چهارم هم‌قافيه‌اند: مثل شعر «گمشدگان»:

در معركه نهيب درياي گران

هر لحظه حكايتي‌ست، كاغاز شده است

آويخته با شب سيه پيشه به بغض

گويي ز گلويي گره‌اي باز شده است.

و نيز شعر «گندنا»:

بيشه بشكفته به دل بيدار است

ياسمن خفته در آغوشش گرم

سايه پرورده خلوت توكا

مي‌خرامد به چراگاهش گرم.

دوره سوم- اشعاري كه در قالب نيمايي است و در اوزان نيمايي است كه هيچ شباهتي با قالب‌هاي كلاسيك ندارد و اولين آن‌ها شعر «ققنوس» است كه نيما آن را در سال 1316 سروده است:

ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه جهان

آواره مانده از وزش بادهاي سرد

بر شاخ خيزران

بنشسته است فرد

برگرد او به هر سر شاخي پرندگان...

و شعر «واي بر من»:

گشتگاهم خشك ماند و يكسر تدبيرها

گشت بي‌سود و ثمر

تنگناي خانه‌ام را يافت دشمن با نگاه حيله‌اندوزش.

و نيز شعرهاي غراب، مي‌خندد، گل مهتاب و آي آدم‌ها.

دوره چهارم- اشعار صددرصد نيمايي به معني اخص كلمه كه همه بدعت است كه نيما آن‌ها را از سال 1325 به بعد سروده و اگر بخواهيم نيما و سبك خاص نيما را بشناسيم و به شناسانيم بايد به اين اشعار رجوع كنيم از جمله شعرهاي «اجاق سرد»، «ترا من چشم در راهم»، «قايق»، «ري را» و به طور كلي شعرهاي 15 سال آخر عمر نيما.

در زير نمودار اشعار نيما را مي‌آوريم از سالي كه شروع به شاعري كرده تا سالي كه آخرين شعرش را سروده از سال 1299 تا سال 1337 روي هم رفته حدود 38 سال.

حال با توجه به سال‌نماي اشعار نيما و نمودار آن به نكاتي چند در مورد كارهاي او اشاره مي‌كنيم. طبق اين نمودار با توجه به اولين شعر نيما كه به تاريخ 1299 سروده شده و آخرين آن‌ها كه با سال 1337، دوره شاعري نيما روي هم رفته 38 سال مي‌شود. اولين شعر معروف نيما «افسانه» است كه متعلق به سال 1301 است و حال كه سال 1370 است درست 70 سال از آن مي‌گذرد. مطابق نمودار نيما سال پشت سال شعر سروده ولي چيزي كه جالب است اين‌كه او در فاصله سال‌هاي 1311 تا 1316 جز دو شعر كه در قالب‌هاي كلاسيك است و متعلق به سال 1313

 

نمودار سالنماي اشعار نيما

 

هيچ شعر ديگري از او در دسترس نيست و در عرض اين 5 سال نيما نشسته و تعمق كرده كه چه بكند، چه نكند تا سرانجام به سال 1316 شعر ققنوس را كه اولين شعر در فرم نيمايي است سروده يعني اولين شعر دوره دوم خود را و از اين سال به بعد است كه مرتب شعر مي‌گويد و به چاپ مي‌رساند و سرشناس مي‌شود و يكي از سال‌هاي اوج كار او در اين شيوه سال 1325 است با حدود 11 شعر و اين همان سال تشكيل كنگره نويسندگان است كه در تهران تشكيل شد و نيما نيز جزو دعوت‌شدگان آن بود.

براي اين‌كه نشان دهيم مردمان عادي كه هيچ حتي بزرگان ادب و فرهنگ ما نيز در آن روزگار اسير عادت خود بوده و آن عادات سنگ شده خود را درست و بر حق مي‌دانستند و جز آن را نمي‌توانستند بپذيرند، بد نيست به چگونگي مراسم اين كنگره اشاره‌اي داشته باشيم.

نخستين كنگره شعرا و نويسندگان ايران از چهارم تا دوازدهم تيرماه 1325 با شركت 78 نفر مدعو در تهران تشكيل مي‌شود. رئيس كنگره آقاي بهار است (ملك‌الشعراء بهار) و در اين كنگره آقاي علي اصغر حكمت درباره نظم معاصر به مدت سه ساعت صحبت مي‌كند و آقاي دكتر پرويز خانلري در مورد نثر معاصر نيز به مدت سه ساعت و نيز آقاي احسان طبري و خانم دكتر فاطمه سياح درباره نقد هر كدام به مدت چهل دقيقه. آقاي حكمت در سخنراني طولاني خود شعر 50 ساله اخير تا آن زمان را تقسيم‌بندي مي‌كند و در هر تقسيم‌بندي شاعراني را كه در آن تقسيم‌بندي مي‌گنجند نام مي‌برد.

عنوان تقسيم‌بندي ايشان بدين قرار است: اشعار وصفي، اشعار وطني، اشعار تاريخي، اشعار مترجم، اشعار سوسياليستي، اشعار انتقادي، اشعار اخلاقي، اشعارِ نسوان، اشعار تربيتي، اشعار موسيقي (ترانه و تصنيف) و اشعار صنايع عصري كه من در اين‌جا فقط اسم شاعران اين رده را نام مي‌برم اميد اديب (مجسمه ونوس)، ملك الكلام (راه‌آهن)، شيخ الرئيس (تلگراف) فروزانفر (آسمان‌پيما)، صورتگر (اتوموبيل)، شوريده (ساعت)، بهار (پرده سينما)، روحاني (دوچرخه)، حسين شجره (چراغ برق)، لاهوتي (دوربين عكاسي)، افسر (ميكروب). در اين طبقه‌بندي از بيش از صد شاعر اسم برده مي‌شود و بعضي از شاعران در چند طبقه‌بندي تكرار مي‌شوند ولي اسمي از نيما نيست طبري و خانلري هم اسمي از او نمي‌برند. در كتاب اين كنگره، شعرهاي شب قورق، آي آدم‌ها و مادري و پسري نيما چاپ شده، ولي معلوم نيست نيما همه‌ي آن‌ها را خوانده باشد. جلال آل احمد كه در كنگره شركت دارد مي‌نويسد: در شبي كه نوبت خواندن نيما بود، برق خاموش شد و روي ميز شمعي نهادند و او شعر «آي آدم‌هايش» را خواند، سر بزرگش برق مي‌زد، گودي چشم‌ها و دهانش عميق شده بود و خودش ريز مي‌نمود، و تعجب مي‌كردي كه اين فرياد از كجاي او به در مي‌آيد.

فروزانفر وقتي نيما شعرش را مي‌خواند زير ميز مي‌رود و مي‌خندد و مي‌گويد اين‌ها كه شعر نشد چرا كه نه وزن دارد و نه قافيه. و حبيب يغمايي در مورد اين كنگره مي‌نويسد. يكي از شاعران معروف (دكتر مهدي حميدي) قصيده‌اي در نكوهش اشعار نيما ساخت و با اجازه نيما خواند. بهار رئيس جلسه مانع خواندن او مي‌شود؛ اما نيما اجازه مي‌دهد و شعر خوانده مي‌شود و اين شعر موجود است. دكتر حميدي البته قصيده‌اي محكم ساخته و در آن مي‌گويد نيما را ديدم كه برايم شعر خواند و گفت حرف‌هاي من تازه است و من گفتم شعري كه مطابق شعر گذشتگان سروده نشده باشد باطل است. مي‌بينيد نيما از بدعت مي‌گويد و حميدي از سنت تا به آن‌جا كه حميدي در مورد اشعار نيما در اين قصيده اين سه بيت را مي‌آورد:

چنين سخن كه تو را هست بوالعجب سخني است

كه باز با همه شيرينيت گوارا نيست

سه چيز هست در او؛ وحشت و عجايب و حمق

سه چيز نيست در او وزن و لفظ و معنا نيست

اگر زماني خود اين سه بود و آن سه نبود

بعيد نيست كه شعري شود كه شيوا نيست.

دقت كنيد بزرگان عادت زده ما چه مي‌كنند، فروزانفر زير ميز مي‌رود و مي‌خندد و مي‌گويد اين‌ها كه شعر نشد چرا كه در آن وزن و قافيه نيست و همين حرف را حميدي در شعرش مي‌زند و مي‌گويد در اشعار تو وزن و قافيه و معنا نيست. اين‌ها همه اسير عادت هستند و علي دشتي هم بعدها در مصاحبه‌اي با مجله كاويان نيما را مي‌كوبد و باز در شعر از وزن و قافيه صحبت مي كند.

بعد به سراغ نيما مي‌روند و نظر او را در مورد حرف‌هاي دشتي مي‌پرسند و او با رندي خاص خودش در چند كلمه جواب او را مي‌دهد: هر چه هست شعرهاي مرا در دستگاه ماهور و سه‌گاه و دشتي نمي‌خوانند. مي‌بينيد چه بر نيما مي‌رود. بگذريم و برگرديم به بقيه نمودار سال‌نماي اشعار نيما. سال 26، نيما به علت ناراحتيش از كنگره بيش از چهار شعر نمي‌سرايد اما يك سال بعد سال 27 سال اوج كار نيما است با 15 شعر؛ نيما متوجه شده است كه حق با اوست. سال 32، سال كودتاي 28 مرداد است شعر معروف «دل فولادم» يكي از اجتماعي‌ترين اشعار خود را مي‌سرايد و سال 33 يك‌سال بعد از كودتا دستگير مي‌شود و در اين سال هيچ شعري ندارد و سال 37 آخرين شعرش را مي‌سرايد، شعري كه در آن دو وزن را به كار گرفته و اين شروع جديدي در كار نيما است. و سرانجام به سال 1338 در سفري كه در زمستان به يوش دارد سينه‌پهلو مي‌كند به تهران بر مي‌گردد و مي‌ميرد.

نيما مي‌گويد: من «رودخانه‌اي هستم كه از همه جاي آن مي‌شود آب برداشت» الحق كه چنين است، نيما در همه قالب‌هاي شعري، شعر دارد. از فرم‌هاي كلاسيك گرفته تا سه‌پاره و چهارپاره و فرم‌هاي نيمايي و حتي شعر براي كودكان و استفاده از تركيب اوزان مختلف به طور كلي. او در طي 38 سال شاعري خود غير از رباعيات و شعرهاي محلي حدود 185 شعر دارد كه از اين تعداد حدود 50 شعر او عالي است و بهترين آن‌ها در اشعار كوتاه او ديده مي‌شوند كه بهترين آن‌ها در كتابِ «ماخ اولا»ي او آمده است. اما حرف آخر من، بايد توجه داشته باشيم كه هر مولود جديدي با خود مقداري خون و اضافات مي‌آورد كه بايد دور ريخته شود. همانطوري كه ديديم در كنگره شعرا و نويسندگان به علت اعتياد آن بزرگان، به عادات سنگ شده خود به نيما تاختند و فقط اضافات و خون‌ها را ديدند و به نوآوري‌ها و بدايع او توجهي نكردند. خود او در جواب‌شان چه خوب مي‌گويد: من خاري هستم كه طبيعت مرا براي چشم‌هاي عليل آفريده است. در اين مملكت هدايت و نيما آن يك در قصه و اين يك در شعر بدعت‌گزاران راستين ما بوده‌اند و هستند و همان‌طور كه مي‌دانيم زمانه چنان بر آن دو سخت گرفت كه آن يك خودكشي كرد و اين يكي بدانيد در بدبختي و فلاكت از جهان رفت. يادداشت‌هاي نيما موجود است بخوانيد.

نيما چه زيبا مي‌گويد، مي‌گويد هر هنرمندي كه بخواهد كار اصيلي بيافريند شهيد است و نيما با مشقاتي كه تحمل كرد واقعن شهيد است و از آن جايي كه شهيد هيچ‌گاه نمي‌ميرد، نيما نيز در شعر اين مرز و بوم براي هميشه زنده است. و مردي است مردستان، چرا كه كاري كرده است كارستان. چرا كه شعر مرده اين سرزمين را در يك كلام بگويم زنده كرده است. او در حقيقت همان ققنوس است كه هر سال زنده‌تر از پيش از خاكستر خويش سر بر مي‌كند و هم‌نواي قوقولي قوي خويش براي ما اين تكه از شعر ماخ اولايش را مي‌خواند:

ماخ اولا پيكره رود بلند

رفته ديريست به راهي كو راست

بسته به جوي فراوان پيوند

نيست ديريست بر او كس نگران.

شيراز نهم ديماه 1370

 

 

 

متن سخنراني منصور اوجي در بزرگداشت نيما

كه در تالار ابوريحان بيروني در ديماه 1370 ايراد گرديد. 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران