خدا به هر نويسنده‌اي يک کتاب هديه مي‌دهد

خدا به هر نويسنده‌اي يک کتاب هديه مي‌دهد

گزيده‌اي از گفت‌وگو کلاوس نوشترن با توماس گلاوينيچ در هفته نامه ­ي فالتِر

ترجمه‌ي کتايون سلطاني

 

در رمان «کارِ شب» بيش‌از هرچيز با چه پديده‌اي روبرو هستيم؟

 ترس، ترسي هولناک

 

 معمولاً موضوع داستان‌هاي تان در حال و هواي خاصي به ذهن‌تان مي­ رسد؟

 

داستان «قتل از پشت دوربين» در خواب به ذهن‌ام رسيد و کتابش را درعرض شش روز نوشتم. ترومن کاپوتي در جايي گفته است: خدا به هر نويسنده‌اي يک کتاب هديه مي‌دهد؛ کتابي که نوشتنش آسان است و خودبه‌خود به‌قلم مي‌آيد. متأسفانه هديه‌اي که خدا براي من، درنظر گرفته‌بود فقط در ??? صفحه خلاصه‌شد و کار اساسي و پرحجمي از آب درنيامد. داستان «کار شب» هم تقريباً به‌همين صورت به ذهنم رسيد؛ در خواب و بيداري. در ضمن من زياد خوب نمي‌خوابم و مدام کابوس مي‌بينم. يک شب از پنجره نگاهي به‌خيابان انداختم و متوجه‌شدم که بيرون ساکتِ ساکت است. درست مثل شهر مرده‌ها. درحالي‌که در محله‌ي ما حتا نصف شب هم کُلي ماشين رد مي‌شود. براي همين با خودم فکر کردم: اگه يک‌هو همه‌ي آدم‌ها از روي کره‌ي زمين محو شن چي ميشه؟

 

 حرف کابوس را که پيش کشيديد، به ياد سريال فوق‌العاده خوب انگليسي، سريالي به اسم Extras افتادم. ببخشيد اين سؤال را مي‌کنم. ولي مي‌خواهم بدانم ترجيح مي‌دهيد کچل از خواب بيدار‌شويد يا بي‌دندان؟

 

کچل‌بودن که براي‌ام تازگي ندارد. همين‌جوري‌اش هم بگويي‌نگويي، کچلم. مطمئناً بي‌دندان‌بودن بدتر از کچلي است. ولي من تصور صحنه‌هاي بسيار بدتري را هم مي‌توانم بکنم. که يک‌هو بيدار بشوي و ببيني که... .

 

يوناس، قهرمان داستان‌تان هم، يک‌شب در خواب چند‌تا دندان از دست مي‌دهد. صحنه‌ي تکان‌دهنده‌اي بود!

 

به‌خصوص که خودش هم مي‌داند چه‌کسي باعث و باني‌ي ازبين رفتنِ دندان‌هاي‌اش شده‌است. و اين نکته‌ي بسيار وحشتناکي است.

 

درست است که بايد در کاربرد اصطلاحات روانشناسي دقت به‌خرج داد، ولي به نظرم در اين مورد به نوعي بشود از اسکيزوفرني...

 

موضوع خيلي راحت است. در اين رمان دو موضوع داستاني با هم پيوند پيدا مي­ کنند. از طرفي موضوع رابينسون کروزو و از طرف ديگر جريان دکتر جکيل و آقاي هايد. تا جايي‌که مي‌دانم اين پيوند قبلاً در هيچ جايي نبوده. به‌خصوص اين‌که قهرمان اين کتاب ديگه حتا با خودش هم بيگانه است. و اين يعني تنهايي محض.

 

ولي يوناس با اين موضوع راحت کنار مي­آيد؟

بله، در مجموع خونسرد مي­ ماند. من اگر جاي او بودم ديوانه مي­ شدم.

 

اين موضوع آدم را کمي به ياد فيلم‌هاي ترسناکي مانند «ديگران» و «حس ششم» مي ­اندازد. روند اين فيلم‌ها هم جوري نبود که آدم انتظار داشت.

 

تقريباً تا آخرهاي فيلم حس ششم از موضوع سر در نمي­ آوردم... ولي بعدش يک‌هويي دوزاري ام افتاد و فهميدم اصل ماجرا چه بوده.

 

دقيقاً. جالب بودنش هم سر همين قضيه بود. همه تا آخر فيلم همين حالت را داشتند.

 

درحالي‌که اصل ماجرا زياد هم دور از ذهن نبود. درست مثل فيلم «مظنونين هميشگي» که راستي‌راستي فيلم محشري بود. البته شايد هم خوب بودن فيلم به‌خاطر بازي‌ي محشر کوين اسپيسي باشد. من که واقعاً شيفته‌اش هستم!

 

 راوي‌ي داستان شما سوم شخص است. ولي انگار حرف‌هاي راوي، به‌شدت، تحت تأثير ديدگاه‌هاي کسي ديگر است، کسي که از بيرون شاهد ماجرا است. براي مثال، ما اصلاً شاهد يک مونولوگ دروني نيستيم.

 

بااين‌حال، روايتش کاملاً شخصي‌ست و حرف‌هاي‌اش چيزي نيست که نويسنده بهش تحميل‌کرده‌باشد. خواننده تمام اتفاقات را از دريچه‌ي چشم راوي مي‌بيند. فقط چيزهايي را مي‌داند که راوي هم مي‌داند.

 

 اين‌جور تصميم­ها را معمولاً همان اول کار مي‌گيريد، نه؟ براي مثال، فکر مي‌کنم خيلي سريع به نتيجه رسيديد که نبايد در مورد شروع داستان توضيحي بدهيد؛ در مورد اين‌که ديگر جز يوناس هيچ آدمي در دنيا نيست.

 

آهان، در مورد تنهايي‌ي ناگهاني‌ي يوناس که سرنخ‌هاي زيادي به خواننده داده‌شده. در جواب قسمت اولِ سؤال‌تان بايد بگويم که خيلي از صحنه‌هاي داستان از قبل براي‌ام مشخص بود ولي خيلي از ايده‌ها هم موقع نوشتن به داستان اضافه شد. مثلاً قضيه‌ي «جاسوس شب» چيزي بود که درجريان کار به ذهنم رسيد.

 

براي کساني که رمان را هنوز نخوانده‌اند چه‌جوري مي‌توان «جاسوس شب» را توضيح داد؟

 

کار ساده‌اي نيست.

 

يوناس در خواب، به‌نوعي تبديل به دوتا آدم مي‌شود. بدل اش با خشونت و بي‌رحمي‌ي خاصي با او برخورد مي ­کند و جسم و جانش را در هم مي­ ريزد.

 

بله، دقيقاً، همين‌طور است.

 

 بنابراين در حين نوشتن بود که يک هو به فکر خلق «جاسوس شب» افتاديد. خُب البته اين چيز عجيبي نيست. چون اصلاً ادبيات يعني همين؛ اين‌که موقع نوشتن چيزي خلق شود.

 

ولي شيوه‌ي کاري‌ي من تا حالا چيز ديگري بود. اين‌که چيزي به اين مهمي، چيزي که تمام داستان را تحت‌الشعاع قرارمي‌دهد يک‌هو موقع نوشتن به ذهنم برسد،‌ براي‌ام تازگي داشت. تا قبل‌از اين‌که ايده‌ي «جاسوس شب» به فکرم برسد، تصور‌مي‌کردم که اين کتاب، رماني حدوداً ??? صفحه‌اي خواهد‌شد؛ ولي آخر کار ديدم شد ??? صفحه. و همان‌طور که ملاحظه‌مي‌کنيد بعد چيزهايي را حذف کردم. هم‌چنين موقعي که داستان را شروع‌کردم هيچ فکر نمي‌کردم که رماني هولناک ازکار در بيايد؛ هر چند که درنهايت، مي‌توان از آن به‌عنوان رُماني لطيف و انساني نام برد؛ رُماني عاشقانه که از عشقي متافيزيکي حکايت‌دارد.

 

چه مدتي روي اين رمان کار کرديد؟

در مجموع دو سال و نيم. وسط‌هاي کار پسرم دنيا آمد. براي‌همين مدتي نتوانستم زياد بنويسم. ولي بعدش باز هر روز قلم زدم.

برنامه‌ي کاري‌تان مشخص و حساب‌شده است؟

 

بله من به‌نوعي کارمندم. صبحانه‌ام را سريع مي‌خورم. بي‌آن‌که تلويزيون تماشا کنم يا روزنامه بخوانم اول دو صفحه‌اي را که روز قبل نوشته‌ام بازبيني مي‌کنم و بعدش دو صفحه‌ي جديد مي ­نويسم.... آن هم با ماشين تحريري قديمي.

 

براي چي؟

 

چون آدم اين‌جوري بيش‌تر دقت به‌خرج مي‌دهد. کار‌کردن با ماشين تحرير سخت و نفس‌گير است. براي همين قبل از اين‌که جمله‌اي را بنويسم قبلش پنجاه بار درموردش فکر مي‌کنم. با کامپيوتر که کار مي‌کنم سريع مي‌نويسم و دچار سهل‌انگاري مي‌شوم. ازاين‌گذشته اگر بعد از پنج‌تا جمله تازه بفهمم که يک‌جاي کار را گندزده‌ام بايد تمام پاراگراف را اصلاح کنم. و خُب اين هم خودش کُلي کار مي‌برد. معمولاً بعد از اين‌که سه بار کُل داستان را اصلاح کردم متن را با کامپيوتر مي‌نويسم و البته بعدش هم باز چندين بار متن را زيرورو و اصلاح مي‌کنم. اين کتاب از لحاظ روحي خيلي دگرگونم کرد. هرروز، چند ليوان نوشيدني مي‌خوردم، کاري که معمولاً نمي‌کنم. گاهي وقت‌ها واقعاً تحمل تنهايي و نگراني‌هاي قهرمان داستان براي‌ام دشوار بود. اين‌جا بود که يک‌بار ديگر فهميدم چه زن نازنيني دارم. هر زن ديگري بود مي‌گفت: «ديوانه شده‌اي که ساعت چهار بعدازظهر، نوشيدني مي‌خوري؟» ولي زن من دردم را مي‌فهميد.

 

از‌آن‌جايي‌که اين داستان، داستاني تک شخصيتي است و در آن از محيط کار و روابط اجتماعي هم خبري نيست، در‌واقع ما از يوناس چيز زيادي نمي‌دانيم.

 

خُب درباره‌ي گرگور سامسا هم چيز زيادي نمي‌دانيم. من نمي‌خواستم رماني واقعي بنويسم؛ رماني که براي‌اش مهم باشد شخصيت داستان عضو کدام باشگاه ورزشي است و در چه‌سالي ديپلمش را گرفته. اولش هي در پنجاه صفحه‌ي اول کاري مي‌کردم که يوناس در خانه‌ها را بشکند. تا اين‌که بالاخره فکرکردم واسه چي اصلاً؟ بگذار درها باز باشند. هيچ توضيحي هم نبايد بدهي. چون اصلاً موضوع مهمي نيست. اصلِ اين داستان گِرد چيزهاي مهم‌تري دورمي‌زند.

 

با اين حساب اصلاً نبايد دنبال توضيح باشيم. درضمن شما خيلي راحت بخش‌هاي مختلف داستان را مي‌بريد و به هم وصل مي‌کنيد. مثلاً از يک پاراگراف تا پارگراف بعدي يک هو مي‌بينيم که يوناس سر از خانه‌اي ديگر درآورده.

 

اين‌که چيز عجيبي نيست. اين‌طور نيست که تا الان اين‌جا بوده و يک هو در پاراگراف بعدي سر از کاسِل آلمان درآورده، فقط رفته به محله‌اي ديگر، در خودِ وين!

 

«کار شب» هم رماني ويني است.

 

بله، ولي دليلش آن چيزي نيست که خيلي‌ها فکر مي‌کنند. اين‌که داستان در چه شهري مي‌گذرد کاملاً بي‌اهميت است. وقتي دنيا خالي شده‌باشد ديگر چه فرقي دارد که در وين باشي، در برلين، لندن يا نيويورک؟ من فقط شهري را که از همه‌ي شهرهاي دنيا براي‌ام آشناتر بود انتخاب‌کردم.

 

داستان اساساً در سه تا از محله‌هاي وين اتفاق مي­ افتد...

 

… محله‌ي خودم و محله‌هايي که قبلاً توي‌شان زندگي‌کرده‌ام. منطقه‌ي دو و منطقه‌ي پنج و منطقه‌ي بيست وين را خيلي خوب مي‌شناسم.

 

ما الان در منطقه‌ي دو، در کوچه‌ي رايموند هستيم. شما دو کوچه آن ورتر در کوچه‌ي نِستروي زندگي‌کرده‌ايد. اگر کسي نداند خيال مي‌کند که اين منطقه مرکز موتورسوارهاي وين است... درحالي‌که من تا‌حالا، هيچ‌وقت در اين منطقه آن همه موتور نديده‌ام.

 

خُب طبيعتاً نويسنده اين حق را به‌خودش داده که تا‌حدي هم از فانتزي‌ي خودش استفاده کند؛ والا آن همه موتور D­­S50 که يوناس توي اين منطقه مي‌بيند حتا، در تمام وين هم پيدا نمي ­شود.

 

من اصلاً نمي­توانم DS50 را از بقيه‌ي موتورها تشخيص بدهم.

 

اين کار فقط از کسي برمي‌آيد که خودش هم در شانزده‌سالگي سوار همچي موتورسيکلتي شده‌باشد. واقعاً موتور معرکه‌اي است! از آن‌هايي نيست که آدم با ديدن‌شان ياد دارودسته‌ها و باندهاي به‌خصوصي مي‌افتد. و براي جوان شانزده‌ساله‌اي که هيچ دوست ندارد جزو دار و دسته‌ي راکِرها يا پوپرها به‌حساب بيايد، اين خيلي اهميت دارد.

 

درمورد يوناس که مدام با ماشين‌هاي مختلف شهر را زيرپا مي‌گذارد، ادعا کرده‌ايد که اصلاً کشته مرده‌ي ماشين سواري نيست. خودتان چطور؟

 

ماشين براي‌ام بي‌اهميت است. ولي عشق سرعت دارم. براي همين است که چندوقت پيش درحين اسکي زمين خوردم و دنده‌ام شکست و همين الان هم که جلوي روي‌تان نشسته‌ام، درد دارم. دست خودم نبود آدرنالين خونم زد بالا و هي سرعتم را بيش‌تر کردم. متأسفانه هرازگاهي آدرنالين کار دستم مي‌دهد.

 

موقع اسکي؟

موقع اسکي هم!

 

عاشق بالا رفتن آدرنالين‌تان هستيد؟

نه. فقط عاشق سرعتم. هرگز حاضر نيستم با طناب از پل بپرم پايين.

 

خُب از پل هم به سرعت مي‌پرند پايين.

 

نه بابا. حداکثر با‌سرعت نود کيلومتربرساعت. احساسي که با موتورسواري به آدم دست‌مي‌دهد چيز ديگري است. موقعي که داري با سرعت زياد توي بزرگ‌راه‌ها جولان مي­دهي... بااين‌حال از همان موقعي که نوزده‌سالَم بود فهميدم که آدم ممکن است با اين کار خودش را به‌کشتن بدهد. حتا، اگر خودت هم موقع رانندگي خطايي نکني، ممکن است که مثلاً يک کاميون به‌موقع تو را نبيند. خيلي از دوستانم در جاده تصادف‌کرده‌اند، يکي‌شان به کُما رفت و يکي شان مُرد. براي همين به‌اين‌نتيجه رسيده‌ام که سواري‌کردن با مزداي ??? هم چيز بدي نيست.

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران