نگاهي به رمانِ «کارِ شب»

نگاهي به رمانِ «کارِ شب»

ترجمه‌ي کتايون سلطاني

 

داستان در شهر «وين» اتفاق مي‌افتد. جواني به‌اسم «يوناس»، در تاريخ چهارم ژوييه در خانه‌اش ازخواب بيدارمي‌شود. مثل هرروز، قبل از هر چيز، ميز صبحانه را مي‌چيند تا بعدش راهي‌ي محل کارش شود. اولش همه‌چيز عادي به‌نظر مي‌آيد. فقط عجيب اين‌که جلوي در خانه‌ از روزنامه‌ي صبح، خبري نيست و تلويزيون هم ازکار افتاده‌است. يوناس براي دوست‌دخترش که روز پيش، به انگلستان، سفرکرده‌است، پيامک مي‌نويسد. بعد، سراغ کامپيوتر مي‌رود و مي‌بيند که ارتباط اينترنتي قطع شده‌است. از راديو هم فقط صداي خش‌خش بيرون‌مي‌آيد. از در بيرون‌مي‌رود و مدتي طولاني در ايستگاه اتوبوس منتظرمي‌ماند. بعد در همان ايستگاه يک هو متوجه‌مي‌شود که جز او هيچ‌آدمي در خيابان نيست.

 بيهوده، سعي‌مي‌کند به افراد مختلف زنگ‌بزند. اما هيچ‌کس گوشي را بر‌نمي‌دارد. تمام اهالي‌ي وين، از آدم‌ها گرفته تا حيوانات، تمام‌شان گم‌وگور شده‌اند، رفته‌اند و ديگر هيچ‌نشاني ازشان باقي نيست. جالب اين‌که هيچ‌گونه ويراني و خرابي هم به‌چشم نمي‌خورد. يوناس بلافاصله فکرمي‌کند که حتماً فاجعه‌اي رخ‌داده است. شايد حمله‌اي هسته‌اي. با خودش مي‌گويد: يعني دولت دستور‌داده که مردم شهر را تخليه‌کنند؟ پس چرا من نفهميدم؟ اصلاً چه‌کسي اين زحمت را به‌خودش داده که تکنولوژي به اين پرهزينه‌اي را صرف نابودي‌ي شهري به اين کهنگي و درب‌وداغاني کند. وين چه اهميتي براي دنيا دارد؟

 تنهايي ناگهاني‌ي يک انسان، در جهان لايتناهي، موضوع تازه‌اي نيست و نويسندگان ديگري از جمله «مارلن هاوس هوفر»[1] هم به اين پديده‌ي تخيلي پرداخته‌اند. اما کتاب «کارِ شب» گلاوينيچ و کتاب «ديوار»هاوس‌هوفر تفاوتي اساسي باهم دارند.

 مارلِن هاوس هوفر، قهرمانِ کتابش را درجنگل محبوس مي‌کند. بين زن و بقيه‌ي دنيا ديواري شيشه‌اي بالا مي‌رود. پشت شيشه، درقسمتي که زن تويش زنداني است ديگر هيچ‌نشاني از آدم‌ها و حتا حيوانات ديده‌نمي‌شود؛ بااين‌حال، زن باکمک چند حيواني که به‌طور اتفاقي از قسمت او سردرآورده‌اند، از مهلکه جان به‌در مي‌برد. اما قهرمان رمان گلاوينيچ يک آنتي رابينسون است. يوناس، آخرين بازمانده‌ي جهان هستي، از تمام امکانات زندگي‌ي شهري استفاده‌مي‌کند و چون فروشگاه‌ها و رستوران‌ها پر از مواد خوراکي هستند، خظر گرسنگي هم تهديدش نمي‌کند. با‌اين‌حال، تنهاماندن در شهري بزرگ، بدون شک، از نظر کِيفي، غم‌انگيزتر و کلافه‌کننده‌تر از تنهايي در جنگل است.

 يوناسِ محتاط و محجوب هروقت سعي‌مي‌کند از ترسِ خطرهايي که درکمين‌اش نشسته‌اند از ته‌دل فريادبزند؛ نعره‌هاي‌اش مضحک ازکار درمي‌آيند. براي همين، حتا قبل‌از آن‌که مطمئن باشد که ديگر، هيچ مخاطبي درتمام دنيا نخواهد داشت شروع‌مي‌کند به حرف‌زدن با خودش. يوناس آدم بانزاکتي‌ست؛ جوري که حتا، موقع فحش‌دادن هم از ادب خارج نمي‌شود، مدام احساس گلودرد مي‌کند، اعتقاد عجيبي به آسپرين دارد، از آبجو خوشش مي‌آيد، ظاهراً در خانه‌داري و آشپزي تجربه‌ي زيادي ندارد و براي همين ترجيح‌مي‌دهد به رستوران‌ها دست‌برد بزند و از غذاهاي داخل فريزرها بخورد.

 يوناس به‌اميد آن‌که شايد يک سرنخي از اين معماي پيچيده پيدا‌کند سوار ماشين مي‌شود و تمام شهر را مي‌گردد؛ براي همشهري‌هايي که احياناً ممکن است دچار سرنوشت مشابهي شده‌باشند اين‌جا و آن‌جا پيامي به‌جاي مي‌گذارد. گلاوينيچ صحنه‌هاي داستان را چنان تکان‌دهنده و زيبا توصيف‌مي‌کند که رفته‌رفته دنياي معرکه‌ي رمانش براي‌مان کاملاً واقعي به‌نظر مي‌رسد؛ رانندگي‌ي پرسرعت در سکوت مرگ‌بار و هواي داغ وين؛ شهري که ديگر توي‌اش، پرنده هم پر نمي‌زند، زيرپا گذاشتن ايستگاه‌هاي خالي‌ي متروها، گردش در محوطه‌ي فرودگاه و برج «دونا» و بقيه‌ي جاهاي ديدني‌ي شهر....

کمي‌بعد، با ماشين از مرز رد‌مي‌شود، تا شهر لايباخ مي‌راند و مي‌فهمد که آن‌جا هم از آدم خبري نيست و چون، مدام، حس‌مي‌کند که کسي دارد تعقيبش مي‌کند و هِي چيزهاي عجيب‌و‌غريبي رخ‌مي‌دهند، به‌فکرمي‌افتد که تعداد زيادي دوربين فيلم‌برداري تهيه‌کرده و در جاهاي مختلف شهر و هم‌چنين در اتاق‌خواب خود نصب‌شان کند. وقت‌هايي که خواب است، وقايع ترسناکي اتفاق‌مي‌افتند. يوناس صبح‌ها، فقط چيزهايي را که درخواب ديده‌است به‌خاطر مي‌آورد و با ديدن فيلم‌هاي فيلم‌برداري شده‌ي شب قبل، از اتفاقات هول‌ناک دوروبرش باخبر مي‌شود.

ازطرف ديگر، اين خرتو‌خري‌ي اوضاع مهلتي است براي جامه‌ي‌عمل‌پوشاندن‌به روياهاي دوران کودکي‌؛ اين‌که براي يک‌بار هم که شده تمام شهربازي‌ي «وورستِل پراتِر»[2] دراختيار خودش باشد، يک‌بار راننده‌ي لوکوموتيوِ «لي‌لي‌پوت»[3] باشد!

 باوجوداين‌که اصولاً از هفت‌تيرکشي خوشش نمي‌آيد، خود را مسلح به تفنگي کاليبر بزرگ مي‌کند. و با اين‌که، هيچ‌وقت، ماشين‌هاي پُرسرعت، براي‌اش اهميتي‌نداشته‌اند، براي خودش يک ماشين کورسي تهيه مي‌کند. با ماشين پر سرعتش مي‌کوبد به درهاي شيشه‌اي‌ي فروشگاه‌هاي بزرگ و با سرعتي سرسام‌آور وارد‌شان مي‌شود: «ويراژدادن توي راهروي فروشگاه‌ها، حس عجيبي به آدم مي‌دهد. اين‌جا هميشه محل رفت‌و‌آمدِ مردان ساکتي بود که با دست‌هاي پت‌و پهن‌شان، سبد خريد را روي چرخ هُل‌مي‌دادند و براي خواندن برچسب کالاها عينک مطالعه‌شان را به‌چشم مي‌زدند.»

در رمان «ديوار»ِ هاوس هوفر، گرچه محبوس‌بودن براي قهرمان داستان، مثل کابوسي وحشتناک است؛ اما در آنِ واحد ميلي مهارنشدني به‌انزوا و تنهايي را به‌نمايش مي‌گذارد؛ اما برخلاف هاوس هوفر، در رمانِ گلاوينيچ، يوناس هيچ‌گونه تمايلي به فردگرايي ندارد، پدر و مادر و هم‌چنين هم‌کلاسي‌ها‌ي‌ش را به‌ياد مي‌آورد و از همه بيش‌تر به عشق‌اش ماري فکرمي‌کند.

« کارِ شب» در ژانر داستان‌هاي علمي‌تخيلي نمي‌گنجد؛ چراکه در آن، نه از ويروس‌هاي خطرناک خبري هست، نه از موجودات ترسناک فضايي و نه از فاجعه‌هاي بزرگ. حتا، برق و آب شهري هم قطع نشده‌است. در خيابان‌ها، همه‌چيز منظم و سرجاي خودش است. هيچ‌جا نمي‌بيني که مثلاً وسط جاده، ماشين‌ها به‌هم خورده‌باشند و درِ ماشين‌ها به‌علامت اين‌که مردم پا به‌فرار گذاشته‌اند، باز باشد. با اين‌حال، نويسنده تنها با به‌کارگيري‌ي يک شخصيت، داستاني پرحجم و تکان‌دهنده نوشته‌است. داستاني که حتي يک لحظه حوصله‌ي خواننده را سر نمي­برد. گلاوينيچ با تردستي خواننده را وارد بازي خطرناکي مي‌کند. کاري مي‌کند که شخصيت تنهاي داستان و خواننده هر دو کورمال‌کورمال در تاريکي قدم‌بردارند و از خود بپرسند چه شده است؟ آيا يوناس آخرين بازمانده‌ي تاريخ است؟ در‌حالي‌که شروع داستان بي‌خطر و آرام به‌نظر مي‌رسد، رفته‌رفته جَوي پارانوئيد برقرار‌مي‌شود؛ فضايي که از بسياري از داستان‌هاي جنايي ترسناک‌تر است. با اين‌حال در تمام داستان، شهر وين مرده به‌نظر نمي‌آيد و براي‌همين خواننده پشت هر در و هر چيز ديگري دنبال نشانه‌هايي از زندگي مي‌گردد. نويسنده درتوصيف محيط خبرگي خاصي به‌خرج داده‌است. جوري‌که خواننده بدون هيچ‌گونه زحمتي مي‌تواند شرايط را جلوي چشمانش مجسم کند. گلاوينيچ ترس را در بند‌بند وجود قهرمانش مي‌نشاند، در‌حالي‌که ظاهراً همه چيزِ دنيا امن و امان است و فقط آدم‌ها و حيوانات غيب شده‌اند. يوناس مي‌فهمد که بخشي از وجودش در کنترل خودش نيست و اين بخش غيرقابل‌کنترل شب‌ها دست به کارهاي ترسناک مي‌زند و روزها هم تعقيبش مي‌کند. اما يوناس که در جهان هستي تنهاي‌تنهاست مجبور است با همزادش، با بخش خبيث وجودش کناربيايد. فقط در لحظه‌هايي که در خيال، به ماري پناه مي‌برد از بند وجود خودش خلاص مي‌شود.

اين‌که توماس گلاوينيچ هنگام نوشتن کتابش تحت تأثير رمان «ديوار» مارلن هاوس هوفر بوده يا نه اهميت چنداني ندارد. مهم اين است که گلاوينيچ به ايده ي «انسان در دنيايي بدون آدم» رنگ‌و‌بويي تازه داده‌است؛ رنگ‌و‌بويي مناسب زمان حال، زمانه‌اي که در آن ديگر مرز مشخصي ميان واقعيت و عالم خيال وجود ندارد.

 

 

[1]. Marlen haushofer

[2]. Wurstelprater

[3]. Liliputbahn

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران