شعرها

     

شعرها

نيلوفر طاهري

 

 

جعبه اي چوبي

تلخ!

جهان تو باشد بي در

خاک را ورق بزن

دختري که دشت را به چرا مي برد

شب هنگام

خوراک گوشت و

خواب نرينه ديد.

وبالشش را خيس

بي هوا

خواب کرد

از کجاي خاک

گلدان مي رويد

از کجاي تن

درد!

پاک کن نمي خواهم

مي ماني

در مغزي مدادم

مي خواهم به هيئت چيزي در آيي !

 

                                 

 

«کافه شکلاتي»

 

لب هاي بالش

شکلات تلخ دوخته شده اي را

قورت مي دهد

چشم هاي نخوابيده

بالا مي آورد

از بالاي نردباني استخواني

بالا نيا !!

 

خنده ام ترسيده

قهوه ات فالش را گم کرده

کافي نبود

يک جرعه

و هزار داغي در گلويي که مي خواست تنها بگويد:

« خودت را ببر»

 

صندلي ات گرم

ذره هاي خاکستري در ليوان

آب نخوردم

امشب گرسنه ام

و هيجاني دلچسب که از گوشه ي دندان هايم

دکمه هاي بسته گلويت را

شل مي کند.

 

 

خم شدم

سياهي چشم هايت را هم زده

پيدا نيستم

شکلاتم کجاست؟!

ديگر خودم را نمي آورم

کافه برود

مي مانم

نه براي تو

به خاطر عطر قهوه اي

که حال مرا گرفت.

 

                                     

 

 

 

 

گيشا

قدم زدم

نرگس هاي زير پا

نفس بريد

روزي که آمدم

پايتخت خواب بود

و اتوبوس

معتاد و رها شده

 

گيشا

بدکاره ي شلوغ

خالي شد

از معاشقه اي ابدي

قدم زدم

بي سر

سماغ مکيده

از ديوارهايي بي آجر

پر رنگ

 

آب بودم

در خشکسالي شهري ...

که مرا نوشيد

 روي من ايستاده اي حالا..!!

هِي!

بي خيال....

فقط..

وقت رفتن...

جاي پايت را تِي بکش...!

                                 

                                خرداد 94

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • سه شنبه 16 شهريور 1395

    عالي عزيزم بسيا ر زيبا و ظريف

  • دنيا چهار شنبه 17 شهريور 1395

    بسيار زيبا. قلم توانا و اينده اي بسيار بسيار پراميد با آرزوي موفقيت براي شما