در دوره تحولات و انقلاب ها، بايد به شکل انقلابي نيز نقاشي کشيد و نه مثل قبل

پيکاسو: در دوره تحولات و انقلاب ها، بايد به شکل انقلابي نيز نقاشي کشيد و نه مثل قبل.

ديدار و گفت و گو با پيکاسو

نوشته: جروم سکلر[1]

ترجمه ي  اميرنادر الهي

پابلو پيکاسو، نقاش اسپانيايي، در چهارده سالگي در بارسلونا نقاشي آموخت و سپس آن را در مادريد ادامه داد. در 1901 به پاريس رفت و استوديوي نقاشي اش را در مون مارتر[2] بنا نهاد. در آن جا از نقاشاني چون تولوز-لوترک[3] و دگا[4] الهام گرفت. وي سبک خود را با توجه به تجربيات زندگي بسيار حرفه اي اش، توسعه و تکامل بخشيد.   نخستين دهه ي قرن بيستم، «دورانِ رنگ هاي آبي و صورتي» بود که او در هنر خود، قبل از آن که جنبش کوبيسم را به همراه جورج براک[5]، نقاش فرانسوي بنا کند، ابداع کرده بود و کاربرد  نقاشي سنتي در به تصوير کشيدن مناظر را رد مي کرد. با اين حال رابطه پيکاسو و براک در 1914 تيره شد.

در دهه ي  دوم زندگي اش، در کنار نقاشي به سبک کوبيسم ، به طراحي لباس باله براي دياگيلف[6]، بنيان گذار و مدير باله روسي پرداخت. يکي از مشهور ترين تابلو هاي پيکاسو، گرنيکا(1937)  نام داشت که در آن ترس خود را به خاطر بمباران شهر در ايالت باسک به تصوير کشيد، و تابلو  را به نام همان شهري که در جنگ داخلي اسپانيا بمباران شد، يعني گرنيکا، نام نهاد. در دوران استقرار جمهوري در اسپانيا يعني از 1936 تا 1939، مدير موزه پرادو[7] شد، گرچه وي در آن سال ها در مادريد نبود. سپس مدت زيادي از دوران جنگ جهاني دوم را در پاريس گذراند و بعد از آزادي پاريس، به عضويت حزب کمونيست درآمد. اين موضع گيري وي، علاقه مردم را به روزنامه اي کمونيستي چون «نيو مسز[8]» بيشتر کرد. او در آخرين دوره از زندگي حرفه اي اش تکنيک هاي گوناگوني چون ليتوگرافي،  مجسمه سازي، هنر سراميک و خلق چندين پرده نگارين را تجربه کرد.

در ده سالِ اخير، با دوستانم با  خشم و عصبانيت درباره پيکاسو بحث، تحليل و مناظره مي کرديم. و به اين نتيجه رسيديم که آن سبکي که پيکاسو «دوران» ناميده بود، به خوبي بيانگر تناقضات همان زمان پر تلاطم بود، ولي فقط به همين نکته محدود مي شد، زيراکه او تابلويي نکشيد که به ارتقاي درک ما از زمانه، کمکي کرده باشد. هنرمندان و منتقدان زيادي با بر چسب زدن به مردم زندگي خود را سپري مي کردند، و آن ها را با القاب مختلفي چون سوررئاليسم، کلاسيسيسم، ابسترکتسيون، اکسيبيسيونيسم و حتي کونتورسيونيسم هويت مي بخشيدند. اما با اين همه برچسب زني ها و القاب احمقانه، چنين افرادي هيچگاه مکتب هنري پيکاسو را مشخص نکردند. و هويت هنري او هم چنان يک راز است.

ناگهان اتفاقي شگفت رخ داد. در آخرين ساعات از عمر جمهوري در اسپانيا، پيکاسو تابلوي گرنيکا را کشيد و اين نقاشي ديواري، وي را به نقاشي قدرتمند و با نفوذ در اعتراضات اجتماعي، بدل کرد. اما نقاشي او تنها به صورت يادگاري از اين بمبارانِ گرنيکا باقي ماند. با گذشت زمان فرانسه وارد جنگ شد، ولي در نقاشي پيکاسو اثري از پاسخ خشمگينانه به بمباران گرنيکا ديده نمي شد. و بعد ارتش فرانسه به وضع اسفناکي دچار شد، چون آلمان به شکل تحقير آميزي، پاريس را اشغال کرد. آلمان ها داستان هاي کذبي را در مورد پيکاسو از خود بافتند. که مثلا به خوبي و خوشي در کنار آلمان ها در پاريس زندگي مي کند؛ با گشتاپو هم کاري مي کند؛ و به خاطر همين، گذاشته اند  بدون اين که کسي مزاحمش شود، به نقاشي اش ادامه دهد؛ يا اين که آثار تقلبي را که شاگردانش کشيده اند، با امضاي خودش به نازي ها مي فروشد؛ حتي شايع شده بود که او مرده است. از  آزادسازي پاريس پيکاسو به چهره اي کاملا مرموز و مبهم بدل شده بود. ولي بلافاصله بعد از آن که پاريس در اکتبر آزاد شد، خبري تکان دهنده منتشر شد: پيکاسو به عضويت حزب کمونيست در آمده است.

    در همان ماه در پاريس، نمايشگاهي خيره کننده، از هنر معاصر فرانسوي بر پا شد. سالني با هفتاد و چهار تابلو و پنج مجسمه، که بيشتر آن ها در دوران اشغال نازي ها درست شده بود، همه اين آثار به پيکاسو تقديم شده بودند. نمايشگاه مرا حيرت زده کرده بود. در آن جا تابلوي با شکوه و زيباي گرنيکا، اثر نقاشِ زندگي بخش و اميد بخش، يعني پيکاسو را نيز به نمايش گذاشته بودند. اثر وي آن قدر مرا هيجان زده کرده بود که خواستم آن را ببينم. آدرس آن را از يک هنرمند فرانسوي جوان که مي شناختم گرفتم. زماني که به آن جا رسيدم در اتاقي ديگر شخصي در گوشم پچ پچ کنان گفت: پيکاسو در خانه اش نيست. منشي پيکاسو برايم توضيح داد که با توجه به اتفاقاتي که افتاده است، دو ماه است که پيکاسو دست به قلم نقاشي نزده است. و اکنون برايش آرزوي آرامش مي کنم تا دوباره دست به کار شود. بالاخره دوستم قرار ملاقاتي را با پيکاسو برايم ترتيب داد.  در ساعت 11:30 صبح روز شنبه، در کارگاه نقاشي پيکاسو حاضر شدم. اجازه دادند که وارد شوم و گفتند منتظر بمانم. پيکاسو دو طبقه بالاي يک ساختمان چهار طبقه محقر و نزديک سنا را اشغال کرده بود. بايد از سوراخي که روي ديوار به بجاي در درست شده بود مي گذشتم، و بايد از سه طبقه تنگ بالا مي رفتم، راه پله اي منحني شکل با ديوارهايي لخت، راه پله چوبي بود که بر اثر استفاده زياد فرسوده شده بود. آن جا خانه و استوديوي نقاشي پيکاسو در طول هشت سال آخر عمرش بود و يکراست به يکي از استوديوهاي نقاشي منتهي مي شد، اتاقي نا مرتب و مملو از چند سه پايه نقاشي، بوم نقاشي و کتاب بود. همين طور که منتظر بودم، يکي از نقاشي هاي اخيرش که هنوز روي سه پايه نقاشي قرار داشت، توجهم را جلب کرد: طرحي کوچک و ابتدايي که با مداد از عناصر تابلو کشيده شده بود، با پونز به بالاي تابلو وصل بود، نقاش سعي کرده بود اين طراحي ابتدايي را تا آخرين خط و جزئيات در تابلو باز توليد کند. گرچه چيزي جز يک طرح ابتدايي نبود، نقاش با دقتي وسواس گونه چنان به آن متعهد و مقيد بود که خطوطي که در طرح اوليه در گوشه از ميز بيرون زده بودند، در تابلو هم به همان شکل کشيده بود. از منشي اش پرسيدم که آيا واقعا پيکاسو با آلمان ها مشکل داشته؟ او در جواب گفت: «مثل بقيه دنيا، ما هم آن دوران را به سختي پشت سر نهاديم». در زمان اشغال پاريس  به پيکاسو اجازه نمايش آثارش را نمي دادند. يک دفعه گشتاپو تصور کرد که او شخصي است به نام لاپزيگ و براي همين هم وي را توقيف کرد. پيکاسو هم تنها به پاسخش اکتفا و اصرار مي کرد: «نه، من کسي جز پيکاسو نيستم». گشتاپو هم ديگر او را به زحمت نمي انداخت اما همواره او را زير نظر داشت. با اين حال، پيکاسو با جنبش مقاومت مخفي، از نزديک در تماس بود.

   بعد از ده دقيقه، پيکاسو از طبقه بالا به پايين  و مستقيما به سمت من آمد. نگاهي سريع به او انداختم و او هم نگاهش را به چشمانم دوخت. کت و شلواري به رنگ خاکستري روشن، لباس آبي نخي و کراواتي به گردن و دستمالي زرد در جيب سينه کتش داشت.  دستاني کوچک اما تنومند داشت. خودم را معرفي کردم و همان موقع با من دست داد. لبخندي گرم و صميمي بر لب داشت و رک و صريح حرف مي زد و بنابراين خيلي زود احساس راحتي کردم. برايش تعريف کردم که کارهايش هميشه برايم جالب و در عين حال گيج کننده اند. آن چه را که به ناگهان در نمايشگاه اخيرش فهميدم اکنون مي خواستم برايش بازگو کنم.  آرزو داشتم که او را شخصا ببينم  و بپرسم که آيا تحليلم از آثارش درست است يا خير، و اگر درست بود، در موردش مطلبي بنويسم و در آمريکا منتشر کنم. بعد برايش برداشت خودم را از تابلويش به نام «اِل مارينو[9]» که در  نمايشگاهِ سالون ليبراسيون[10] مورد تحسين قرار گرفت، گفتم. به او گفتم که آن لباس ملواني، آن تور يا دام، آن پروانه سرخ که در نقاشي هستند، همه گويي خودنگاره اي از اويند که انگار پيکاسو  در حالي که به دنبال راه حلي براي عصر خود است، براي يافتن دنيايي بهتر تلاش مي کند، و لباس ملواني هم بيانگر تلاش مستمر او است. او با دقت به حرف هايم گوش داد و گفت :   

-بله، همين طور است، ولي نمي خواستم به اين نقاشي بار سياسي بدهم.

از او پرسيدم چرا در اين نقاشي، لباس ملواني را به تصوير کشيده است؟

او جواب داد: چون هميشه لباس ملواني به تن دارم. مي بينيد؟

دکمه هاي پيراهن خود را باز کرد و قسمتي از لباسي را که زير آن پوشيده بود  بيرون آورد. لباسي سفيد با راه راه هاي آبي بود!

 بر سوالم اصرار کردم  و پرسيدم آن پروانه قرمز، چطور؟ آيا عمدا براي اين که به نقاشي معناي سياسي بدهيد، از رنگ قرمز استفاده کرديد؟

 پاسخ داد: قصد خاصي نداشتم. اگر هم چنين است، تنها و تنها از ناخودآگاهم تراوش کرده است.

با سمجي تمام ادامه دادم: ولي بايد يک معناي واقعي داشته باشد. قبول داريد يا نه. آن چيزي که  از ناخودآگاه شما ترواش مي کند، ريشه در خودآگاه شما دارد. ممکن نيست که از حقيقت فرار کنيد.

قبل از پاسخ دادن، براي لحظه اي به من زل زد:

- بله درسته، طبيعي هم هست.

پيکاسو مي خواست بداند که من نويسنده ام يا خير. من هم حقيقت را گفتم: نويسنده نيستم، هيچ وقت هم نويسندگي نکردم. در تعطيلات به کار چوب بري مشغولم و نقاشي هم مي کشم. فقط براي اين که ذهنم را آزاد و خودم را مشغول به کاري کنم. پيکاسو شروع به خنديدن کرد:

-بله، متوجه ام.

از او پرسيدم که ممکن است مقاله اي درباره اش بنويسم.

-بله. براي چه نشريه اي؟

برايش توضيح دادم که براي مجله «نيو مسز». لبخندي زد و گفت: مي شناسم. نگاهش را به دري که باز بود انداخت. افراد زيادي منتظر او بودند.. وي گفت: يک دقيق برويم طبقه بالا، به سمت استوديو.

از پله به طبقه بالا، يعي استوديوي اصلي رفتيم، همان جايي که در حقيقت وي به تکميل نقاشي هايش مي پردازد. اتاقِ تميز و مرتبي بود. ظاهر پر از گرد و خاک و نا مرتب اتاق پايين را نداشت.

براي پيکاسو تعريف کردم که بسياري از مردم بر اين باورند که وي بخاطر فعاليت هايش در عرصه هاي مختلف،  رهبري فرهنگي و سياسي براي مردم شده، و تاثير گذاري وي مي تواند بسيار باعث پيشرفت کشور شود. وي حالتي جدي به خود گرفت و سرش را به نشانه تاييد حرفم تکان داد:

-بله، مي دانم.

برايش تعريف کردم که در نيويورک، بسيار در مورد آثارش مخصوصا گرنيکا (که اکنون توسط موزه هنر مدرن در نيويورک، به امانت گرفته شده) بحث مي کنيم. از معناي گاو، اسب، دستاني که مشعل هايي را گرفته اند و غيره و هم چنين از نمادهاي اساطيري اسپانيا گفتم. همان طور که داشتم تعريف مي کردم سرش را به نشانه تاييد حرف هايم تکان داد و در تاييد حرف هايم گفت: بله، گاو در اين جا به معناي خشونت است؛ و اسب به معناي مردم. در اين موارد به نمادگرايي متوسل شدم، ولي نه در ديگر موارد.

هم چنين تفسيرم را از نقاشي اخيرش در نمايشگاه، گفتم: در يکي از تابلوهايتان، يک گاو، شمع، تخته رنگ نقاشي و يک کتاب ديدم. به عقيده من گاو معنايي جز فاشيسم نمي تواند داشته باشد؛ شمع با روشنايي اش، تخته رنگ نقاشي و کتاب هم بيانگر سلاح هايي هستند که با داشتن آن ها، به جنگ فاشيسم مي رويم، يعني بيانگر همان فرهنگ و آزادي هستند. اثري است که نشانه رويارويي خمشگينانه ميان اين مفاهيم است.

پيکاسو پاسخ داد: نه. گاو به معناي فاشيسم نيست. تنها به معناي خشم و تاريکي است.

به او گفتم که مفهومات موجود در آثارش به شکل نماد هايي شايد ساده، روشن و قابل فهم تر در زبان شخصي خودش، درآمده اند.   

پيکاسو پاسخ داد: آثارم سمبوليک نيستند. تنها گرنيکا سمبوليک است، ولي بايد بگويم که بيشتر به تمثيل نزديک است. براي همين هم از نمادهايي چون اسب و گاو و غيره استفاده کردم. اين اثرم، مسئله را بيان مي کند و به دنبال راه حل براي آن است براي همين هم از نمادگرايي (سمبوليسم) استفاده کردم.

پيکاسو ادامه داد: برخي نقاشي هايم را سوررئال و متعلق به دوره اي خاص مي دانند، من سوررئاليست نيستم. هيچ گاه در آثارم از واقعيت فرا تر نرفتم. و هميشه در ذات آن، يعني حقيقتِ واقعي زيستم. اگر شخصي به زيبايي شناسي توجه کند و برداشتي تحت الفظي، از مفهوم جنگ داشته باشد، براي بيان آن، تير و کماني را رسم مي کند، چون از نظر زيبايي شناسي بسيار جذاب خواهد شد.  من در عوض، براي بيان مفهوم جنگ، مسلسلي را مي کشم! اکنون در اين زمان، در دوره تحولات و انقلاب ها، بايد به شکل انقلابي نيز نقاشي کشيد و نه مثل قبل.

سپس پيکاسو به چشمانم زل زد و سوال کرد:

-قبول داريد؟

به او گفتم که مفهوم بسياري از آثارش در نمايشگاه را درک کردم، ولي برخي از آنها را کاملا نفهميدم.  به سمت تابلويي که در آن شخصي برهنه و شخصي ديگر که در حال نواختن موسيقي (گيتار)، رفتم همان تابلويي که زماني در نمايشگاهِ سالن د اکتبره[11]، آويزان بود. اکنون  همين تابلو را در سمت چپم، در حالي که به ديوار تکيه داده شده بود، يافتم. بومي بزرگ و تو رفته، و در ابعاد 1.5 در 2 متر بود.

گفتم: مثلا نمي دانم مفهوم کامل اين تابلو، چيست؟ 

پاسخ داد: اين چيزي جز يک فرد برهنه و فرد ديگري در حال نواختنِ موسيقي نيست. براي خودم نقاشي اش کرده ام. زماني که شخصي درباره فردي برهنه که توسط شخصي کشيده شده، فکر مي کند؛ به اين نتيجه مي رسد که اين تابلو چيزي جز يک نقاشي در شکل سنتي اش نيست، يعني آن که براي مردم معنا و مفهوم خاصي ندارد و تنها فردي برهنه است. اما نقاشي هايم را در شکلي انقلابي بيان مي کنم، اين نقاشي  هيچ معنا و مفهوم انتزاعي ندارد. تنها فردي برهنه در کنار فردي است که دارد آهنگي مي نوازد.

از پيکاسو پرسيدم: درک نقاشي هايتان براي مردم سخت است؟

جواب داد: بدين شکل نقاشي مي کنم چون نقاشي ام حاصلِ افکارم است.  سال ها براي اين که به چنين نتيجه اي برسم، کار کردم، و اگر بخواهم به عقب گام بردارم (در حالي که صحبت مي کرد، قدمي به عقب برداشت)، به مردم توهين کردم، زيرا کارهاي من، زاده انديشه من است. نمي توانم در چهار چوب آن چه که عرف مي نامند کار کنم، تنها براي اين که درک آثارم راحت تر باشد. نمي خواهم از وضع فعلي پايين تر بروم. شما نقاش هستيد. درک مي کنيد که عملا، غير ممکن است بدانيم که چرا کسي از فلان موضوع در اين يا آن اثرش استفاده کرده است. من خودم را با نقاشي کشيدن بيان مي کنم، و نمي توانم تا با کلمات اين کار را انجام دهم. نمي توانم توضيح دهم که چرا کاري را از فلان راه انجام دادم. در مورد خودم، مثلا اگر ميزي را طراحي مي کنم (در همين زمان با دستش ميزي را گرفت، تا کلماتش را نشان دهد) همه جزئيات آن مثل اندازه و ضخامت را مي بينم و بعد به زبان خودم ترجمه مي کنم [و بر روي کاغذ مي آورم].   

با دستش انتهاي اتاق را نشان داد، همان جايي که نقشي از يک ميز روي بوم بزرگي به چشم مي خورد (همان تابلويي که در نمايشگاه سالن ليبراسيون نيز نمايش داده شده بود) و ادامه داد:

مي بينيد که چگونه تابلو ها را مي کشم. جالبه. چون مردم نکاتي را در نقاشي پيدا مي کنند، که شما در آن نمي بينيد. و به اصطلاح از کاه، کوه مي سازند. مهم نيست، چون باعث دلگرمي است وقتي مي بينم آن ها به درک درستي از نقاشي مي رسند و آن چه که واقعا در ماهيتِ تابلو هست را مي بينند.

از وي پرسيدم که چه زماني مي توانم دوباره او را ببينم، او پاسخ داد که خوشحال خواهد شد هر زماني که بخواهم دوباره با او ملاقات کنم. با هم دست داديم و اتاق را ترک کردم.

اين گفتگو در مجله "نيو مسز" در 13 مارس 1945 به چاپ رسيده است.

 

 

[1] . Jerome Seckler

[2] . Montmartre

[3] . Tolouse-Loutrec

[4] . Degas

[5] . George Braque

[6] . Diaghilev

[7] . Prado

[8] . New Masses

[9] . El Marino

[10] . Sal?n Liberaci?n

[11] . Sal?n de Octubre

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران