اگر گفته بودي با تو مي آيم

اگر گفته بودي با تو مي آيم

جان اشبري

ترجمه ي رضا پرهيزگار

درشهر فضاخيلي شهري بود اما در روستا گاوها تپه هارا  پوشانده بودند. ابرها نزديک بودند و بسيار مرطوب. داشتم با آنا کنار پياده رو قدم مي زدم و از مناظر پراکنده در هرسو لذت مي بردم. ناگهان صدائي که به دراي ژرف يک ناقوس شبيه بود از پشت سرمان بلند شد. هردوبرگشتيم ببينيم چيست. آنا توضيح داد: "واژه هائي ست که که در گذشته بر زبان آورده اي و حالا بازگشته اند تا دست از سرت برندارند (تا ديگر رهايت نکنند). مي داني، هميشه اين کار را مي کنند." در حقيقت مي دانستم. بارها اين صداي، ژرفِ ناقوس مانند به افکارم هجوم برده بود، اول آن ها را به هم ريخته بود و بعد دوباره آن ها را با نظمي که به نظمِِ پايِ سيب شبيه بود مرتب کرده بود. صدا انگار مي گفت " دو کلاغ بر ساعتي آفتابي در آفتابِ خداداده نشسته بودند. بعد يکيشان پرکشيد و رفت." مي خواستم بپرسم:

" خب ... و بعد"؟ اما سکوت کردم. پيچيديم توي يک حياط، از چند پله کان بالا رفتيم و به پشتِ بام رسيديم،که برآن ضيافتي برپا بود. آنا مرا معرفي کرد که " دوستِ من هانس" هيچکس توجهي نکرد و چندتا از ميهمان ها به سمتِ طارمي رفتند تا ازچشم انداز باغ هايِ ميوه و تاکستان ها،که به شکوه خزاني نزديک مي شدند،لذت برند.اما  يکي از خانم ها  براي خوش آمدگوئي، دوستانه به پيش بازِ ما آمد.ازخودم پرسيدم که يعني اينجا "يک خانه يِ ميوه چيني" است، عبارتي که اغلب شنيده بودم اما هيچ گاه معني آن را نفهميده بودم. زن با شادماني گفت: " به خانه من ... خب، يعني به خانه يِ ما خوش آمديد. مي بينيد که دارند انگور ها را مي چينند." انگارمي توانست فکر مرا بخواند. "مي گويند محصولِ امسال متوسط خواهد بود، اما با همه يِ اين ها، منظره عالي ست، اينطور نيست آقايِ ...." 

گفتم"هانس". چشم انداز واقعن زيبا بود اما من دلم مي خواست آن جا را ترک کنم.  بهانه اي تراشيدم و با آرنج آنا را به طرفِ پله ها راندم و از آن جا بيرون آمديم. با لحني خشک گفت: "کار مودبانه اي نکردي." گفتم " عزيز دلم، من به اندازه يِ کافي از دست کسائي که مي تونن فکر آدمو بخونن کشيدم. هروقت بخوام  فکرمو بخونن ميرم پيشِ يه ذهن-خوان"

اتفاقن من يکي از همان هام و مي تونم بهت بگم چيزي که از ذهنت ميگذره درست نيست. به صداي اون ناقوسِ بزرگ گوش کن ببين چه مي گويد: " ما همه بر زمين و در زمانِ خود غريب ايم©ِبايد توجه مي کردي.حالا بايد اصلاحاتي انجام داد."

 

IF You had said You Would Come with Me

BY JOHN ASHBERY

In town it was very urban but in the country cows were covering the hills. The clouds were near and very moist. I was walking along the pavement with Anna, enjoying the scattered scenery. Suddenly a sound like a deep bell came from behind us. We both turned to look. “It’s the words you spoke in the past, coming back to haunt you,” Anna explained. “They always do, you know.” 

Indeed I did. Many times this deep bell-like tone had intruded itself on my thoughts, scrambling them at first, then rearranging them in apple-pie order. “Two crows,” the voice seemed to say, “were sitting on a sundial in the God-given sunlight. Then one flew away.” 
      “Yes . . . and then?” I wanted to ask, but I kept silent. We turned into a courtyard and walked up several flights of stairs to the roof, where a party was in progress. “This is my friend Hans,” Anna said by way of introduction. No one paid much attention and several guests moved away to the balustrade to admire the view of orchards and vineyards, approaching their autumn glory. One of the women however came to greet us in a friendly manner. 

                         I was wondering if this was a “harvest home,” a phrase I had often heard but never understood. 
      “Welcome to my home . . . well, to our home,” the woman said gaily.

 “As you can see, the grapes are being harvested.” It seemed she could read my mind. “They say this year’s vintage will be a mediocre one, but the sight is lovely, nonetheless. Don’t you agree, Mr. . . .” 
      “Hans,” I replied curtly. The prospect was indeed a lovely one, but I wanted to leave. Making some excuse I guided Anna by the elbow toward the stairs and we left. 
      “That wasn’t polite of you,” she said dryly. 
      “Honey, I’ve had enough of people who can read your mind. When I want it done I’ll go to a mind reader.” 
      “I happen to be one and I can tell you what you’re thinking is false. Listen to what the big bell says: ‘We are all strangers on our own turf, in our own time.’ You should have paid attention. Now adjustments will have to be made.”

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

© عجب و ادعا که شاخ و دم ندارد. داشتم فکر مي کردم که اگر کس ديگري داشت اين شعر را ترجمه مي کرد شايد از واژه يِ غريبه استفاده مي کرد. اما من که  پژواک اين کلامِ بلند اخوان "دست بردار از اين در وطنِ خويش غريب" در

گوشم طنين انداز است و به قولِ شاعر در همين شعر "بازگشته تا رهايم نکند"،معادلِ ديگري به ذهنم نيامد.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران