خفته گانِ بيدار

 خفته گانِ بيدار

جان اشبري

ترجمه ي رضا پرهيزگار

 سروانتس وقتي دن کيشوت را مي نوشت خواب بود.

   جويس هنگام نوشتنِ بخشِ صخره هايِ سرگردانِ کتاب اوليس خواب بود.   

   هومر در طول نوشتنِ بخش اعظمِ ايلياد،چرت مي زد و گه گاه خوابش مي برد؛ هنگام نوشتنِ اود يسه، اما، بيدار بود.                                                                                              

   پروست، آنسان که فوج فوج خوانندگانش پس از او، در تمامِ لحظه هايِ نوشتنِ زنداني[i]، خرناس مي کشيد.

ملويل هنگام نوشتنِ بيشتر قسمت هايِ موبي ديک، پشت سکان خواب بود.

فيتزجرالد[ii] هنگامِ نوشتنِ لطيف است شب خواب بود،که شايد چندان شگفت نباشد، اما اينکه توماس مان، بر همان دامنه يِ کوهستانِ جادو به خوابي عميق فرو رفت، کاملن خارق العاده ست، واين که حتي آن را نوشت، از اين هم شگفت انگيز تر.

کافکا،هيچ گاه نمي خوابيد،حتي وقتي که درکار نوشتن نبود يا بانک تعطيل بود.

درباره يِ عاداتِ نوشتنِ جورج اليوت، چيز زيادي نمي دانيم ـــــ حدس من اين است که چند دقيقه اي مي خوابيده، بيدار مي شده و چيزي مي نوشته، و دوباره خوابش مي برده.

باورنکردني است که  چرت کوتاهِ (قيلوله يِ)  لو واليس در طول مسابقه يِ ارابه رانيِِ بن هور اتفاق افتاد.

اميلي ديکينسون برتختِ سرد و باريکش در اَُمهرست[iii] مي خوابيد.

وقتي بيدار مي شد،بابا سرما[iv] شعر تازه اي بر شيشه يِ پنجره نقش زده بود؛ بيرون، شاخ و برگ هايِ بلورآجين در ترنم بود.

والت ويتمنِ پير نازنين هنگامِ سرودن خرخر مي کرد، و مثل بسياري از ما اصرار داشت نمي کند.

سامرست موام در ساحلِ ريويرا[v] مي خوابيد.

آگاتا کريستي با ظرافت مي خوابيد، آن گونه که يک زن مي خوابد، و به همين خاطر است که رمان هايش مثلِ ساندويچِ هايِ پايِ چايِ عصر اند ــــ بيشترشان هنرمندانه.

من، هرگاه نتوانم از آن خودداري کنم مي خوابم؛ نوشتن و خوابيدنم مدام در حال پيشرفت است.

گفتني هايِ ديگري هم دارم، اما زياد معطل تان نمي کنم.

هرگز با يک نويسنده سوار قايق نشويد ــــــ نمي دانند کي رويِ آبند.

پرندگان نقش-مدل هايِ خوبي نيستند.

فيلسوف را بايد از خانه بيرون کرد، اما،  در هيچ شرايطي دست به اين کار نزنيد.

بردگان بهترين خدمتکارانند.

مسواک زدن ممکن است هميشه ظاهر آدم را بهتر نکند.

شرنده هايِ تميز را در روبالشي نگهداري کنيد.

به سگ ها فقط وقتي پارس مي کنند غذا بدهيد.

برگ هايِ چاي را در توالت بريزيد و سيفون را بکشيد و پودر قهوه را در ظرفشوئي بريزيد.

و زينهار از نامه هايِ بي نام ـــــــ ممکن است آن هارا در انفجارِ درونيِ خوابي بي واژه نوشته باشيد.

 

Sleepers Awake

BY JOHN ASHBERY

  Cervantes was asleep when he wrote Don Quixote.

   Joyce slept during the Wandering Rocks section of Ulysses.

   Homer nodded and occasionally slept during the greater part of the Iliad; he was awake however when he wrote the Odyssey.

   Proust snored his way through The Captive, as have legions of his readers after him.

   Melville was asleep at the wheel for much of Moby-Dick.

   Fitzgerald slept through Tender Is the Night, which is perhaps not so surprising,

   but the fact that Mann slumbered on the very slopes of The Magic Mountain is quite extraordinary—that he wrote it, even more so.   

   Kafka, of course, never slept, even while not writing or on bank holidays.

   No one knows too much about George Eliot’s writing habits—my guess is she would sleep a few minutes,

   wake up and write something, then pop back to sleep again.

   Lew Wallace’s forty winks came, incredibly, during the chariot race in Ben-Hur.

   Emily Dickinson slept on her cold, narrow bed in Amherst.

When she awoke there would be a new poem inscribed by Jack Frost on the windowpane; outside, glass foliage chimed.

   Good old Walt snored as he wrote and, like so many of us, insisted he didn’t.

   Maugham snored on the Riviera.

    Agatha Christie slept daintily, as a woman sleeps, which is why her novels are like tea sandwiches—artistic, for the most part.

I  I sleep when I cannot avoid it; my writing and sleeping are constantly improving.

   I have other things to say, but shall not detain you much.

    Never go out in a boat with an author—they cannot tell when they are over water.

   Birds make poor role models.

    A philosopher should be shown the door, but don’t, under any circumstances, try it.

    Slaves make good servants.

Brushing the teeth may not always improve the appearance.

    Store clean rags in old pillow cases.

    Feed a dog only when he barks.

F    Flush tea leaves down the toilet, coffee grounds down the sink.

    Beware of anonymous letters—you may have written them, in a wordless implosion of sleep.

 

 

  

 

 

 
 

[i] . نام بخشي از رمان مشهور در جستجويِ زمان از دست رفته که با دو عنوان (the prisoner) و (the Captive) به انگليسي ترجمه شده. (م.)

[ii] . اسکات فيتزجرالد، نويسنده آمريکائي که در ايران بيشتر با رمان گتسبيِ بزرگ شناخته است. (م.)

[iii] . شهر زادگاه اميلي ديکينسون در ماساچوستز آمريکاِ، که تا هنگام مرگ آن را ترک نکرد.

[iv] . در برابر جک فراست آورده ام. شخصيتي در فولکلور اسکانديناوي، تقريبن معادلِ بابانوئل در مسيحي، که او را مسئولِ يخ بندان، سوزشِ بيني و شستِ پاي بجه ها در سرما، رنگ آميزي شاخ و برگ ها در خزان و کندنِ طرح هايِ سرخس مانند بر شيشه يِ پنجره ها در سرمايِ  زمستان دانند (م.)

[v] . اين نويسنده يِ انگليسي ويلايِ مجللي که به ويلايِ مغربي شهرت داشت در ساحل ريويرا خريده بود که محل پذيرايي از و آمد شدِ هنرمندانِ هم عصرش از جمله تي. اس. اليوت، پيکاسو، اولين وا و بسياري ديگر  بود. آورده اند که وقتي وکيلش از او خواست براي احتراز از پرداخت ماليات،آن را به نامِ دخترش کند، در پاسخ گفت: "خيلي ممنون، شاه لير را خوانده ام". (م.)

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران