نمي خواهم زهر انسان را در هيچ شکلي ببينم

نمي خواهم زهر انسان را در هيچ شکلي ببينم

 

گفت و گويي پيرامون پنجاه سال فعاليت ادبي با هرمز علي پور

مريم هاشم پور

 

 

هرمز علي پور در مجموعه هاي اخيرش موقعيت هاي مختصري را به ما مي نمايد. از نظر تعداد سطور به شعر کوتاه تر تمايل دارد.عمدتا خرده روايت ها و عکس هاي لحظه اي شعر را مي سازند. به نظر مي رسد که با درونمايه ها هم در تعامل است. دغدغه ي مرگ و پيري. چرا شعر کوتاه اصلا؟

 

اولا من بايد تشکر کنم از شما که تشريف آورديد. اما سوالتان. در مورد شعر کوتاه تعريف درستي من خودم نخوانده ام و جايي نديده ام. و اصولا معتقد هم نيستم.علت هم دارد. چون وقتي شعر کوتاه يا اصلا کلمه و صفت پيش مي آيد ما ياد طرح مي افتيم ياد شعرک مي افتيم يا ياد هايکو مي افتيم که اصلا بخشي از فرهنگ ما نيست و بگذريم. اما خود من ، کلا آدمي هستم که به يک نوع ايجاز در هر چيزي، در حرف زدن در نگاه کردن در تخيل معتقدم. اگر چه تجربياتي هم داشتم.حتي در هايکو که آن را مينياتور هاي ايراني اسم گذاشته بودند. اگر بخواهم صادقانه بگويم بيشتر الگوي شعر من غزل فارسي خودمان است. علتش هم اين است که من شعر فارسي را واقعا در حد خودم خوب مي خواندم. خيلي حرفه اي . فرض کن من شعري را مي گويم که بيست سطر است وقتي قرار است در بازنگري ها و ورژن هاي مختلف به قول امروزي ها نگاهش بکنم و بيبينم ده سطر از اين شعر بود و نبودش تاثيري در جاذبه ،  زيبايي شناسي و حتي پيام مفهوم شعر ندارد، اين است که شعر را به گوهري ترين شکل و تقطيري ترين شکلش دوست دارم ارائه بدهم. بگذريم از اينکه شرايط امروز هم شرايط سرعت و شتاب است. در قديم مي گفتند شعر هنري اشرافي ست اما من معتقدم هنر فرزانگان و فرهيختگان است. يعني خوانندگان و مخاطبين اصلي شعر معمولا افرادي هستند که به نوعي خودشان هم طبع شعر دارند به اعتقاد من دنيا به هر سمتي از تکنولوژي که برود ادبيات قديم ما آن چنان غنا و مايه دارد هم از نظر غالب هم ساخت هم محتوا که کهنگي پذير نيست. يعني مي تواند رخت امروز را هم به تن بکند و خيلي راحت جواب بدهد. فرض کن شما ممکن است بارها سعدي را خوانده باشيد بعد از مدتي به خودتان مي گوييد من که سعدي را خوب خوانده بودم. چرا اين مسئله را يادم نبود. يا متون نثري ما مثل خط سوم يا کارهاي عرفاني که با شعر يک هم خواني روحي و ضميري دارند. اما قسمت دوم حرفتان بعضي ها مي گويند مرگ انديشي بعضي ها مرگ آگاهي بعضي ها به قول شما مي گويند يک نوع پيري ، من از نوجواني  در خودم يک ذائقه و روحيه اي حس کردم که با هنر خيلي جورتر بود و به بي انگيزگي هاي من در سنين جواني حتي پاسخ مي داد. قبلا داستان مي نوشتم نقاشي مي کشيدم ولي خودم را با شعر نزديک تر ديدم و در هر دوره اي به اقتضاي نگاه خودم به هستي و صادق بودن با شعر تجربياتي را که از جامعه مي گرفتم با نگاه فردي خودم آميخته مي کردم و دوست داشتم اگر اثري از من ارائه مي شود بو و  رنگ و ياد هيچ هنرمندي را تداعي نکند حتي حافظ حتي نيما . و اعتقادم بر اين است که هر جامعه اي به يک نفر نياز دارد. به يک شاملو به يک نيما به يک اخوان. و هميشه دوست داشتم که علاوه بر رضايت خاطر خودم يک طوري باشد که اگر از من يک کتاب ماند يا هيچ کتاب نماند بتوانم سطري به شعر و فرهنگ سرزمينم اضافه کنم. و اين جاه طلبي هنوز هم در من هست. علتش هم اين است که در مقاطع سني متفاوت تجربيات متفاوت داشتم و آدمي هستم که لحظه به لحظه در حال کنجکاوي و کنکاش در مسائل هستم. شغل من هم شغلي بود که ابزار کارم کلمه بود . چهل و سه چهار سال معلم بودم هرچه سن آدم بالاتر مي رود  اگر خودش را نقد کند اگر جسارت داشته باشد اگر بپذيرد به يک نوع واقع بيني مي رسد ،وقتي من هرمز علي پور بيست ساله را با حالا مقايسه مي کنم مي بينم نگاهش نسبت به هستي و مسائل يک نگاه هيجاني و احساسي بوده در صورتي که شعر به اعتقاد من شأن  اش از هر مسئله اي بيشتر است .خود شعر قائم به ذات يک هستي اي دارد که اگر شاعر همه ي عمرش را وقف شعر کند تازه ممکن است به دريافت و خلاقيتي برسد که بار اضافي نبرده باشد.

در کتاب هاي جديدتان به ويژه بنفش پارچه اي چندجايي به يک اتفاق جديد برخوردکردم که در شعرهاي قبل تان نبود.قافيه بازي. موضع تان در برابر کارکرد قافيه در شعر سپيد معاصر چيست؟ چرا سراغش رفتيد؟

در مورد نقش قافيه ، خود من تا قبل از اين يک حساسيتي نسبت به پرداختن بيش از حد به آن (اين جا پرداختن نه به معناي به کار بردن قافيه. حتي بحث در مورد قافيه )داشتم. معتقد بودم اگر در شعر کلاسيک دست و پا گير است در شعر معاصر هم گاهي اوقات همان دست و پا گيري را دارد، با اين خصلت منفي که ديگر آن چارچوب وزن و افاعيل هم که نيست و قافيه بيگانه مي افتد. حتي از قافيه پردازي هاي نا متعارف نيما هم زياد لذت نمي بردم . در شعر تجربي نيما يک درشتناکي هايي ست که به لطافت کارهاي آخرش نيست ولي  در شعر خودم هرجايي که حس کنم مترادف مصدر يا فعلي مي تواند به در ذهن ماندن سطر يا شعري کمک کند ابايي ندارم. اما تکرارش در سطرهاي بعضي از شعراکه نوعي تعمد دارد، براي خود من هم خوشايند نيست. انگار به يک نا گزيري آدم را گرفتار مي کند.چون قافيه به همان نسبت که بار مثبت دارد بعضي از اوقات توي ذوق هم مي زند. انگار کار شاعرهاي متوسط است.

هرمز علي پور همين است که ما در اين بيست و چند کتاب ديديم يا خودتان را زير قيچي هم برده ايد؟

آفرين ! درست است که کتاب هاي من به شکل منظمي چاپ نشده اند و پريشانند. ولي در همين پريشان حالي حواسم بود که حتي کار متوسط چاپ نکنم. براي نمونه نرگس فردا را که با نويد شيراز چاپ کردم گزيده ي 12-13 سر رسيد بود . زنده ياد بنياد مي گفت تو از يک صفحه تا يک ميليون صفحه جا داري ، مي گفتم نه! و هر وقت مي خواهم کتاب بدهم بيرون دچار استرس مي شوم . گاهي گريه مي کنم.به جان خودت من هر وقت مي خواهم کتابم را دست ناشر بدهم مي ترسم از خودم خجالت بکشم.کتاب هايي که از من چاپ شدند يک دهم کار 50 ساله ي من هستند.شعرهاي مطبوعاتي م چاپ نشده مصاحبه هايم چاپ نشده.شعر هاي کلاسيکم را مطلقا کتاب نکردم.دوست نداشتم آن هم به حرمتي که براي خود شعر قائلم. همين الان حداقل ده کتاب آماده ي چاپ دارم. ولي جاي ده جلد ، دو جلد کتاب مي خواهم بدهم که بماند! دغدغه ي چاپ ندارم. مدتي بود که در طول يکي دو سال چندين کتاب بيرون دادم که بگويم چاپ کتاب هنر نيست،  هيچ ناشري هم به شعر من اعتبار نمي دهد .شعر من است که به ناشر بها مي دهد . خدا را شکر نتيجه هم گرفتم. اگر اشتباه نکنم که احتمالش هم کم است من تازه دارم شروع مي کنم به شعر خوب گفتن! شايد فکر کنيد شکسته نفسي ست.ولي واقعا نيست. چاپ هر کتاب براي من معادل يک جنگ درون است. عذاب محض است جهنمي ست از زماني که مي خواهم انتخاب کنم همينطور بغض دارم.تا وقتي در بيايد. بعدا که فاصله مي گيرم مي بينم سخت گيري من هم خوب است و هم بد ، در نهايت اين کار براي يک شاعر با تجربه بهتر است. اگر چه شاعران جوان تر بايد اين سخت گيري را داشته باشند. در شرايطي هستم که دوست دارم فقط 5 شعر بگويم و خودم به خودم آفرين بگويم.بعضي اوقات فاصله مي گيرم و وقتي يک کتاب خودم را مي خوانم فکر مي کنم اين را در چه شرايطي گفتم اصلا يادم نمي آيد! به خاطر عاطفه ي گدازنده شان.

 

از پارک ها زياد حرف زديد. هم در مصاحبه ها، هم شعرهايتان. حکايتش چيست؟ پارک در جهان و جغرافياي شما ترجمان چيست؟

من معمولا از خانه کم بيرون مي روم تنبلم، نزديک خانه ي ما پارکي ست وقتي مي خواهم بروم بيرون ، بروم سيگار بکشم به ناچار بايد از توي پارک بروم ، روي تک تک موجودات زوم مي کنم. بعضي اوقات مي ايستم يک پيرمرد را نگاه مي کنم که هم سن خودم دارد ورزش مي کند و چه تقلايي مي کند. يا زن هاي چاقي که مي دوند. دلم مي سوزد پر از تنهايي و خلوت است يا مثلا دختر و پسري که نشسته اند. چهره شان را مي بينم ايمان دارم اين ها اگر براي شان مشکلي پيش بيايد که با 50 هزار تومان حل شود جفت شان ندارند.پارک براي من جغرافياي يک جامعه است.اخيرا من حتي به يک نتيجه هايي رسيده ام نه تنها درباره ي پارک . همين سطل هاي زباله اگر دقت کني زندگي موش گربه و مورچه و اين ها را در بيابي. همان قدر که بيرون زباله ها زندگي ست داخل شان هم هست.ديده ام آدم هايي که در زباله ها دست مي کنند و غذاها را مي خورند. نمي خواهم خيلي تراژيکش کنم ولي واقعا هست...  من همه ي اين ها را مي بينم و تحمل تنهايي م بيش از حد تصور است و اگر خانواده ام نگران نباشند دوست دارم هميشه تنها زندگي کنم. حتي طاقت ديدن آدم ها را در خواب ندارم. نمي خواهم زهر انسان را در هيچ شکلي ببينم

نظرتان راجع به مجموعه کتاب هايي که جديدا از دهه 40 و 50 تجديد چاپ شده اند چيست؟

من وقتي جوان بودم هم نگاهي به شعر پيشرو آن زمان داشتم. علاوه بر بچه هاي شعر ديگر حتي احمدرضا را مي خواندم.کتاب من فقط سپيدي اسب را گريستم يا وقت خوب مصائب را. و با خيلي از هم نسلان هميشه اختلاف نظر داشتيم.من مي گفتم خيلي اين ها شاعرند و غريب. و از اين در محاق بودن شان در رنج بودم. که چرا فقط من بايد لذت شعر سيروس آتاباي را ببرم ، لذت شعر دکتر فشايي را که حالا فرانسه است. آرشيو ها را کامل داشتم. همه ي کتاب ها را. کتاب داوود رمزي کتاب هوشنگ صهبا. همه. آرشيوي که البته بخشي از آن به غارت رفت. روزي در کافه چرا با آقاي معمار و دوستان نشسته بوديم گفتم من حاضرم شاعراني از دهه ي  40 و 50 به شما معرفي کنم که خودم از آن ها ياد گرفتم. آن زمان شعر ايران مديريت مي شد و مي شود و تاخير غم انگيزترين حالت در شعر معاصر ماست. بچه هاي شعر ديگر بيژن الهي و هوشنگ چالنگي و شجاعي را ماها که بعدا به عنوان شعر ناب مطرح شديم عرضه کرديم. خوشبختانه اين پکيج در آمد و استقبال هم بي نظير بود حتي قرار است استمرار پيدا کند خود من به بچه ها گفتم تا جايي که برايم مقدور است چه حافظه چه آرشيو کمک شان مي کنم. حتي کساني که آن موقع دو شعر خوب و تاثيرگذار داشتند بايد آن دو شعر ديده شود .آن موقع در مطبوعات صفخه اي بود تحت عنوان ويژه ي يک شاعر . کساني مثل سيد محسن رضوي. که در فردوسي دو صفحه شعر داشت به اسم ليداي 192 زندگي نامه ي زني در شهر نو.آدم را ديوانه مي کرد. همان چند شعر مي شد يک کتاب. يا شاعري مثل خانم شهرزاد( کبري ) سيدي  که حالا بايد کتابش به چاپ دهم مي رسيد. در فيلم قيصر کيميايي بازي مي کرد. دو کتاب داشت به اسم هاي با تشنگي پير مي شويم و سلام آقا. کار ندارم که خودش کجاي دنيا بي چاره افتاده. مثل باديه نشيني که بعد از 50 سال شناخته مي شود. بايد اين ها تجديد چاپ شوند و بچه ها اين گسست ها را ببينند. من شک ندارم شعر ايران روزي دوباره به آن دامن رستگار شعريت خود بر مي گردد. بيشتر از اين نمي شود شرحه شرحه اش کرد. مگر مي شود به تعداد هر آدمي يک ژانر يا نحله بيايد؟

درباره ي شعر از شاعر مي خواهم بپرسم. در پرونده ي کاري خيلي ها مي بينيم. نوشتن از شاعر ، غمش و تنهايي ش.اين مسئله في النسفه جالب است؟ ما شاعر شده ايم که از مصائب شاعر بودن بنويسيم فقط؟ همه ي پرونده ي شعري ما را قرار است شکوه از شاعر بودن تشکيل بدهد؟ مثل اين که فيلم سازان از زندگي هم مستند بسازند دائم.هرچند خوب! روي لبه ي تيغ راه رفتن است. نيست؟

اين را قبول دارم . شايد اين حق را به هر شاعري ندهم که به اين مطلب بپردازد. ولي به شاعر حرفه اي و شاعري که از نظر سن و تجربه به جايي رسيده، و دلبستگي اش به شعر فرق دارد با بخل و تنگ نظري چرا . به عنوان يک هشدار که شاعري يک حرفه است،اين قدر از ما نپرسيد! آن قدر بيگانه نباشيد! و ياآن  قدر نسبت به بيگانگي ما حساسيت منفي نشان ندهيد.من همينم! وقتي در عين حال به قول شما اين فرديت چيزي ست که شمول براي همه ي شاعران دارد، من تعمد دارم که هم در نثر (بعضي اوقات در نثر ممکن است جنبه ي خودخواهي پيدا کند) ولي واقعا تعمد دارم در شعر حتي خطاب به خيلي از شاعرهايي که حرفه اي نيستند وديدشان اين است که مدرک و مدال شان را بگيرند بگويم : شاعري اولا نوعي عشق مستمر است، بدون چشم داشت است. همه اش هزينه است. و خيلي رنج بر و طاقت کش است. و در واقع اگر حتي در شعر از زندگي شخصي خودم حديث نفس را بيان بکنم اين را تعميم مي دهم به رنج شاعران ديگر مثل نيما. به رنج هر آدمي که هدف متعالي دارد ولي هيچ توقعي از مردم ندارد که رعايتش را کنند. فقط مي خواهد بگويد من را آن قدر اذيت نکنيد! من شما را با تمام عاميت و تمام سختي تان مي پذيرم ولي اگر کم حرف مي زنم ، اگر ساکتم لطفا به سکوت من احترام بگذاريد. من روي اين مسئله تعمد دارم و علت هم دارد. چون در جامعه ي ما نود درصد از مردم خب مادرزاد حس مي کنند شاعر اند. همان قافيه پردازي و پشت اتوبوس نوشتن و فلان. و در هر فاميلي حداقل بيست نفر مدعي شعر و شاعري هستند. در فاميل خود ما خيلي ها تعريف شان از شاعر چيست ؟ مي گويند مگر فلاني معروف نشد؟ چرا هر جا مي رود به او احترام مي گذارند؟ ديگر فکر نمي کنند که پشت اين احترام پنجاه سال رنج پنهان است و هزينه هايش هم به جاي خودش...خواهر من برادر! من اگر من ظاهرا ساده حرف مي زنم دليل نمي شود که تو هم بخواهي بشوي هرمز علي پور. به اين صورت نيست اگر اين طور بود پسر نيما مي شد نفردوم شعر ايران!من دقيقا روي مسئله ي حرفه اي بودن شاعر و شاعر به عنوان يک آدم تنها در همه جاي جهان اصلا تاکيد دارم! ولي چه شاعري؟ شاعراني که از منظومه نيما تا به الان از 5 نفر بيشتر نشده اند. من روي زندگي فروغ تعصب دارم، روي زندگي اخوان تعصب دارم. روي زندگي خودم تعصب دارم. و به همان نسبت توقعم از ديگران صفر است. ديگراني که شاعر نيستند! ولي اطرافيان انسان و ديگرانِ زحمت نکشيده بدانند که اين شعر ، اين يک سطري که زبانزد مي شود به راحتي به دست نيامده. کار تو هم نيست که درس خوانده اي ! درست. مدرکت بالاتر است اما شعر حياتش يک جاي ديگر است. يک جايي که فقط خود شاعر مي داند. اين با بخل و حسادت و تنگ نظري فرق دارد يعني شاعر مورد حسادت واقع مي شود ولي هيچ وقت دلش نمي خواهد جاي هيچ کس ديگر باشد غير از خودش.اين خودخواهي را هم دارد.چون قدر منزلت و جغرافياي خودش را مي داند.تو با ديگران کاري نداري ولي مثلا مي بيني پسر خاله و پسر دايي ت مي گويند : فلاني اين همه معروف شده مگر چه کرده؟ او هم مثل ماست. ما که 8 تا مدرک داريم . اين که يک اس ام اس هم بلد نيست بزند پس چرا اين قدر معروف است؟ ديگر نمي داند زندگي دروني تو با آدم هايي مي گذرد که با تو رابطه ي خوني ندارند. تو به نيما نزديک تر از عموي خودت هستي. تو به فروغ نزديک تر از مادر خودت هستي. ما وقتي مي گوييم شاعر اين ها را مي گوييم. مي بينيد که وقتي در اين مورد حرف مي زنم خيلي هم با حرارت حرف مي زنم. چون خيلي زجر کشيده ام. من خودم از حمل خودم خسته ام به عنوان يک آدمي که زندگي را واقعا به شکل هاي ديگر دوست دارد. نمي گذارند تنهايي ات را خوب سر کني. نمي گذارند سکوتت به تعالي برسد. نمي گذارند.يعني اگر بخواهي بهشان بها بدهي جلوي فرزانگي ت را مي گيرند. من از کودکي به شدت از معمولي بودن هراس داشتم. از ده سالگي حس مي کردم با هيچ کدام از اعضاي خانواده خودم سنخيت روحي ندارم. و از چهارده سالگي متوجه شدم وصله ي ناجوري براي زندگي اجتماعي آن شکلي هستم. و مشخص هم شد که دروغ نگقتم وحداقل با خودم صادق بودم. پشت اسم به اين کوچکي نيم قرن است. نيم قرن شوخي نيست. هر کدام از شاعران نه تنها من. مگر منوچهر آتشي چه کرد به غير از بدبختي؟ مگر نصرت رحماني غير از اين که زندگي ش را رهن و وقف کلمه کرد چه بود؟

ممکن است خودخواهي تلقي شود يا اعتماد به نفس زياد ولي مهم نيست من 50 سال است که کار مي کنم و خيلي حرفه اي هم کار کرده ام و با بلند پروازي و البته خيلي هم هزينه داده ام. چون تا سن چهل سالگي شعرم به نوعي در خدمت نگاه سياسي من به مسائل کشور و جهان بود ديگر از چهل سالگي به بعد فرديت خودم را دوست داشتم اعمال کنم. هميشه از هر گونه نت برداري يا از روي دست کسي نگاه کردن گريز داشتم. مسائل جهان را از بيست سالگي تعقيب مي کردم و ديدم که هر چيزي پس از مدتي تن به يک فرسودگي کهنگي و در نهايت نسيان و فراموشي مي دهد. ولي انديشه و تفکر هميشه هست. اين است که آدم توقع دارد از خودش بدون صادر کردن تز و بيانيه تجربياتش را صادقانه بنويسد. بعدش عده اي به عنوان مخاطب با اثر آدم نوعي همذات پنداري دارند يا ندارند که اگر داشته باشند چه بهتر. مثلا شعر فروغ که رمز موفقيتش به اعتقاد من بيشتر صداقتش با خودش زندگي و جامعه بود . وطوري نبود که شعر را براي مسابقه بنويسد يا اين که رقيب کسي باشد. من به شعر تقسيم بندي شده اعتقادي ندارم اصلا از کلمه ي شاعره بدم مي آيد اما در شعر تقسيم بندي شده ي ما هستند شاعراني که از فروغ هم فراروي کرده اند و کارهاي شان هم خوب است ولي هنوز فروغ مثل سدي نمي گذارد مطرح شوند. شما خيلي بايد تيز بين باشيد و جسور باشيد که بگوييد شعر خانم فلان را به فلان دليل دوست دارم بدون اين که مقايسه کنم با شاعر قبل از خودش يا هر کسي. و هرکس واقعا نفس خودش را دارد. شعر در عين اين که سرشار از عاطفه تخيل و احساس است در نهايت از هيجان زدگي لطمه مي بيند. من حدود 22 کتاب چاپ کردم. تاثير خودم را بر نسل هاي متفاوت ديدم. چهار دهه است که حضور بي وقفه دارم. با وجود اين که در شهرستان بودم و دو سه سال است آمده ام کرج. اگر اين دو سه سال شعر من دارد ديده مي شود به خاطر حضور من در تهران و کرج نيست. شعر من شعري بود که به مرحله اي براي خودش رسيده بود حالا يا مورد بي عنايتي واقع مي شد يا من تنبلي مي کردم .ولي ايمان دارم اين بيبه قول عرفا ما دانيم قدر ما . شما امروز لطف کرده بوديد شعر من را خوانده بوديد بعد از اين که شنيدم من خودم در سطر آخر تامل کردم. گفتم خدايا اين يعني چه عاملي ست ؟ اگر شعر ديگري هم بود يقين داشته باشيد خوشم مي آمد." پارک هاي شلوغ آکنده از تنهايي ست..." خب اين نگاه را فقط شاعر دارد واقعا. شاعر شدن سخت است شما مي توانيد اراده کنيد و پزشک بزرگي شويد . يا دکتراي تقلبي بگيريد ولي بايد براي شاعري متولد شده باشي. و رنج محض است . نمي خواهم رمانتيک بازي در بياورم بگويم رنج مقدس و فلان. شاعر بايد معصوم باشد ما از خودمان توقع معصوميت داريم، از ديگران؟ مطلقا نداريم. من معتقدم اگر شاعرم و خانم هاشم پور عزيز به من اعتماد کرد وقتي آمد و با من برخورد کرد بعدش از انسان و بشريت نفرتش دو چندان نشود. من در شعر به زندگي شاعر زياد مي پردازم. ولي به عنوان کسي که غم خوار همه ي شاعران است. حتي وقتي پيري هاي فردوسي را مي خواندم که شب ها تا صبح شايد دو دقيقه هم نمي خوابيده از دردهاي عجيب بدني واقعا گريه مي کردم مي گفتم خدايا خالق رستم... طبيعي ست پيري و کهولت آدم را بيچاره مي کند. يا وقتي به تنهايي نيما فکر مي کنم وقتي  مي گويد من از هيچ کس راضي نيستم. قبلا با خودم مي گفتم چقدر نيما آدم خودخواهي ست. بعد فهميدم اين را يکي دو ماه قبل فوتش مي گويد. به خانه و خانواده ي خودش مي پردازد. مي گويد از فرزند من ،مادر من ، همسر من همه کينه همه غيبت. پس مهرباني کجا بايد به کار رود؟ شاعر اگر باخودش مشکل داشت که اصلا مسئله اي نداشتست و دو سه کتاب من گرچه بعضي شان به چاپ هاي چندم رسيدند روزي ديده تر خواهند شد. چون مي دانم دارم چه کار مي کنم .

در دفترهاي جواني تان عاطفه ي جانسوز تري مي بينيم . هرچه که جلو مي آييم غلظت خيال کم مي شود و عينيت بيشتر.شايد تحولات زندگي شخصي تان ،پايتخت نشيني و اين مسائل هم بي ربط نيست. زاويه ديدتان را تغيير داده ايد يا تسليم زندگي شده ايد؟

تسليم زندگي شده ام (مي خندد).مي خواهيد دروغ بگويم؟ و البته بدم هم نمي آيد .يک مطلبي را هم بايد بگويم حالا خوشبختانه يا متاسفانه گرچه سفر و حشر و نشر به آدم خيلي چيز ياد مي دهد ولي من فکر مي کنم يک شاعر مي تواند جهان را به درون خودش منتقل کند و اين يک نوع متفاوت از درونگرايي ست .نبوغ در درون و تنهايي شکل مي گيرد حتي اگر در يک روستا باشيد. من همان موقع هم که جوان بودم از بيست سالگي کمتر پيش مي آمد که در تابستاني به مرکز نيايم و ارتباط نداشته باشم.از ديدن شاملو تا جوان ترين شاعر ايران. اواخر به مرحله اي رسيده بودم شبيه يک نوع بي انگيزگي يا يک نوع افسرگي که البته مبتلا به جهان هم هست و منحصر به من نيست . گاهي وقت ها فکر مي کردم تنگناهاي اقتصادي از اين است که من معلم بودم  عقل معاش نداشتم  شاعر بودم و... ولي نه اين ظلمي ست که به جهان شده. اين مشکلات اقتصادي فقط منحصر به زندگي من نيست.من اگر دو فرزند داشته باشم تحصيلات شان هم تمام شده باشد و هنوز من مجبور باشم فکر هزينه و جيب آن ها باشم اين ديگر تنبلي و بي خيالي من را نمي رساند و بعد پذيرفتم که انسان در برابر بعضي شرايط ناگزير است که تسليم شود و فرق دارد با تن دادن به هر چيزي . آدم به مرحله اي مي رسد که با تمانينه بيشتري به زندگي نگاه مي کند بعد هم شما مي بينيد که  به عنوان يک شهروند به عنوان يک انسان چه متاهل چه مجرد ،اگر متاهل باشي نسبت به خانواده ات يک مسئوليت هايي غير از مسائل عاطفي داري. حالا اگر گاهي دست ما کوتاه و خرما بر نخيل است مال اين است که شاعري را در جامعه ما به عنوان يک حرفه نپذيرفته اند. و توقعات بي ربط است. من در خلوت خودم و با صداقت زندگي مي کنم هميشه قسمتم يک تراس بوده همين که ديديد  يکي هم مشابهش در اهواز بود خيلي از شعرهاي من در همين تراس ها شکل مي گيرد ولي تراس هايي که کل ايران را احضار مي کند و البته ارتباط از طريق مطالعه هم هست و گفت و گو وديگر. و من آن قدر تجربه ي انديشه اي دارم که وقتي به مسئله ي تازه اي برخورد کنم آن را دروني کنم و با زبان خودم بيان کنم .مي دانيد زندگي قد بازي بر نمي دارد!

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران