حال آن که يکي ديگر بود


 

 

 

 

حال آن که يکي ديگر بود

داستانکي از ايتالو کالوينو

برگردان مهدي فتوحي

 

آن چه مرا عصباني مي کرد انديشيدن به اين بود که آن زن همان طور که با من مي آمد با ديگري هم مي رفت مثلاً با يکي مثل فرروچچو. روي چمن بوديم که به او گفتم: گوش کن: تو چون منم با من مي آيي يا همان طور که با من مي آيي مي تواني با يکي ديگر هم بروي. با يکي مثل فرروچچو؟
و او پاسخ داد: با تو مي آيم چون تويي.
و من گفتم: قسم بخور تره زا.
و او گفت: تره زا؟
من گفتم: همين طور است.
و او در عوض گفت: ولي من بيانکينا هستم
درست بود. او بيانکينا بود نه تره زا
پرسيدم: تره زا چي؟ 
گفت: نمي دانم. به نظرم مي رسد با يکي ديگر ديده امش. مثلاً با فرروچچو.
ناراحت شدم: ولي بعد فکر کردم و پرسيدم: فرروچچو؟
او گفت: همين طور است.
و يادم آمد: ولي فرروچچو منم.
درست بود. من فرروچچو بودم. نه ميکه له.
او گفت: هميشه آدم قاطي مي کند.
من گفتم: درست است. مدام پيش مي آيد که آدم خودش را با يکي ديگر اشتباه بگيرد. ولي حالا همه چيز رو به راه است.
او گفت: بله. تازه فرقي هم نمي کند.
و روي چمن تا شب ماند.

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران