شعرها

شعرها

ميکل آنجلو  بواُناروتّي

برگردان مهدي فتوحي

 

بسياري از دويست سوننتتو و مادريگال هاي ميكل آنجلو- كه او در ميان شصت تا هشتاد سالگي ساخته و پرداخته-  نمونه هايي اند از توان آدمي براي آفرينش اشعار عاشقانه ي استثنايي و نا به هنگام  در طول زندگي اش.

ميكل آنجلو زاده ي شهر كاپره زه در استان توسكاني بود و با پشتيباني لورنتزو د مه ديچي آموزش يافت. او هنگامي كه در فلورانس مي زيست مارسيليو فيچينو را ديد و بي درنگ مدافع فلسفه ي نوافلاطوني شد كه بعدها سرچشمه ي بنيادين الهامات شاعرانه ي او شد.

او در سال 1534 براي هميشه در رم  اقامت گزيد و آن جا هنگامي كه روي پرده ي روز رستاخيز و افرسك هاي سترگ نمازخانه ي پائولين كار مي كرد – يعني پس از شصت سالگي اش – بانو ويتتوريا تولونناي شاعر و يك نجيب زاده را ديد به نام توممازو كاواليه ري.

او برخي از بهترين اشعار عاشقانه اش را به آن ها پيش كش  و از زيبايي آن ها به گونه اي افلاطوني تمجيد كرده و گفته كه آنان  آزمون زندگي و جزئي از ذات الهي بر روي زمين بوده اند.

سوننتتوي " در رخسار زيباي تو مي بينم " كه در آن توممازو كاواليه ري آقا خوانده شده شايد والاترين و پرخروش ترين دستاورد ميكل آنجلو با نام شاعر باشد.

ابيات ميكل آنجلو غالباً دشوارند و از انتها به ابتدا معنا مي يابند و امروزه ديگر مي توان گفت روشن انديشانه و هرمتيك اند. ولي شعر او عظمت و وقار و گزندگي و هاله اي از صداقت دارد كه او را آشكارا در زمره ي والاسرايان شعر پتراركي در ميان شاعران قرن هفدهم جاي مي دهد.

فرانچسكو برني تفاوت ميان ميكل آنجلو و هم روزگارانش را در يك خط بلندآوزاه چنين بر شمرده: " او از  اشياء مي گويد و شما از واژگان"

او فقط در مواقع خاص ، به ويژه در اندك شعرهايي كه هنوز جوان بوده و سروده به يك پرتو پرخون نزديك شده. اما آن گاه كه او اين كار را كرده استعداد شگفت انگيزي از خويش براي طنزسرايي و تجليات كميك بروز داده.

 

سوننتتو " من در اين رنج غمباد گرفتم " كه او در سال 1505 سروده ،يعني هنگامي كه داشته سقف نمازخانه ي سيستين را مي كشيده ، يك سلف پرتره ي درخشان و هيجان انگيز و استادانه است كه او را وقتي از داربست بالا رفته بوده و تلاش مي كرده تا تعادل خود را حفظ كند و بدنش از فرم خارج شده بوده و ذهنش از درد كار يدي بي حس شده بوده توصيف مي كند.

 

 

 

 

 

1

ديگر نز براي هيچ کس ديگر

که تنها

به خاطر خويش

بار امانت اين عشق را

بر دوش مي کشم

کز بد حادثه و بخت شور

دوستان تو اش

محض خاطرعلايق خطير و پوچ خود

از جهان بزدودند.

بارپروردگارا!

تنها تويي

که قادري تا

برهنه کني

و باز به خون خويش

بپوشاني

همه

جان هاي پاک و سليم را

از خطاهاي انساني و

از گناهان ابدي.

 

 

 

2

 

هم اوست

آفريننده ي کائنات و صانع هر جزء و خرد

و اوست

کز ميان اين بسيار

زيباترين را گزين مي کند

تا شگفتي خويش را

به تجلّي درآورد

که چگونه شان

به هنر جاوداني خويش

آفريده

اين همه را.

 

 

3

سونّتّو 

 

من در اين رنج غمباد گرفتم

کاري که باران

با گربه هاي لمباردي مي کند

يا در هر جاي ديگر که کسي مجبور باشد

 به زور، چانه اش را به شکمش نزديک  کند

 

ريشم را در آسمان و پس گردنم را بر گوژي پشتم احساس مي کنم

سينه اي راسو وار دارم

و قلم مويي چکه کنان بر کف پوش غني خود،

چهره ام را دگرگون مي کند

 

و عضلات کمرم در  امعاء و احشاء شکمم فرو رفته اند

و باسنم را تعادل کمرگاهم کرده ام

و کورمال کورمال گام هايي بيهوده بر مي دارم

 

پيش روي من پوستم  کشيده مي شود

تا از پشت چين بخورد و لوله لوله شود

و خويش را چون طاقي رومي مي گسترانم

 

و اين گونه نادرست و عجيب پديدار مي شود

آن داوري که ذهن خميده ام  بر دوش مي بردش

که اين ني خميده ي من

ناراست تير مي افکند.

 

از نقاشي بي جانم

دفاع کن

اي جوواني !

و اي مايه ي افتخار من

که نه اين مکان نيک است

و نه من نقاشم.

 

 

 

 

4


هر آن کسي که مسلح شود به حربه ي عشق
به خشم و قدرت و حرمان و بخت، پيروز است

 

5

 

چگونه است که اين من 

ديگر نمي تواند از آن من باشد؟
بارپروردگارا! خدايا! خداوندگارا!

چه کسي مرا از من جدا کرده است و
نزديک تر از من به من است 
بارپروردگارا! خدايا! خداوندگارا!
آن کو مرا حتا لمس هم نمي کند 
چگونه مي تواند به دلم راه يابد؟ 
اين عشق که از ديده به دل راه مي يابد
چيست
که پنداري در اندک فضاي درون
بر مي بالد 
و مي خواهد سرريز کند؟

 

پي نوشت: اين شعر ميکل آنجلو بسيار نزديک به اين ابيات سعدي شيراز است:

دوست نزديکتر از من به من است
وين عجب تر که من از وي دورم
چه کنم با که توان گفت که او
در کنار من و من مهجورم

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران