شعرها و عکس ها

شعرها و عکس ها

نگين شهابي

 

 

1

اين، نه پايانِ من و توست

اين، نگارش يک فصلِ تازه است.

 

در اين فصل تو پشت بلور تُردي و من در پس کوه هاي سُرخ

و صداي تو نيست،

اين خيالِ توست...

که از ميان زخم هايم بر مي آيد.

 

در آسماني تو ها

ميوه از تنم جدا مي شود

پراکنده مي شوم لا به لاي پنبه ها

و درختچه هاي عَشَقه بالا مي روند.

 

پس از صبح

در اين شيدايي نيمه شبانه، ساعتِ ما باز مي گردد

و به نيمه هاي بامداد مي رسيم

شايد اين يک خيالِ غم آلوده ست.

اين فقط،

نگارش يک فصلِ تازه است.

 

2

 

خواب ديدم،که بيدار شده ام.

خيره تر

از حضيض باغ

به کوه هاي فروگشته در سرخ و درختان سايه

در آن سوي روزن

به روشن.

 

ببين که چگونه سرد است

ابرِ از نفس افتاده روي قله ها، پنبه زاري رونده است

-در پنبه ها منم-

و در آواز علف هاي جوان

در پنبه ها منم.

 

منم که هميشه ميانِ دو چشمم،

جايي براي قصه ي تو خالي ست.

 

3

من تماميِ کوه ها مي شوم

اگر تو آسمان مي شوي

ابرِ بالاي سرم مي شوي

و من تماميِ زمستان ها مي شوم

که "چشم هاي انوتا" را در سينه هاش دفن کرده اند.

من غربتِ درنا هايي مي شوم که رفتند،

و چلچله هايي که برنگشتند.

تلخيِ سرگردانيِ مسافر هايي مي شوم که در فاصله ي دو شانه ام،

زير بهمنِ بلوط رنگِ موهاي جوانم نفس کشيده اند.

اندوهِ گوزن هايي مي شوم که "مرده- خواب" شدند،

زيرِ شاخه ها، روي ريشه ها...

صبحِ بخار آلودِ چشمه اي مي شوم،

در سرزميني که چشم هايم هرگزَش نديده اند.

رطوبت از دست رفته ي درخت هايي مي شوم که در بي برگي و انزوا

از جهان ها رفته اند،

بي که آوازِ پرندگان را در خاطر داشته باشند.

مي شوم دردِ زخمِ عميقي در پهلو،

که انگشت در آن فرو کردند و ايمان نياوردند.

مي شوم شکافِ پيشاني.

رنجِ زيباي نهنگ هايي مي شوم،در روشناي سحرگاه بندري دوردست،

که واپسين خواب خود را در ساحل مي بينند.

 

من تماميِ کوه ها مي شوم

اگر تو ابرِ بالاي سرم مي شوي

 

اما تو گذشتي،

حتي پيش از آن که بشناسمت

و من "درياي اورميه" مي شوم.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران

  • ندا نوري شنبه 27 شهريور 1395

    اشعار فوق العاده لطيف، عاشقانه و تاثيرگذارند. بارها و بارها ميخواني و هر بار اندکي بيشتر عمق شاعرانگي را درک ميکني. بسيار زيبا. دست مريزاد.