لورنتزو دِ مه ديچي

لورنتزو دِ مه ديچي

 

گزينش و برگردان: مهدي فتوحي

 

لورنتزو دِ مه ديچي ، دولتمرد، شاعر، فيلسوف و مالك آثار هنري، در رديف شخصيت هاي برجسته ي رنسانس در ايتاليا است كه از سوي مردم خويش ملقب شده به باشكوه. او در سن بيست سالگي، فرمانرواي فلورانس شد و به مدت 23 سال ، يعني تا زمان مرگش، بر مصدر قدرت باقي ماند و زادگاهش را به اوج درخشندگي بي مانندي رساند.

گشاده دستي شاهزاده ي جوان بزرگ ترين دانشمندان ، علما و هنرمندان عصر را به فلورانس جذب كرد كه در ميان آن ها مارسيليو فيچينو هم بود كه مترجم آثار افلاطون و شارح افلاطونيسم در جهان مسيحي است و نيز توسكانللي رياضي دان و منجّم  كه نخستين كسي بود كه انگاره ي دسترسي به آسيا را از طريق غرب مطرح كرد و كريستف كلمب مستقيماً از او الهام گرفت و همين طور پوليتزيانو ي شاعر و اومانيست و نيز نقاشان و پيكرتراشان و معماران بسياري از بوتتيچللي ، آندره آ دللا روببيا ، ورروككيو، پوللايوئولو و بندتتو دامايانو گرفته تا لئوناردو دا وينچي و ميكل آنژ؛

البته خود لورنتزو هم با عنوان يكي از برجسته ترين شاعران قرن به افتخار هنرمندي نائل آمده است. آثار فراوان او به نحو خارق العاده اي گوناگون اند. هم در سبك و هم در الهام؛ از تقليدهايي از دانته و پتراركا گرفته تا نقيضه هايي بر كمدي الهي و فتوحات پتراركا. از عاشقانه هاي مذهبي و نمايشنامه هاي منظوم وقيح گرفته تا اشعاري با عشق افلاطوني و ترانه هاي كارنوال.

مشهورترين اين ترانه ها و قطعاً شناخته شده ترين تصنيف منفرد او " پيروزي باكوس و آريانّا " است كه در اين جا آمده و توصيف يك برنامه ي كارنوال است كه در آن مردم عادي فيگورهاي اساطيري را به نمايش در مي آورند.

لورنتزو هم چنين مولف نخستين آنتولوژي منتقدانه شعر عاشقانه ي ايتاليايي نيز هست و آن را به درخواست فردريك آراگون- پسر شاه ناپل – نوشته است.

چندمنظورگي اي كه لورنتزو از طريق نوشتار خود ارائه داده يكي از ويژگي هايي است كه او را با مردان مستعد و باذوق دربار خويش هم سان مي کند. ولي اين فقط از پيچيدگي شخصيت و  گزينش گري ذهن او ناشي نمي شود. منتقدان و تاريخ دانان نقل كرده اند كه دشوار مي توان شخصيت لورنتزو و طبيعت واقعي اش را تعريف كرد.

ماكياوللي كه اين كوشش را كرده بود نظرات خود را چنين جمع بندي مي كند: اگر كسي  بخش روشن و جدي زندگي او را بررسي كند در او دو شخص متفاوت مي بيند كه فقط با يك اتصال ناممكن به هم وصل شده اند.

در واقع لورنتزوي باشكوه يك مرد اسرارآميز بود. هم مستبد و هم ليبرال. هم اشرافي و هم از عوام. هم افلاطوني و هم اپيكوري. هم مسيحي و هم كلبي مسلك. هم واقع گرا و هم رمانتيك.

قريحه ي اصلي لورنتزو، علاوه بر استعدادش در شعر، در زمامداري و سياستمداري اش بود. او آخرين شاهزاده ي ايتاليايي پيش از حضور خاندان ساوويا در قرن 19 است كه سعي كرد تاثير و نفوذش را فراتر از شهرهاي شبه جزيره و استان هايش ببرد كه البته بازمي گردد به جاه طلبي ها و چشم و هم چشمي هاي او.

تا زماني كه لورنتزو زنده بود قادر بود مقام اجتماعي نه چندان سهل الوصولي را در ميان رقيبان حفظ كند و بدين وسيله پرهيز مي كرد از تهديدها و مداخله ي بيگانگان در كشورش. ولي فقط دو سال پس از مرگ او تعادل قدرتي كه او با موفقيت توانسته بود به دست  آورد و حفظش كند در هم شكست.  شارل هشتم فرانسه توانست به كشوري كه عملاً بلامنازع و بي رقيب بود يورش آورده، سرنگوني و تبعيد را براي خانواده ي مه ديچي به ارمغان آورد  که البته اين آمد و شد او به ايتاليا  تقريباً چهار سده سلطه ي خارجي را براي ايتاليا به همراه داشت.

لورنتزو شايد در ميان ترجيع بند معروف پيروزي باكوس و آريانّا و سوداي نهفته در آن يادآوري وسواس گونه ي گذر سريع جواني و بي اعتمادي به فردا، داشته دلشوره اي را بيان مي كرده از اين كه زمان كاميابي از حيات و خشنودي و خرسندي از آن به زودي در فلورانس پايان خواهد يافت و آن دگرگوني هاي تاريخي و گسترده در همه ي امور ديگر پيشتر از آن نخواهند رفت.   

 

 


جشن پيروزي باکوس و آريانّا


چه اندازه زيباست جواني
کز دست مي گريزد
بگذار
آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً فردا ديگر نخواهد بود



اين باکوس است
و اين آريانّا
يکي بر ديگري مشتاق
و چون زمانه گريزپاست و فريبکار
هردو
هماره با هم و خشنود
اينک اين حوريان و اين مردمان سرخوش
پس بگذار
هر آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً 
فردا
ديگر نخواهد بود



اين مردان جادو
دلباختگان آن زنان جادويند
و در دل غارها و بيشه زاران
ايشان را
صدها کمين نهاده اند
حاليا شعله ور از حضور باکوس
رقصانند و شلنگ انداز
پس بگذار
هر آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً
فردا
ديگر نخواهد بود


باري اين زنان جادو
در پيچ و تابي سرخوشانه اند
از اغواشدگيّ خويش
که هيچ کس را
توان يافتن سپري
در برابر عشق نيست
مگر مردمان سنگين دل و نمک ناشناس را
حاليا
جملگي
در آميخته به هم
به خنيا نشسته
آواز مي خوانند
پس بگذار
هر آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً 
فردا
ديگر نخواهد بود



اين تل ّ باري
که بر پشت چارپا
عقب عقب مي آيد
سيله نوس است
سالخورده و سرمست و شاد
چنان چون توده اي گوشت
و انبوهي از سن و سال
و گرچه حتا نمي تواند 
خود را سراپا نگاه دارد
اما لبخنده به لب دارد و
لذت جوي است
پس بگذار
هر آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً 
فردا
ديگر نخواهد بود


مايداس هم 
از پس او روان است
و هر آن چه را که بسايد
به زرش بدل مي کند
وه چه دل انگيز است
صاحب گنج بودن
چون او کسي و ناخرسندي؟!
اما تشنگان را چه شعفي مي تواند در دل باشد؟
پس بگذار
هر آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً 
فردا
ديگر نخواهد بود


همگي گوش فرا داريد
کز فردا ديگر
هيچ کسي نمي تواند
شکم بچراند
امروز همه
از پير و جوان
سرخوش
چه مرد و چه زن
هر انديشه ي اندوهبار را به دور مي اندازيم
و جشن مي گيريم
پس بگذار
هر آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً 
فردا
ديگر نخواهد بود


اي بانوان و اي جوانان عاشق!
زنده باد باکوس
و زنده بادا عشق
همگي بنوازيد
برقصيد و بخوانيد:
دل ها آکنده از شعف باد
ني رنج و ني ملال
هر آن که بود خويش را دارد
بايدش که بدارد
پس بگذار
هر آن که مي خواهد
خوش باشد
که قطعا ً 
فردا
ديگر نخواهد بود


چه اندازه زيباست جواني
کز دست مي گريزد

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران