خاطراتي از يک مطالعه ي شيدايي

خاطراتي از يک مطالعه ي شيدايي

اورهان پاموک

ترجمه ي گلناز غبرايي

ناجي تعطيلات 

اشپيگل به مناسبت شروع فصل تعطيلات ويژه نامه اي منتشر کرده وقتي در تعطيلات کتاب درست را در چمدان مي گذاريم، انگار دوبار سفرکرده باشيم. کتاب هايي که ما را دگرگون مي کنند،که چنان عميق در دنياي شان فرو مي رويم و جهان دورو برمان را از ياد مي بريم و بعد هم با چشماني ديگر به آن نگاه مي کنيم. براي اين ويژه نامه ي ادبي از نويسندگان به نام در مورد کتاب هايي پرسيده اند که زندگي شان را عوض کرده است من اين جا بخش مربوط به اورهان پاموک برنده ي جايزه ي نوبل را ترجمه مي کنم که در مورد سفري از استانبول به آنکارا مي نويسد، همسفرش اعترافات ژان ژاک روسو بوده

 

کتاب ها را به دلايل گوناگوني مي خوانيم :براي ياد گيري، براي وقت گذراني، براي فرار از واقعيت و فراموش کردن نگراني ها، براي اين که ديگران هم مي خوانند و يا اين که ديگران نمي خوانند، براي اين که ارزان خريده ايم، براي اين که از جلدش خوش مان آمده، براي اين که با موضوعش درگيريم، براي اين که سفت و سخت تصميم به خواندن گرفته ايم، براي اين که مي خواهيم بدانيم قاتل چه کسي بوده، براي اين که به يک سري کتاب ها علاقه ي ويژه اي داريم، براي اين که کتاب را شروع کرده ايم ، براي اين که نويسنده اش را مي شناسيم، براي اين که کتاب را هديه گرفته ايم و يکي با تمام مهر و محبتش آن را به ما داده، براي اين که کتاب هاي ديگر نويسنده را با علاقه خوانده ايم، براي اين که تا حال کتابي را در دست نگرفته بوديم، براي اين که افکار و احساسات ما دقيقا با اين کتاب هم خواني دارد، براي اين که از تبديل جملات کتاب به افکار و تصاوير خوش مان مي آيد و خيلي دلايل ديگرهمان طوري که بعد از نوشتن تازه آدم به اين فکر مي افتد که چرا بايد اصلآ رمان بنويسد، فقط با مطالعه ي يک رمان خوب مي فهمد که چرا واقعآ آن را مي خواند. پارادوکس قضيه در اين است که براي فهميدن علت واقعي بايد رمان را تا آخر بخواند. هر چند گاهي يک نواي دروني با تمام قوا هشدار مي دهد که کتاب ارزش خواندن ندارد، اما از آن طرف هم به درستي نمي دانيم که چه چيزي واقعآ يک کتاب را قابل خواندن مي کند، به همين دليل مثل دوچرخه سواري که مي داند اگر توقف کند، حتمآ مي افتد به خواندن ادامه مي دهيموقتي که با تمام وجود بر سطور کتابي به پرواز در مي آييم، بدون آن که دليلش را بدانيم، گاهي فکري شادي بخش و در عين حال وحشتناک به ذهن مان مي رسد که اين کتاب مي تواند درهاي زندگي تازه اي را به روي مان بگشايد . در اين لحظات چنان خود را به روي دنياي اطراف مي گشاييم که نه فقط حروف و جملات بلکه نيمکتي که رويش نشسته ايم، نوري که به داخل نفوذ مي کند، صداهاي دور و بر و رنگ مخصوص آسمان را هم جذب مي کنيم. ماه ها و سال ها بعد نه فقط جزئيات مطلب بلکه همه ي آن چه را در ذهن ثبت کرده بوديم به خاطر مي آوريم. اين که کجا نشسته بوديم،نور در اتاق چطور بود و اوضاع روحي، نگاه مان به زندگي و تمام گرفتاري ها و مشکلات آن لحظه را احساس مي کنيم. بورخس در مقاله اي راجع به خود مي گويد که اولين مقاله ي داستايوفسکي را چنان به خاطر مي آورد که ديدار نخست با دريا رابا توجه به لحظات فراموش نشدني مطالعه که خودم داشته ام مي خواهم بگويم که چطور کتاب ها مي توانند بخشي از  خاطرات مان شوند. به عنوان مثال در سال ???? کتاب اعترافات روسو را يکسره خواندم. آن وقت ها ?? سال داشتم و با زحمت بسيار در کار نوشتن اولين رمانم بودم. از روسو تا آن وقت چندين مقاله درباره ي فلسفه ي سياسي خوانده و چيز زيادي از آن نفهميده بودم. اما در نوشته اي از هنري ترويات خوانده بودم ، تولستوي که در آن زمان الگويم بود، آن قدر به روسو عشق مي ورزيد که از پانزده سالگي مداليومي از روسو به گردن داشت. پس من هم بايد تا آن جا که مي شد، از روسو بخوانم. البته بهتر بود سراغ نوشته هاي ادبي مي رفتم. اين طور شد که در سفري از استانبول به آنکارا يک جلد از اعترافات را که به تازگي دوباره ترجمه و چاپ شده بود، برداشتمبراي اين که وقت بيشتري را با کتاب بگذرانم، به جاي مسافرت با اتوبوس شبانه که هشت ساعت طول مي کشيد، سوار قطار شدم که دوازده ساعت در راه باشم. وقتي که در ايستگاه، پيش از حرکت قطار اولين سطور را خواندم،برايم روشن شد که تا تمام نشود، کتاب را زمين نخواهم گذاشت. در همان بخش اول روسو مي گويد « يک انسان را به نمايش خواهد گذاشت، نوع بشر که هر کدام با ديگري تفاوت داردنه درمورد خطايش سکوت خواهد کرد و نه در مورد خوبي هايش به دام اغراق خواهد افتاد» و به راستي بر سرپيمان مي مانددر همان شروع سفر فهميدم چطور اين لحن صريح و به وضوح کودکانه که از صداقت سرچشمه مي گرفت، تاثيرش را بر من مي گذارد. چرا تا حال کسي به اين فکر نيافتاده بود که اين طور مستقيم و ساده حرف بزند؟ با شگفتي ورق به ورق پيش رفتم و فقط مي توانستم از اين همه انسانيت و سخت گيري که روسو با آن درباره ي خود و دنياي اطرافش سخن مي گفت، به حيرت بيافتم و مي خواستم درست مثل او باشم و مثل تولستوي همه ي زندگيم را همان طور صادقانه نقل کنم. درتمام راه هر بار که سر بالا مي کردم و آن بيرون باغات، زمين هاي متروک و خالي از سکنه و رودهايي که از ميان صخره ها مي گذشت را مي ديدم ، به نظرم مي رسيد که بخش هايي از جهان بيني جديدي ست که بر اثر خواندن اين کتاب به دست آورده ام. وقتي که به آنکارا رسيدم، بدون آن که از جا برخاسته باشم، کتاب را تا به آخر خوانده بودم. وقت پياده شدن خود را آدم ديگري ديدم، فقط نمي دانستم که اين احساس به دليل خواندن ماراتوني بوده يا به دليل دنياي جديدي که درهايش را به رويم گشوده استسه سال پيش وقتي بيست سالم بود، اين احساس را با خواندن کتاب شياطين داستايوفسکي هم تجربه کرده بودم. اين که بعضي کتاب ها تحمل نمي کنند که کنارشان بگذاري و خواندشان را به وقت ديگري موکول کني. شياطين اولين کتابي نبود که از داستايوفسکي مي خواندم، اما داستان اين کتاب به شکلي اسرار آميز و در عين حال تاحدي وحشتناک در جانم مي نشست. يعني دليلش اين بود که موضوع داستان با اتفاقاتي که در آن دوره و در استانبول مي افتاد، نکات مشترک فراواني داشت؟ قهرمانان داستان با نام هاي طولاني شان که با کمال دقت يادداشت مي کردم درست مثل ترکيه مرتب در مورد مفاهيمي چون هويئت، سنت،مذهب،غربزدگي، اروپا،مدرنيزم،سياست و انقلاب شعار مي دادند و گلو پاره مي کردند و بازهم چون ترکيه مي ديدم که در بسياري از موارد آنها که داشتند مرتب ديدگاه هاي سياسي شان را با بوق و شيپور اعلام مي نمودند،مثل قهرمانان رمان داستايوفسکي نه به خاطر حل مشکلات کشور بلکه فقط به دليل ارضاي غرور شخصي و يا ميل به جلوه فروشي دست به چنين کاري مي زنند. آن چه من درباره ي اين آدم ها فقط حدس مي توانستم بزنم، داستايوفسکي با تمام وجود شحصآ تجربه نموده و به شکل رماني خواندني در آورده بود که من قادر به زمين گذاشتنش نبودم. مخصوصا کتاب صحنه اي دارد در مورد انقلابيون دماغ بالايي که يکي از ياران شان را فقط به اين دليل که حدس مي زدند با پليس همکاري کرده، به قتل مي رساندند و درست همين اتفاق در استانبول و درميان يکي از گروه هاي انقلابي رخ داده بود که من چند تا از اعضايش را از دوران مدرسه مي شناختمآن ها اين جنايت را درست صد سال بعد از انتشار رمان داستايوفسکي به اجرا درآوردند، بدون آن که کتاب را خوانده باشند. نمي دانم به دليل اين شباهت بود يا به علت فضاي حاکم بر کتاب، شياطين را از اول تا آخر يک نفس خواندم و چنان مجذوبش شدم که تا پايان کتاب چشم برهم نگذاشتماين تجربيات مطالعاتي که در آن تا کتاب به پايان نمي رسيد، آرام و قرار نداشتم با بالا رفتن سن کمتر شد. آن چه حالا با تمام عشق و علاقه مي خوانم خاطرات اميراني ست که در سي سال آخر دولت عثماني به عنوان سران مناطق و ايالات برسرکار بودند، آخر دارم برسرکتابي که ماجراهايش درهمان زمان و دريکي از ولايات رخ مي دهد،کار مي کنم و به اين دليل که قهرمانان کتابم را موجوداتي واقعي به حساب مي آورم، همه ي اين خاطرات را مي خوانم، انگار ماجراهاي بسيار مهمي باشند که در حال حاضر رخ داده اندبنابراين مي توانستم در شروع اين مطلب بنويسم «ما کتاب ها را مي خوانيم، چون گمان مي کنيم مهم اند.» هميشه اما اين طور نيست. وقتي که يکي از کتاب هاي درخشان پاتريشيا هاي اسميت به دستم مي رسد، نمي توانم از آن بگذرم. همه ي رمان هايش را که برايم چيزي از داستايوفسکي در خود دارد، مي شناسم. وقتي که کتابي چون آب عميق يا ديوانگي شيرين را شروع مي کنم، چنان سرگرمش مي شوم و چنان خود را در قالب قهرمان داستان مي بينيم که مي توانم به سادگي از پوسته ي دنياي عادي خود بيرون بخزم و در عالم ترسناک و خيالي داستان فرو روم. در کنار همه ي اين ها، احساس کنم که در حال خواندن اثري مهم هستمايجاد نظم و ترتيب در خواندن و قدرت کنار گذاشتن يک اثر هيجان انگيز را بعد از چهل سالگي آموختم. البته گذشته از چند اثر آموزنده و در عين حال جذاب چون فلسفه ي غرب اثر برتراند راسل که درهمان جواني هم به تدريج خواندم . در تابستان ????گرفتار کتاب ذن و فن نگهداشت موتور سيکلت نوشته ي رابرت پيرسينگ شدم و بعد از خواندن بيست صفحه فهميدم که قادر به انجام هيچ کاري پيش از به پايان رساندن کتاب نخواهم شد. اما درست در همان زمان به خود و به يکي ديگراز دورو بري ها قول داده بودم که رمان سرخ نام من است را که سال ها بود در دست داشتم، به پايان برسانمبه همين دليل اين که خود را بر روي رماني ديگر بگشايم و بگذارم در من نفوذ کند، به نظرم در اين حالت خطرناک مي آمددر آن زمان با همسر و دختر هشت ساله ام در يکي از جزاير اطراف استانبول بودم. روزانه ده تا دوازده ساعت را به نوشتن و تصحيحات مي پرداختم و گاهي هم تني به آب مي زدم. هيچ کار ديگري انجام نمي دادم. روزنامه نمي خواندم، نگاهي به تلويزيون که همين طوري هم هميشه اشکال داشت، نمي انداختم و معاشرتي هم نداشتم، چون نمي خواستم حواسم پرت شودتنها سرگرمي ام بعد از آن همه نوشتن اين بود که پس از شام، همسرم کتاب ذن و فن نگهداشت موتور سيکلت را برايم مي آورد و من با کتاب به باغ ويلايي متروکه مي رفتم و زير نور يکي از چراغ هاي خيابان مي نشستم. وقتي به مدت چهل دقيقه اين کتاب جذاب را که توانسته بود سوالات متافيزيکي را در قالب رماني هيجان انگيز ارائه دهد، مي خواندم، به خانه باز مي گشتم و کتاب را به همسرم پس مي دادم که نمي دانم کجا مخفي اش مي کردروزها وقتي در ميانه ي کتاب تاريخي ام که مربوط به نقاشان دوره ي عثماني مي شد، به مشکلي برمي خوردم، تصور شب و خواندن کتاب پريسينگم مرا از دست انداز فکري در مي آورد. آرامم مي کرد و بيش از آن احساس خوشبختي مي کردمخود را در نور کدر چراغ خيابان مي ديدم که نشسته ام و با کمال عشق و احترام کتاب مي خوانم، انگار کتاب مقدسي رو به رويم باشد. اين برايم سعادت تام و تمام بودهمين طور است ديگرو ما به اين دليل مي خوانيم «چون کتاب ها و مطالعه برايمان چيزي مقدس به حساب مي آيند مثل انسان بي پيرايه و واقعي.»

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران