نفس گرم واقعيت

 · 

نفس گرم واقعيت

اشپيگل :06. .8 .2016
برگردان: گلناز غبرايي


استاسيک، stasiuk معروف ترين نويسنده ي لهستان است. او هفته ي گذشته موفق به دريافت جايزه ي دولتي اتريش براي ادبيات اروپا شد. اين مقاله ترجمه ي نطق او در سالزبورگ به هنگام دريافت جايزه اش است. در اين نوشته اشاره‌اي دارد به تجربه ي زندانش در شروع دهه ي هشتاد ميلادي که به دليل فرار از خدمت سربازي بوده است.


 

سال ها پيش براي اولين بار به اتريش آمدم. طبيعتاً به وين. من از لهستان جنوبي مي‌آيم ، از آن جا که زماني گاليزين ناميده مي شد. چون آن وقت ها اين منطقه جزئي از اتريش به حساب مي‌آمد، سعي کردم همان احساسي را که در مورد پايتخت خود دارم، به آن جا هم داشته باشم و به آن ترتيب از شرعقده‌هاي شهرستاني بودن خود هم خلاص شوم. با اين همه به نظرم مي‌رسيد که بخش بزرگي از جلال و جبروت اين جا با پول دهقانان گاليزيايي، ايجاد شده، که فقرشان در آن دوران زبان زد بود. من با اعجاب از هلدن پلاتز به استپان پلاتز مي‌رفتم و برمي گشتم و از تماشايش به حيرت مي افتادم. کاراکتردوران امپراطوري شهر با نوعي آشنايي مخلوط مي‌شد، آخر در دوروبرم ، همه جا در کنار زبان آلماني، همه نوع گويش اسلاوي را مي‌شنيدم و البته مجاري هم که جاي خود داشت. از اين خوشم مي‌آمد. شب ها در صف سوسيس فروشي ها در کنار کرواسي ها و روس ها مي ايستادم. بيشتر راننده هاي تاکسي لهستاني هاي سيبيلو بودند. صبح ها توي هر گوشه و برزن پر از گه سگ بود و حتي اين هم به آن حس آشنابودن دامن مي‌زد. البته همان‌طور که گفتم، اين سال ها پيش بود. 
حتي همان موقع هم اين احساس عجيب را داشتم که شهر زياد بزرگ است. به نحوي ابعاد غول آسايي داشت و زيبايي و شکوهش به نظر واقعي نمي‌آمد. به کل کشور نمي خورد. بيشتر خيال بود تا واقعيت. مي‌شود گفت تحريک‌کننده و شرم آور بود. از خودم مي‌پرسيدم که بهتر نيست، امپراطوري هاي شکست‌خورده کمي متواضع تر باشند. شايد بتوانند روش فروتنانه تري براي کنار آمدن با شکست شان پيدا کنند. نمي توانند کمي برازنده‌تر و موقرتر رفتار کنند؟
در حالي که آدم اين جا حس مي‌کرد با پيرزني پرزرق و برق روبه روست که مي‌خواهد رد پاي زمان را به ضرب و زور پودر و رنگ و روغن بپوشاند. به نظرم مسخره و در عين حال اشرافي بود. مضحک و شجاعانه. اما در اصل از همه چيزش خوشم مي آمد، چون به شکل وحشتناکي ادبيات در آن جريان داشت. در قلب اين شهر چيزي دراماتيک نهفته بود و اين همان تنش عجيبي ست که درنهاد انسان نهفته. تنش ميان آن چه هستيم و آن چه ديروز بوديم و آن چه دلمان مي‌خواهد باشيم. تنش ميان زادگاه و آن جا که به آن رانده شديم. 
من مي‌دانم از چه حرف مي‌زنم . من از لهستان مي آيم، کشوري که به گذشته‌اش عشق مي‌ورزد و به دنبال احياي عظمت آن دوران است. هيچ‌کس از موقعيتي که نصيبش شده، راضي نيست. ما در زندان گذشته اسيريم. به‌خصوص اگر اين گذشته از آن چه حالاهستيم ، بزرگ‌تر و قهرمانانه تر به نظر بيايد. ما دلتنگش مي‌شويم و باورمان مي‌شود که مي‌توانيم دوباره به دستش بياوريم. باورمان مي‌شود که با بازگشت گذشته ، نيرويي را گمان مي‌کرديم از دست داده‌ايم، به دست خواهيم آورد. فکر مي‌کنيم که راه حل‌هاي گذشته ما را در برابر آينده مصون مي‌کند. دنياي امروز بد، دشمنانه و غيرقابل پيش‌بيني ست. ديروز چيز ديگري بود. آن وقت‌ها قوانين را ما مي نوشتيم ، همه از ما مي ترسيدند و احترام مان را نگه مي داشتند. تهاجم بيگانگان تهديدمان نمي کرد، زيرا ما مرزهاي دنيا را تعيين مي‌کرديم. 
هنگام قدم زدن در وين شاهانه، به گذشته ي سرزمين خود فکر مي‌کردم. به تاريخي با آستر اسطوره. به قروني که لهستان «از دريا تا دريا» کشيده شده بود. شاعرانه و شاهانه، هر چند مراد، دو درياي کوچک سياه و شمال باشد، اما بازهم دريا بود ديگر. در دهه ي نود کلان شهر وين که بزرگ ترين شهر اين بخش اروپا به حساب مي آمد، مرا به دوراني مي‌برد که سرزمينم در اشغال جنگل ها و استپ هاي بي کران بود، زماني که تعداد خرس و گرگ، بيش از شهروندان ماليات بده محاسبه مي‌شد. با اين افکار بازي مي‌کردم و کارم به مقايسه سلسله هابسبورگ(اتريش) و ياگيلون (لهستان) کشيد. اوضاع ياگيلون ها به نظرم جالب‌تر آمد. هر چه نباشد، همسايگي گرگ‌ها و تاتارها از ازدواج‌هاي مصلحتي هابسبورگ ها براي کشورگشايي جذاب‌تر به نظر مي‌رسد. آن وقت‌ها گمان مي‌کردم که با اين بازي نوستالژي فقط به قدرت تصورم ميدان مي‌دهم و با توصيفات ماليخوليايي ، تصاوير گذشته را زنده مي‌کنم تا به فراموشي سپرده نشوند، درست مثل وقتي که به کودکي فکر مي‌کنيم، تا هويتي از آن خود بسازيم و از آن مراقبت کنيم. البته اصلاً به بازگشت گذشته فکر نمي‌کردم. آن وقت‌ها هم براي چنين تصوراتي به اندازه ي کافي بزرگ شده بودم. 
اما آن وقت‌ها در دوران متفاوتي به سرمي برديم. اروپا چشمش به آينده بود. با کنجکاوي مي‌خواست بداند که چه چيزي در انتظارش است. به نظر نمي‌رسيد که از آينده در هراس باشد ـ اگر هم چنين بود، نشان نمي‌داد ـ.
از اين گذشته شجاعت واقعي بر اين مبنا ساخته مي‌شد که حتي اگر هراسي هم باشد، بايد به جلو نگاه کرد. آينده در هر صورت خواهد رسيد. بهتراست چشم در چشمش بدوزيم و نگذاريم ما را خميده در زيرزمين و غرق در گذشته‌اي نيمه واقعي و نيمه خيالي غافل گير کند. 
حالا اما آن دوران گذشته و رفته. ما در حال عقب نشيني هستيم. مثل حلزون داريم تلاش مي‌کنيم که در پوسته ي خود فرو رويم و مثل لاک پشت به لاک خود پناه ببريم. ما گذشته را انتخاب کرديم، تا همه چيز همان‌طور شود که ديروز بود.پشت مرزهاي بسته ي خودمان. سيم خاردار و پرده ي آهنين باشد که چه بهتر. زير سايه ي قدرتي که همه از او وحشت داشته باشند يا شايد در سرزميني که کسي به آن نزديک نشود، تا فقط آدم‌هاي مثل خودمان را ببينيم، تا صبح ها در خيابان فقط با آقاي کوالسکي، خانم گروبر و يا آقاي جونز برخورد کنيم، تا ناچار نشويم به غريبه‌ها لبخند بزنيم. آخر ظاهر سازي کردن سخت ترين کار است. ما مي‌خواهيم بالاخره خودمان باشيم. حالا ديگر بدون آن که از کسي خجالت بکشيم، قادر به اين کاريم. درست مثل کشور من که رئيس دولتش مي‌گويد :در مورد خارجي ها جز آن که حامل هزار جور بيماري هستند، چيز ديگري نمي‌توانم بگويم و اسقف اعظمش آن‌ها را که از جنگ،گرسنگي و مرگ فرار کرده‌اند ،به شکل رقيب مذهبي و اشاعه دهندگان تروريسم مي شناسد. نمونه‌اش را در بريتانياي کبير هم ديديم که چند روز بعد از برکسيت سعي کردند خانه ي لهستاني ها را آتش بزنند و بر ديوارهايش نوشتند«به همان کشور کثافتت برگرد!» اوضاع کوالسکي ها و جونزها معلوم شد. نمي‌دانم گروبرها در چه حالند. اما تجربه ي ?? سال زندگي به من نشان داده که نقاط مشترک کوالسکي ها و جونزها با گروبرها خيلي بيشتر از نقاط اختلاف شان است. 
طبيعي ست که ما حق داريم ، بترسيم. حق داريم که خود را در خانه هامان پنهان کنيم و به کسي اجازه ي ورود ندهيم. طبيعي ست که حق داريم، حال مان از غريبه‌ها به هم بخورد و از آن‌ها متنفر باشيم. در حالي که از اعمال پليد خودمان هيچ نفرتي احساس نمي کنيم. آخر اعمال خودمان هستند. طبيعي ست که حق داريم نمايندگاني را انتخاب کنيم که به ما وعده ي پاک شدن همه ي اين اعمال پليد را بدهد. نمايندگاني که مي‌دانند ما تشنه ي چه حرف‌هايي هستيم و همان‌ها را مي‌گويند: ما بهترين و خارق‌العاده ترين موجودات جهانيم. ما تا حال فريب خورده و به بيراهه رفته‌ايم وداريم با پاي خود به سوي فاجعه قدم برمي‌داريم. اما حالا زمان بازگشت به سوي ارزش‌هاي واقعي فرا رسيده است و اين بازگشت تنها اميد رسيدن به رستگاري ست. بازگشت به همان دوره ي اساطيري، به دوره اي که ما در آن خوشبخت بوديم. به دوران کودکي که بدون قبول مسئوليت هر کاري دلمان مي‌خواست ، مي‌کرديم. 
ما نمايندگاني را برمي گزنيم که هراس مان را مديريت کنند.کار ديگري از دستشان بر نمي‌آيد. خودشان هم لبريز از وحشتند. به همين دليل وحشت ما را به خوبي مي‌شناسند، به آن متوسل مي‌شوند و تکثيرش مي‌کنند. ترس و قدرت دوقلوهاي سيامي اند.هر چه بيشتر بترسيم، ترسوهاي بزرگ تري را انتخاب مي‌کنيم. آن‌ها که همه چيز را قرباني مي‌کنند تا قدرت شان را از دست ندهند. ما را قرباني مي‌کنند، کشورمان و قاره مان را. آن‌ها به ما قول عظمت را مي‌دهند. اما سر آخر ما را «با کشور کثافت»مان تنها مي‌گذارند. با کشوري که مرتب آب مي رود. 
بله، بله مي دانم. زيادي سياسي شدم. ما نه در مجلسيم و نه در تلويزيون. اما من اين جملات را درست بعد از نيس و استانبول نوشتم، درحالي که نفس گرم واقعيت را بر شانه هايم حس مي کردم. ما نمي‌توانيم از دستش فرار کنيم. نمي‌توانيم به نوشته هاپناه ببريم. جواب نمي دهد. همان‌طور که بستن مرزها توسط دولت هاي وحشت زده مان جواب نخواهد داد. به راستي چه تصور کرده‌ايم ؟ که اول در حياط را ببنديم؟ و بعد در خانه را؟بعد از آن هم حتماً زنگ خطر نصب مي‌کنيم و وقتي وحشت بر ما مسلط شد، برق را خاموش کرده و به زيرزمين پناه مي بريم؟همان طور که در زمان جنگ ، ناچار و بيچاره در تاريکي مي نشستيم و به انتظار پايان حمله هوايي مي مانديم؟ 
کشورهاي ما کوچک است. آن‌ها در حالت هيپنوتيزم به کاريکاتوري از گذشته ي عظيم خود خيره مانده اند. نمي‌توانند از دنيايي که پشت چپر،پشت مرزهاي شهر و يا دروزاه ي کشور تمام مي‌شود، چشم بردارند. با پافشاري تمام چشم شان را بر دنيايي که به شکلي غيرمنتظره و سريع بزرگ شده،مي بندند. همه ي قاره هايي که تا همين چند مدت پيش، سرچشمه ي افسانه ها، مواداوليه و بردگان بوندد، حالا آمده اند پشت درهاي ما. حالا ما فقط يک شبه جزيره ي کوچک در کناره ي سرزمين بزرگ آفروآسيايي ها هستيم. درست شنيديد:منظورم آفروآسيايي ست. حالا ديگر درياها فقط يک مانع کوچک به حساب مي‌آيند، حتي اگر درياي مديترانه باشد. هزاران سال تازه واردان ،مسافران و مهاجم مان از شرق به شبه جزيره ي ما مهاجرت کردند. ما نواده هاي آن‌ها هستيم. خاطره ي مهاجرت بزرگ را بايد در خود حمل کنيم. مابايد بدانيم که دنيا هيچ‌گاه از حرکت باز نمي‌ماند و مردم هميشه مهاجرت مي‌کنند. اين را هم بايد حتماً به خاطر داشته باشيم که مخصوصاً خودمان ، ما آدم‌هاي جهان غرب راه‌هايي براي ادامه ي اين روند پيدا کرديم. ما دوره افتاديم و نشان داديم که چقدر ثروتمند، خوش و در صلح و صفا زندگي مي‌کنيم. در ميان فقراي دنيا تلويزيون قسمت کرديم تا رفاه بي کم و کاست و امنيت بي شرمانه ي ما را تماشا کنند. در اصل مي‌شود گفت ما موج مهاجرت را به راه انداختيم. 
حالا مي‌خواهيم خود را در زيرزمين زنداني و چراغ ها را خاموش کنيم و منتظر فاجعه بمانيم. همان طوري که در قرن گذشته به انتظار حمله ي هوايي مانديم. اما جواب نمي‌دهد. ما بسيار کوچک و دنيا بسيار بزرگ شده است. ما نمي‌توانيم در زيرزمين ها، در پناهگاه هاي زيرزميني کشورهاي منفرد به انتظار تاريخ بنشينيم. اگر دنيا را ترک کنيم، ديگر آنرا بازنخواهيم شناخت. 
اما امروز مي‌خواستم از ادبيات با شما سخن بگويم...که آن هم امروز راه چاره‌اي نمي شناسد. دنيا را نمي‌تواند عوض کند. مباشران ترس، کتاب نمي‌خوانند. روزنامه مي‌خوانند و بيوگرافي ديکتاتورهاي ديوانه را و تلويزيون تماشا مي‌کنند. اما اين به آن معنا نيست که ما،آدم هاي معمولي هم مثل آن‌ها عمل کنيم. قصه ها به ما شهامت مي‌دهند. به اين دليل که دنياي شان،به دنياي هم دستان و دشمنان محدود نمي‌شود . جهان ما از جهان حيوانات پيچيده‌تر است که فقط ميان حمله و يا فرار امکان انتخاب دارند. به لطف ادبيات دنياي ما از هر نظر پيچيده‌تر است. ادبيات باعث شده که ما تماماً زنداني اين دنيا نباشيم. 
خيلي سال پيش اين، فرصت دست داد تا مدتي را در زندان بگذرانم. تصميم شخصي خودم بود و کسي را در اين رابطه مقصر نمي دانم. بالاترين شکنجه در زندان، اين همه وقت است که از تو گرفته مي شود. صاف و ساده ديگر آن را نداري. انگار کسي زندگيت را دزديده و نيمي از تو به قتل رسيده. مثل زامبي زندگي مي‌کني و بي‌اختيار دقايق و روزها را که طعم غبار مي‌دهند، و بر قلبت مثل سنگ سنگيني مي‌کنند، مي شماري . اما زنداني باهوش است. زندانيان، دوستان من شروع مي‌کردند به نقل کردن. بي‌وقفه حرف مي‌زدند . از زندگي‌شان مي گفتند، ازماجراهايي که ديده و شنيده بودند و از فيلم‌هايي که دوست داشتند. وقتي نگهبان درسکوت موافقتش را اعلام مي‌کرد، شبها، آن‌ها که قصه گفتن بلد بودند از سلولي به سلول ديگر مي‌رفتند و تا رسيدن صبح کلاف قصه ها رامي بافتند. ما مزدشان را با سيگار مي داديم ، اما قصه هاشان ارزش طلا را داشت. آن‌ها ديوارهاي بويناک و خفه کننده ي زمان را که ما زنداني اش بوديم، مي شکستند. جادويي بود براي خودش. در اين چند ساعت شبانه، دزد و قاچاقچي و متقلب از پوسته ي واقعي خود در مي‌آمد و سرنوشتش را فراموش مي‌کرد. حتي شايد از پوست خالکوبي کرده اش هم جدا مي‌شد و با روحي زلال در درياي قصه ها گم مي‌گشت . زندگي تازه‌اي که تا صبحدم ادامه مي يافت ، تا وقتي که زنگ الکتريکي بند در ساعت شش بامداد راهروهاي سنگي را پر کند. نه پيش و نه پس از آن هيچ وقت نديدم که قصه اي بتواند به فضاي تيره و تار اطراف ، اين طور نور و گرما ببخشد. 
کمي پس از آزادي ، اولين کتابم را نوشتم.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران