نامه ای به گودزیلا

 

نامه ای به گودزیلا

نوشته ی: استفانو بنّی

ترجمه ی مهدی فتوحی

 

مقدمه ی مترجم:

این نامه ی طنزآمیز را استفانو بنّی چند روز پس از فاجعه ی یازدهم سپتامبر در روزنامه ی مانیفستو به چاپ رسانده . با این حال خواندن آن پس از گذشت مدتی نسبتا ً طولانی هنوز هم برای هر صاحب سلیقه ای دلنشین خواهد بود.

 

گودزیلای عزیز!

در روزی بسیار غمبار برایت نامه می نویسم. آن هم پس از تماشای فیلمی با جلوه های ویژه ی بسیار زیبا؛ امّا حاوی درونمایه ای چرند: انگار نه انگار واژه ی پایانی هم بوده؛ و مردم بر می خیزند واز نو جهان پیر خارج را همانطور باز می یابند. هیچ واقعیت ندارد که جهان از روز سه شنبه تغییر پیدا کرده است. سال های سال است که جهان تغییر یافته. آن هم با فوران نژاد نوینی از جهش یافتگان پیکارهای سیاسی و رشد بی حد و حصر حرص اقتصادی و فن آوری های پرخاشگر و بازرگانی مربوط بدان؛ با نوعی درنده خویی پاکیزه و مذهبی که در ید قدرت ِجلادان کوچک و بزرگی قرار گرفته که بخش اعظم برنامه های رسانه ها را، حتا بیش از زندگی مردم مربوطه شان اشغال می کنند.

خوش روزگاری بود گودزیلا! وقتی آدمی نبود تا شهری را خراب کند. فقط سوسماری تنومند وعظیم الجثه مثل توقادر به چنین کاری بود. دوران های پیش از تاریخ را می گویم که در آنها هر از گاهی وحشت و شوخ طبعی می توانستند با هم همزیستی کنند. تو ، گودزیلای عزیز! در قیاس با این عالیجنابان جنگ طلب، درست مثل یک موش بزرگ ، خطرناکی. سرگشته از اقیانوس بیرون می آمدی و مانند یک ماهیگیر، کفش غواصی به پا، آروغ دوره ایت را می زدی و شهرهای بزرگ و تمدن انسانی را ویران می کردی. آن هم مدنیتی که از سوی مشتی ژاپنی حیرتزده عرضه می شد و یک مرد خوش سیمای امریکایی و خانم دکتری نه چندان فریبا و نمونه ی یک زن جذاب کارت پستالی. برای مقابله با تو هم چند ژنرال نادان بی صلاحیت، نه مثل ژنرال های پیشرفته ی سازمان سیا، می آمدند.

گودزیلا! تو حتا یک لیر هم پول نداشتی. از یونولیت ساخته شده بودی و درون پوششت یک بازیگر حقوق بگیر ژاپنی پانتومیم بود.  پولی برای دستیابی به سلاح و نفت خرج نمی کردی. از دریا می آمدی. مانند هر تبعیدی دیگری. مانند آنانی که به لطف  علاقه ی ستمگران به آنها، اندکی آزادی، قدری شرف و شاید هم اندکی حق حیات برای زندگی کردن دارند.

گودزیلا! تو هرگز تک نمی زدی. همیشه کسانی  مجهز به متخصصین و مته و تجهیزات هسته ای، با ردیابی نمونه های ژوراسیکی یخ زده ات، برای  از بین بردن تخم های تو می آمدند. تو آخرین بازمانده ی نسلی بودی که به دنبال همسری برای خود می گشت و یا مادری که در پی دیوزاد گمشده ی خویش بود؛ و تو بی اطلاع قبلی ، فقط با آروغ هایت و آن حالت آونگین سرت که صدای ضربه ی مشت می داد، خشم خود را بیرون می ریختی.

گودزیلا! ویرانگریهای تو تنها اندکی از خبث طینتت نشات می گرفت؛ و بیش از همه این کینه را از سیم های برق به دل داشتی. درست نمی دانم چه فرادرجه ای بود، ولی گویا لرزشی اجدادی در 380 وات، کینه ی تو را بر می انگیخت.  با همه ی این احوال نمی توانستی یک تیر چراغ برق را ببینی و از آن به عنوان یک خلال دندان استفاده نکنی. چراغ ها، لامپ های نئون، تابلوها و هر شیئ درخشانی خوی جنگلی ات را به تو باز می گرداند. آری تو یک عامل قطع برق بودی. خاکریزها و سدهایی روی تخم هایت ساخته شده  بودند و تو عاشق لگد کردن خودروها بودی. آن هم نه بیش از ده عدد در هر فیلم؛ زیرا بودجه ی ساخت محدود بود. باری، برخورد نهایی  با آن همه خسارت، گهگاه وقفه ای فراطبیعی در روند کار می افکند و همین کافی بود تا ما را به وحشت بیندازد.

هیچ اسلحه ای نداشتی. گودزیلا! مهارت هدایت هواپیما هم نیاموخته بودی و موشکی هم نداشتی و هیچ بازار آلوده ی سلاح غربی و شرقی هم، درست پیش چشم همه، مملو از تسلیحات تو نبود. حداکثر تنوره ای می کشیدی و تانکی را آتش می زدی و فورا ً عده ای از مردم برای هضم در معده ی تو داوطلب می شدند و بعد گم می شدی.

گودزیلا! تو گرچه بزرگ و جوشن پوش بودی،امّا به همان نسبت هم امکان تحرک کمتری داشتی. دانشمندان شریف، نظامیان باکفایت و کودکان نابغه علیه تو ائتلاف می کردند. با این حال هیچ بمب هوشمند و حتا کامیکازه ای در تو اثر نمی کرد. قاعدتا ً این سربازان ساده ی سربی بودند که گروهاگروه تو را سوراخ سوراخ می کردند تا این که زخم خورده و نه چندان رام، دوباره سر به اقیانوس می گذاشتی و با حیثیت و شایستگی یک هنرمند، صحنه را ترک می کردی. سازمان سیایی هم وجود نداشت تا بر حسب عادت به بهانه ی، چه می دانم، دفاع از کشورش در کار تو مداخله کند. حتا کلماتی همچون مقابله به مثل و اراده ی الهی هم علیه تو شنیده نمی شد؛ و حسی از ترحم در همه جا گسترده بود.

امّا گودزیلا! تو ترسو و بی غیرت نبودی. برای مقابله با دشمن از بلندای سی متری و زشتی سوسمارگونه ات، با سینه ای فراخ، مردانگی یا مادرانگی ات را به رخ می کشیدی. تو از ارتفاع پنج هزار متری،آن هم با یک هواپیمای فراتکنولوژیکی بمب نمی افکندی. تو از شهروندان به عنوان دیوارگوشتی استفاده نمی کردی. به طور اتفاقی و پنهان از چشم دیگران در یک سنگر دست به قتل عام مردم نمی زدی. می گفتی: من یک دیوام و شما، حیوانات دوپای بی فلس، تخم های مرا نابود کرده اید. باری ، همدیگر را خواهیم دید.

تو یک انسان بودی. گودزیلا! به همه ی ما بیم و امید می دادی و ما می دانستیم که تو به خاطر ما آنجایی. تا به گوش ما برسانی که وحشت دنیا را هرگز آدم های معمولی ایجاد نمی کنند. بلکه این نمونه های استثنایی دُمدارند که ترس در دل دنیا می افکنند. امّا زمان گذشت. مقامات مانگا و فیلم های آخرالزمانی  تو را به بوته ی فراموشی سپردند و این نمونه ای از تو که بازسازی شده بود، دیگر تو نبودی. تو دیگر فراگودزیلایی شده بودی که می خواست ما  را بترساند؛ و از این دسته ما بسیار آفریده ایم ؛که همین الان، دارد همچون ابری ازغبار مرگزا از صفحه ی تلویزیون پخش می شود.

با تو پیمانی می بندیم . گودزیلا! نه از آن پیمان های رسمی و ریاکارانه؛ که عهدی صاقانه. در همین آینده. در جایی که گویا سرنوشت جهان بین قدرتمندان و ارتشیان بااقتدار دست به دست خواهد شد. جایی که در آن کسی که قدرتمند است میلیاردر است و دلش هم می خواهد تنها کسی باشد که می تواند برای دیگران تصمیم بگیرد. با تو پیمان می بندیم که هیچ یک از ما از مسوولیتش شانه خالی نکند و نیز از آرزوهایش و از اعلام بیزاری از هرگونه قتل عام جنگی و روزمرگی سر باز نزند؛ آری. به دفعات طعنه خواهیم شنید و دیوخویانی را هم خواهیم دید که هنوز هم  که هنوز است ، می خواهند درباره ی زندگی ما تصمیم بگیرند. امّا ما هر بار از اقیانوس بیرون خواهیم آمد تا به جنگ طلبان بگوییم : آری. ما هم هستیم و این ماییم که تصمیم می گیریم از که بترسیم و چه وقت و چگونه. می دانیم . ساده نخواهد بود. به خاطر همین ما از دُم و سُم  به جای بمب و هواپیما  استفاده خواهیم کرد و بیش از پیش رنج خواهیم کشید از مرگ آن کسی که نمی داند چرا می میرد گرفته تا مرگ آن که از ترکیدن بمبی در بورس اقتصادی جان می سپارد. دیگر روا نیست بازگردی. گودزیلا! زیرا تو را در یک سافاری ، یا محصور و بسته در یک تریلی TIR  خواهند کشت و یا حتا با موشک پودرت خواهند کرد. پس از آن بالا، از بهشت خیالی، جایی که دیوهای خیالی، برخلاف انسان های مدرن ، هنوز در آنجا روحی دارند و شرافتی، کمک و حمایتمان کن و اگر دلت می خواهد خودی بر صحنه نشان دهی، بدان که همیشه برای تو خانه ای از جنس مقوای لگدمال شده خواهد بود و برزنتی برای جویدن و احتمالا ً دخترکی موبور برای ربودن. امّا اگر روزی خواستی بازگردی پیشترش این نوشته را بخوان:

ما دردست فیلمنامه نویسانی اسیریم که هیچ احترامی برای زندگی آنهایی که حکم سیاهی لشکر را برایشان دارند، قایل نیستند.

 

روزنامه مانیفستو

13 سپتامبر 2001

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران