بررسي صد سال رمان و داستان نويسي در ايران از 1300 تا 1400

 

بررسي صد سال رمان و داستان نويسي در ايران از1300 تا 1400

پاسخ اول

جواد اسحاقيان

 

پرسش: تا چند سال ديگر وقتي به سال 1400 شمسي برسيم، "رمان ايراني" صد ساله مي شود. به نظر شما، آيا طي اين دوره ي صد ساله، رمان نويسي فارسي رشدي درخور داشته و جريان هاي مختلف رمان نويسي شکل گرفته يا نه؟ چه علت هايي براي رشد يا عدم رشد رمان فارسي برمي شماريد؟

پاسخ: با سپاس از جناب عالي به خاطر نظرخواهي از من. نخستين رمان فارسي در کشور ما "تهران مخوف" نام دارد که "مرتضي مشفق کاظمي" آن را در سال 1301 شمسي نخستين بار به صورت پاورقي در روزنامه ي "ستاره ي ايران" و سپس به صورت کتاب در 1303 در تهران منتشر کرد. "تادوا" اين رمان را در همين سال به روسي در "مسکو" ترجمه و منتشر کرد و با نام "قورقولي تهران" هم به زبان آذربايجاني نيز برگردانده شد. نويسنده نيز تصادفاً يکي از فرهيختگان و روشنفکران کشور ما در آغاز قرن بيستم بوده است. او هم تحصيل کرده ي علم حقوق در "برلين" بود و بر زبان هاي آلماني و فرانسه تسلط داشت و عضو هيئت تحريريه ي مجله ي "ايرانشهر" بود که "کاظم زاده ي ايرانشهر" آن را اداره مي کرد و در "برلين" انتشار مي يافت، هم در مجله ي "فرنگستان" مقاله مي نوشت که خود آن را تأسيس کرده بود و اندکي بعد که به "ايران" برگشت، مديريت مجله ي "ايران جوان" را به عهده گرفت. اين رمان، دو جلدي است و جلد دومش "يادگار يک شب" نام دارد و هر دو جلد، تأثير غير قابل انکاري بر برخي از نويسندگان مانند "ربيع انصاري اصفهاني" در رمان "جنايات بشر يا آدم فروشان قرن بيستم" داشت. او نخستين نويسنده رئاليست و رمان نويس به معني دقيق اصطلاح است و من در باره ي اين دو نويسنده کتابي با عنوان "با بوطيقاي نو در تهران مخوف "مشفق کاظمي" نوشته ام که اميدوازم به زودي انتشار يابد. من اين مقدمه را به اين دليل آوردم که خوانندگان ما دست کم با نام اين نويسنده و آثار او آشنا باشند و تصور نکنند که "بوف کور" ـ که در 1315 در هند به صورت پلي کپي انتشار يافت و نويسنده آن ها را ميان دوستان و آشنايان خود توزيع کرد ـ نخستين رمان زبان فارسي است.

     دومين نکته اي که حتماً بايد به آن اشاره کنم، اين است که داستان نويسي فارسي و معاصر ما، به شدت زير تأثير ادبيات و مدرنيته ي اروپا به ويژه فرانسه و انگلستان است. يکي از نخستين رمان هايي که به فارسي ترجمه شد، "سرگذشت حاجي باباي اصفهاني" نام داشت که "ميرزا حبيب اصفهاني" آن را يک سال پيش از انقلاب مشروطيت در روزنامه ي "حبل المتين" در "کلکته" انتشار داد که علي رغم انتقادات شديدي که نويسنده اش "جيمز موريه" از ايرانيان کرده بود، حاوي انتقادات درستي از دربار فاسد "فتحعلي شاه" و ساختار اقتصادي ـ اجتماعي منحط ايران و به يک تعبير، "برخورد سنت با مدرنيته" بود. ترجمه ي اين رمان نه تنها باعث آشنايي روشنفکران و اهل سواد ايراني با مباني فرهنگي و اجتماعي اروپا بود، بلکه تأثير شديدي بر ادبيات داستاني ما به ويژه "يکي بود، يکي نبود" (1300) "جمال زاده" نهاد که چند سال پيشتر در مجله ي "کاوه" در "برلين" انتشار يافته بود. اکنون که به سال انتشار "يکي بود، يکي نبود" جمالزاده" در سال 1300 در "تهران" به صورت کتابي مستقل اشاره کردم، لازم به يادآوري مي دانم که چون "تهران مخوف" هم در سال 1303 به صورت کتاب در تهران انتشار يافته، سال 1303 را بايد "صدمين سال تولد رمان فارسي" دانست. اما سال 1400 صدمين سالگرد خلق "داستان کوتاه فارسي" است. باري، "جمال زاده" نه تنها نوع ادبي "پيکارسک" را از همين رمان "موريه" آموخت، بلکه شيوه ي "ترجمه ي آزاد" را هم از مترجم همين رمان ياد گرفت. او خود در "ديباچه" ي مجموعه داستان کوتاهش، به تأثير "موريه" بر خود تصريح کرده است.

    دومين رماني که بر ادبيات داستاني ما تأثير غير قابل انکاري گذاشت، رمان "کنتِ مونت کريستو" نوشته ي "دوما" ي پدر بود. نخستين تأثير اين رمان را در "امير ارسلان" نوشته ي "نقيب الممالک شيرازي" مي توان رديابي کرد که من در باره ي آن کتابي با عنوان "با بوطيقاي نو در امير ارسلان نقيب الممالک" نوشته ام. دومين نويسنده اي که زير تأثير همين رمان "دوما" قرار گرفت، "محمد باقر ميرزا خسروي" در رمانس "شمس و طغرا" در آستانه ي انقلاب مشروطيت بود. اين اثر، يک "رمانس تاريخي" واقعي است و در ادبيات داستاني مقطع انقلاب مشروطه، اهميت خاصي دارد. او گذشته از "کنتِ مونت کريستو" تحت تأثير رمان "سه تفنگدار" هم بود که در باره ي او کتابي نوشته ام. اما "مشفق کاظمي" در "تهران مخوف" هم زير تأثير"کنتِ مونت کريستو" است، هم از رمان "دوما" ي پسر با عنوان" مادام کامليا" به ويژه در بخش هاي که به زنان ساقط شده پرداخته ، تأثير پذيرفته است. رمان عاشقانه ي "چشم هايش" نوشته ي "بزرگ علوي"است که باز زير تأثير "مادام کامليا" است و در آن از ايثار زني "فرنگيس" نام ياد مي شود که براي ادامه ي زندگي معشوق، خود را قرباني مي کند. اين تأثيرات، دو زمينه داشت: نخست، آشنايي نويسندگان ايراني با "مدرنيته" و مباني آن در "اروپا" و دوم، آشنايي با شگردهاي رمان نويسي. با اين همه، نکته ي مهم اين است که مثلاً "مشفق کاظمي" در "تهران مخوف" حتي از نظر داستان نويسي از الگوي خود "کنت مونت کريستو" هم فراتر رفته و چندان هنرمندانه و فني نوشته که من در باره ي آن، کتابي نوشته ام. در همان حال، نويسندگاني مانند "جيمز موريه" و "دوما" خود زير تأثير "هزار و يک شب" بوده اند. اين گفتمان متون يا "بينامتني" ميان آثار داستاني ايراني و اروپايي، به غناي هر دو فرهنگ، کمک کرده است.

   اگر "تهران مخوف" را نخستين اثر تأثيرگذار در دهه ي اول قرن حاضر بدانيم، بي گمان "بوف کور" تأثيرگذارترين اثر در دومين دهه ي رمان معاصر ما است. تأثير اين رمان کوتاه تا آن جا پيش رفته که کمتر نويسنده اي از ترکش هنري آن، برکنار مانده است و اگر آن را "تأثيرگذارترين" اثر بر رمان و داستان کوتاه معاصر بدانيم، سخن به گزافه نگفته ايم. دومين نويسنده اي که خوانندگان را با ابعاد تازه اي از رمان، داستان کوتاه و مدرنيته ( به عنوان وجه فرهنگي) و "مدرنيسم" ( به عنوان وجه ادبي مدرنيته) آشنا کرد، "علوي" بود. او با آشنايي با چند زبان (آلماني، فرانسه و روسي) با ادبيات اروپا آشنايي يافت و توانست آن را در آثار خود "بومي" کند. برخي آثارش زير تأثير آموزه هاي "فرويد" بود ( مانند داستان هاي کوتاه "تاريخچه ي اتاق من"، "سرباز سربي" و "چمدان" ). او در اين زمينه زير تأثير برخي داستان نويسان اتريشي مانند "شنيتسلر" و "تسوايگ" قرار داشت. اهميت اين زبان داني و تأثير ادبيات غربي، کمک به گسترش مضامين جديدي بود که از دستاوردهاي "مدرنيته" به شمار مي رفت. آثاري مانند "چشم هايش" به عنوان رمان و برخي از داستان هاي کوتاهش چون "خائن" نتيجه ي آشنايي "علوي" با نوع ادبي "داستان معمايي" اروپايي به ويژه "کارل چاپک" بود. من قبلاً از تأثير "مادام کاملياي" ي "دوماي پسر" بر "چشم هايش" ياد کردم. اين رمان، تلاقيگاه رمان عشقي، سياسي، حماسي و معمايي است. يک نکته را تا يادم نرفته، تذکر بدهم. ما به واقع حتي در باره ي هيچ يک از داستان نويسان برجسته ي خودمان هم کاري نکرده ايم و آنچه را نوشته شده، به جِد نمي گيرم. من روي بسياري از آثار نويسندگان کار کرده ام و دريافته ام که در مورد آنان "کار" نشده است. منتقدان ادبي ما در وجه غالب، گروهي قلم زنان ساده نگر، تن آسان و کم سواد بوده اند و ما براي ارزيابي دقيق آن چه داستان نويسان مان خلق کرده اند، بايد از نو شروع کنيم. ممکن است برخي رنجيده خاطر شوند، اما اهميتي ندارد. ما بايد تاوان کم کاري خود را بپردازيم. ما هنوز در باره ي رمان برجسته اي چون "چشم هايش" کار چشم گيري نکرده ايم. ضمناً من قبول ندارم بدون شناخت "انواع ادبي" و "نظريه ي ادبي و انتقادي نو" مي توان در باره ي اثري، داوري کرد. بسياري از آن چه را به عنوان "نقد و بررسي" نوشته شده است، بايد به آب شست. من اميدوارم با انتشار دو جلد کتاب "جُستاري در انواع ادبي" و "نقد و نظريه ي ادبي نو" خود، بتوانم به شناخت دقيق تر آثار ادبي صد ساله ي اخيرمان، کمک کنم. ناشناختگي ادبيات داستاني ما و ارزيابي دقيق محاسن و معايب آن ها، باعث ارتقاي سطح ادبيات داستاني ما مي شود. اين ميراث عظيم بايد به نسل نو منتقل شود تا منبع الهام آنان قرار گيرد.

   "بوف کور" و برخي داستان هاي کوتاه "هدايت" مانند "سه قطره خون" آغازي بر خلق نوع ادبي "آثار سوررئال" بود. تأثير اين آثار را بر "يره نچکا" ي "علوي" و "سنگ صبور" نوشته ي "چوبک" نمي توان انکار کرد. رمان هاي برجسته اي مثل "يکليا و تنهايي او" نوشته ي "مدرسي" و "ملکوت" نوشته ي "صادقي" آثاري فلسفي، معمايي، روان شناختي و اسطوره اي هستند. کوشش براي شناخت "هويت" و "فرديت" به معني دقيق کلمه، از "بوف کور" آغاز شد و در آثار اين دو نويسنده ي اخير، تکامل يافت. تأثير داستان کوتاه "افسانه ي آفرينش" از "هدايت" بر "سنگ صبور" آشکار است اما خوشبختانه "چوبک" ذهنيت يک سويه ي "هدايت" را ندارد. اين رمان، تلاقيگاه "مدرنيسم" و "پسامدرنيسم" است و اميدوارم يک روز در اين زمينه با شما گفت و گو کنم؛ شاهکاري که متأسفانه چنان که شايسته  است، ارزيابي نشده. من اين نکته را به اين دليل مي گويم که پس از خلق اين اثر، نويسندگان ما ديگر نمي توانند به همان سادگي و راحتي گذشته بنويسند. از خلق اين اثر، بيش از چهل گذشته و آن چه اکنون نوشته مي شود، بايد ادامه ي طبيعي و غني تر شگردهاي روايي اين شاهکار ادبي باشد. نويسندگان آمريکاي لاتين خوب توانسته اند ميراث غني ادبيات داستاني قاره ي خود را هضم فرهنگي کنند و نويسندگان تازه کار، ديگر از "صِفر" شروع نمي کنند. داستان نويسان ما بر دوش غول هاي داستاني کشور خود نايستاده اند و راه رفته را مي روند. اين گونه گسست هاي فرهنگي، باعث کندي در حرکت به پيش ِ رو مي شود.

     يکي از رمان نويساني که تأثيري عميق بر ذهنيت فرهنگي و سياسي ما گذاشت، "آل احمد" بود. آثار او را بايد هم ازجنبه ي زبان و شگردهاي روايي اش بررسي کرد، هم ازنظر تفکر غالب بر آثارش. "مدير مدرسه" به نظر من، بهترين رمان او است، زيرا زباني زنده، پويا و تأثيرگذار دارد و به اوج "فرديت در سبک" خود رسيده است. اما او پيوسته ميان "سنت و مدرنيته" در نوسان است. کافي است به برخي ازداستان هاي کوتاهش مانند "زيارت" و "سه تار" رجوع کنيم تا دريابيم چگونه ذهن راوي ها، عرصه ي کشاکش ذهني ميان اين دو قطب قرار گرفته است. گرايش غالب بر ذهنيت "آل احمد" سنت و مبارزه با "مدرنيته" و "غرب" و "گفتمان جهاني" است. رمان "نون والقلم" اوج اين تفکر سنتي است. من در کتاب "نقد و بررسي آثار جلال آل احمد" (تهران: انتشارات نگاه، 1393) اين ديدگاه هاي متضاد و متناقض را بررسي کرده ام. به يک تعبير مي شود گفت آن چه پس از سال 57 بر ما گذشت، تعبير و تحقق رؤياهاي همين نويسنده بود. چيرگي ذهنيت سنتي، مخالفت با دستاوردهاي انقلاب مشروطه و مدرنيته و تأکيد نويسنده به رجوع به "مرجعيت" و "مهدويت"، همان خطوط اصلي فکري نويسنده در "نون و القلم" است. به دليل ضعف جريان روشنفکري سکولار و مدرن در ايران، همين ذهنيت سنتي در دستور کار تغيير ساختار اقصادي ـ اجتماعي قرار گرفت. آن چه مي خواهم بگويم، اين است که هيچ نويسنده اي زير تأثير آثار "آل احمد" چيزي ننوشت، زيرا الگوبرداري از او به خاطر تضادهاي دروني اش غير ممکن بود، اما "غرب زدگي" به عنوان يک اثر تئوريک و "نون والقلم" به عنوان يک اثر ادبي و الگوي آرماني، با ذهنيت سنتي و غرب ستيز ما هم خواني داشت. کدام قلم زن مداحي بود که "جلال" را "جلال قلم" توصيف کرد؟

    "ساعدي" به عنوان "رمان نويس"، شخصيت برجسته اي بود. برخي مانند "جمال ميرصادقي" او را تحت تأثير حرفه ي روان پزشکي اش "ناتوراليست" معرفي مي کنند؛ گويي اين اِسناد، دشنام يا سوء تفاهمي است که بايد برطرف شود. البته اين گونه داوري هاي سطحي نگرانه، از تراوشات اذهان عليل منتقد نمايان اتحاد شوروي سابق مانند "بوريس ساچکوف" و "کنسانتين فدين" و "لوکاچ" مجارستاني است که برداشتي سطحي از "ناتوراليسم" دارند. او نويسنده اي به واقع جست و جوگر بود و مي کوشيد نوآوري ادبي را سرلوحه ي کار ادبي خود سازد. در "ترس و لرز" کوشيد براي نخستين بار به تعبير "تودوروف" ، "داستان شگرف" را بيافريند؛ يعني يک نوع ادبي خاص که جنبه هاي فراطبيعي و تخيلي بر آن غالب باشد و در آن "توهم" بر "واقعيت" غلبه کند. برخي از شيفته ساران مکتب "رئاليسم انتقادي" از نوع مقبول "حزبي" اش مانند "ميرصادقي" آن را مانند داستان کوتاه "قلب رازگو" نوشته ي "پو"، "داستان وهمناک" تشخيص داده است؛ در حالي که "داستان شگفت آور و خيال" است و عجيب اين که ايشان با وجود استناد به "تودوروف" مرزمشخصي ميان اين دو نوع ادبي قايل نيست. به هر حال، "ساعدي" کوشيد ميان رويکرد "ناتوراليسم" و "داستان شگفت انگيز" تلفيقي ايجاد کند و "نوع ادبي" تازه اي در ادبيات داستاني خلق کند. نويسندگان و منتقدان ادبي اي که هنوز در مرزهاي رئاليسم عصر "بالزاک" و "ديکنس" و "چخوف" زندگي مي کنند، مي خواهند داستان، تنها بازنمودي از واقعيات اجتماعي باشد. گويي هنر و انواع ادبي، براي خود قانونمندي هايي خاص و هنرمند فرديت معيني ندارد.

    به باور من، تأثيرگذارترين نويسنده در دهه هاي چهل و پنجاه "گلشيري" است. او يک نسل داستان نويس خلاق تربيت کرد. او با وجود خودشيفتگي اش، بسياري از داستان نويسان جواني را که مايه اي در نويسندگي داشتند، زير بال خود گرفت و دانسته هايش را بي دريغ نثارکرد. "شازده احتجاب" و "اينه هاي دردار" او، اتفاقي در رمان نويسي ما بود. او برعکس نويسندگاني که درهاي ذهن و تخيل خود را به روي جهان مي بندند و تنها خود و "دريافت شهودي" خود را مي بينند، کوشيد "دستور زبان روايت" را از اغيار بياموزد. نقش "حلقه ي اصفهان" در ارتقاي داستان نويسي ما، بي گفت و گو است. برخي داستان هاي "گلشيري" مانند "دست روشن و دست تاريک" زير تأثير داستان "زخم شمشير" نوشته ي "بورخس" است. من به محتوا و مضامين داستان کاري ندارم. آن چه باعث غناي داستان مي شود، "شيوه ي روايت" است؛ يعني آن چه فورماليست هاي روسي به آن "سيوژت" يا "پيرنگ" مي گويند. خلق اجزاي پراکنده و پريشان شخصيت ها و رخدادها و شيوه ي تأليف و تلفيق آن ها با هم ـ که به آن "انسجام منطقي" (Coherence)مي گويند، يکي از دستاوردها و فرازهاي داستان نويسي "گلشيري" است. کهکشاني ازداستان نويسان مانند "مندني پور"، "ابوتراب خسروي"، "اخوت"، "آتش پرور" و "سناپور" و ديگران يا از پرورده هاي او هستند يا از زير "کُت جادويي" او بيرون آمده اند.

     شماري ازنويسندگان اسم و رسم دار ما هم چنان در مراحل جنيني و پيشاـ بالزاکي زندگي مي کنند. "به آذين"، "درويشيان"، "مرادي کرماني" و "ياقوتي" از اين جمله اند. آثار اينان به اعتبار "فابولا" (داستان) سرشار از شخصيت و رخداد و مضامين اجتماعي است اما چيزي که در آن ها به شدت ضعيف است، همان "سيوژت" است؛ يعني آن چه داستان را "داستان" مي کند؛ يعني آن چه ادبيات را "ادبيات" مي سازد؛ به تعبير "برسلر" ((Bresslerدر آثار اينان، "چه" گفتن بر "چگونه" گفتن غالب است و اين، يعني سقوط هنر تا حد "روزنامه نگاري" و "خبررساني".

     يکي از نقاط عطف در رمان و داستان نويسي ما زنده ياد "فتح الله بي نياز" است. در ميان آثار برجسته ي منتشر شده ي او رمان "ترجيعندي براي شاعران"و رمان منتشر نشده ي "آفتابگردان هاي پژمرده" را از جمله ي بهترين رمان هاي او مي دانم. او هم بر حوزه ي داستان نويسي مسلط بود، هم خوب نقد مي نوشت، هم خوب مي خواند و جستجوگر بود. بي ادعايي اش، مايه ي غَناي کار او شد. او در داستان هاي کوتاهش مانند "التهاب سرد" و "تشييع جنازه ي يک زنده به گور" خوش درخشيده است. اِشراف او بر ادبيات داستاني جهان، به او کمک کرد تا بر ارزش "ادبيت" داستان هايش بيفزايد. داستان ابتدا بايد "داستان" باشد؛ بعد اين يا آن محتوا و مضامين را داشته باشد. داستان هاي "بورخس" هيچ ربطي به زندگي واقعي ندارد و به قول آقاي "عبدالله کوثري" از مرحله پرت است، اما در همين داستان ها "رازي بزرگ و جادويي" هست که "ياکوبسون" (Jakobson)از آن به "ادبيت" (Literariness(تعبير مي کرد.هيچ کس نمي تواند مثل او خواننده را سر بدواند و گيچ کند.اما من او را به خاطر همين توانايي وبازي اش با زبان، مي ستايم. او بيشتر عمر خود کور بوده است و منتقد ادبي ازيک آدم کور و لاجرم درون گرا و ذهنيت پرداز، انتظار ندارد چيزي از "زندگي" بنويسد يا دريابد. اما او مي تواند خواننده را سرگردان کند اما همين خواننده مانند موشي گيج و سرگردان بالاخره بايد بتواند از بن بست داستان، بيرون بيايد. هرکس اين ادعا را نمي پذيرد به سراغ داستان کوتاه "ابن حَقّان بُخاري" او برود تا ببيند مي تواند زبان داستان را بفهمد يا نه.

     ما طيفي از نويسندگاني داريم که ايده ئولوژي زده اند. اينان به تعبير "مولوي" مثل "موش کور آسياب "هستند. در تاريکي به سر مي برند و تنها تاريکي را مي بينند. تا مي توانند به بازتاب فقر و عقب افتادگي طبقات و لايه هاي آسيب پذيرتر اجتماعي مي پردازند. نه زيبايي ها را مي بينند نه نمودهاي مثبت و اميدوارکننده را. هرچه جامعه عقب افتاده تر باشد، کيابياي اينان بيش تر است و زمينه ي رشد و تکثير آن ها تشديد مي شود. چنان سيمايي از کارگران و دهقانان بي سواد و عقب افتاده ي فرهنگي ترسيم مي کنند که گويي از شمار قهرمانانند. آن قدر هم که از توانايي هاي آنان دم مي زنند، نه در انقلاب هاي اجتماعي حضور پيدا مي کنند، نه مدافعان خود را مي شناسند و قدر مي گذارند. "خالد" سيماي محبوب "احمد محمود" در "همسايه ها" است. او بر روزنامه ها و خط مشي حزبي ايراد مي گيرد که چرا به بزرگ ترين رخداد تاريخي ما يعني "ملي شدن صنعت نفت" نمي پردازند و درارگان هاي حزبي خود به جاي تمجيد از دکتر "مصدق" در باره ي "استاخانف" شوروي چيز مي نويسند. نويسنده به قول "گلشيري" در پايان اين رمان، "خالد" را به مدت يک سال به سلول انفرادي مي فرستد و تنها هنگامي اززندان بيرون مي آيد که کودتا شده است. پرسش خواننده از نويسنده اين است: "چرا هنگامي که خالد روشنفکر حزبي بايد در جامعه در جهت نهضت ملّي حرکت کند، در زنداني به سر مي برد که رئيس دولتش "مصدق" است. اين چگونه برخورد نويسنده است که ميان "مصدق" و "سرتيپ بختيار" فرماندار نظامي تهران پس از کودتا، فرق نمي گذارد؟ "خالد" هم در "دولت ملي" (1330) در زندان است، هم در دولت ضد ملي (1333). ميان "آل احمد" سننتي و مذهبي و "محمود" غير مذهبي يک وجه اشتراک هست: هر دو در چنبره ي ايده ئولوژي اسير هستند. "آل احمد" نمي تواند بر وسواس هاي مذهبي و سنتي خود غلبه کند؛ ناگزير به آن تسليم مي شود. "محمود" نمي تواند بر جزميت هاي حزبي خود چيره شود، ناگزير دوست و دشمن را به يک گونه ترسيم مي کند. يکي از بزرگترين ضربه ها بر رمان و ادبيات داستاني ما از جانب "ايده ئولوژي" بوده است. وقتي پاي ايده ئولوژي به عنوان يک ساختار فکري غالب بر ذهن و هنر به ميان مي آيد، ادبيات، نقشي ايستا و ارتجاعي ايفا مي کند. احساس ـ که زيربناي ايده ئولوژي است ـ اصل ملاک داوري مي شود و "عقلانيت" ـ که نظريه ي انتقادي نو بر آن استوار است ـ از نظرها پنهان مي شود. ايده ئولوژي، بلاي جان هنر و ادبيات است. "احمد محمود" در رمان هايي مانند "مدار صفر درجه" و "درخت انجير معابد" به زحمت توانست خود را از اين چنبره ي جهنمي آزاد کند.

    خوشبختانه در بيست سال اخير، نسلي از نويسندگاني به عرصه ي ادبيات داستاني پا نهاده اند که روشن بينانه تر به مسائل اجتماعي مي نگرند و در همان حال، دغدغه ي زيبايي شناسي دارند. آثار اين نسل به اعتبار کمّي و کيفي، اميدوار کننده است. دور شدن از ترکش هر گونه ايده ئولوژي اسارت بار و شيطاني، به هنر مجالي مي دهد تا هم واقعيت را بهتر ببيند، هم زيباتر خلق کند. من وقتي رمان هايي مانند "آذر، شهدخت، پرويز و ديگران" نوشته ي "نوشته ي مرجان شيرمحمدي"، "چيدن باد" نوشته ي "محمد قاسم زاده" ، "کاشف رؤيا" نوشته ي جمشيد ملک پور" يا "شهربندان" نوشته ي "جواد مجابي" را مي خوانم، به راستي لذت مي برم و احساس مي کنم که نويسندگان برجسته ما، راه درست را يافته اند و ديگر نمي خواهند به کج راهه هاي گذشته کشيده شوند. در پهنه ي "داستان کوتاه" مجموعه هايي مانند "عکس هاي دسته جمعي" نوشته ي "حميد امجد" و "از باران تا قافله سالار" نوشته ي "قباد آذرآيين" در چشم دلم خوش درخشيده اند و اميدوارم کرده اند.

                                                                                  جواد اسحاقيان : 27 تير ماه 95

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران