بسيار دشوار، نسبي و گاه ناممکن

بسيار دشوار، نسبي و گاه ناممکن 

  پاسخ سوم

به صد سال هنر مدرن در ايران1300 تا 1400

نوشته ي شهروز مهاجر

 

پرسش: تا چند سال ديگر وقتي به سال 1400 شمسي برسيم، "هنر مدرن ايراني" صد ساله مي شود. به نظر شما، آيا طي اين دوره ي صد ساله، هنر مدرن رشدي درخور داشته و جريان هاي مختلف هنري شکل گرفته يا نه؟ چه علت هايي براي رشد يا عدم رشد هنر مدرن ايراني برمي شماريد؟ 

 

با توجه به حوزه ي مطالعاتي من، پاسخ­ هايم صرفاً معطوف به هنرهاي تجسمي است، و نه ساير هنرها. معمولاً توسعه و رشد در هر حوزه­اي با شاخصه­ هايي مشخص سنجيده مي­ شود. اين شاخصه ­ها که توسط نهادهاي مادر، تصميم‌ساز يا به عبارتي ميدان دار، مشخص مي ­شوند، به طور ضمني موجب پيش کشيدن ارزش­ گذاري و در نهايت قياس  مي شوند. هم چنين دو متغير زمان و مکان را نيز بايد به دقت در بررسي رشد و توسعه­ ي هر پديده­ اي، از جمله هنر، در نظر داشت. مسئله ­ي رشد هنر ايران در سده­ ي اخير را از دو ديدگاه مي ­توان بررسي کرد؛ نخست رشدي در قياس با غرب که خاستگاه جريان ­هاي مدرن و معاصر است (در قياس با ديگري)و دوم، در شرايط پيش از آن در جامعه­ ي ايراني که با دوره­ ي قاجار و اوايل پهلوي مقارن مي ­شود (در قياس با خود).

نگاهي کلي به تاريخ هنر غرب نشان مي­ دهد که جريان­ هاي هنري و تحولات زيباشناختي، تابع سلسله مراتبي تاريخي هستند. به اين ترتيب که ظهور جريان­ هاي هنري جديد، يا امتدادي معنادار و موافق بر گذشته است و يا نقيضي بر جرياني مسلط در گذشته­ ي نزديکِ خود. علاوه بر اين، جريان مدرنيسم در غرب به کلي هم­گام با تحولات دگرخواهانه­اي است که از رنسانس آغاز شده و به مدرنيته مي­ انجامد. در واقع بازه­اي که نشانه­ هاي صنعتي و فرهنگي مدرنيته را حدوداً در سه سده نمايندگي مي­ کند، قابل انطباق است مثلاً با تحولاتي که هنر رنسانس را به باروک، رمانتيسيسم، رئاليسم و سرانجام به مدرنيسم مي ­رساند. اين دگرگروني، به اين شکل در جامعه ­ي ايران قابل رصد نيست، چرا که تحولات منجر به رنسانس و مدرنيته خيلي دير و به گونه­ اي ديگر در ايران نمايان و تجربه مي­ شود. تبارشناسي جنبش­ هاي هنري غرب در اين زمان، حاکي از پيدايش انديشه ­هاي تازه، نحله ­هاي فکري و نهايتاً سليقه ­هاي تصويري نوگرايي است که چون کشفي تازه در فضاي فرهنگي اروپا شکوفا مي شود. اما در اين زمان، دگرگوني هنر تصويري ايران که مي ­توان نگارگري را نماينده­ ي خوبي از آن در نظر گرفت، در فقدان تفکرات مؤثر بر هنرهاي ديداري، معمولاً و بيشتر در فرم خلاصه مي ­شود؛ مثلاً مکتب نگارگري ايلخاني با تحولاتي فرمي به مکتب تيموري، و سپس به مکاتب صفوي و قاجار مي­ رسد. در نتيجه انتظار شکلي از دگرگوني معناگرا و تئوري­ محور که در غرب حادث شده، چندان با روح تحولات هنر ايراني در اين زمان سازگار نيست.

مدرنيسم ايراني متناسب با ديگر سويه­ هاي فرهنگ مدرنيته، نسبت به جهان خارج يا «آن ديگري»، تأخير زماني دارد؛ و بر خلاف مدرنيسم اروپايي که نتيجه­ ي تحولات نظام ­هاي فکري کلان و گفتماني بلندمدت است، تباري بومي ندارد و چون پديده­اي وارداتي، هنرمندان نوگراي ايران را متأثر مي ­کند. واضح است که در اين جريان دست­ دوم (حداقل در نخستين موج نوگرايي در ايران)، رشد و توسعه­ اي نسبت به سرچشمه­ ي فرنگيِ آن نمي ­توان متصور شد. اگر سال 1324 خورشيدي را (که مقارن است با نخستين خروجي دانشکد ه­ ي هنرهاي زيبا) نقطه­ ي آغازين مدرنيسم در نظر بگيريم (1946م)، امتداد جريان مدرن ايراني حداکثر دو دهه، يعني تا اواسط دهه­ ي 1960م، با مدرنيسم متأخر اروپايي و نيويورکي هم پوشاني زماني دارد. به باور من اين مدرنيسم، نه نسبت به مدرنيسم مبدأ و نه نسبت به جريان نوگراي داخلي، رشد و توسعه ­اي قابل توجه ندارد. در اين بازه، تنها چند جريان فرميِ بومي ­شده مثل سقاخانه و نقاشي/خط قابل اشاره است که هيچ کدام اساسي تئوريک و پشتوانه­ ي سبکي ندارند. در واقع فاصله­ ي مدرنيسم ايراني با همتاي غربي خود، دقيقاً مشابه ديگر تبعات ناشي از مدرنيته است. به نظر من نگاهي که بخواهد فرهنگ و هنر را با استناد به جريان روشنفکري، در گفتماني اقليت­ گرا و منفک از ديگر دستاورهاي مدرنيته نظاره کند، به نتيجه ­اي درست نخواهد رسيد.

نقطه­ ي آغازين هنر معاصر ايران، نسبت به مدرنيسم، فاصله ­اي کوتاه­ تر با همتاي جهاني خود دارد، و هم چنين هر چه به دوران متأخر (قرن بيست و يکم) نزديک مي­ شويم، اين فاصله کمتر مي­ شود؛ تا جايي که به نظر مي ­رسد خيلي زود به حداقل خواهد رسيد. در حالي که به باور من رصد مدرنيسم ايراني و قضاوت کردن درباره­ ي رشد يا عدم رشد آن اساساً صحيح و کارا به نظر نمي ­رسد، در خصوص هنرِ پس از مدرن (معاصر) اين چنين نيست. فاصله ­هاي فکري و فرهنگي جهان ­ها در دوران معاصر، به کمک رسانه ­هاي جديد و کم شدن مرزهاي غيرزميني، هر روز در حال کاهش است. هنر معاصر در فضاهاي لوکال به خوبي ساخته مي­ شود، به بيان شخصي مي­ رسد، خود را ارائه مي کند، فاصله­ ي غرب و شرق در اين هنر در حال کاهش است و در شرايطي که تاريخ هنرِ بدون نظريه و غيرفيلسوف ­نما،بخش قابل توجهي از بازار هنر معاصر را در دست دارد، در آينده، فاصله­ ي هنر معاصر ايراني با هنر معاصر چيني يا هنر معاصر انگليسي، چندان زياد نخواهد بود. اين جريان به شکلي ملموس ­تر در خصوص هنر جهان عرب و شرق دور قابل مشاهده است و احتمالاً اگر وضعيت دست ­وپاگيرِ سياسي در ايرانِ آينده برطرف شود، فاصله­ ي هنر ما، با جهان غيرِ ما، کمتر از اکنون خواهد بود.

در اين شرايط و نظر به مجموعه­ ي عوامل غيرهنريِ مؤثر بر هنر، پاسخ من به سؤال شما در خصوص رشد هنر معاصر ايران تا حدودي مثبت است. ولي نسبت به عبارت «رشد درخور» که در پرسش آمده، بهتر است قضاوت را به آينده موکول کنيم. شايد دست­کم يک دهه پس از 1400 خوشيدي. در حالي که تئاتر يا سينماي معاصر بدون حضور بخش دولتي به راحتي امکان ارائه ندارد، جريان معاصر هنر تجسمي، به عنوان يکي از معدود جريان ­ها و شايد تنها جريان هنري، بدون مواجه با بخش دولتي در پويايي است. چرخه­ ي اقتصاد غيردولتي هنر تجسمي در يک دهه­ ي گذشته، ارزش افزوده­ ي هنر به عنوان کالايي صرفاً تجاري، تأسيس گالري ­ها و بنيادهاي خصوصيِ حامي هنر، مبين توسعه و در حال رشد بودن هنر معاصر ايران است. با اين حال چالش ­هاي جدي و مهمي که در خصوص کيفيت هنر معاصر ايران، انگيزه­ هاي زيباشناختي آن، عرصه­ ي قابل ارائه و مشروعيت يافته و يا چگونگي ساخت اين بازار، در نظرگاه منتقدان وجود دارد، تعريف و تلقي از عبارت «رشد و توسعه­ ي هنر» را بسيار دشوار، نسبي و گاه ناممکن مي­ کند.

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران