فرمت يک جنگ

 

فرمت يک جنگ

گفت و گوي طوطي مگ  با فرشاد سنبل دل 

پيرامون اشعار و افکار شمس الدين تندر کيا

 

 

 

 

 به نظرم در ابتدا براي آشنايي بيشتر خوانندگان مختصري از زندگي دکتر تندرکيا بگوييد تا به سوالات بعدي برسيم!؟

تندرکيا در سال 1288 در خانواده اي متولد مي شود که بر سر موضع گيري عموهايش در ماجراي اعدام بزرگ خاندان يعني شيخ فضل الله نوري چند پاره شده است. حاصل اين چند پارگي در نسل بعدي هم قابل مشاهده است. طوري که از دل اين خانواده شخصيت هاي به غايت متفاوتي چون خود تندرکيا، نورالدين کيا نوري، حسين نصر، خجسته کيا و زهرا کيا خانلري بيرون مي آيند.اما از اين که بگذريم زندگي شخصي خود تندرکيا از آن جا که هميشه مطرود خانواده بوده بيشتر با شرح دوره هاي مختلف تحصيلي او گره خورده است. تحصيل او در مدرسه مشهور شرف مظفري شروع مي شود و در مدرسه سياسي ادامه پيدا مي کند. هم زمان در مدرسه کمال الملک نقاشي را فرا مي گيرد و سپس ليسانس حقوق خود را در تهران دريافت مي کند. بزنگاهي در زندگي تندرکيا که او را رسماً از اطراف يان دور مي کند و به ايده هاي او رنگ و بوي ديگري ميبخشد خروج او از کشور و تحصيل در فرانسه براي 7 سال است. بعد از اين دوره است که کار شعر را جدي پيگيري مي  کند و وارد معرکه شعر نو مي شود. او تا اواسط دهه ي  50 هم هر چند سال يک بار مجموعه متون و اشعار خود را در قالب "نهيب جنبش ادبي شاهين" منتشر مي کرد اما پس از انقلاب به طور کامل از اذهان پاک مي شود تا اين که فرجام کار در 1366 فوت مي کند.

 

بسيار عالي.در مجموع ايشان چند جلد کتاب منتشر مي کنند و آيا همه آن ها شعر هستند؟

در واقع ايشان 7 کتاب در فاصله سال هاي 1311 تا 1354 منتشر مي کنند که اول نمايشنامه اي منظوم به نام تيسفون است و مابقي کتاب هايي تحت عنوان نهيب جنبش ادبي شاهين که در واقع به صورت جنگ هايي شامل شعر، داستان، متون ادبي، مقاله و نيز عکس و نقاشي منتشر شده اند. حال اين که چنان چه در فصل "شرح شاهين" نوشته شده است سهم عکس و نقاشي و کولاژ و هم چنين شعرهاي کانکريت به مرور در اين کتاب ها بيشتر مي شود.

 

 

علت اين که تندر کيا اين قدر مهجور مي ماند چيست؟چرا از طرف جامعه بازخوردي نمي گيرد و کارش  ديده نمي شود!؟

ابتدا بايد بگوييم همينکه امروز کتابي راجع به او چاپ مي شود و ما در مورد او حرف مي زنيم يعني تندرکيا به شکل مطلق از تاريخ ادبيات فارسي حذف نشده است. نه فقط ما بلکه ديگراني هم چون جلال و وثوقي و الهي و حتا اخوان از او با احترام ياد کرده اند. حتا در بدو انتشار شعرهاي تندرکيا مي بينيم که تعداد قابل توجهي از زعماي ادبيات رسمي و بالاخص آکادمي به او مي تازند که اين خود نشان از اين دارد که تندرکيا آن ها را عصباني کرده بوده و شايد اين عصبانيت همان چيزي بوده که او مي خواسته است. اما براي اين که نشان بدهم سوال شما را درست فهميده ام و قصد سفسطه ندارم بايد گفت که تندرکيا در حوزه نمادين شعر فارسي چهره اي نداشته و از بدنه اصلي ادبيات کنار زده شده است؛ اگر چه اين خود بخشي از آن چيزي است که يک "شاعر کيايي" در پي آن است. مقصود من " حاشيه اي" بودن است. و اين موضوع بخشي از مقاله اي است که همين اواخر در دانشگاه سنت اندروز ارائه کردم که خلاصه اي از آن را مي آورم:

تندرکيا به دو دليل عمده در حاشيه کار مي کرد. اول آن که تندرکيا  به دو قطب فعالين فرهنگي مي تازد. اول به قدمايي ها و دوم به نوگرايان. به اين معني که با حمله به قدمايي ها خود را در معرض طرد بدنه اصلي قشر فرهنگي در آن دوره قرار مي دهد و از طرف ديگر به جهت تند تر بودن از نوگرايان هم عصر خود نمي تواند در کنار آن ها جبهه مشترکي را تشکيل دهد. پس عملاً مخاطب حامي اين دو قطب را که تقريباً شامل تمام مخاطبان شعر فارسي مي شد را از دست مي دهد.

دليل دوم اين که تندرکيا تلاش مي کند تمامي امکانات ممکن براي ساخت يک اثر هنري را به کار بگيرد. حتا اگر اين امکانات و ادوات غير هنري باشند. درست مثل همان چيزي که در کار دادايست ها و يا فوتوريست ها سراغ داريم. اما چون حاضرنيست قرائت ابتدايي از کارش را که او را وابسته به اين جريانات مي داند بپذيرد بي هويت و بي اساس جلوه مي کند. حال آن که نفي دادايست بودن از سمت تندرکيا به معني اين نيست که ايده کار او به آن ها شباهت ندارد، که اصلا يکي است، بلکه به اين معناست که اين ايده ها در شرايط اجتماعي و فرهنگي کاملا متفاوت و با محرکات گاهاً متعارض با نمونه فرنگي خود به وجود آمده است. البته اين بحث احتياج به شرح بيشتر دارد که انشاالله با ترجمه آن مقاله به عرض خواهد رسيد.

 

نو آوري هاي تندر کيا چه چيزهايي هست.آيا او بدعت گذار است؟

نو آوري هاي تندرکيا را مي توان با توجه به دوره هاي مختلف کاري او تقسيم بندي کرد. در ابتداي کار او نيز مانند نيما در پي از اعتبار انداختن عروض و قافيه سنتي است. از طرف ديگر شعر را در فرم يک اثر دراماتيک مي داند و عناصر مختلف يک نمايشنامه را در آن به کار مي گيرد.اما در سال هاي بعد مي توان انواع تجربه ها اعم از شعر کانکريت, تلفيق شعر و نقاشي و حتا ايده نافرجام شاهين گويا، که احتمالاً نوعي از شعر اجرايي است، را ديد.

از اين ها گذشته شعر و نثر تندرکيا يک ويژگي دارد که کساني مثل جلال و الهي را به تحسين وا مي دارد و حتا در مورد الهي الهام بخش و تاثير گذار بر شعر اوست. اين ويژگي در واقع استفاده از زبان کوچه است. اگر چه صرف استفاده از زبان عاميانه اصلاً جديد نيست و نمونه هاي متعدد در ادبيات کلاسيک دارد، نوع استفاده تندرکيا متفاوت است.  او در واقع به وسيله اين زبان مي خواهد از همه امکانات موجود زبان در شعر سود ببرد. حتا اگر اين امکانات غير ادبي باشند. در حالي که استفاده هاي پيشين از اين زبان يا براي ايجاد ارتباط با مخاطب عامي بوده و يا به اقتضاي روايت و از زبان شخصيتي در شعر بروز پيدا کرده است.

 

جريان اختلاف تندر با نيما برسرچه بود و اصلا اينها چه نگاه و نظري به کار يکديگر داشته اند!؟

از ديدگاه تندرکيا نيما کسي است که از آبي که او گل آلود کرده ماهي گرفته است. او نيما را متهم مي کند که با گذاشتن تاريخ هاي جعلي پاي شعرهايش آن ها را مقدم بر شعر تندرکيا جا زده است. در ادامه راه هم تندرکيا پرداخته نشدن به شعرش توسط نيما و حاميانش را "توطئه سکوت" مي خواند و معتقد است آن ها قصد دارند او را از بازي حذف کنند. اين نکته اي است که او بارها در نوشته هايش و حتا در مقاله اي که پس از مرگ نيما در مجله انديشه و هنر با عنوان "مرحوم نيما يوشيج چکاره بود" چاپ کرده است، متذکر مي شود. اگر چه در نوشته هاي مندرج در کتاب ها نامي از نيما برده نمي شود.

در جواب نيما هم بي آن که نامي از تندرکيا ببرد او را به بي ريشگي متهم مي کند و کار او را بي ارزش مي خواند; مشخصاً در نامه اش به شين پرتو. در واقع مي توان گفت مشکل تندرکيا با نيما بر اساس يک اتهام و ادله مشخص است اما نيما صرفاً با تکرار نظر قاطبه ادبياتي ها به هجمه ها عليه او دامن مي زند و از طرف ديگر با نام نبردن از او سنت حذف تدريجي شاعران راديکال را به دست دشمن مشترک محافظه کار و نيز شاعران نسل بعدي مي سپارد و به علاوه چهره منزه خود را در اين ميان حفظ مي کند. حال آن که آن چه مشخص است اين است که حتا اگر از لاهوتي و کسمايي و خامنه اي و رفعت بگذريم شرف تقدم تخطي از اصول پولادين شعر قدمايي به نيما تعلق ندارد و اصلا بحث بر سر اين موضوع بي مورد است. ولي اين  که چه کسي زمينه را براي انقلاب در شعر فراهم کرده است نقطه ي محل نزاع اين دو شاعر است. جايي که نيما نه از تقدم تاريخي بلکه از اصالت تحولاتش , و يا به نظر نگارنده اصلاحاتش, در شعر دم ميزند و تندرکيا از جسارت و نابودي کامل سنت شعر فارسي و بناي ساختماني نو. اگر چه هر دو شکل اين دسته  از اقدامات جايگاه و شان خود را دارند.

البته به نظرم نبايد خيلي قاطع قضاوت کرد.ما الان اين جا هستيم که از تندرکيا و نو آوري هايش بگوييم.در مورد نيما شما در کتاب تان هم قدري تند رفته ايد.بحث تعيين سهم نيست. نه نيما به تنهايي پديدآورنده اين بنا ست نه تندر  کاملا هيچکاره.آن چه مهم است تاباندن نور به زاويه هاي تاريک است.

صد البته که هدف کتاب روشن کردن نقطه ي تاريکي از تاريخ ادبيات معاصر فارسي است. اما با اينکه درباره ي نيما تند رفته ام با شما موافق نيستم. البته که من هم وقتي بخواهم راجع به شعر امروز حرف بزنم معترف خواهم بود که اين شعر ادامه منطقي شعر نيماست که به هر حال به اين جا رسيده است. حتا درباره ي شعر خودم. اما در ساحت تاريخ ادبي بايد از چهره ها قداست زدايي کرد. اين کار را بسيار عالي آقاي دکتر حکاک در مقاله اي که به زندگي نامه نيما پرداخته اند انجام داده است که متاسفانه فارسي آن موجود نيست. خيلي راحت گفته شده که نيما هم در ميانه جنگ براي اثبات شعرش دست به بي اخلاقي هايي هم زده است.و يا دکتر شفيعي در کتاب با چراغ و آيينه از نسبت پرشبهه‌ي شعر نيما و خانلري مي گويند که اين منافي ارزش کار نيما در شعر نو ما نيست. و البته که با پايين آمدن نيما تندرکيا بالا نمي رود. اتفاقا اين حرف ها براي اين گفته مي شود که قاطع قضاوت نکنيم. و همان طور که شما مي فرماييد يکي را همه کاره ديگري را هيچکاره نبينيم. بايد پذيرفت که براي نوشتن تاريخ ادبي ابتدا بايد همه فرديت هاي تاريخي موجود را در يک خط و فارق از ارزش گزاري بررسي کرد.

قدمت اين منازعه ها البته به قدمت خود شعر نو است.بگذريم.درباره فعاليت هاي مطبوعاتي تندرکيا لطفا بگوييد به خصوص با نشريه انديشه و هنر!؟

 

تندرکيا عملا از صحنه مطبوعات به دور است. تمام فعاليت مطبوعاتي او خلاصه مي شود به مصاحبه مکتوب با مجله انديشه و هنر درباره وضعيت شعر معاصر فارسي که سال ها به طول مي انجامد و طي چند شماره ضميمه مجله منتشر ميشود. بعدها در سال 54 خود تندرکيا بخش قابل توجهي از اين مصاحبه را در کتابش منتشر مي کند. و ديگر مقاله اي است که ذکر آن رفت;مرحوم نيما يوشيج چکاره است. که البته نام نويسنده ندارد اما مشخص است که نويسنده تندرکياست. همين همکاري با انديشه و هنر هم دليلي جز دوستي با ناصر وثوقي گرداننده اين مجله گرانبها نداشته است والا شنيده ها نشان مي دهد که تندرکيا ميل چنداني به ديده شدن جمع و حتي مصاحبه با نشريات را نداشته است. چنان چه, البته نمي دانم تا چه حد حقيقت دارد, اما گويا يک بار هم اميد روحاني را با چماق دنبال کرده چون چندباري براي مصاحبه با او اصرار داشته است. همه اين ها با آن چه از انزواي تندرکيا شنيده ايم تناسب دارد. البته که کتاب هاي تندرکيا خود طوري تنظيم شده اند که همان طور که گفتم فرمت يک جنگ را داشته باشند گويي که او مي خواسته جاي خالي خود در مطبوعات را اين گونه جبران کند.

آن چه که امروزه در بازخواني دوباره تندرکيا اهميت دارد,چيست!؟جداي از بحث تاريخ ادبياتي و بازنگري آن.

 

بحث اين است که با روشن شدن اين نقطه تاريک از تاريخ ادبيات عملاً امکاناتي که تندرکيا در شعر آزاد کرده بود مورد توجه قرار مي گيرد. مثلاً همين زبان کوچه در شعر و نثر تندر کيا ,و در نتيجه آن امکانات وزني که آزاد مي شود, که مورد توجه الهي هم بوده امکاني است که مي تواند همين الان در شعر کار کند. حال اين که بايد عناصر تشکيل دهنده اين فرمول به روز شود. من اين مطلب را در مقاله اي با عنوان لمپن_آرتيست مطرح کرده بودم و در جمعي که با عنوان مدرسه شعر فارسي داشتيم مطرح کردم اما چون مورد استقبال جمع قرار نگرفت مکتوم ماند. در آن جا بحث اصلي اين بود که شاعر حاشيه اي در مقام يک لمپن فرهنگي به زوايايي از فرهنگ و امکاناتي از آن دسترسي دارد که روشنفکر ندارد. به علاوه ذهن اين شاعر گستره بيشتري از امکانات را براي شعر متصور است زيرا که محدوده لوازم روشنفکري که شاعر_روشنفکر را وافادار به سنت بلافصل شعريش مي کند براي لمپن_آرتيست وجود ندارد. درست مثل اتفاقي که در موسيقي رپ فارسي افتاد. و در برخي از آن کارها عملاً تعدادي از بهترين شعرهاي دهه ي 80 به وجود آمد. اما شايد واژه لمپن کمي سنگين بود يا تصور شد عنادي از جانب بنده با سنت شريف روشنفکري ايران وجود دارد.

 به علاوه با حل و فصل قضيه ي ارتباط شعر ديگر شاعران با شعر تندرکيا عملاً جريان شناسي شعر نو فارسي دچار تغيير خواهد شد که اين مسئله خود منجر به تغيير منابع مطالعاتي درباره شعر نو مي شود. براي مثال اگر ما اين ادعاي کتاب را بپذيريم که همواره يک خط تاريخ ادبياتي موازي با بدنه اصلي و جريان غالب ادبي در حاشيه وجود داشته است که ميراثش را به نسل بعد و جريان بعدي منتقل کرده است و تندرکيا هم بخشي از اين خط است پس براي بررسي نسبت اين گوشه از تاريخ ادبيات معاصر ناچار به مطالعه منابعي مثلاً درباره  دادايسم, عرفان عامه و ترانه هاي لاله زاري خواهيم بود.

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران