چند شعر از خوان رامون خيمه نث

چند شعر از خوان رامون خيمه نث

ترجمه ي مهدي فتوحي

 

(1)

 

برهنگي تو

 

 

سوري بنا!

برهنگي تو را ملاحت کرده اند

 

چشمه سارا!

برهنگي تو را آب کرده اند

 

اخترا!

برهنگي تو را جان کرده اند

 

 

(2)

 

زني در گذشته

 

 

در نگذشته اي

پيشتر

با رواني و کالبدي يگانه

تو در ميانه ي جهان بودي

 

وينک( در نگذشته اي)

با پيکري و روحي  جدا

جهان در ميانه ي توست.

 

 

(3)

 

فلز روي

 

چه فضاي درربوده اي ست

از آسمان تهي

که نه چيزي به روح مي بخشد

ونه چيزي از کالبد مي ستاند.

 

 

 

 

(4)

 

انگاره ي تابستاني

 

سينه ي فوقاني

 

چه سپيدايي ( چه نوري)؟

سپيدتر ( و رخشان تر)

بي که سپيد باشد( و درخشان )

از آن چه که سپيد است ( و تابان)؟

 

 

(5)

 

زندگاني ، سپاس ، مرگ

 

 

سپاس ، زندگاني،

که راه ورود به سر ّ روح را

دانستم

 

 

( سپاس که خواستم

تا به ابديت

دست يابم )

 

سپاس ، مرگ،

که توانستم خويش را

در درياي آرمانگرايي

نگاه دارم.

 

(6)

 

بر خرسنگ

 

چه تنهايي و چه خلوتي؟

مگر تو آب نيستي و من باد؟

 

کدام اندوه و چه ظلمتي ؟

مگر تو سوسن نيستي و من پرتو؟

 

کدام جزيره و کدامين خلاء؟

مگر تو روح نيستي و من حيات؟

 

 

 

 

(7)

 

برنده ي پنهان

 

دارم مي زيم

 

دارم مي زيم و

خون من دارد از زيبايي

تغذيه مي کند

 

مي زيم و خون مکرر من دارد

از عشق به جوش مي آيد

 

دارم مي زيم و خونم دارد

وجدانم را مي گدازد

 

 

(8)

 

يکپارچه کردن

 

چه دشوار است

يکي کردن زمان برداشت

با وقت کاشت

 

( جهان مي چرخد و مي چرخد

چرخه هايي که هيچ گاه

يکي نمي شوند)

 

روزي تنها،

زندگي، روزي تمام و کمال

که هرگزش پايان نيست.

 

(9)

 

صور فلکي

 

برون نور نقره فام

درون آتش سرخ

چونان

پيکره هاي خاکي  ِ گنج جاودان.

 

(10)

 

نور و ظلمت

 

چه گوهري است

کز نور من مي تابد

اين گنج درون تاريکنا!

 

سايه اي برفراز آسمان

سايه اي در ميانه ي خاک

سايه اي در زير دريا

 

و زر در پيشاني من

به طلاي قلب سرشارم  

در مي پيچد

 

(11)

 

قلمرو من

 

تنها

در جاودانگي مي توانم

رنج اين زيبايي تام را

جان ببخشم

 

در جاودانگي،

جايي که

طنين و نوري نيست

و نه طعمي

که ديگرانش گويند: بس.

بر کرانه ي زندگاني من.

 

جايي که

رود مکرر ِزندگاني و روياي من

آبي و طلايي شود.

 

 

(12)

 

خداي نخستين

 

روزهاي پوچ

همچون

روزان بي اعتنايي  ِ راکد ِ

خداي ِ پيش از آفرينش

 

( همه چيز قرص و همه چيز تمام

در توده اي از قواعد سياه

چون من، آري، تنها من)

 

ناگهان روزي از جنس لطف

همه چيز، مرا با چشمان من مي نگرد

و من به گيتي عشق رهسپار مي شوم.

 

(13)

 

گِردي

 

نوازش شانه

نوازش موج

نوازش ابر

نوازش صخره

 

دستي و نور

بر روي روح و شکيل

 

نغمه ي تماس

جاودانگي گِرد

 

(14)

 

آب بانو

 

چه چيز مرا

در خويش

باز مي تاباني

که مادامي که

تصوير قلّه

در من زايل مي شود

مي دوم

تا در تو

به خود نشانش دهم

 

(15)

 

اندک است

 

پس پشت برگي سبز

توکاي سياه

خاموش است

بارش باران است

و پرچين باد

 

نه، آري است؛

و اندک،

آدمي.

و روز

تکبر آسماني بدساخت.

 

(16)

 

زيبايي برتر

 

سوري بن و افتخار

 

بوسه ي تو گل سرخي است

فسادناپذير

که در هواي آرماني هماهنگي من

پروازکنان

ريشه ي در ميانه ي بال ها را

همراهي مي کند

و به عکس بهار سبز خنک

از تصاويري

که آواز مي خوانند

مي انبارد

نگاه خيره ،

خوشبخت

و شفاف ِ طلاي سياه مرا

 

17

 

دوباره زاده خواهم شد

 

 

دوباره سنگ زاده خواهم شد

و باز تو را اي زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره باد زاده خواهم شد

و باز تو را اي زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره موج زاده خواهم شد

و باز تو را اي زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره آتش زاده خواهم شد

و باز تو را اي زن! دوست خواهم داشت

 

دوباره مرد زاده خواهم شد

و باز تو را اي زن! دوست خواهم داشت

 

 

 

18

 

تو در ميانه ي ابر

 

امشب خيالين نيست آري

ابرها سوري بنان اند آري

سوري بنان زندگي اند آري

 

امشب تو، تويي

عشق در وجود من ابر نيست

و  گل سوري در وجود من زندگي ست.

 

 

19

 

حس و ماده

 

طعم بادها با خورشيد

خنکاي سنگ ها با خورشيد

عطر خيزابه ها با خورشيد

رنگ شعله ها با خورشيد

هياهوي خون ها با خورشيد

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران