من، روايت، گالوانيزه

من، روايت، گالوانيزه

هادي مشهدي

اين‌جور خيره نشو به سفيدي مطلق! مگر مي‌تواني فراموش كني؟ اصلا مگر مي‌شود فراموش‌شان كرد؟ نه مي‌شود فراموش‌شان كرد؛ نه مي‌شود انكارشان كرد؛ نه مي‌شود دورشان ريخت و نه مي‌شود هيچ‌كار ديگرشان كرد. به فرض هم كه فراموش كرده باشي آن‌روز را كه پدرت آمد تا از معلم‌ت بخواهد هروقت اجازه خواستي تا بروي مستراح، بي‌معطلي روانه‌ات كند؛ به فرض هم كه فراموش كرده باشي؛ مادر بي‌چاره‌ات هم كه تنبان گهي‌ات را توي تشت چنگ مي‌زد تا زردي‌اش برود، فراموش كرده؟ مي‌بيني كه هستند،‌كه پاك نمي‌شوند از حافظه‌ي هستي. اصلا اين چيزها اگر نباشند كه مخ نمي‌سايد و داغان نمي‌شود؛ اگر نباشند چه‌جور مي‌خواهي كار دست خودت بدهي؟ چه مي‌خواهي ببافي به هم و كاغذ سياه كني و آخر هم دل‌خوش باشي كه فضولاتي افاضه كرده‌اي، كه عاطل و باطل نرسيده‌اي ته خط؟ خب بايد از همين‌ها بگويي و ببافي ديگر؛ از چرندياتي كه از پس سال‌ها انباشت كرده‌اي در كله‌ات،‌ از كودكي تا امروز كه به قول همه‌ي مادرها خرس گنده شده‌اي. حساسيت‌هاي پوستي زري به گرما و قرارش در كافه كه ساعت دقيق‌ش را خود خنگ‌ش هم نمي‌داند،‌ چروك تازه‌رس زير چشم راست تهمينه و عرق گوش فرزانه روي قاب موبايل قديمي و دلتنگي‌هاي انسي چه ربطي دارد به تو و سفيدي كاغذهايت؟ حالا هم كه بند كرده‌اي به ابراهيم، آن معلم مسن تنها، آن شخصيت پيرشده‌ي رنگ‌پس‌داده‌ي لابه‌لاي كاغذهاي كاهي متورم متعلق به حداقل چهل سال پيش.

قانع است به فقط همان لذت مخفي‌كاري يا چيزي شبيه به آن. هرشب مي‌رود در تاريكي بام خانه‌شان تكيه‌اش را مي‌دهد به خرپشته و چشم مي‌دراند اين‌طرف و آن‌طرف، مگر به قول خودش شمشادقدي شيرين‌دهني لوند از منظرگاه چشم‌‌ش بگذرد و مجال دهد به آن آه‌ِ مانده و بيات تا كنده شود از ته سينه‌ي دودزده‌اش.

آن‌شب بي‌حوصله هم بود،اما باز رفت سر بام و همان‌جا نشست، منتظر. صدايي توجه‌اش را جلب كرد؛ از همان صداها كه سيال هستند و رونده؛ ‌يعني مي‌روند تا ناكجاي ذهن و همان‌جا مي‌مانند تا روزي خودشان را بچسبانند به اتفاقي و جزئي از آن شوند و ويران كنند هرچه را كه به قاعده است و در قالبي جاگير شده؛ مثل «خش‌خش» كه به خيلي‌چيزها مي‌توان نسبت‌‌ش داد. اين خيلي‌چيزها البته در ياد ابراهيم يا هركس ديگر نمي‌ماند. تنها يك خش‌خش است كه مي‌ماند؛ خش‌خشي در تاريكي كه وصف‌ش جايز نيست يا صدايي مانند ش‌ش‌ش‌ش‌؛ اين صدا توام با تصوير كف حاصل از شاشيدن بر روي زمين خاكي يا سنگلاخي در ذهن مي‌ماند؛ يا هوهوي بادي كه تنها پرده‌اي را پس زده و خاطره‌اي را رقم زده است؛ يا شپلق كشيده‌اي محكم بر پهناي صورتي بي‌خبر. حال پس از سال‌ها، اين صداي تق‌وتق كفش‌هايي پاشنه‌بلند بر روي آجر قزاقي حياط خانه‌ي پكيده‌ي محمد سمسارزاده همسايه بغلي بود كه ذهن ابراهيم را به همان سال‌ها برده بود. البته صدا كمي تلطيف شده بود، در قياس با آن‌چه در ذهن ابراهيم بازمانده و كهنه شده بود. يكباره به سرعتي زائدالوصف كون‌خزه كرد و خود را رساند به ديوار كوتاه بام؛ كله كشيد آن سوي ديوار؛ به ناگاه چيزي شبيه شيهه‌ي يك اسب بيمار از سينه‌اش كنده شد؛ لب گزيد و شيهه را فرو داد.

بانوي سرخ‌پوش.بانوي سرخ‌پوش را ديده بود در همان هيبت هميشگي‌اش، سراپا سرخ؛ دوپي‌اس سرخ پوشيده با دگمه‌هاي منگنه‌اي سرخ، كيفي كوچك زير بغل‌ش به رنگ سرخ و كلاهي لبه‌دار با لبه‌ي پهن به رنگ سرخ و يك نيلوفر آبي روي‌ش بر سرش. نيلوفر آبي؟ نيلوفر آبي؟ نيلوفر آبي ديگر چيست؟ ناودان، ناودان بايد...

آري بهتر است؛‌ ته قلم را مي‌گزم و سكوت مي‌كنم؛ اين‌جور بهتر است؛ حتما بهتر است...

حالا لحظه‌ي تولد اوست.

بانوي سرخ‌پوش، بانوي خاطره‌ها...

بانوي سرخ‌پوش متولد شد،‌بانوي متعلق به خاطرات، اين بار ولي در سكون ابراهيم. بانوي سرخ‌پوش هميشه ايستاده بود، بي حركت؛ در حركت ابراهيم بود كه تجسد مي‌يافت. هيچ‌گاه نشده بود كه او ايستاده باشد،‌ بي‌حركت باشد و بانوي سرخ را ديده باشد، غير از اين‌بار، غير از حالا؛ يعني شبي كه خاطرات او در بستر حركت يک‌نواخت و كند زني بر زميني با سنگفرش آجري جان گرفتند. شايد اين اتفاقي عجيب نباشد؛ ‌خاطره‌اي كه پس از سال‌ها تجسد مي‌يابد، حتما اين حق را هم به خودش مي‌دهد كه ديگر ساكن نباشد، حركت كند و...

بي جهت اطراف حياط قدم مي‌زد؛ گاه مي‌ايستاد؛‌ البته فقط مكثي مي‌كرد؛ چيزي را از نظر مي‌گذراند و باز ادامه مي داد.

دسته‌گلي از رزهاي سرخ يا مريم‌هاي سرخ هم بايد در دست مي‌داشت. نبود؛‌ نداشت؛ گويي به نوعي در جايي، جاي‌اش گذاشته بود، شايد بر روي يك ميز، سال‌ها قبل يا سال‌ها بعد؛ يا در گلداني پشت پنجره‌اي با پرده‌هاي كشيده، متعلق به اتاق مردي اجاق‌كور...

بازهم بهتر است ته قلم را بگزم و...

بي‌جهت اطراف حياط قدم مي‌زد؛ جايي مكث كرد؛ سر برآورد و به عمارت پكيده و داغان نگاهي كرد از سر تحقير؛ سرش را بالا گرفت و از بالاي چشمان به آن‌چه پيش روي‌ش بود نگاه كرد؛ گويي مي‌تواند همه‌اش را به قماري ببازد؛‌ حالت‌‌ش درست به رز تايتانيك مي‌مانست، وقتي از آن ماشين مجلل كه در جايي نوشته بودند آخرين مدل رنو بوده، پياده مي‌شد؛ بانو در آن‌لحظه نسخه‌ي سرخ‌پوش هم‌او بود. بانوي سرخ‌پوش هميشه براي ابراهيم،تصويري اگر نه رويايي، حتما عجيب بود. چون آن‌زمان كه او بچه بود، كسي از اين جرات‌ها نداشت كه لباس سرخ بپوشد، سر ساعتي بيايد يك‌جا بايستد. تنها توجيه اين رفتار از جانب آن‌ها كه بزرگ‌تر بودند از ابراهيم، اين بود كه بانو خُل است. ابراهيم هم اين استدلال را پذيرفته بود. ولي اين باز هم از عجيب‌وغريب بودن او نمي‌كاست. به هرحال خاطره و تصوير اين زن مدت زيادي بود كه از ذهن و كله‌ي ابراهيم گم‌وگور شده بود. آن شب...

زن به يك‌باره رفت داخل عمارت؛ انگار زماني را كه براي چيزي در نظر داشته يا مهلتي را كه به كسي داده تمام شده؛ از چرخيدن بيهوده دست كشيد و رفت داخل عمارت كهنه و ناپديد شد. خاطره‌اي كه علي‌رغم رسم معهود عمل مي‌كند، مي‌تواند خيلي‌چيزها را به هم بريزد. خب وقتي از سكون به در مي‌آيد و حركت مي‌كند،‌حتما مي‌تواند ناپديد هم بشود. بانو رفت؛ ابراهيم ماند و يك ناودان كه از مقابل پنجره‌ي عمارت مي‌گذشت و مشرف بود به آن‌چه در داخل اتفاق مي‌افتاد و يك درخت به با ميوه‌هاي زمخت و بدتركيب، با همان خاصيت.در آن لحظه آن‌چه ذهن معلول ابراهيم را پُر كرد، اين بود كه اگر ناودان باشد حتما مي‌تواند اتفاقات داخل را ببيند، به خاطره‌اش متصل شود،‌برود داخل و سر از كار بانوي خاطره و آن محمد سمسارزاده‌‌ي بي‌ناموس خاطره‌دزد در آورد؛ آخر بانو را چه به سمسارزاده و اين حرف‌ها. اصلا اين به ذهن‌ش نرسيد كه نسبت مناسب‌تر و معقول‌تري با درخت به دارد و مي‌تواند اين تصورات را در ارتباط با درخت داشته باشد؛ پس در حسرت ناودان و ناودان‌بودن ماند.

ناودان.‌ناودان خيلي هم زندگي و زيست جذابي ندارد؛ مدام بايد به جايي نصب باشد،‌ به ديواري؛ پشت‌بام را متصل كند به زمين و تنها هنرش اين باشد كه تنها بخشي از سال، آب را از توي خودش رد كند؛‌نه هدايت كند؛ اگر اين‌طور مي‌بود مي‌توانست اسم‌ش ديگر ناودان نباشد، هادي باشد؛‌چون هدايت مي‌كند. ولي آخر اين‌كه زندگي نمي‌شود؛ يك عمر چسبيده باشي به ديوار كه فقط آب را هدايت كني و بعد هم بر حسب موقعيتي سر از كار بانوي خاطره‌هايت درآوري.

ابراهيم نتوانست بگويد به توچه كه آن تو چه‌خبر است و از وسوسه‌ي ناودان‌بودن رها شود؛ گير كرد در همان ناودان و لوله‌بخاري و اين‌قسم تجهيزات حلبي...

يادش خوش اوس‌محمود پارسا،‌ حلبي‌ساز سر كوچه‌ي حمام. عجيب كار و كسبي داشت، مدام تق‌و‌پق و بريدن حلبي و گالوانيزه با يك قيچي بي‌قاعده بزرگ. يك تيرآهن داشت كه «هاش» صداش مي‌كرد، به خاطر شكل و تركيب‌‌ش؛ اگر از جلو يا عقب نگاه‌ش مي‌كردي درست شبيه به حرفِ «هاش» فرانسوي‌ها بود. يك تكه آهن ديگر هم داشت،‌كشيده و كمي خميده از كمر؛ آن را هم مي‌گفت قالب‌تنه. گالوانيزه، حلب يا به قول خودش ورق را مي‌گذاشت روي هاش و با قالب‌تنه مي‌كوبيد رو‌ي‌ش؛ آن وقت ورق تا مي‌خورد. پارسا خيلي مرد هنرمندي بود؛ يك كار عجيبي مي‌كرد؛ يك طرف ورق را تا مي‌داد به بيرون و طرف ديگر آن را به داخل؛ بعد آن‌ها را مي‌گذاشت توي هم و با قالب تنه مي‌زد روي‌‌ش؛ البته يك چيز ديگر داشت آن هم از فلز، شبيه صابون؛ اسم‌ش مشتي بود؛ آن را مي‌گذاشت زير آن تاها؛ بعد با قالب‌تنه مي‌زد؛ بعد ورق لوله‌ مي‌شد يا چهار ضلعي. محمودآقا به «گار اورو» خيلي علاقه داشت؛ ادعا مي‌كرد او بازيگر معروفي در سينماي آمريكاست؛ ولي هيچ‌وقت نمي‌گفت در كدام فيلم بازي كرده است.

باز هم من و دندان و ته قلم...

مراحل توليد ناودان را فقط ابراهيم به ياد مي‌آورد؛ آن‌هم وقتي از خاطره‌اي متصل شود به خاطره‌اي ديگر. بعيد است كه ناودان خودش از مراحل توليد خودش چيزي به ياد بياورد؛ او، ناودان، تنها خاطرات‌‌ش را به ياد مي‌آورد و تنها مي‌داند كه در زمان حال چه دارد مي‌بيند؛ ديگر هيچ‌چيز را به ياد نمي‌آورد.

قَ قَ قَ عَ قَ قَ تَ قَ عَ قَ...

اصلا عجيب نيست؛ يك هادي، يك ناودان اين‌طور حرف مي‌زند ديگر؛ ترجمان حرف‌هايش مي‌شود: نگاري! فريدون عن‌قريب است كه سر برود؛ دست برسان دختر!

جمله‌اش پر از غلط است ناودان؛ منظورش اين است: نگاري! فريدون عن‌قريب سر مي‌رسد؛ دست بجنبان دختر!

اين چيزهاي عجيب‌وغريب چيست كه ناودان مي‌گويد؟ نگاري، فريدون، ...، لابد اين‌ها چيزهايي هستند كه مي‌بيند از پنجره‌ي عمارت كهنه؛ بر حسب موقعيت‌ش بر دوسوم غربي اتاق نشيمن واقف است. بانو در لباس سرخ نيست ديگر؛ پيراهن چيت گَل‌وگُشاد پوشيده؛ زمينه‌ي كرم‌رنگ دارد با گل‌هاي ريز سورمه‌اي و قرمز پيراهن‌ش؛ آستين بلند دارد با كش‌هايي در سر آن‌ها؛ دور يقه‌اش را مغزي تور دوخته؛ موهاي شبق‌رنگ‌ش را افشان كرده بر روي شانه‌ها و دسته‌اي هم بر روي سينه.

اين‌هايي كه ناودان مي‌گويد، ابراهيم در خواب هم نه ديده و نه مي‌تواند ببيند؛ گويي به زماني درازتر تعلق دارند، احتمالا مستقيم در ارتباط با عمر ناودان؛آن هم ناوداني چنين مستعمل، با اعوجاج و فرورفتگي‌هايي متعدد بر اندام ناسازش. مثل اين‌كه اتفاقي براي زمان افتاده است.

عَ غَ تَ...

نگاري! فريدون الان سر مي‌رود، دست برسان دختر...

ربع‌ساعتي پيش‌تر حياط را گل‌نم زده‌ام؛ عطرش كه دماغ‌‌ش را پر كند، مي‌‌آيد؛ مي‌روم ديگر؛ سرمه‌ي چشمان‌م را بكشم مي‌روم...

او كه تو را ديدني نيست گوش چپاندي توي ديوار مزمزه‌ي او را گوش دادني... گوش‌‌ت را يواش كنبه ديوار... خراب مي‌شود.

مي گويد او كه تو را نمي‌بيند. گوش مي چسباني به ديوار تا صدايش را بشنوي، كمي يواش‌تر گوش‌ت آسيب...

دست‌م برسد اين بلبل و شب‌چره را هم خفه مي‌كنم تا اين آجر بيشتر محرم گوش من و زمزمه‌هاي عاشقانه‌اش باشد. خفه‌قان بگير! بس كن آن تق‌وتوق بي عصمت‌ت را...

تق‌وتوق با عصمت‌م را كه به چشم... ولي در غلطي دخمل‌جان امروز روز وعده است لباس سرخ بايد بپوشي... امان از دست تو و آن سرگيجه‌ات...

البته پر واضح است كه ناودان به سربه‌هوايي نگاري، گيجي او يا به چيزي شبيه آن اشاره دارد. اشاره‌ي ناودان به لباس سرخ شايد كورسوي اميدي باشد براي يافتن ارتباط آن‌چه حالا جاري‌ست بر اين صفحات با آن چه ناودان...

غَ عِ تِ قَ عَ غَ...

مي‌گويد نگاري همان است؛ همان بانوي سرخ...

نگاري همان مي‌بوده پدرش ترياك مي‌دميده... باشد... مي‌كشيده... خيلي هم علاقه داشته به اين بساط ترياك‌دمي‌اش... آن چراغي كه حلقه‌ي وافور... حقه‌ي وافور را بر آن گرم مي‌كنند، نگاري اسم‌ش است... دخترش که مي‌رسد... همان... متولد مي‌كند... متولد مي‌شود اسم‌ش را مي گذارد نگاري... نورخانم زن‌ش، سر زا پس‌مي‌افتد... باشد... مي‌ميرد.... باشد باشد... زن‌ش نورخانم سر زا مي‌ميرد...

بله درست مي‌گويد. اسناد ثبت احوال هم اين را تاييد مي‌كند. تاريخ فوت نورخانم با تاريخ تولد نگاري درست يكي است؛ شهادت اهل محل هم هست. پدر نگاري مردي عياش بوده كه از راه قصابي ارتزاق مي‌كرده، البته قصاب نه به آن معنا،از آن دوره‌گردهايي كه ذبح هم مي‌دانستند. دروهمسايه خبرش مي‌كردند، قرباني را قرباني مي‌كرده،‌پوست و روده‌اش را به جاي اجرت برمي‌داشته و گذران عمر مي‌كرده. الباقي ساعات روز را هم پاي همان بساط ترياك‌كشي يك‌وري مي‌لميده و مي‌كشيده،‏ آي مي‌كشيده. همان وقتي كه نگاري به دنيا آمده نورخانم خونريزي داشته؛‌هرچه دروهمسايه اين مردك را جان‌زارش مي‌شوند كه دكتر خبر كند يا زن را به دكتر برساند به خرج‌ش نمي‌رود. ساعتي نمي‌گذرد كه زن مي‌ميرد. نگاري را همان همسايه‌ها و خاله‌خان‌باجي‌ها به ثمر رساندند.

بله... همين ساخ است... اين‌ها همه ملموح هستند... همان... همين‌طور است... اين‌ها همه صحيح هستند... نگاري نم‌نمك بزرگ و بزرگ‌تر است موها و چشم‌هاش كه رنگ‌شان به رنگ خرمالو... خرما... بله خرما بودنم‌نمك مشكي تند مي‌شد آن‌قدر موهاش پررو و پرپشت بودند كه بي‌اندازه... خودش هميشه نالان و پشيمان بود... مي‌گفت سرش گيج مي‌شود... حمام كه مي‌زد شب‌ها در وسط همين حوض كه حالا كف‌ش را ترك خورده و ديواره‌هاش رمبيده از كت‌و‌كول مي‌رفت تا آ‌ن‌همه مو را بشورد... كارش رفت‌وروب بود و كلفتي آن باباي بي‌پدروننه... تابستان عصري حياط را آب پاشانيده بود‌ زير سايه‌ي همين درخت بهارنارنج... درخت به؟ بله صحيح است زير همين درخت به با آن ميوه‌هاي زمخت‌ش نشسته بود عطر اين گِلي كه درست شده از آب‌پاشي را استمداد مي‌كرد صداي سوتكي شنيدم گفتم نگاري كار من بيخي شد... با تو است اين سوتك با تو است آن دهاني كه آن سوتك را زد سر ديوار است نگاه كن...

الوات بي‌ناموس! ‌سرت را بدزد. يكي بيايد سر ديوار خانه‌تان نگاه هيزش را بياندازد تو خوب است؟

گفتم نگاري آخر گوشت مستعمل مي‌شود اين‌قدر فشار نزن به ديوار... خب مگر چه اضافاتي مي‌فرمايد كه اين‌قدر اشتياقي براي شنيدن؟ يك مشت چرت‌وپلاي هميشگي‌ست ديگر... به خرج‌ش نمي‌رود كه نمي‌رود... بعد از آن‌شب كه مرتيكه را زيرورو زد يك‌‌دل نه صددل عاشق‌ش گشت.

ناودان اين چيزها را نه اين‌كه خودش ديده باشد به چشم خودش، اصلا سن‌ش قد نمي‌دهد. يك عصر پاييزي يكي آمده نشسته دم‌ش، دم ناودان؛ تنها بوده؛ حرف پيش مي‌آيد؛ ناودان از اين خاطره‌اش مي‌گويد كه وقتي بچه بوده به كرات يك بانوي سرخ را مي‌ديده كه سر ساعتي مي‌آمده ضلع جنوبي ميدان بيمارستان شاه رضا؛ يك دسته گل هم داشته و مي‌ايستاده ساكن و بي‌حركت. ناودان اين‌ها را كه مي‌گفته آن يكي هم اظهار داشته است كه بله او را به خوبي مي‌شناسد؛ مشهور بوده است به فاطي خله؛ اين اسم را مردم روي‌ش گذاشته بودند، والا اسم خودش نگاري بوده است.

اين‌ها همه درست است. آن هم كه آمده بود پاي ديوار سوتك زده بود براي نگاري همان فريدون است. فريدون دوسه‌چندسالي بزرگ‌تر بود از نگاري؛ به‌ او مي‌گفتند فري قوزبريده؛ او هم سرنوشتي داشت شبيه نگاري. ‌قوزي داشته در بچگي؛ پدرش با چاقوي گاوكشي مردك قصاب بريده تا ديگر قوز نداشته باشد. مادرش شاهد بوده اين اتفاق را؛ هرچه ضجه مي‌زند كه نكن مرد! مي‌ميرد؛ كر شده بوده و ادامه مي‌داده كار جذاب‌ش را؛ مادره همان‌جا از ترس سكته مي‌كند و جان مي‌دهد. باباهه هم آخرهاي عمرش ديگر مي‌زند به سيم آخر؛ در قوري مي‌شاشيده، در استكان كمرباريك ناصرالدين‌شاهي مي‌ريخته، هورت مي‌كشيده و به‌به و چه‌چه مي‌گفته كه عجب چاي و نباتي. اين فريدون اما سر سالم به در برد؛ چطور و چگونه‌اش بماند؛ قد كشيد و بزرگ شد؛ از اجباري قسر در رفت؛ روانه شد پايتخت؛ پيش يك ارمني مكانيكي آموخت و بازگشت.

عَ‌ عَ عَ قِ قَ قَ تَ عِ غِ ...

آخر گوش‌ت مستعمل مي‌شود... اين‌قدر فشار نزن بر ديوار...

كم كن آن تق‌وتوق بي عصمت‌ت را؛ فريدون، فريدون است؛ در اين وانفسا زن‌ش مي‌شوم؛ همه كس‌وكار نداشته‌ام مي‌شود؛ دم پختك و اشكنه مي‌پزم براي‌ش؛ بالين‌ش را گرم مي‌كنم؛ مادر تخم و تركه‌اش مي‌شوم؛‌فريدون، فريدون است؛ آقاست؛ گوش كه سهل است، جانم را به ديواري مي‌چسبانم كه او در پس‌ش باشد...

نگاري عشق و اين‌چيزها ضرب‌المثل است قل‌قله‌ي زبان است خر نشو دخمل... آخر عقل‌ت از پس‌ت مي‌‌‌آيد تو؟ به دخل‌ش نمي‌رود كه نمي‌رود... يك‌دست لباس سرخ... همان لباس نگاري... روي آن كاناپه‌ي سرخ بود... نديده مي‌شد تا حالا... بردارد... چقدر اين سرخ فراگير و وحشي‌ست... باشد باشد... يك دست لباس سرخ همان لباس نگاري روي آن كاناپه‌ي سرخ بود... نديده بودم‌ش تا حالا... برداشت...چقدر اين سرخ فراگير است وحشي‌ست...مي‌خواهد بپوشدش... به خودم مربوط است... تازه چه كنم؟ من چسبيده‌ام به اين ديوار دست خودم نيست... چشم‌چراني كه نمي‌خواهم... مي‌خواهد بپوشدش... پوشيد... عجب لعنتي... عجب لعبتي شده است حتما مي‌خواهد برود منتظر فريدون بشودصبر كن... اين فريدون... سرخاب سفيداب هم كرد كف دست‌ش را هم ماليد به لعاب كتيرا... لعاب كتيرا ماليد به كف دستان‌ش زد به موهاش... وه كه چه خوش‌مرام شده دختره... خوش‌گل شده دختره... سرش را يك‌وري تپانده توي كلاه... نگاري نگاري فريدون بي فريدون نمي‌آيد دختر...

فضولي‌ش به تو نيامده؛ اصلا چه مي‌گويي بي‌ربط از اين‌در و آن‌در؟ راه‌ت را بكش و برو! آن عصاره‌ي مشك چيني را كجا گذاشته‌ام؟ حواس نمي‌گذارد براي آدم.

زير كمد آن اتاق بغلي... توي كمد آن اتاق بغلي است نگاري آن‌طور كه من از سال‌هاي آتي يادم مي‌آيد... اين ديگر درست است... وقتي برگردم به عقب مي‌شود همين كه گفتم سال‌هاي آتي... آن‌طور كه من از سال‌هاي آتي يادم مي‌آيد فريدون مي‌رود پايتخت قاپ يك شازده قجري را سرقت مي‌رود... سرقت مي‌برد... مي‌دزدد... دخترش را به زني مي‌گيرد...

درست مي‌گويد نادوان. اين‌ها را او كه آن عصر پاييزي نشسته بود دم ناودان هم گفته بود. فريدون قول و قراري با نگاري گذاشته بود؛که مي‌رود پايتخت مي‌شود استاد مكانيك،‌ بر مي‌گردد سر راه يك مكانيكي باز مي‌كند، دو تا اتاق تو‌درتوي نقلي هم مي‌اندازد سرش، دست زن‌ش را مي‌گيرد مي‌برد آن‌جا. قول داده بود اين همه را بعد از يك‌سال عملي كند.

نگاري گوش بگير دخمل‌جان... اين خانه را پدرت كه سقط شد... پدرت كه مرد... سمسارزاده نامي... فاميل دورتان است... بالازد... اه... بالا كشيد... تو هم سرگردان شدي در خاطرات... نگاري... نگاري... نگاري رفت... صبر كن چيزي را فراموش كرده‌اي چيزي را فراموش كرد... سرم دوار گرفت... اين الاغ‌مگس اَن آمده توي‌ من مدام زرزر مي‌كند... از بالاي‌م مي‌رود پايين‌‌م از پايين‌م مي‌رود بالاي‌م... آن‌قدر بمان تا ماتحت‌ت... گذشتيم... بگذريم... فراموش‌ش شده اين دختره‌ي سرگيجه... يكي از همان شب‌هايي كه مي‌آمد توي همين حياطگوش‌ش را با آن صداي بلند مي‌چسباند به آن ديوار روبه‌روي من... گوش‌ش را سفت مي‌چسباند به آن ديوار روبروي من... اگر آن موهاي پُرپشت سنگين شفق‌رنگ‌ش را پس برود حتما ديده مي‌شود... شقايق گوش‌ش... كلافه‌ام كردي... لاله‌ي گوش‌ش داغان شد از بس سفت چسبانده به ديوار تا زرزر عاشقانه‌ي آن قوز‌بريده‌ي ابله را بشنود...

نگاري و ابله هردو مي‌دانستند كه سخت است به هم برسند... قصاب ك دختر شوهربده نبود... پدر خودش هم پدر فريدون را مي‌گويم يك‌راست... يك‌ريز چاي كم‌رنگ مي‌خورد... نگاري نگاري كجايي دخملي... رسيده است آيا... كاش ميخ نشده بودم به اين ديوار نم‌كرده‌ي تب‌دار... كاش... الان حتما دارد خاطره مي‌شود تو كله‌ي يكي ديگر يكي كه از بيمارستان شاه رضا درآمده مي‌رود ضلع جنوبي توي آن قهوه‌خانه‌ي قناس با آن ديوارهاي كاشي‌فرش زنگاري بنشيند يك چايي كوفت كند... نگاري نگاري...

يكي كه از بيمارستان بيرون بيايد، نه؛ آن‌وقت كه ناودان مي‌گويد حالا، كه حالا غلط است، آن‌وقت، آن‌وقت درست است، آن‌وقت، ابراهيم بود كه توي بنز صدوهفتاد پدرش روي صندلي عقب لميده، از آن‌جا گذشته بود؛ يك نظر نگاري را ديده، از جا جهيده بود و داد زده بود: بابا اين كي‌بود؟ چرا اين‌جوري بود؟ ول‌ش كن پسر، خل است؛ آن‌وقت شد خاطره‌ي ابراهيم.

خب رفتي ديگر دخملك...‌ فراموش‌ت شد... هرچه نجوا زدم بمان بمان، بمان‌ نماندي... آن‌شب را يادت نيست كه هي گوش‌ت را مدام‌تر مي‌چسباندي به ديوار ولي صداي‌ش را نمي‌ديدي...‌يادت نمي‌آيد آيا... فكر مي‌كردي زرزر باد صداي‌ش را مي‌برد ولي اصلا باد نبود در كار چله‌ي تابستان...‌الدنگ خواب‌ش برده بود...‌ آن‌ تكه‌ي بالاي من كه خم خورده روي بام ديده بود خودش گفت...‌ آن‌شب هي مي‌گفتي فريدون‌ گل‌م عزيزم عرق نعنايم...

آن تكه‌ي بالاي تو كه خم خورده روي بام غلط كرده با همه‌ي ديگر تكه‌هايت. فريدون! گل‌م! عزيزم! عرق بيدمشك‌‌م! صداي‌ت را باد مي‌برد؛ بلندتر بگو!‌ زمزمه‌ي باد را بيش‌تر مي‌شنوم تا صداي تو؛ مي‌پيچيد در آن ناودان بي‌قواره و زوزه مي‌‌كشد؛‌ نمي‌شنوم.

اصلا چرا مرا شريك باد مي‌كني...مگر من همين من ناودان هادي بي‌شرف نبودم كه جار مي‌دادم براي‌ت كه قوزبريده دارد مي‌آيد دست بچرخانمگر من نبودم كه كنده‌كشي مي‌كردم براي‌ت... آن‌شب كه پدر پدر سگ‌ت بي‌خواب شده بود... بو كرده بود... تو روح‌ت هم نمي‌داند اين‌ چيز‌ها را... چشم به هم رسانده بود كه كلاغ‌ت را چوب‌كاري كند من بودم كه نشت كردم حواس‌ش را پرت كردم فراموش‌ش شد بيايد سراغ‌ت... واي كجا رفته نگاري... الان كجاست... چرا رفت... رفت رفت رفت...

خاطره‌ها وقتي مي‌روند دنباله‌هاي‌شان مي‌مانند و سر حرف را مي‌گيرند؛ جريان آن‌شب و خواب‌رفتن فريدون هيچ سنديتي ندارد. آدم‌ها يا حتا ناودان‌ها خاطرات‌شان را پروبال مي‌دهند. در واقع ناودان در پي تعريف خاطره‌اي ديگر بود، حرف توي حرف رسيد، البته حرف توي حرف آورد درست است، حرف توي حرف آورد و رسيد به اين‌جا؛ در واقع مي‌خواست بگويد:

خب رفتي ديگر دخملك... فراموش‌ت شد... هرچه نجوا زدم بمان بمان بمان نماندي... آن‌شب كه فريدون از ديوار جستيد پايين همان شب كه عشق زديد توي حوض وسط حياط... راستي اين را بدان آن شب آب دويد توي رحم‌‌ت ديگر بچه‌دار نمي‌خواهي شد اين يك قاعده‌ي فيزيوتراپي است... آن‌شب در گوش‌ت نجوا زد كه پايتخت مي‌رود مكانيك مي‌شود سر يك‌سال خانه و زندگي و از اين عروگوزهاي مازاد... بعد قرار گذاشتيد كه سر سال لباس قرمز بپوشي تو بروي ضلع جنوب بيمارستان شاه رضا نزديك سه‌راه جم منتظرش بماني تا بيايد ببردت... الان هم رفته‌اي و او نمي‌آيد و تو مي‌ماني و مي‌ماني و مي‌ماني...‌خاطره مي‌شوي توي مخ هر كس‌وناكسي كه با بنز رد مي‌شود يا فورد يا فيات يا هر لگن ديگر يا آن‌ها كه پياده مي‌گزند توي پياده‌رو يا پاتوق زده‌اند توي آن قهوه‌خانه با كاشي‌هاي تبليغي كوكا و آرم الله... يك دلتا به مغزت فشار بياور... قرار ديگري هم داشتيد...‌ نيلوفر آبي روي كلاه سرخ كه من ناودان نمي‌دانم با آن قدوقواره چطور  ‌مي‌شود قرارش داد روي كلاه.... اگر آن طرف خيابان باشد نيلوفر آبي را نبيند خب آشنايي نمي‌دهد...‌عقل‌ش هم به اين قد نمي‌دهد كه كس ديگري با اين هيبت اصلا جرات بيرون آمدن ندارد و اين تويي كه خيلي واقعا خري جرات مي‌كني با اين لباس بيايي... هرچه فرياد شدم كه نرو بمان بدوبي‌رد گفتي اصرارم را يكي كردي با گوز آن مرتيكه‌ي باقالي‌فروش سر كوچه‌ي ثبت...

البته احتمال ناودان از اساس مردود است؛ چون فريدون به شهادت همان كه پاي ناودان نشسته بود، رفته بود پايتخت؛ اما پيش آن ارمني نرفت؛ مكانيكي نياموخت؛ مكانيكي سرراهي هم باز نكرد؛ مكانيكي سرراهي باز نكرد تا قصه‌ي آن‌که جوراب‌ها ردي عميق بر پاهاش بر جاي گذاشتند، از اساس جاري نشود بر گستره‌ي کاغذ سفيد؛ همان شازده‌قجر و الباقي ماجرا. حالا نگاري از اتاق هم رفته و ديگر در منظر ديد ناودان نيست. از اين‌پس ماجراي‌ش... 

تنها مساله‌اي كه باقي مي‌ماند در ارتباط با نيلوفر آبي، اين است كه ماجراي قول‌وقرار نگاري و فريدون و نيلوفر آبي و غيره را ابراهيم نمي‌داند و خبر ندارد؛ پس آن زن سرخ‌پوش خانه‌ي سمسارزاده تجسم و تجسد خاطره‌ي ابراهيم نبود؛ نبود يا نيست؟ كدام صحيح است؟‌ نبود يا نيست؛‌چون بانوي خاطرات ابراهيم نيلوفر آبي نداشت؛‌نگاري هم نيلوفر آبي را طبق روايت ناودان فراموش كرد؛ از طرف ديگر اگر او خاطره‌ي ابراهيم مي‌بود،‌ديگر ابراهيم اسير خاطره‌ي پارسا و گالوانيزه و حلب نمي‌شد. الان نزديك به چهل شب و چهل‌ويك روز است كه همان‌جا مانده، در اين فكر:

از اين مسخره‌تر نمي‌شودكه آدم يك ناودان باشد، بيرون‌ش از آفتاب بسوزد ولي توي‌ش سايه باشد، تاريك باشد.

تمام

بيست و نه مرداد نود و يك

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران