رمان ژانري اجتماعي است

        رمان ژانري اجتماعي است

نوشته ي علي شروقي

 

 چند سال ديگر،وقتي به 1400 شمسي برسيم،رمان ايراني صدساله مي شود.به نظر شما آيا طي اين دوره ي صد ساله رمان نويسي رشدي در خور داشته و جريان هاي مختلف رمان نويسي شکل گرفته است يا نه؟چه علت يا علت هاي براي رشد يا عدم رشد رمان فارسي  بر مي شماريد؟

پاسخ دوم

پاسخ به اين پرسش، خود مي تواند مقاله اي مفصل بشود و از قضا بخشي از مقاله اي که به قلم اميرهوشنگ افتخاري راد و من در شماره اخير مجله شهر کتاب منتشر شده (بوف کور را فراموش کن، زمستان 62 را به ياد آر يا چه کسي قصه گو را کشت؟ اميرهوشنگ افتخاري راد، علي شروقي، مجله شهر کتاب، شماره 10، تير 95) به همين موضوع اختصاص دارد، يعني به بحران رمان ايراني و اين که چرا با گذشت نزديک به يک قرن از پيدايش رمان در ايران، هنوز در اين عرصه لنگ مي زنيم. در اين جا مي کوشم با رعايت ايجاز و اختصار به اين موضوع بپردازم: رمان ايراني به گمان من از همان شروع خود با بحران قصه و قصه گويي و حادثه و شخصيت پردازي مواجه بود يا به بياني با بحران پلات يا طرح و توطئه. اين البته يکي از وجوه اين بحران است نه تمام آن. بوف کور که پس از رمان هاي تاريخي و اجتماعي که پيش از آن نوشته شد، نخستين رمان جدي ايراني به شمار مي آيد به گمان من الگوي مناسبي براي رمان نويس ايراني نبود گرچه اثر ادبي درخشاني بود و هم چنان هست. سيطره اين کتاب بر داستان نويسي ايران ما را از رمان هايي به شيوه رمان هاي رئاليستي بزرگ قرن نوزدهم اروپا غافل نگاه داشت. چنان که مثلا رمان اجتماعي تهران مخوف که با تمام ضعف هايش از اين منظر قابل توجه بود چندان به جد گرفته نشد. از طرفي رمان رئاليستي، خود به رئاليسم سوسياليستي گره خورد و به آن محدود شد و در نتيجه يک ايدئولوژي خاص بر آن سيطره يافت و تلقي اي تنگ نظرانه و حزبي از تعهد اجتماعي را بر رمان غالب کرد، گرچه دست کم فکري پشت آن بود و رمان امروز فاقد هرگونه تفکر و جهان بيني است. اما محدود شدن رئاليسم به چارچوب رئاليسم سوسياليستي باعث شد رمان هاي رئاليستي خوبي هم که نوشته شدند صرفا به دليل وجود رگه هايي از آن رئاليسم سوسياليستي در آن ها چندان از جانب اهل فن به جد گرفته نشوند. مثل آثار احمد محمود. در حالي که نويسندگاني نظير احمد محمود و دولت آبادي مي توانستند الگوي خوبي براي رمان مبتني بر قصه و طرح و توطئه باشند. نويسندگان جدي اما اغلب به آن الگوي بوف کوري در رمان نويسي نظر داشتند. از طرفي در دهه هاي بعد از انقلاب در واکنش به آن نگاه ايدئولوژيک به رمان، نوعي فردگرايي افراطي در رمان نويسي پديد آمد که بيش از آن که که به گره خوردن فرديت به تاريخ و اجتماع بينديشد، فرديت را به خصوصي شدن رمان ها و بدل کردن شان به واگويه ها و دلنوشته هاي صرفا شخصي تقليل داد. رمان هاي موسوم به رمان شهري و آشپزخانه اي و آپارتماني از دل همين نگاه بيرون آمدند. رمان هايي که جهان شان سخت محدود بود و در آنها از بحران ها و تضادهاي جدي و حادثه و طرح و توطئه چندان خبري نبود. رمان ايراني هرچه پيش تر آمده است بيشتر از جهان بيني تهي شده است. منظور از جهان بيني در رمان الصاق يک فلسفه ي از پيش انديشيده به رمان نيست، مقصود ارائه ي فلسفه و طرز نگاه جهانشمولي است که از دل خود رمان پديد آيد، به بياني ساختن يک جهان در دل جهان موجود و با استفاده از مواد و مصالح همين جهان موجود البته. سهم تخيل و خلاقيت در رمان ايراني روز به روز کمتر مي شود و رمان ها به الگوبرداري صرف از واقعيت تقليل يافته اند، در حالي که معناي رئاليسم نه الگو برداري از واقعيت که روايت واقعيت از منظري است که ذهن عادي شده ي مخاطب را غافل گير کند و به نوعي بيگانه سازي از واقعيت دست بزند. چنين چيزي در رمان هاي امروز ما بسيار کم اتفاق افتاده است. در مجموع مي توان گفت رمان نويسي ايران در سال هاي اخير به نسبت گذشته افول کرده است. در دهه ي 60 بارقه هايي اميدبخش در رمان نويسي پديد آمد، مثل کارهاي نويسندگاني چون رضا جولايي، اميرحسن چهلتن، اسماعيل فصيح به ويژه با رمان زمستان 62، عباس معروفي و نمونه هايي ديگر که الان حضور ذهن ندارم. اما از دهه ي 70 به بعد با افت شديد رمان فارسي رو به رو بوديم. ناگفته نماند که در آسيب شناسي اين اتفاق از ذات رمان که مبتني بر چندصدايي و برخورد و تلاقي صداهاي متمايز و متضاد است نيز نبايد غافل بود و اين گويا هم چنان با ذات تفکر ما و ساخت هاي کهن حاکم بر ذهنيت رمان نويس ايراني در تعارض است. فقدان تنوع يکي از آسيب هاي جدي رمان نويسي ايران است. در ايران تم هاي داستاني اغلب تم هايي محدود بوده اند و هنوز ژانرهاي مختلف و متنوع داستاني در اين جا پديد نيامده است، چنان که مثلا اگر بخواهيم چند رمان پليسي ايراني را، فارغ از کيفيت شان، مثال بزنيم تعدادشان به سختي از تعداد انگشتان دست فراتر مي رود که احتمالا نحوه زيست اجتماعي ما نيز در اين فقر ژانر موثر است و به همه ي اين ها بايد مسئله ي سانسور و خودسانسوري را نيز افزود که اجازه ي بروز چند صدايي در رمان را نمي دهد. رمان ژانري اجتماعي است و وقتي رمان نويس به دليل سانسور ناچار است تصويري ناقص از اجتماع ارائه دهد طبعا رمانش آسيب جدي خواهد ديد. ديگر اين که تمام رمان هاي بزرگ جهان از ميراث فکري و ادبي و تاريخي پيش از خود تغذيه کرده اند و عصاره آن ميراث را گرفته اند و در کار خود وارد کرده اند. در سال هاي اخير نويسندگان انگار يا اصلا کتاب نمي خوانند و يا اگر مي خوانند صرفا به همان چه در زمانه خودشان توليد مي شود بسنده مي کنند و به همين دليل بيشتر اين نويسندگان فاقد پشتوانه اي غني از گذشته ادبي و هنري و تاريخي و فلسفي و جامعه شناختي ايران و جهان هستند. کافي است صرفا به نثر شلخته و بدون تشخص رمان هاي امروزمان نگاهي بيندازيم تا اين بي پشتوانگي خود را هرچه بيشتر نمايان کند. اين از پشتوانه ادبي. جدا از آن اما کافي است آماري بگيريد تا مشخص شود چند درصد از نويسندگان ما جدا از ادبيات، به سينما و موسيقي و نقاشي و ساير هنرها و هم چنين به مکاتب فکري و فلسفي توجهي درخور دارند. چند درصدشان جز فيلم هاي هاليوودي روز جهان با سينماي کلاسيک اروپا و آمريکا آشنا هستند. چند درصدشان اهل شنيدن موسيقي درست و ديدن تابلوهاي نقاشي درجه اول هستند. خلاصه کنم: رمان ايراني در سال هاي اخير اصلا اوضاع رو به راهي ندارد. 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران