کَندنِ چاه با نوک قلم

کَندنِ چاه با نوک قلم

بريده‌اي از يك نوشته: محمد بهارلو




در اوايلِ تابستانِ شصت‌ونه يک روز درآمد که مي‌خواهد رماني در باره ي جنگ بنويسد، که شايد اداي‌ديني به هم‌ولايتي‌هاش باشد، و نوعي تجديد‌نظر و تکمله بر «زمين سوخته » که در نوشتن و چاپِ آن‌ قدري تند رفته بود. «زمين سوخته» زماني منتشر شد که هنوز ترکش‌هاي انفجار جنگ و غبار کورکننده ي ناشي از آن فرو ننشسته بود و نويسنده‌اي با جَنَم محمود نمي‌توانست شاهد بي‌طرفِ کش‌وواکش‌هاي معرکه‌ اي باشد که پايش در آن گير بود و برادرِ جوانش را قرباني گرفته بود. ازهمين‌رو در لابه‌لاي سطرهاي آن کتاب گاه مي‌توان ديد که چه‌گونه نويسنده در پرتو هدفي سياسي يا اخلاقي داوري کرده است؛ به‌ويژه که رگه‌اي از شخصيت خودش هم در سيرت راوي سرشته بود. درواقع او مجالي براي چشم‌انداختن به درون لايه‌هاي چندگانه ي واقعيت پيدا نکرده بود؛ اگرچه مي‌دانست آن‌چه به‌عنوان واقعيت مي‌بينيم، در مقام نويسنده وصف مي‌کنيم، وجود کاملي ندارد. حالا باز به صرافت افتاده بود تا زندگيِ شگفتِ همان آدم‌ها و مصيبت‌هاي هول‌آوري را که از سر گذرانده، يا بر سرشان آورده، بودند، با زيروبم لهجه‌هاي رنگينِ آن‌ها در قالب و صورتي ديگر ثبت کند. درحقيقت او بر آن بود تا واقعيت را به‌گونه‌اي بازتاب دهد که درعين‌حال واقعيت جديدي هم بيافريند.
از من خواست با دوستان و آشناياني که در مرکز اسکانِ جنگ‌زدگان، در زيرِ پلِ سيدخندان، داشتم قراري بگذارم. آن‌جا زماني هتلِ سه‌ستاره ي  بزرگي بود که حالا چند هزار بي‌خانمان جنوبي در اتاق‌هاي دودزده‌اش چپيده بودند. آن هتلِ سه‌ستاره ريخت‌وروزِ يک اردوگاهِ تمام عيار را پيدا کرده بود و از ايوان و پنجره‌هاش رخت شسته و انواع خردوريز و تيروتخته آويزان بود. من و محمود به مدت سه ماه، هفته‌اي چند ساعت، به آن هتلِ شلوغ مي‌رفتيم تا پايِ صحبتِ آدم‌هايي از همه‌رنگ بنشينيم که دربه‌دري‌ها و مصايب خود را از دستِ اول براي ما نقل کنند. نه ضبط ‌صوت هم‌راهِ خودمان مي‌برديم نه يادداشتي برمي‌داشتيم. آن رمان‌ قرار بود نوعي «ادبيات سکوت» باشد، آن‌گونه که والتر بنيامين گفته است، يعني جنگ را از زبانِ کساني نقل کند که دست‌شان از آتشِ جنگ دور نبود اما در انزواي خود خليده بودند- مردماني که گوشت‌شان تا استخوان سوخته بود و پوست‌شان کِز برداشته بود – اما صداشان را کسي نمي‌شنيد؛ هرچند کساني که کنار گود هم نبودند از زبانِ آن‌ها حرف‌هاي بسيار مي‌زدند. براي آن‌ها جنگ چيزي نبود که پشتِ سرشان باشد يا به گذشته تعلق داشته باشد، بلکه در برابرِ آن‌ها، دوروبرشان، کماکان حضور داشت، و وقتي روايت خود را با لهجه و لحنِ طبيعي‌شان مي‌گفتند ما تأثيرش را به وضوح مي‌ديديم. البته شيرين‌کاري‌ها و خوش‌مزگي‌هايي هم بود که قند در دلِ هر شنونده‌اي آب مي‌کرد.
در همان يکي‌دو جلسه ي  اول محمود چنان با آن‌ها اياق و محرم شد که گويي يارِغارِ کوچه‌هاي کودکي آن‌ها است، با‌اين‌که اغلب او را به‌عنوانِ نويسنده به‌جا نمي‌آوردند. چنان مي‌جوشيد و با گرم‌زباني سرِ حرف‌شان مي‌آورد که گويي اگر نگويند آن حرف‌ها براي هميشه ناگفته مي‌مانَد -واژه ها را از سکوت و مفاهيم را از ابهام بيرون مي‌کشيد- و گاه به نظر مي‌آمد در لحظه‌اي از يک رؤيا منجمد شده است، و من هيچ دلم نمي‌آمد به بيداري بازش گردانم. گاه لهجه‌هايي را مي‌شنيديم که حتي براي ما هم چندان مفهوم نبودند و ديگر اهميت نداشت که معناي کلمات يا اصوات را درک مي‌کنيم يا نه، زيرا نقلِ آن‌ها به چنان سطحي از خلوص مي‌رسيد که گويي جذبه‌اي از مأوراي‌طبيعه در خود دارد. شايد هم در هم‌ولايتي‌هاي ما نوعي اشتياق گنگ براي بازشناختن خودشان در ادبيات وجود داشت. آن‌چه را تجربه کرده بودند ازنو مي‌آزمودند و با ناميدن آن‌چه فراموش کرده بودند واقعيت جديدي را به ياد مي‌آوردند.
هرچه بيش‌تر پاي حرف آن‌ها مي‌نشستيم مي‌ديديم که واقعيت عرصه ي  کشاکش زبا‌ن‌ها است؛ ميداني است که هرکسي به زبان خودش، ولو به لکنت و اشاره، واقعيت را بازگو مي‌کند و هرکسي حضورش را با زبانش توجيه مي‌کند. ناگزير بايد واقعيت را از ميان برخوردهاي گفت‌وگووار آن‌ها بيرون مي‌کشيديم و مي‌ساختيم. اغلب همين‌طور است. روايت ما را نه با «واقعيت» بلکه با تخيل روبه‌رو مي‌سازد، که در آن همه‌چيز واقعي‌تر از واقعيت جلوه مي‌کند. آن رمان قرار بود نوعي مقابله با تهديد سکوت و تحقير زبان هم باشد، که به سرانجام نرسيد. تکه‌هايي را که براي دست‌گرمي نوشته بود چندباري برايم خواند. اما مجال نوشتن کاملِ آن را پيدا نکرد، شايد آن را پسِ‌ِ دست گذاشته بود تا روزي که پروپايِ خود را در اين کار قرص ببيند به طرفش خيز بردارد.
اين اتفاقي است که براي نويسنده‌جماعت بسيار مي‌افتد. از دستِ محمود چيزي درنرفته بود. وقتش را هم حرام نکرده بود. او همواره چيزي زيرِ دست داشت، و از نوشتن بود که تسلي پيدا مي‌کرد. برايش نوشتن، خودِ نوشتن، بيش از حاصلِ کار اهميت داشت، و از‌همين‌رو نوشتن را مقوله‌اي جداي از چاپ‌کردن مي‌دانست. بر اين عقيده بود که نويسنده بايد کارآموزي کند و مثلِ يک ورزش‌کارِ حرفه‌اي خود را گرم و زنده نگه دارد و به وجودِ خودش وسعت بدهد. بنابراين مي‌نوشت تا بهره‌اش را از هر روزي که بر او مي‌گذرد بگيرد، و به‌اين‌ترتيب بود که جلو حرام‌شدن روزهاش را مي‌گرفت.
گاهي که کيفش کوک بود خيال هم مي‌بافت که مثلاً بيا پايِ پياده، يا اگر نشد با دوچرخه يا الاغ، دور ايران را بگرديم، به سياقِ سيّاحانِ عهدِ‌بوقي يا زايرانِ اجدادي، با لوله‌هنگ و کوزه‌قلياني و قُبُل‌مَنقل از تهران راه بيفتيم و شهر و روستا و ده‌کوره‌هاي ايرانِ بزرگ را از پاشنه درکنيم. اين داعيه را داشت که نويسنده ي واقعي مي‌بايست سرزمين و مردم کشورش را از نزديک بشناسد. يک‌روز که نشسته بوديم کاغذِ طومارمانندي از زير ميز پايه‌کوتاهش درآورد که در آن سياهه ي ملزوماتِ سفر و نقشه و مسيرِ دقيقِ حرکت را مشخص کرده بود، حتي نوعِ مقابله با راه‌زن‌ها و رماندنِ حيواناتِ وحشي و درنده و کيفيتِ دفعِ ديگر مزاحمانِ احتمالي را هم از قلم نينداخته بود. حساب کرده بود اگر روزي سه يا چهار منزل گز کنيم شش ماهه همه ي  خاک ايران را سيروسياحت کرده‌ايم. قوه ي  تخيلِ پروپيماني داشت.
در آن زمان اتفاق تازه‌اي هم افتاده بود. پس از سال‌ها که همه ي  درها به رويش بسته بود دري به تخته خورده بود و کتاب‌هاش با تيراژهاي بالا مرتب تجديدِ‌چاپ مي‌شد و حق‌البوقي دستش را گرفته بود. اين‌طوري‌ها بود که بالأخره زمينه چيد و نقشه کشيد و تصميمِ خود را گرفت.‌ من به نوبت خودم خوش‌حال بودم كه مي‌ديدم محمود در پيرانه‌سر به فكر كوبيدن خانه ي كلنگي‌اش افتاده است كه ديوارهاش طبله كرده بود و جابه‌جا سقف اتاق‌هاش لك انداخته و شوره بسته بود. او در بندِ خانه و پابندِ خانه نبود. رؤيايش داشتنِ يک اتاقِ مستقلِ بود تا چهار صباح باقي‌مانده ي  عمر را با خيالِ راحت در آن قلم بزند. گاهي فكر مي‌كنم كاش به اين خيال نمي‌افتاد، نه استطاعتش را داشت و نه دست و پايش را. فقط نگاهش و حركاتش آرام نبود، زندگي‌اش چنان بي‌تلاطم بود و خيالش- ظاهراً - چنان تخت كه نمي‌توانست بار وحشت اجاره‌نشيني و ساختن خانه‌اي را كه نرخِ خشت خشتش به سودا و تدبير دلالگي هرروز نوسان مي‌كرد به تنهايي به دوش بکشد. اهلِ حساب‌جويي و چرتکه‌انداختن نبود و براي همين دست‌ودلش مي‌لرزيد. زندگي‌اش دور از اين دقمصه‌ها گذشته بود. در آن ايام، كه ساختن خانه هي به درازا مي‌كشيد، بارها وحشت را در چشم‌هاش ديده بودم. چند بار غرش خشم او را هم شنيدم. اگرچه گوش شنوايي وجود نداشت - منظورم گوش آن آدم‌ها و نَم‌كرده‌هاي متنفذي است كه بايد مي‌شنيدند - ته دلش هيچ توقعي نداشت و اگر مي‌غريد تنها فريادي بود از سر اعتراض كه هيچ استغاثه‌اي در آن نبود. هيچ‌وقت تمناي توجهي نداشت، اما زندگي - بهتر است بگويم جسم خاكي - گاهي آدم را درمانده مي‌كند. يك‌بار كه نمي‌دانم سر چي از‌جا دررفته بود يكي از رگ‌هاي درون گلويش گشوده شده و خون بر كاغذها و كتاب‌هاش فواره زده بود. خودش مي‌گفت به انداز? يك سطل خون ازم رفت و برادر هم‌سرش ناجي كه پزشك حاذقي است و خودش را از مطب به بالين او رسانده بود مي‌گفت: بخت يارش بوده كه رگ در گلو شكسته، والا شدت فشار خون و تركيدن رگ فقط چند بند انگشت بالاتر مي‌توانسته كار را تمام كند.
هميشه اين‌طور نبود. آدم راهي را مي‌رود و توان خود را از دست مي‌دهد و وسواس هم او را مي‌گيرد و آن‌وقت دشوار است بخواهد پيش اين و آن، حتي رفقاي دوجان‌ دريک قالب، لب تر كند. او هرگز هم‌چو عادتي نداشت. از کسي تقاضاي لطف نمي‌کرد. اين احوالات و ملاحظات با گز آشناي او، كه برايش هم‌چون معياري سفت‌و‌سخت بود، نمي‌خواند. هرچه بر او تنگ مي‌گرفتند كمر خود را تنگ‌تر مي‌بست و هرگز اين قياس فخرآميز را هم نمي‌كرد كه چه‌طور ديگران با حقارت زندگي‌هاشان اخت مي‌افتند. در بيست سال آخر زندگي‌اش نه قصد سيروسياحتي كرد و نه در بند بزرگ‌داشت و «جشن‌نامه» و تأسيس بنياد و از اين قبيل بود. آرزوي بازار ديگر و خريدار ديگر هم نداشت. داشتن يك خواننده ي  فارسي‌زبانِ حاشيه‌نشينِ بي‌ادعا را از هر جايزه و تشويقي بالاتر مي‌دانست. سيروسياحت و حد‌اعلاي عشرت او در آن سال‌هاي آخر همان كوه‌روي‌هاي هفتگي بود و سيگاري كه از دستش نمي‌افتاد. مناعت و قناعت او از چشم زمانه ي ما دور نماند.
زندگي نويسندگان، چنان‌كه برخي مي‌پندارند، يك معما نيست؛ معمايي كه معمولاً از دور براي بسياري جلوه‌هاي جذاب و رمانتيكي دارد، اما در عالم واقع، يا درحقيقت، بيش از هر چيز تحمل عظيم‌ترين نوع تنهايي در انزواي مطلق است. نويسندگي کندنِ کوه با تيشه‌اي است که تيغه‌اش به باريکي و شکنندگي نوک قلم است، بي‌آن‌که همواره راه به چشمه‌اي جوشان و زلال ببرد. نويسنده دل‌وجرأت به خرج مي‌دهد که يک‌تنه دنيايي را بر پايه ي خيال بنا مي‌کند، دنيايي که بيش از هرکس خودش به آن نياز دارد. او قرار نيست معمايي را حل کند، بلکه مي‌بايست نشان دهد معمايي هست.
محمود مي‌توانست خاطرات و تجربه‌هاي گران‌بهاي خود را روي كاغذ بياورد، اما چنين كاري نكرد. جوش و جنبش زندگي فقط در نوشتن داستان برايش معنا پيدا مي‌كرد و هيچ‌چيز به اندازه وفاداري نويسنده به داستان برايش اهميت نداشت و اين وفاداري در نظر او عبارت از اين بود كه نويسنده كارش را درست انجام بدهد، يا روشي را در پيش بگيرد تا بهترين كاري را كه از دستش برمي‌آيد ارايه بدهد. باقي امور برايش فرع بر اين اصل بود. در نوشتن و در قول‌و‌قرارهاش بسيار با‌انضباط بود. احساسات صادقانه و صداقت معنوي را ارج مي‌گذاشت و به‌هيچ‌وجه از لحاظ اخلاقي ولنگار و از لحاظ فكري بي‌مسئوليت نبود. موقعي كه معاش او به دست گردش روزگار تقريباً از حركت باز‌ايستاد حاضر نشد اراده ي  قلمش را به دست كسي يا كساني بسپارد. گاهي مي‌ديدم كه به خودش سخت مي‌گيرد و پيله‌اي را كه به دور خود تنيده بود تنگ و تنگ‌تر مي‌سازد. اما هرگز نام و امضايش را زينت‌المجالس جماعت خوش‌مَچران نمي‌كرد. نه حاضر بود ميدان‌داري كند و نه مريدپروري. از هرگونه دسته‌بندي گريزان بود و به‌خلافِ عرف و عادتِ وطني نمي‌خواست کسي را در رکاب خودش داشته باشد. اهل مجادله و خط ‌و‌نشان‌كشيدن و پيچيدن به پروپايِ ديگران هم نبود و قلمش را براي مشاجرات ادبيِ باب روز تيز نمي‌كرد. هيچ‌وقت لازم نديد در‌برابر حملات انتقادي ديگران از خودش دفاع كند. گود اصلي او همان رمان بود كه با انگيزه‌هاي حرفه‌اي آن را مي‌نوشت.

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران