شعرها

شعرهاي بهرام اردبيلي

DIDI*

 

ايمني از رازهاي تاريک­ اَش

که وعده­ گاه عشق و جهاني

 

کشيده به آغوش ­اَش

دهليزهاي محتضر

جارهاي يخ را

 

خوش­ ترم با تو

که ثروت باد را شماره مي­ کني

دانه ­اي که به پيشاني است

گلي که مومياي زمين شد

چندان­ که تيره­ تر از دشمن

چندان هياهو گر از بي­ زبانان

 

حيران به کردار اهريمن­ اَش

پنداري

  سايه بر غروب ماه

لگام کوه­ ها و کوليان است

که دايره مي­ زنند

در شب زنگي

و به هر دمي که فرو مي­ بري

افسوس مرغزاران

 

پسرم!

جهان اين­ گونه بود

آميزه­ اي از جسارت و واي** من

خميده و خادم حلقه به گوشان.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

* نام قطعه­ اي موسيقي از ORNETT COLEMAN

** با ي که زير دارد.

 

 

 

 

ترانه ­هاي سرزمين ­ها

            1349

 

گاو زيبا!

چه کم بودي در اين دنيا

 

آماده براي تشنگي

و گل­ هاي سربي دمن

سامعه در صور

نشسته بر اين مرغزن

گاو زيبا!

چه کم بودي در اين دنيا

 

چه تاب و تبي!

هميشه مردد و رخشان

در چه طنيني خواهد پيچيد

با چه آذرخشي فرود مي ­آيد؟

تا فرشتگان

دوباره دسته­ ي بالي به دست مي­ گيرند

روزي زيبا

انباشته از

شيون*[1]گاوي سرخ

گاو زيبا!

چه کم بودي در اين دنيا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزل

 

کنگره­ هاش

خاطري از غزال گم­نام

 

مي­ زيد

بن*[2]هر چيزي

به تپش

 

پيراهن**[3]نزديک

بر پوست انارهاي زيبنده.

 

 

 

 

 

 

قصيده

 

آه

    آويزه­ هاي چوب­دست شبانان

بر پل­ هاي سايباني عشق

که هي مي­ کنند

    به خواب و بيداري

خزه­ هاي ناتمام رودخانه

 

طاق نماهاي گله را

با بالاپوش او بپوشانيد

که آسمان اندک است

براي اين­ همه چشم

 

شبي که بيايي

      با نيام پنهان بيا

      که جانوري ناشناس

      راه بر تو مي­ بندد

      بي­ آن­ که صدايي از دشت

به ياد داشته باشي

يا بع­ بع آنان

 

جانوري ناشناس

گله بان ­اَت مي­ شود

بي­ چوب­دستي که

اکنون ماري­ است

در چراگاه ديگر.

 

 

 

 

 

 

 

شام­گاه ايراني

 

فراز*[4]اين همه شن­ هاي بامدادان

همواره فلق­ هاي پشيمان

به دستمال کوليان مانند است

که مي­ دوزند

    خاوران و خراسان را

          دورتر از فراق

 

خواهم گرفت

توان**[5]دست­ هاي جواني ­اَم را

از مهميزهاي سواران

که در ستيز علف مي ­ميرند

به رودخانه­ هاي اندکي سنگ­ريزه و

    خزه ­هاي نامناسب

 

فراهم آورم اينک

ـ به وقت بهاران بادگون ـ

توان***[6] واپسين****[7]روز را

تا ستارگان ­اَش

   زيبنده باشند

به دستمال­ ام و پيراهن­ اَش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اشراق

 

آيا همين­ گونه

       تنگ در آغوش خاک مي ­مانيم؟

ساحل­ اش

خرمن آتش

طبع آب­ اَش

مدور

 

ديگر نه مرگ

و نه سايه­ ي بال مرغ

فوران بيدار اقيانوس

و نگوني ­ي خزنده را نمي ­دانند.

 

 

 

 

 

 

يادبود

 

گلوگاه­ اَم را ببوس

آوازي که واپسين نفس ­اَش بر نيامد.

باد مي ­وزد

مي­ وزد بر استوانه ­هاي آبي غلطان.

نجيب ­زاده­ ي شيرخواره

آه ... قژقژ دندان­ هاي­ اَش

چه تني داشت!

ورم کرده از حجامت «سوره»

شقيقه­ اش،

  در لحظه دوبار مي­ زد.

آري

انفجار کره­ اي که با دهان باد کرده ­ايم

زمان اندکي مي­ خواهد،

نوک سوزني

 

سپيده ­دم است

نشسته­ ام و مرگ را معماري مي­ کنم

دورتر ـ آن­ جا

جمجمه­ اي مي ­شکافد

با سر انگشتان نقره­اي باد

لاشخواران

بيهوده به سوي فلق بال مي ­زنند.

 

 

 

 

 

 

 

حلقه­ ي افق

 

1

سوار،

با خنجري از ابريشم

عاج، پيچيده بر ترمه­ ي برفي.

شمشادي که بلند نيست، مطول است.

 

2

بي­ گمان،

تو براي مداواي انزواي من

مرگ را بايد در استوايي­ ترين قاره­ ي آفتاب

که مشرق نو بنيادش را

از تکان کتف­ هاي گندم­گون من

خواهد شناخت

از عزيمت خود شرمگين کني.

 

3

نه، نه، نه،

تو تنها اقاقياي يادبود مني

که به خاطر مزار نروييده­ اي.

 

4

تابوتي از مفرغ

که در باران­ ها زنگ نمي زند و بر شانه­ ها

به سبکي­ ي ستاره­ ي ستواني روستازاده­ ست،

در فرصت اين شمشاد

           تشييع مي­ شود

     و با صفير خاموش چشمي

مثلث تنهايي­ اَم به هم مي ­ريزد.

 

 

 

 

 

 

 

ذوذنبي بر خاک

 

همسرم!

اين دعا و قسم را که سخت ناخواناست

به گردن اسبي بياويز

که بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت.

اسبي به هيأت انسان

به هيبت بهمني در سهند.

 

ارديبهشت است

قتال­ ترين ماه منظومه­ ي شمسي

 

فروبند درها را اي بيوه­ ي سي­ ساله

اسب نبي در قريبان

شيهه مي­ کشد ور بي مرکوب،

در کمند سواره نظام است.

 

شام،

ديگران را فطير و کلم بده

براي بهرام

    پونه بجوشان.

 

ماه درشت خوب

دري که به لطف باد ـ باز و بسته مي­ شود.

الامان اي جوخه

ماشه را نچکان

هنوز اندکي شب است ...

 

برنوي روسي

سکوت قريبان را نشانه مي­ گيرد

و نبي در ذهن شاعر

  نشسته بر باد و بر ارس مي­ تازد.

 

 

 

 

 

 

1

شبانه­ ي ليلي به بازخواني­ ي قيس

 

بازو بگشا

اي فيروزه

 بر چشم­ هاي تاريک­ اَم

 

 

سپيده دم از گور برخاسته

          شبنم رنگي

بر پاره­ هاي مستولي افشان

 

چشمي گشوده مي ­شود

      هزار نيزه بر جوشن دريا

  روان

قلب قيس يورتمه مي ­رود

       به دنبال آهو.

 

پلک بر هم بگذار

و در اين دقيقه­ ي آخر

که ماه

در کمين عقرب مي­ خرامد

نگاه­ اَم کن و

نَفَس ­اَم را بيامرز.

 

 

 

 

 

 

2

شبانه­ ي ليلي به بازخواني ­ي قيس

 

گيسو به باد پيچيده بانوي قيس

شفا مي­ طلبد

از درِ درهاي باديه.

 

 

يائسه مي­ گذرد

شبق از گيسوش

عشق،

در حجله­ گاه خليفه

 

کاسه در کاسه صف کشيده به دريوزگي

که هلاهل

در مطبخ بازرگان.

شانه­ ي انگشت

به شن مي­ کشد

شاخه به شاخه

زيتوني رنگ.

 

هان اي کمند تافته

قد بيفراز

تا کجاوه­ ي اول.

 

بازگشت

 

عشق

در قبيله­ ي من

خنکاي برف است و

     شعور ضمني آب.

 

هفت دروازه­ ي آسمان

از آنِ هفت پيکر ناظم

من اگر کفني داشتم

نگاهِ ليلا مي­ کردم و

        مي ­مردم.

 

 

 

 

 

 

3

شبانه­ ي ليلي به بازخواني­ ي قيس

 

مي­خواهم­ اَت اي زخم سياه!

 

 

1

دوان آمده امروز

با چهار زانوي زخم

       بريده بر کف ايوان

 

از نافه­ ي آب است

     مي­ پيچد

     چنان­ که بر درِ دريا

هيونِ حامل

 

2

بر آن­ اَم

       که به عقرب ماه

آهويي بگزم

تا راه آبي سپيده شدن

در قلب و رگ

بسته شود

 

 

3

حرامي­ ي باز آمدن

اي مرگ آخرين ­اَم

عبور کن از شام غريبان دامن ­اَم

اي آذرخش نباتي

خميده بشکن

در خم نارنجي.

 

 

 

 

 

 

4

شبانه­ ي ليلي به بازخواني­ ي قيس

 

به سوي آب مي ­روم

کمان ماه

در آرزوي گلويم

در آن دقيقه­ ي برج

قسم مي­ خورم

عاشق چشمي نبوده ­ام.

 

 

دريچه­ ي ماتم

گشوده به ايوان شرقي

قبيله در آتش

خيالِ دميدن

مقابل من.

 

بانوي ارجمند!

سينه ريزت را

به من ببخشا

تا رها کنم ­اَش

در تک دريا.

 

حال

زمان يادگيري نام گلي است

که پنج پَرَک داشت

و هفت زبان زهرآگين

پيچيده بود

بر هفت پرچم زخمين ­اَش

 

 

شب تلخي است

ماهِ تلخ

        کمان پذيرفتني!

سلام به انحناي کشيده­ ات.

 

 

 

 

 

 

 

5

شبانه­ ي عاشقان به بازخواني­ ي شاعر

 

غزال

        نافه در سراب مي­ راند

 

 

طاق

       مي­ شکند خواب

      به شيرازه­ ي ابرو

 

ايستاده دستي به آمدن

         گاهي که

      گاهواره

          آمد و شد دارد

 

به رفتارِ انگشتي اگر مي ­تواني

ليلي، ليلي

بگذر از اين جلاي دريايي

چه موميايي­ي زيبايي

      نشسته به سايه ­ي زيتوني*[8]

آن­ جا که سپاه مرگ

آرام و مطمئن مي ­آيد.

 

دُرّ يتيم

دريا

سنگ لحد

ماه

 

 

توان يافتن ­اَم نيست

    مدينه ­ي بازگشت را

 

صداي نور شنيدم

صدايي از

دماغه­ ي شب بو

 

چه سبک مي ­وزي اي باد!

 

 

 

 

 

 

6

شبانه­ ي قيس به بازخواني­ ي ليلي

 

تا تو را شايم

خاکسترِ نقره­ گونِ سمندري بايد

سامانِ دل­ ام

 

 

خاموش­ اَم در اين روزهاي باراني

و دفينه به سوداي نارنج و گون­ه است

سازها را نمي شنوم

که زخم دوگانه به بي­تابي است

و در وادي فريشتگان

کلامي به هم نمي­ خورد.

 

بر آب­ ها بگرييم

و قبور زنازادگان

همين دم از هجوم گياه

مي­ ترکند مردگان.

 

 

تير مي­ کشد

زخم سياه­ اَم

به آرامي

کلام ناظم را درهم کن و

نام ­اَم را بنشين.

 

 

 

 

 

 

 

7

شبانه­ ي ليلي به بازخواني­ ي قيس

 

 

عشق

         کلمه­ اي بر آب

 

همه چيزي در اين جهان

پا در رکاب

ليلا به شاخ آهو بسته.

 

مژه­ گان ­اَش

درازمدت و مسموم

و به انحناي پلک

          کشته­ ي سهراب.

 

همين که نمي­ نوشم

مي­ پاشم اين زهرة­القند

براي زاغ و کلاغ

  زلف درازم باغ

 

خاتون برنج

 با نديمه­ ي مس

برشود از پاره­ ي مخمل مرگ؟

 

 

چنگ مي­ زنم

به آهنگ تاري از مژه­ گان­ اَش

تا بافه­ ي کفن ­اَم باشد

يا ماه بني­ هاشم.

 

 

 

 

 

 

الواح هخا

 

لوح اول

به فيروز ناجي

 

هميشه رازي بزرگ

در بشقابي سپيد

به ما تعارف مي ­شود

 

جزيره

نگين درياها

مرده­ اند جانوران بلوط رنگ

و در مه و دود کوهساران

تپ ه­اي بر من معلوم است

 

رازي بزرگ

از دُم اين ماهي ي در آب

جدا مي ­شود

تمام عالم يان بر من معلوم است

و رفتار نگين

که همه­ ي معلومان را سبز مي­ کند و

در خود مي­ تند

 

آب ­ها

راز بزرگ ما

و تو در گلوي آب

خفته مي­ ميري

 

 

 

 

 

 

 

لوح دوم

به علي بودات

 

آتشِ کورسو زن

در خيمه ­هاي بنفش

مي­ شود که بگوييم

سال­ ها خاموش خواهيم بود

و به لبخندي خيره مي ­شويم

مي­ شود که بگوييم

سنگ­ هاي رنگ به باد داده

معناي ما را دارند

زنانگي آشکارست

در قيامت ماه

و کبود گونه و بنفش

هم­ چنان­ که ما

پيرانه مي­ خنديم

ما را سنگ­سار مي­ کند

تنها تو کبود مي­ شود

و ما

بي­ تو باز مي­ گرديم

به آخور خيمه

 

 

 

 

 

 

 

لوح چهارم

به هوشنگ چالنگي

 

به آمد او در کدام است

سبز يا سايه

نورهاي قرمز

پايان گرفته­ اند

و معنا ندارد

طرح لبان­ اَش

مي­ رود آهسته و لزران

به آب دادن گوسپندان

اما اين باد نام دارد و از جنس ديگرست

رنگ ماتم اضحي

به آمدِ ما در چيست

به آمدِ او در کدام

کوتاه کنم اين مرگ

که تا مژه بر هم زدم

صاعقه بر او زد

 

 

 

 

 

لوح پنجم

به حميد عرفان

 

فراق بالي براي نشستن

اين­ گونه که تو مي ­مردي

کرکسي

نشسته بر لاشه­ ي هم­زاد

آيا اين­ گونه زيباست روز و شب

مي ­نشيني و جدا مي ­کني

ماه دل­بخواه؟

مي­ شناسم­ اَت

به باديه­ هاي خاموش

يادبودي اگر هست

دامن آب و آتش ­اَند

در بال فرشتگان

مي­ بينم­ اََت

اي نوباوه­ ي جنگل­ ها

در باد

بي ­پروا

که مي­ ترکاند

بن هر چيزي را

کرکس صحراها

 

 

 

 

 

 

لوح هفتم

به مهري فروتن

 

لاشخوراني که

بر گهواره ­ها گمارده­ ايم

 

اژدهاي بي­ گردن

در سوزن رود مي­ پلکد

تمام جانوراني که

از آب مي­ خشکند

به سايه­ ي ديواري

به خواب رفته­ اند

کودک

با قنداق پشت گلي

گاهواره

به قارچ­ هاي مهلک مي­ نشيند

به خواب رفته ­اند

دايگان فرشتگان

در پر درناها

به زمستاني

دور مي ­شود از گهواره

تا خواب درناها را

بيالايد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لوح نهم

به بيژن الهي

 

برآمد از آتش سنگ

از عرياني­ ي باد و زمين

خاکستر پنهان

حلزوني از آهن فراهم ساخت

بي­ سر و دم

که رخشان بود

به روزان دراز و کم ­اَش

وراي سپيدي­ اَش را

چرخ نخورد

و به نزديک­ ترين فاصله

گم گشت يادگار

 

 

 

 

 

 

 

* با ن که زير دارد.

* با ن که زير دارد.

** با ن که زير دارد.

1- با ز که زير دارد.

2- با ن که زير دارد.

3- با ن که زير دارد.

4- با ن که زير دارد.

* نه يک زيتون

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران