درباره ي جوزف بويس

درباره ي جوزف بويس

نوشته ي شيوا قنبريان

جوزف بويس[1]، هنرمند آلماني، به­ عنوان يکي از پرنفوذترين هنرمندانِ «هنر مفهومي»[2]، فردي است که مجموعه­ ي آثارش اعم از اشياء، نمودارها، عکس‌ها و آثار اجرايي[3]‌اش به شدت به يکديگر ارتباط دارند، به طوري‌که مستقل از يکديگر، قابل درک نيستند. بنا بر نظريه‌ي هنر مفهومي ، آن‌چه در هنر اهميت دارد، «مفهوم» (انگاشت کلي از موارد خاص) است نه چگونگي ارائه­ ي آن، فکر هنرمند مهم هست نه شيء هنري. هدف، رسانيدن مفهوم يا ايده‌ي معين به مخاطب است و وسيله‌ي بيان، هر چيزي مي‌تواند باشد. بويس معتقد بود، هنر نبايد به واسطه‌ي کيفيتِ مهارت و استادي در ساختِ اثر هنري مورد قضاوت قرار گيرد بلکه آن چه در آثار هنري اهميت دارد تنها کيفيتِ مفهوم يا ايده‌ي هنرمند است. با توجه به تعريف ياد­شده، چگونه مي‌توانيم مفاهيم کليدي در آثار جوزف بويس را تعبير کنيم؟

حضور بويس در جنگ جهاني دوم به عنوان خلبان در نيروي هوايي هيتلر وسکونت اش در دوسلدوف[4] و پيوستنش به هنرمندان سيال، دو عامل اصلي کليدي در رشد او بود. از سويي جوزف بويس در دوسلدورف زندگي مي‌کرد، شهري که در دهه‌ي 1970 پس از نيويورک در مکان دوم قرار مي‌گرفت. از سوي ديگر، تجربه‌ي جنگي بويس هر چه بوده، بسيار تکان‌دهنده بوده است؛ چرا که او به نوعي معنويت در خلق آثارش روي مي‌آورد تا شايد خود را از بي‌قراري‌ها و اضطراب‌هايش پاک کند. او به­ عنوان مدافعِ صريح هستي‌شناسي، ادعا مي‌کرد که انسان قادر است روح جهان را به واسطه‌ي تکاملِ درونش، تجربه کند.

بويس داستاني خيالي ساخته بود درباره­ ي اين‌که وقتي هواپيمايش در طوفانِ برف، بالاي جزيره‌ي کريمه[5]، سقوط مي‌کند، او که تنها نجات‌يافته‌ي اين سانحه بوده ­است، به وسيله‌ي تارتارهاي[6] کوچ‌نشين نجات پيدا مي‌کند. در حالي‌که در حقيقت، بويس توسط نيروهاي ارتش نجات مي ­يابد. بويس اضافه مي‌کند، تارتارها با پوشاندن او در چربي حيوانات و لايه‌هاي نمد او را از يخ زدن و مرگ نجات مي‌دهند. به همين دليل اين مواد، مواد اصليِ آثار او را تشکيل مي‌دهند.

جوزف بويس از راه اجراهاي مرموزش، نقش واسطه را براي احياي گذشته‌ي آلمان داشت. ميراث رايش سوم هيتلر، از جمله درون‌مايه‌هايي بود که او شروع به کاوش در آن کرد. تأثيراتِ وي شامل برانگيختن هنرمندان آلماني براي رويارويي با گذشته‌ي نازي‌شان، احياي مجدد سنت رمانتيک آلماني و مزين کردنِ آثار آن‌ها به معنويت بود؛ مانند آن‌چه اکسپرسيونيست‌هاي آلماني در آغاز دهه‌ي بيست انجام دادند. مضمون عمده­ ي اجراهايِ او به بهره‌کشي از استعدادها در جوامع غربي مربوط مي­ شود. از طرفِ ديگر، موضوعاتِ نمادين بويس در نقاشي‌هايش بر ساير نقاشان، تأثير قابل توجهي داشته­ است.

بازگشت به ذهنيت کودکانه، تفاوت بين آثار هنري و ديگر ساخته‌هاي انساني را کمرنگ خواهد­کرد. مارسل دوشان[7] فرانسوي از اين‌گونه اشياء که «حاضر آماده» مي‌ناميد، استفاده و نام خود را روي آن‌ها امضاء مي‌کرد. جوزف بويس در آلمان، راه او را پي گرفت و مدعي شد که معنا و مفهوم هنر را گسترش داده ­است. به اين ترتيب آموزه‌هاي بويس با گروه فلوکسوس[8] پيوند مي‌خورد. فلوکسوس نام يکي از جنبش‌هاي هنري سده‌ي بيستم است که با هدف اتحاد اعضاي گروه‌هاي پيشتاز[9] شکل گرفت. اين گروه بين‌المللي به لحاظ سبک، هويتي مشخص نداشت ولي فعاليت‌هاي آن از بسياري جنبه‌ها در جهت احياي روح دادا[10] بود.

در مجموعه آثارِ جوزف بويس، مرزِ «وهم» و «واقعيت»، غير قابل تشخيص است. بويس نمي‌خواهد که تنها بر واقعيتها تمرکز کند. او علاقمند است تا وهم و دنياي ناشناخته را بيافريند. هر يک از آثارِ هنري بويس براساس داستاني بلند ساخته شده ­است، دنيايي از ايده‌هايِ اسطوره‌اي!

براي نمونه در اجرايِ « چگونه تصاوير را به يک خرگوش مرده توضيح دهيم؟ (1965)[11]» بويس خودش را به هيبت يک شمن (جادوگر) کاهني درمي‌آورد که از جادو براي درمان مريضي‌ها استفاده مي‌کند.  اين اجرايِ آييني و اسرارآميز درباره‌ي بي‌معنا بودنِ تصويرسازي سنتي و متداول و درباره‌ي هنري است که بايد توضيح داده­ شود. به بيان ديگر، نوعي ابراز نياز است به جايگزيني اين هنر با نوعي طبيعي‌تر و معنوي‌تر براي برقراري ارتباط! هنري که معناي آن احساس شود يا بيننده با شهود، آن را دريابد نه اين‌که به شکلي منطقي آن را درک کند. اجرايِ نام­برده به منظورِ خلق نوعي هنر جادويي طراحي شد تا مردم نيز زندگي‌شان را آراسته به معنويت کنند.

در سال ،1982 ديدارهايي بين جوزف بويس و دالاي‌لاما[12] صورت مي‌گيرد. کريس تامپسون[13] ماحصل آن را در کتابي به نام «نمد[14]» به رشته‌ي تحرير درمي‌آورد. هر چند اين ديدارها بر خلاف انتظاري که مي‌رفت، به نتيجه‌اي مشخص نمي‌رسد اما اهميت آن از اين روست که دو فرهنگ کاملاً متفاوت را در ارتباط با هم نشان مي‌دهد و سعي دارد تا حلقه‌هاي ارتباطِ بين هنر پيشتازِ غرب را با فلسفه و مذهب شرق، مورد بحث و بررسي قرار دهد.

کريس تامپسون شرح مي‌دهد که در ديدار دالاي‌لاما و جوزف بويس، دالاي‌لاما با ورق زدن کاتالوگي از آثار بويس، برداشت خود را از تصاوير اين‌چنين ابراز مي‌کند: «تصويرهاي زيادي از زمين‌هاي باير و ويراني در اين (کاتالوگ) وجود دارد... در ماندالايِ[15] ما نيز بخش‌هايي وجود دارد که قبرستان‌ها را توصيف مي‌کند تا به ما ناپايداري، بي‌ثباتي، مرگ و غيره را يادآوري کند.... اين محتوا براي کسي که چنين تصاويري از زمين‌هاي باير را مي‌بيند نيز صدق مي‌کند... و اين براي "يادآوري" به کار گرفته مي‌شود...». دالاي‌لاما با ديدن عکس‌هايي از اجرايِ بويس در 1974 با عنوان «من آمريکا را دوست دارم و آمريکا من را دوست دارد[16]» چنين اظهارنظر مي‌کند: «تکنيک‌هايي که باعث مي‌شوند تا  براي مردمي که احساس رضايت‌مندي ندارند، ماهيتِ خوشنودي ايجاد شود، مي‌تواند از يک طرف به شکلي مثبت باشد و از طرف ديگر به شکلي منفي... منظر منفي عبارت است از بررسي زوالي که به موقع در همه چيز اتفاق مي‌افتد و از منظر مثبت توجه و تمرکز بر محدوديتِ چيزي‌که مي‌تواند به دست آورده­ شود... .»

در سال 1984، جوزف بويس همراه با لورين ويجرز[17] (نويسنده و هنرمندي که هماهنگيِ ملاقات‌هاي جوزف بويس و دالاي‌لاما را انجام مي‌دهد) از ژاپن ديدن مي‌کنند. در توکيو، از يکي از شبکه‌هاي تلويزيون ژاپن با ويجرز مصاحبه مي‌کنند و از او مي‌خواهند تا هنر بويس را در يک کلمه توصيف کند. ويجرز پس از اندکي سکوت، چنين پاسخ مي‌دهد: «اگر از من تنها يک کلمه مي‌خواهيد، آن کلمه‌اي نخواهد بود، مگر "عشق!"....»

 

 

[1]- Joseph Beuys

[2] - Conceptual Art

[3]- : Performance Art نوعي نمايش به منظور ارائه­ي انگاره­هاي هنري نو و حتي تبليغ انديشه‌هاي اجتماعي و عقايد سياسي که از اويل سده‌ي بيستم رواج داشته­است. برخي آن ‌را هنر زنده مي‌نامند. زنده بودن مشخصه‌ي اصلي آن است. به اين معنا که در برابر مخاطبان و گاه با مشارکت ايشان اجرا مي‌شود و گاه بازيگران، رقصندگان و نوازندگان حرفه‌اي، اجرا کننده را همراهي مي‌کنند.

 

[7]- Marcel Duchamp

[8]- Fluxus

[9]AVANT-GARDE   (فرانسوي: اَوانگارد) : اصطلاحي که به هنرمندان، نويسندگان و شاعراني اطلاق مي‌شود که در يک دوره معين، پيشروترين اسلوب يا مضمون را در آثار خود به کار برده و غالباً پايه­گذار جنبش‌هاي نو بوده‌اند.

 

[10]- DADA: جنبشي اعتراضي که در زوريخ در سال 1916، توسط چند نقاش و شاعر آغاز شد، جنبشي بود عليه همه‌ي نهادها و ارزش‌هاي مرسوم که حتي خودِ هنر را نيز به ريشخند مي­گرفت.

[11]- "How to Explain Pictures to a Dead Hare" (performance, 1965)

 

[12]- XIV Dalai Lama of Tibet

[13]- Chris Thompson

[14]- Felt

[15]- Mandala

[16]- I like America and America likes me

[17]- LouwrienWijers

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران