ميراث جوزف بويس

ميراث جوزف بويس   

ترجمه ي پطروس صميم   

«چگونه مي ­توان نقاشي را براي يک خرگوش صحرايي بي­ جان، شرح داد؟» (جوزف بويس، دوم نوامبر 1965)

تصوير جوزف بويس در 1965 که خرگوش صحرايي مرده­اي را مادرانه در آغوش دارد، امروز يک نشان به نظر مي­ رسد و بي­ گمان، از طراحي ­ها و چيدمان­ هاي او، دست ­يافتني تر و تأثيرگذارتر است. او چه چيزي را در سال 1965 براي خرگوش مرده شرح مي­ داده؟ شکست انقلاب مدرنيستي؟ پايان فرهنگ کهن آلماني؟ چرا او هميشه مانند يک شکارچي بي­ تفنگ ديده مي ­شود؟ آيا اين هم بخشي از هنر اجراي او است؟

خرگوش مرده، در بسياري از تصاوير طبيعت بي جانِ هلندي، نمايان­گر يک موتيف[1] و خرگوش زنده، موضوعي که از بزرگ ترين پرتره ­هاي موفق آلبرشت دورر[2] است. هنگامي­ که در هنر، طبيعت را به کار مي­ گيريم يا آن را با هنر هماهنگ مي­ کنيم، از خطوط طرح و از گرماي اشتياق، موجودات تازه­اي خلق مي­ کنيم. خرگوش دورر، خطوط و جزئيات ظريف سلف – پرتره­ هاي[3] هنرمند را در خود آشکار مي­ سازد. جاي تعجب است که اجراي بويس در خرگوش مرده نيز همين تأثير آينه ­اي را برجاي مي­ گذارد و به اين شکل، درگفت ­و­گوي هنرمند با خرگوش، نيک­ خواهي و گرمي او به بيننده منتقل مي­ شود.

حالت تصوير، چهره­ ي پوشيده در عسل و برگ زرين، پيوندهايي به ذهن مي ­آورد که آغاز آن، حالت کلاسيک مريم باکره و مسيحِ کودک است. اين پيوند مذهبي چندان دور از نشان نيست؛ چرا که بويس، زير تاثير عالم حکمت انساني، رودلف اشتاينر[4]، مردي اهل حکمت بود و آگاهي او به جنبه ­هاي نجات­بخش و احياکننده­ ي آفرينش، در همه ­ي کارهاي هنري ­اش آشکار است.

 

در زندگي­نامه ­ي خودْنوشت، با تاتارهاي کريمه هم­ذات پنداري مي­ کند. او باور کرده ­است که پس از سقوط هواپيمايش درجنگ جهاني دوم، تاتارها او را در پوست خز و چربي حيواني زنده نگه داشته ­اند. منشاء علاقه ­ي شيي پرستانه­ ي او به چربي، درهمين­ جا است. ظاهراً، اين نجات اسطوره­اي، او را به طبيعت و نيروهاي فراطبيعي نزديک ­تر کرده بود.

 

بنابراين خرگوش بي­ جان نمادي از طبيعت و مرگ است که در آن بويسِ «شمن» براي بازگشت حيوان به زندگي تلاش مي ­کند. خرگوش، در همه­ ي آثار هنري او ديده مي­ شود اما اين تصوير، از همه جذاب ­تر است که زامبي­ وار نشسته و براي خرگوش مرده از هنر مي­ گويد.

با اين وجود، تصويري که از او داريم در متن اجراي اصليِ گفت ­وگو با خرگوش و به همين­ طور در متن گسترده­ تر جنبش بين المللي فلاکسوس[5] که از موسيقي تجربي جان کيج[6]، آهنگساز آمريکائي، سرچشمه  مي گيرد، جايي ندارد. در برخي ديده گاه ها، اين بي­تناسبي­ ها در کارهاي بويس، به گونه­ اي نمايش ­وار مانند بوده ­است و شوخي­ هاي ديداري اجراهاي او – همانند خوش مزه گي­ هاي دادائيست­ها- نبايد چندان جدي گرفته­ شود.

در کار بيل فلوکس[7] هم بسياري از اين­ گونه شوخي­ هاي ديداري را که همه آزمون­ کننده و برانگيزنده هستند، مي ­بينيم؛ گرچه در آثار بويس چيزي ديگر در کار است که شايد بهتر است آن را درست دريابيم. خرگوش، به ­جز ارزش نمادين ­اش، بازي و مسابقه است. قرن ­ها، آن را شکارکرده و خورده ­اند. اين را هم بايد در نظر گرفت که جوزف بويس هم مانند اندي وارهول[8] ، لباس­ هايي بسيار ويژه مي­ پوشيد. براي بويس کلاهي بود که جراحت جنگ را (نشان جراحت که از نازي­ ها دريافت کرد) پنهان مي ­کرد. يک کت خز که او را به يک دلال محبت اهل برلين شبيه مي­ کرد يا يک کت مخصوص شکارچيان.

 

من– آمريکا را– دوست دارم

«من آمريکا را دوست دارم و آمريکا مرا دوست دارد، 1974»

او بارها به پستانداران گوشت­ خوار[9] از جمله گرگ و کايوت مي­ پردازد. کشش به خز و چربي حيواني و وسواس در اين ­باره، اشاره به گوشت خواري او دارد.اين جاا همانندسازي با حيوان گرگ ­سان و عشق به کليت و بازآفريني با فرهنگ نازي که پيشواي آن، خود را گرگ مي­پنداشت، موازي مي­ شود. البته از آن­ جا که بويس، ضد نازي بود، آن خط فکري خطرناک بايد قيد و بندهايي مي­ پذيرفت. هنر او از به اصطلاح «هنر تباه شده»[10] تأثير مي­ گرفت که در پاک سازي­هاي فرهنگي دهه­ ي 1930  نابود يا سانسور مي­ شد.

نخستين بار که او در ميان عموم ظاهر مي­ شود، زماني است که در اجرايي فرهنگي در بزرگ­داشت سالگرد ترور ناموفق هيتلر، مورد آزار قرارمي گيرد. البته، همان­ طور که گونترگراس[11] رمان­ نويس آلماني به­ دليل گذشته­ ي نازي خود، دشواري­ هاي را تحمل کرد؛ بويس نيز دچار آفت ترديد شد. اين، همان آفتي است که هنرمند آلمانيِ آن زمان دچارش بود. پس از  1945، فرهنگ آلماني به ­گونه ­اي دردناک، بي ­اصل و نسب شده ­بود.  فروافتاده در خرابه ها! پروژه ­هاي بويس، دست ­آوردهايي داشت که يکي از آن پيوند با دوره­ ي پيش از  1933، - سرچشمه ­ي جوشان فرهنگ آلماني- بود و ديگر، بازآفرينش فرهنگي نو و تازه شده از همان مواد اوليه­ ي خرابه­ هاي آلمان که نمونه ­اش ويترين ­ها[12] و سخنراني ­ها[13] بود.

 

بويس – ويترين

 

مي توان دريافت که بويس در بازنويسي يا بازاختراع فرهنگ آلماني، نقش يک نگهبان موزه را بر عهده داشته­ است. پس ازجنگ، به زبان تازه ­اي نياز بود. هنر اجرايي بويس[15]، تجربه­ هايي زباني بودند. حس تولدي دوباره نيز جاري بود. بخشي از اين تولد دوباره، متناسب­ سازي فرهنگ ­هاي خارجي را شامل مي­ شد. در دوره­ ي اکسپرسيونيزم آلماني، خارج­ گرايي از قاره ­هاي ديگر سرچشمه مي­ گرفت و همين سرچشمه، عينکي که چشم انداز وطن را مي­ ديد رنگ ­آميزي مي­ کرد. در مورد بويس، او به فرهنگ­ هايي علاقه دارد که از مناسبت يا مجاورت با کيفيت­هاي خاص مردم آلمان[16] مثل ترکي- اسلاوي و  سلتيک برخوردار باشند. همين علاقه، او را به سوي تصويرپردازي و اسطوره­ شناسي که با فرهنگ آلماني هماهنگي داشت، هدايت کرد. در برابر ادعاهايي مبني بر اين­ که بويس و ديگر هنرمندان آلماني هم دوره ­اش، آکادمي را به سخره مي­ گرفتند، بايد دانست که راهنماي هنري بويس، ويلهلم لمبروک[17](1919-1881) بود که هر چند مجسمه ­اش به ­طور رسمي، آکادميک نيست؛ اما بر ارزش­ هاي آکادميک صحه مي­ گذارد.

 

بايد در نظر داشت عرياني طبيعت­ گراي لمبروک از گوتيسيزم[18] الهام گرفته ­است. بويس در همه­ ي دوران هنري­ اش، برهنه مي­ کشيد اما در ذهنش از اين ­کار، رمز و کنايه ­اي داشت. مي ­توان گفت که رويکرد او به هنر، با رويکرد پائول فيرابند[19](1994-1924) فيلسوف علوم، همانند بود. او در برابر روش علمي، سر به شورش برمي دارد حال آن­ که براي جا انداختن فلسفه­ ي آنارشي خويش به اين روش نيازمند است. بحث اين است که هردو از اين ديد، محافظه­ کار بودند.

 

خرگوش بي­جان

به اجراي سال 1965 بازگرديم که در مقايسه­ ي آن با مکتب­ هاي اکسپرسيونيست، دادا و آثار نخستين جيم داين[20] آمريکايي، به تفاوت­هاي معني­ داري دست مي­ يابيم. آن زمان که هنرمندان آلماني دوران جنگ جهاني اول، چيدمان­ هاي خود را اجرا يا نصب مي­ کردند، مقصود مشخصي داشتند. طبقه­ ي متوسط آلمان و ارتش، عمده­ ي هنر، هرچند سرگرم کننده و محرک اما سياسي بود. طنز در لباس سنتي خود، جايگزين ايدئولوژي يا وضع موجودي مي­ شود که به آن تاخته ­است. لايه­ اي کردن هنر به دست کورت شوايترز[21] (1948-1887) نمونه ­اي مرتبط است. چيدمان­ هاي جيم داين مانند آثار جنبش فلوکس، حمله ­اي بر فرهنگ مصرف­کننده و روياي آمريکايي بود. گرچه بعدها، همان­ گونه که ريموند دوشام[22] شکايت مي ­کند که اين هنرمندان، خود، آزمند شده اند. اما در هنر اجرايي جيم داين، به جزفيلم هاي سينمايي دهه­ي1950، يک گراني­گاه انساني ديده­ مي­ شود البته اين اشاره درباره­ ي بويس درست از آب در نمي­ آيد. مقصود، طنز شفاف نيست؛ خرگوش شکار است و بويس شکارچي. خرگوش صحرايي، آهنگ تکرارشونده ­اي از هنر والاي آلماني را به ياد مي ­آورد که به خرگوش صحرايي آلبرشت دورر، بر مي ­گردد.

شايد، لحظه­ اي در تصوير اصلي-در آغاز مقاله- احساسي لطيف و نمايي از شوخ ­طبعي ببينيم. بايد در نظر داشت که اين هنرمند با باستر کيتن[23]، هنرپيشه­ ي فيلم­ هاي صامت، شباهت ­هايي دارد. از جمله، لباس­ هاي افشاگر، صورت- سنگي[24]، چيدمان ها و شيرين­کاري­ ها. البته، پدر کيتن او را از بچه­ گي به اجراي نمايش مجبور مي کرد تا آن­ جا که نهاد- ديگر[25] فرزند خويش را پي­ ريزي کرد. از آن چه تعلق به کيتن واقعي داشت، در بزرگ­ سالي چيزي برجاي نمانده بود. او، به صورت- سنگي تبديل شده ­بود.

هويتي که بويس براي خود آفريد، بر او چيره شد. در مورد بويس اين هويت نه به دست يک پدر بي رحم که در اثر جنگ دوم جهاني پديد آمد. اگر آلمان جنگ را برده بود، او قهرمان به شمار مي ­رفت. ولي اکنون، دشمني نفرت ­انگيز شد. آسيب جسمي و رواني زخم­ هاي او به ­ويژه زخم سر بايد عوارض نامطلوبي پديد آورده ­باشد. اونمي توانست مفهوم آسايش را بيان کند يا توقع آسايش داشته ­باشد. هنرمندان دوره­ ي جنگ اول که از آسيب­ هايي اين­ گونه، رنج مي­ بردند، مي­ توانستند خشم خود را بر سر رايش سوم فرو ريزند. بدبختانه، بويس در جبهه­ ي نازي­ ها جنگيد. اجراي او به عنوان جوزف بويس همانند عينک تيره­ ي اندي وارهول و صورت- سنگي باستر کيتن، جوزف واقعي را پنهان مي­ داشت. پيش از جنگ، خواسته بود جانورشناس شود يا کاري مربوط به حيوانات دست و پا کند. براي فرهنگ و تاريخ آلمان ارزش قائل بود. هردو سرنخ­ هاي رشد، در هنر وي درهم آميخت تا شالوده­اي محافظه ­کار فراهم آيد.

در اواخر عمر در مصاحبهاي، احساسات خود را درباره­ ي هنر و فرهنگ آلماني بيان کرد. انتخاب واژه ­ها، پيوند ژرف او را با روح فرهنگ آلماني آشکار مي­ ساخت. اين زبان، زبان ويژه­ ي رايش سوم بود؛ اما منظور بويس با منظور هيتلر تفاوت داشت. با اين همه، بويس فرهنگ آلماني را نيرويي برين و ماورايي مي­ دانست.

 

به تصويرهاي باستر کيتن (1966-1895) که نگاه مي­ کنيم، تفاوت ­هاي قابل ملاحظه ­اي ديده مي­ شود. با آن که صورت- سنگي کيتن خالي از همدلي به نظر مي رسد، در عين حال، حساسيتي را به حضور ديگران جاري مي سازد. او انسانيت دارد؛ غم و دل­ رحمي او، ديگران را فرا مي­ خواند.

 

برو غرب

باسترکيتن در بروغرب (1925)

در تصوير بالا، کيتن به دوردست­ ها خيره شده­ است. زبان بدني و حالت کلي او، با علاقه، حضور گاو را تصديق مي کند. او با گاو ايستاده ­است و به نظر مي­ رسد با هم بودن اين دو، چيزي تقريباً ناگسستنني است. طعنه در اين است که وضعيت گاو، بيش­تر از کيتن، بيان­گر حالتي از روح است. خود او آشکارا، چهره ­اي سرد و بي ­روح دارد. اين نوع نگاه، در حرکت ­هاي نمايش­ گونه با روشي سخت­ گيرانه و زير نظارت شديد پدر، تقليد و آموخته­ شده است؛ پس نگاهي است بسيار پر هزينه.

بويس از سويي ديگر، چيستانوار است. عسل و برگ زرين چه در چنته دارند؟ يک شکل زدائي؟ آيا قرار بر اين است که بويس را يک شخص­گانه [26] ببينيم تا يک شخص؟ آيا قرار است او را هنر بدانيم؟

خرگوش مرده است. پاسخي نمي­دهد. عموزاده ­اش بازيگر شعبده ­ها است. زماني اندرونه­ ي يک خرگوش به اثري هنري راه يافت. دل­سوزي در کار نيست؛ ما به خرگوش از چشم يک گرگ نگاه مي­ کنيم.

 

پائول دومن[27] (1983-1919)، منتقد ادبي قرن بيستم که سال­ ها در خلق نظريه ­ي ساخت­ شکني، وقت صرف کرد. ضديت با دريافت رمانتيک از نفس، موضع اصلي او بود؛ اما در يک چرخش غمانگيز سرنوشت، نفس واقعي خود را در يک کشو پنهان کرده بود. افشاگري گذشته­هاي او به عنوان يک روزنامه نگار مقالات ضد- سامي، براي ساخت­ شکني زندگي خود او به­ کار رفت.

 

آيا ممکن بود که بويس، مانند دومن، چهره­ ي واقعي خود را پنهان کند؟ آيا اساس و بنياد بويس، يک لباس مبدل است؟ در هر دو حال، جوزف بويس براي تعمق و تفکر ما ميراث بزرگي بر جاي گذاشته­ است.

-------------------------------------

اشتفن پاينل[28] در 1956 در لندن به دنيا آمد.

«من در دانشکده­ ي هيرفوردشاير[29] در رشته­ ي هنر درس خواندم سپس به امارات متحده رفتم و ادبيات خواندم. در خارج کار کردم و سپس برگشتم تا حقوق بخوانم. شعرهايي داشته ­ام که در نيوپوئتري[30] اسنيک سکين[31]، دادا[32]، پيف[33]و... منتشر شده ­است. من يک پژوهشگر رشته­ ي نشانه­ شناسي جانوري[34] هستم که در دانمارک پايه­ گذاري شده­ است.»

 

 

 

[1]motif

[2]Albrecht Durer

[3] Self-portraits

[4] Rudolf Steiner

[5]Fluxus   Movement

[6] John Cage

[7] Bill  Flux      

[8] Andy Warhol

[9] Canidae

[10] Degenerate art        

[11] Gunter Grass

[12] Vitrines 

[13] lectures

[14]  Schlitten mit Filter

[15] Actions

[16] Teutanic

[17] Wilhelm Lehembruck

[18] Gothicism

[19] Paul Feyerabend

[20] Jim Dine

[21] Kurt Schwitters

[22] Raymond Dushamp

[23] Buster Keaton    

[24] stone-face

[25] alter-ego

[26] persona

[27] Paul De Man

[28] Stephen Painl

[29] Herefordshire

[30] New poetry

[31] SnakeSkin

[32] Dada

[33]  PIF

[34] Zoosemiotics

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران