شعرها

شعرها

بهنود بهادري

 

(...)

 

در اين حوالي بال

آهوانه رميده اي- اخگري

به دريا نرگس و

به خورشيد خون.

پيچکي نور

از خط دست تو

تاريکي انزوا را

مي پاشد به حال ناخوش دريا

و من گام بر شن بادها

خلافت گذشته را

در خواب حيراني مي کشم.

آرامش بادبان ها

خاطرات اندکي

به سينه دارند.

 

 

 

 

(...)

 

باد

شبان عطر و خيال

و نگاه

يله مي ماند

و من پاسدار استخواني که تو عود کرده اي.

پروانه اي مذاب

قوس گرفته است

به آسمان

از تبخير آه هاي کشيده ات

به دسته هاي پونه ي نور- پرنده ي کوچکي

گداخته است افق را

منقار به آغوش پر خود مي کوبد.

 

 

(لخته هاي عزيز)

 

بر آن لخته هاي سياه

که مي تکاني به گردن

کماني از رج رباب سينه

ترنج ناخن بود

بر زلف گريه ها

چنان که ارغوان چشم

فيروزه مي پاشد به وردها.

 

آنان که به دريا مرده اي دارند

بر ضلع چرخان مزار

پرنده رها کرده اند

گرد گنبد مينا در افق.

 

 

(...)

 

پوست مي اندازد

به صحرا

قلبي که ذکر دارد

و مار ياد

مي چرخد به تن

و جان بر عرق هاي سنگ

بارشي معطر دارد.

 

تپش در صحرا و

صحرا در تپش

و گيسوان حرف هاي تو

حيرت ستاره هاي کوير در چشم.

نام را

جهان را

شن مي بيند

قلبي که مار دارد.

 

 

(...)

 

چون گياه متلاشي بر گور

بغض

بر نفس هاست.

هميشه

چيزي از دست رفته است

در خواب طويل زنان

که پهلو ندارد مذاب.

 

دست هاي مردانه ات اي صورت زيبا!

دست هاي مردانه

لنگرگاهي ست سيماي زنانه را.

 

 

(...)

 

التيام من

به رفتن است و

هيچ پرنده اي اما

پر

سفيد نمي کند

نوک به خوشه هاي پروين دارد

خاکستر دهان

مي چينم و مي سازم

بر بلنداي رود

لانه ي خاموشي.

بر خزر

نمک و

بر کوه هاي شمال

درخت

بر نبض

گذشته و اتفاق.

 

 

(ايکور)

 

تنها يک ستاره مي زند

کشته گان آب را

با هزار نرگس بر گور

اما

زيبايي

شهر به شهر شده است و

اين کوکبه

يک دشت آب را

ناقوس معطر مي کند

در رگ هاي انزوا.

در ارتفاع

وحشت آب ديدني ست

وقتي سفينه هاي نور

اخگرانه مي سوزند

بر جان دريا.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برچسب ها :

هم‌رسانی

نظر شما درباره این مطلب

نظرات کاربران